چه کسی به شب‌نشینی خواهد رفت؟

لباس‌های شب، معمولاً نازک و ظریف و بی‌آستین‌اند. اغلب فقط حلقه‌های باریکی دارند که پیراهن را از بدن آویزان نگه می‌دارد. بعضی‌هایش همان را هم ندارند.
این یکی هم دوتا بند نازک بیشتر ندارد. پارچه‌اش هم آنقدر ظریف است که حتی روی جناق سینه هم پیچ خورده است، چه برسد به پستی-بلندی‌های جدی‌تر.
قبل از اینکه درش بیاورم خودم را توی آینه برانداز می‌کنم. صحنه‌ی مضحکی است. انگار یک نفر دیگر را توی آینه می‌بینم. اصلاً این جور لباس‌ها برای من زیادی مجلل است. زیادی خوشگل است برای زن ِ کودکی‌های دهه‌ی شصت. آها: این هم نشانه‌اش!

***
هربار لباس بی‌آستین می‌پوشم، یا یکی از دوستان هم سن و سال‌ام را با بازوهای برهنه می‌بینم، یاد جنگ و مرض و تحریم اقتصادی می‌افتم!
یاد شکنجه‌ی روحی و سادیسم! آنوقت اگر این لباس بی‌آستین، متظاهرانه و ظریف هم باشد، انگار که دارم خودم را مسخره می‌کنم. دارم خودم را گم می‌کنم توی ظرافت‌هایی که مال زندگی امثال من نیست. اصلاً باقی زن‌های کودکی‌های دهه‌ی شصت، چطور بازوهایشان را پاک کرده‌اند؟ یا در کودکی چطور توانسته‌اند از این داغ عمومی فرار کنند؟

بازوی برهنه‌ام را که می‌بینم، یاد زندگی‌های زیر پوستی‌مان می‌افتم: زیر پوست ِ مدرسه. زیر پوست ِ خیابان. زیر پوست ِ آدم‌ها.
اصلاً تهران یک زیرزمین بزرگ بود. دو زندگی مجزا، موازی هم جلو می‌رفتند. زندگی ِ اصلی‌مان اما، زیر ِ یک پوسته‌ی گروهی اتفاق می‌افتاد. انگار همه از قبل، در یک پیمان نانوشته با هم شریک بودیم. بدون هیچ تصمیمی، با هم توافق کرده بودیم که آن‌ها، «آن‌ها» باشند و ما، «ما». و وای به حال کسی که آنتن می‌شد. دیگر زیر پوست راهش نمی‌دادند. باید به زندگی روی زمین بایر می‌ساخت. هرچند که زیر ِ پوست هم بیشتر از شادی‌های موقت، هراس دائمی و صبر و یاس و انتظار داشت.

بازوی برهنه‌ام بدجوری مرا یاد مدرسه‌های دهه‌ی شصت می‌اندازد: جوراب‌های سفید و کفش‌های سیاه چرمی. یاد ِ «هر چیز رنگی‌ای ممنوع و هرچیز خوشایندی ممنوع!» کیف و کفش و کاپشن و جوراب، فقط سفید و سیاه و قهوه‌ای و طوسی. مقنعه و مانتو هم فقط سرمه‌ای و قهوه‌ای و طوسی. کفش و کت ورزشی هم ممنوع... این ممنوع. آن ممنوع. بلد بودیم چطوری هر چیزی را جاسازی کنیم که لو نرود. عین خلافکارهای حرفه‌ای همیشه گوش به زنگ بودیم. یاد گرفته بودیم چطور هرچیزی را که ازمان می‌خواهند تکرار کنیم؛ کِی طوطی باشیم، کِی اصلاً هیچی نگوییم. خوب هم می‌دانستیم که چه وقتی، چی را باید انکار کنیم. نسلِ آب زیر کاه ِ دورویی بار آمدیم. از همان دبستان یادمان دادند چطور حقیقت را انکار کنیم. روال عادی‌مان بود: اما فراموش‌اش نمی‌کردیم: هرچیزی را که دوست داشتیم بد بود؛ و این بدی در ما تمامی نداشت.

