سرشتِ مازوخیستی ِ نشانه


کسی را که ترک می‌کند، چقدر آسان‌تر می‌توان دوست داشت! زیرا آن شعله، برای کسانی که دور می‌شوند پاک‌تر می‌سوزد: شعله‌ای که جُم خوردنِ پیدا و ناپیدای آن تکّه‌پارچه از پنجره‌ی کشتی یا قطار برمی‌افروزدش. در کسی که دور می‌شود، جدایی همچون رنگریزه‌ای نفوذ می‌کند، و او مالامال از درخشندگی ِ دلنشینی می‌شود.
[والتر بنیامین]


1) سرشتِ نشانه: از بوسه واقعی‌تر، نشانه چیست؟

احساس / حالت گزاره
[با شور و حرارتی واقعی می‌گویم، در این لحظه سراپا یقین‌ام:] - دوست‌ات دارم.
[با ژرف‌کاویِ سادیستی می‌پرسد:] - ببین! تا حالا به چند نفر این جمله رو گفتی؟
[حالا که با ضربه‌ای نابه‌هنگام متوقف شده‌ام، شَک می‌کنم، و فرصت می‌خواهم:] - چطور؟
[کلام‌اش را به بی‌خیالی ِ مصنوعی مسلح می‌کند:] - هیچی. فقط می‌خواستم بدونم، به‌غیر از من، تو زندگی‌ات چند نفر دیگه این جمله رو از دهن‌ات شنیده‌ان؟
[ناگهان شَک می‌کنم که آیا واقعا دوست‌اش دارم یا نه:] - مهمه به نظرت؟ به نظرم این مهم بود که من با تمام ِ وجود، احساس ِ اون
لحظه‌ام رو با تو تقسیم کردم. و این سوال‌ها به نظرم راه به هیچ جا
نمی‌برن.
[یأس ِ افتادن در یک بازیِ فرساینده‌ی کلامی وجودش را فرا می‌گیرد:] - آخه، تو به همه‌ی اون‌هایی که یه روزی دوست‌شون داشتی، این حرف رو
زده‌ای. حالا ولی دیگه دوست‌شون نداری. و حالا بعد از این همه تجربه، چطور
جرأت می‌کنی، دوباره از این واژه‌های متزلزل استفاده کنی؟ نمی‌ترسی دوباره
گیر بیافتی؟ نمی‌ترسی دوباره دوست‌داشتن در نظرت فرو بریزه؟
[در این باره قبلا چند جمله‌ی عمیق را مرور کرده‌ام، که فکر می‌کنم گویای حالِ من باشد:] - راستش به نظرم مهم اینه که الان، و در حالِ حاضر، دوست‌داشتن‌ام رو با
کلمه و حرفم بروز بدم. بعله. این امکان وجود داره که بعدا دوست‌ات نداشته
باشم [احساس ِ خرابکاری می‌کنم]، ولی این امکان، هیچ ربطی به واقعیتِ الان
نداره. ضمن ِ اینکه ایرادی نمی‌بینم که بتونم چند نفر رو توأمان دوست
داشته باشم، یا اینکه یه نفر رو الان دوست داشته باشم و بعدا ازش خوشم
نیاد [باز احساس ِ خرابکاری]، و به نظرم یه آدم، هیچ وقت آینده رو ملاکِ
قضاوت درباره‌ی حال قرار نمی‌ده. من به معجزه‌ی عشق اعتقاد دارم [احساس ِ
زر ِ زیادی شنیده شدنِ حرف]. حتی اگه بارها سرخورده شده باشم، می‌دونم که
یه روز، اونی رو که باید، پیدا می‌کنم. شاید اون تو ای.
[حالتِ بی‌تفاوتی به او دست داده. سوال‌اش انگار به جاهای بی‌ربطی کشیده:] - هوم. پس یعنی کلا رو زندگی نباید حساب کرد؟ رو دوست داشتن؟ رو هیجان‌زده
شدن؟ رو احساساتی شدن؟ و تو کلا نمی‌خوای باور کنی که «دوست‌ات دارم» رو
نباید شبیهِ یه گزاره‌ی تام و تمام به کسی بگی؟ نمی‌خوای باور کنی که ...
[کلافه شده‌ام. دارم به گزینه‌ی ساکت شدن هم فکر می‌کنم. گفتگو آزارم می‌دهد. اما دوست‌اش دارم؛ هم گفتگو را، هم او را:] - نمی‌دونم. به نظرت اگه آدمی بودم که تو اولین آدمی بودی که دوست‌اش داشتم، و در
جوابِ سوالت می‌گفتم، تو اولین و آخرین آدمی هستی که تا حالا به‌اش گفتم دوست‌ات
دارم، و تو دیگه نمی‌تونستی از این سوال‌های کش‌دار و ناتمام بپرسی، اون وقت
دوست‌داشتن‌ام چیز ِ راضی‌کننده‌ای از آب در می‌اومد؟
[قطعیتِ کسی را دارد که انگار از طرفِ مقابل‌اش گزاره‌ی صادقانه شنیده:] - نه.
[تنور ِ داغ ِ باور پیدا کرده‌ام. وقتِ چسباندنِ خمیر است:] - پس بی‌خیالش شو فعلا. یه بوس می‌دی؟