بازوی راستم را که لمس می‌کنم، یاد کابوس‌های شب‌های کودکی می‌افتم که پر از جنازه و چادرهای سیاه بود. و آتش‌ای که زنی وارونه روی آن کباب می‌شد.
یاد جنگ هم می‌افتم: صدای آژیر قرمز و آژیر سفید. سربازهایی که توی تلویزیون می‌مردند یا می‌رفتند که بمیرند. آهنگ حمله. آهنگ فتح. لحن عجیب جمله‌ی توی رادیو: «شنوندگان عزیز توجه فرمایید...» همیشه فکر می‌کردم یک جنازه زیر تخت خوابم هست که می‌خواهد پاهایم را با دست بگیرد و بکشد با خودش ببرد توی زمین.

اما بازویم را که بغل می‌کنم، بیشتر از همه یاد آرامش می‌افتم. آرامشی که در کودکی نسل ما نبود. قسمت ناچیزی از یک کل بودیم. انگار همه‌جا، همه چیز، فقط گروهی اتفاق می‌افتاد: گروهی دستورالعمل می‌گرفتیم،گروهی بمباران می‌شدیم، ساعت‌ها توی صف می‌ایستادیم، گروهی موعظه می‌شدیم... حتی موقع مردن هم که می‌شد، گروه گروه می‌مردیم. این گروه گروه مردن‌های توی تلویزیون را خوب یادم هست.

داغ همان روزهاست که روی بازوهایمان داریم. توی صف‌های طولانی مدرسه و بیمارستان کودکان، به صف می‌کشیدنمان و تند و تند سوزن‌ها را فرو می‌کردند توی بازوهای کودکی‌مان. بی‌اینکه در غم چگونه انجام دادنش باشند. انگار فقط مهم بود زنده بمانیم و بزرگ شویم.
مثل دامپزشک‌ها که به دام‌ها واکسن می‌زنند: با همان قدر سرعت و دقت! درد ِ چرک کردن‌ها و گوشت اضافی آوردن‌هایش هنوز توی تن کودکان دهه‌ی شصت مانده است. گیریم که حالا بیشتر توی گلویشان.

این دایره‌ی کوچک برجسته‌ای که روی بازوی من و خیلی از هم نسل‌هایم نشسته، جای واکسن سل است. بیشترمان این نشانه را داریم. مثل نشان برده‌هایی که داغ می‌شدند تا صاحبشان معلوم باشد؛ دوره‌ی کودکی ما هم از روی بازوهایمان پیداست. تمام این بازوهای هم شکل، متعلق به کودکی‌های دهه‌ی شصت‌اند. آنهایی که فقط چند سال بعد از ما به دنیا آمدند، این نشانه را ندارند. هرچند که کودکان دهه‌ی پنجاه وضعشان از ما هم بدتر است و اکثرشان به اضافه‌ی آن، جای واکسن آبله را هم روی ساعدشان دارند. و همین محدوده‌ی عجیب ِ تشکیل شده از نقطه‌های سفید و خراش‌های ریز کنارِ هم است، که یادآوری می‌کند: آن‌ها روزهای سخت‌تری را گذرانده‌اند.

***
لباس‌های شب، معمولاً نازک و ظریف و بی‌آستین‌اند و به زنانی که نشانه‌ی کودکی‌های دهه‌ی شصت را با خود دارند، زیاد نمی‌آیند. گیریم که نشانه‌ی بعضی‌ها روی بازویشان نیست و توی گلویشان جوری گیر کرده که از آن نشان ِ صورتی رنگ هم بیشتر توی چشم می‌زند.

نقطه الف. اسفند ماه هشتاد و پنج
نظرات ارسال شده
ترلان در 04 مهر 1386
من هم یکی از این نشانه های دهه شصتی رو رو بازوم دارم ...........

که بیشتر من رو یاد موش های آزمایشگاهی میندازه

email | website