2) مازوخیسم ِ نشانه

عرض شود که، از اینکه تو بعضی گفتگوها شرکت کنم، یا با بعضی‌ها حرف بزنم، یک‌جور لذتِ مازوخیستی می‌برم. یک‌جور رنج، که می‌رود تِر می‌زند به خلوتِ اعصاب‌ام و من در همان لحظه، از این تِرّیده شدن، و از اینکه بهانه‌ای برای مغزتکانی دارم، لذت می‌برم. این جور مواقع، یک حسی دارم، مرکب از دوری و در عین ِ حال نزدیکی. بعضی وقت‌ها حدس می‌زنم، چون بعضی شرایط، خوب از پس ِ مفاهیمی بر می‌آیند که من باهاشان مشکل دارم، در آن شرایط احساس ِ خطر می‌کنم. آخر، آدم واقعا باید به هم بریزد، زمانی که مخالفانی خیلی خوب (شاید هم خیلی بد) پیدا می‌کند. دو-به-شک می‌شوم که نکند رنجش‌ام ناشی از احساس ِ خطر و میل به برتری‌جویی باشد. بعد حدس می‌زنم من آنقدر قوی نیستم که ذهنم را روی شکست متمرکز کنم. همیشه می‌خواهم راهی باز شود، که من از یک گوشه‌اش پیروز بیرون بزنم. این هم یک امیدِ دیگر است که لذت را به حلقوم‌ام می‌ریزد؛ لذتِ چشیدنِ پیروزی، آن هم درست زمانی که شکست دارد جلوی روی‌ات وول‌وول می‌خورد. انگار داری دارایی‌ات را از دست می‌دهی، اما با قوی‌ترین شهودِ درونی می‌فهمی که قرار است چیز ِ بیشتری به دست بیاوری. جوری که پاک نشئه می‌شوم. بعد می‌فهمم یک‌جور زخم-خاریِ مازوخیستی که تو من هست، چیزهای روزمره را پس می‌زند. ما مازوخیست‌ها یکی از آن گروه‌هایی هستیم که مناسباتِ زندگی را به هم می‌زنیم، چون علی‌القاعده اگر از یک چیزی رنج می‌بری، باید ساکت‌اش کنی، باید نابودش کنی، نباید از آن چیز خوش‌ات بیاد که، یا نباید در مقابل‌اش سکوت کنی. اما چون ما، هم بدمان می‌آید، هم هیچ‌چیز را به هم نمی‌زنیم و در ادامه‌ی جریان، خیر و منفعت می‌بینیم، بقیه را می‌بریم تو این فاز که؛ «طرف، خودش اهل ِ حاله.» از شما چه پنهان، من خودم این مازوخیسم ِ لعنتی را دارم. از در-عذاب-بودن بعضی وقت‌ها لذت می‌برم. با خودم فکر می‌کنم، این ماجرا خیلی شبیهِ عاشق‌شدن و دل‌دادن است. من از جفتِ این وقایع، تجربیاتِ روانی ِ مشابهی دارم. یعنی تو جفت‌شون، حس می‌کنم که قشنگ دارم رنج می‌برم، و مطمئنا در کنارش لذت. قشنگ دارم نشانه‌ها را دستکاری می‌کنم که خوب و زیبا، یا بد و نازیبا دیده بشوند، و این کار باعث می‌شود که فعالیتِ مغزم به شدت افزایش پیدا کند. یعنی انگار، بعضی نشانه‌ها هستند که هم‌زمان دو تا معنی دارند؛ همان‌لحظه که دارند به یک چیز ِ خوب و نزدیک اشاره می‌کنند، دارند به یک نقطه‌یِ زشت و دور هم نظر می‌اندازند. یک لحظه که کنار ِ معشوق می‌ایستم، تو چشم‌هایش که نگاه می‌کنم، باهاش که هم‌کلام می‌شوم، یک شوری از هیجانِ مازوخیستی تو وجودم قیقاج می‌رود، که نگو! که نپرس! که هیچی! آن لحظه، من مطمئنم که از این نگاه‌ها دارم لذت می‌برم. اما در عین ِ حال، رنج هم می‌کشم. می‌دانید بخش ِ رنج‌آورش کجاست؟ می‌گویم برایتان که، رنج‌اش آنجاست که هِی می‌خواهی به معشوق نزدیک بشوی، اما نمی‌توانی. هِی می‌خواهی بروی توی‌اش! بروی تَهِ دل‌اش بنشینی، بیرون هم نیایی، تا ابد. انگار بخواهی حقیقتِ وجودت را به کسی تقدیم کنی، اما نشود، امکان‌اش نباشد. امکان‌اش نیست که در اعماق ِ وجودِ چیزی خانه کنی. هِی می‌خواهی، اما نمی‌توانی. نمی‌شود بفهمی وقتی به‌ات می‌گوید دوست‌ات دارد، واقعا چقدر دوست‌ات دارد، یا درک‌اش از دوست داشتن چی است، که این لغت را اینقدر مکرّر به زبان می‌آورد. می‌دانید!؟ وقت‌هایی هست که دیگر برایتان مهم نیست که حقیقت‌تان را به کسی هدیه کنید. از این کار سرخورده شده‌اید. اینجا به نظرم نقطه‎‌ی برآمدنِ رُکودِ محض است. هیچ حرکتی به چشم نمی‌خورد. ذهن‌تان ساکت و آرام، وقایع ِ پیرامونی را نظاره می‌کند، بدونِ هیچ هیجانی، بدونِ هیچ انتظاری. به نظرم، همه‌مان خوب می‌فهمیم که زمانی که عاقل می‌شویم، اینگونه می‌شویم: بی‌هیجان، عادی، بی‌انتظار، راکِد، و این‌ها یعنی؛ فهم ِ خصلتِ تکراریِ چیزهای تکرارشدنی. می‌دانید!؟ من اصلا با این لطیفه حال نمی‌کنم که؛ رنج ِ دوری از بدنِ معشوق، زیربنای احساساتِ عاشقانه است. یعنی آخر، حتی اگر معشوق‌تان روزی صد بار هم جلوی‌تان برهنه شود، حتی اگر بارهای بار ازش کام گرفته باشید، باز در نهایت، از کجا می‌فهمید تو دل‌اش چی می‌گذرد؟ از کجا می‏فهمید چقدر به‌اش نزدیک شده‌اید؟ از کجا می‌فهمید که یک ضرورت اید یا یک خواست؟ یعنی، فکر کنم، بعد از بارها تکرار، بعد از بارها هم‌آغوشی، این ماجرا را سَرسَری تمام می‌کنید؛ انگار که از پیدا کردنِ پاسخ ناامید شده باشید. انگار راهی نباشد، از دوست داشتن به درونِ کسی. آخر، این دوست‌داشتن ِ لعنتی را که ما بارها خاک‌اش را به توبره کشیده‌ایم، بیل-و-کلنگ‌مان را هم مرخص کرده‌ایم رفته. اما باز به گمانم، اینجاست که باید نشانه‌ها را گیر بیاندازیم. اینجاست که هنوز چیزهای خوبی برای فهمیدن، برای نشانه‌رفتن وجود دارد (نشانه‌ها اینجا به ماهیتِ دو-سره‌شان اعتراف می‌کنند). یعنی درست اینجاست که نشانه‌ها هر معنایی بخواهی می‌دهند (فقط کافی است بخواهی). عاشقانه نگاه‌شان کنی، معنای عاشقانه می‌دهند، مُنکِر و پا-در-هوا نگاه‌شان کنی، معنای اِغواگر و آزاردهنده. عجیب است. این است آن سرشتِ مازوخیستی ِ نشانه‌ها؛ درست همان لحظه که در کِیفِ فهم‌شان خر-غلت می‌زنی، به یک اشاره، با یک شهودْ بیشتر، جیم می‌شوند و می‌روند، انگار که از اوّل گول‌خورده باشی، انگار که از اوّل نبوده باشند، یا جور ِ دیگر بوده باشند. نشانه‌هایش؛ حرف‌هایش، کارهایش (به‌خصوص کارهاش، وقتی در حالتِ بی‌خودی غرق است) ... من می‌گویم، همین‌جاهاست که نشانه‌ها را باید ردیابی کرد. و ما درست همین‌جاها نشانه‌ها را ردیابی می‌کنیم. و این‌جا، همان‌جاست که همه‌چیز راه به همه‌جا می‌برد. این است که از همیشه سرگشته‌تر اَم.


نظرات ارسال شده
سیما در 12 خرداد 1386
عالی بود

email | website