برای ما دیدن کولیهایی که سالی یکماه خارج شهر کنار تپهخاکی چادر میزدند، شبیه یک پدیده طبیعی بود که هرساله انتظارش را میکشیدیم. نزدیکی موقعی که بر حسب معمول باید از راه میرسیدند، جمله «کولیها هنوز نیومدن؟» یا «کولیها اومدن؟» به سؤالهای حالواحوالپرسیهای روزمره ما اضافه میشد. همانطور که فصلها یا امتحانات ثلثاولدومسوم از پی هم میآمدند و میرفتند، یک روز که از خواب بلند میشدیم، دود آتش آنها را از دور میدیدیم و میفهمیدیم که آنها آمدهاند. دوسال پیش هم که ایران بودم و برای انجام یک کار اداری به زادگاهم رفته بودم، از یکی از دوستان دوران دبیرستان كه هنوز در شروانشهر زندگی میکند، شنیدم که آنها هنوز هم مثل سابق یکیدوماه خارج شهر چادر میزنند، اما شهر چنان بزرگ شده است که از مرکز شهر دیگر نمیشود دود آتش آنها را دید.
پیشترها هروقت که آنها میآمدند، مسیر خانه به دبیرستان را عوض میکردم و بجای کوچه آسیاب از کوچه تیربرق میرفتم که از کنار تپهخاکی رد شوم و آنها را تماشا کنم. یادم هست یکبار که به دبیرستان میرفتم، کنار تپهخاکی با یکی دوتا از جوانکهای کولی همسن و سال خودم برخوردم و با آنها حرف زدم. آن روزها پنهانی روزی دوتا سیگار میکشیدم. یکی را تنهایی، وقتی که صبحها به دبیرستان میرفتم و دومی را سهنفری با دوتا از دوستانم، وقتی که از دبیرستان برمیگشتیم. آنروز درحالی که به سیگار اول با کیف و لذتی ناگفتنی پک میزدم، سیگار دوم را به آنها تعارف کردم. همینطور که روبروی هم ایستاده بودیم، سیگار دود میکردیم و به هم لبخند میزدیم و حرفی برای گفتن یاد کسی نمیآمد، گفتم: «شما از کجا میآیید اینجا و از اینجا کجا میرید؟». به یکدیگر نگاهی کردند و شهرها و آبادیهایی را نام بردند که اسم هیچکدام را نشنیده بودم. با اینکه جوان بودند اما در چهرههای آفتابسوخته آنها هم مثل پدرمادرهایشان نگرانی و بیاعتمادی بخصوصی دیده میشد. خیلی دلم میخواست بیشتر با آنها حرف بزنم و دوستی کنم، اما همانطور که مردم شهر به آنها مشکوک بودند، آنها هم فاصله خود را با ما حفظ میکردند و اجازه نمیدادند کسی به آنها نزدیک شود. و حق داشتند. با اینکه شروانشهر به عنوان شهری كه در آن دزدی زیاد میشد، شهرت داشت، از فردای روزی که آنها چادرهایشان را برپا میکردند، همه دزدیها پای آنها نوشته میشد. همه منتظر بودند چیزی گم بشود که انگشت اتهام خود را به سوی آنها دراز کنند. پیش از این که آنها بیایند، اولین توضیحی که پس از هر سرقتی به فکر پاسبانها و اصولا به فکر هر کسی که خبر سرقت را میشنید میرسید، این بود: «آشنا بوده». و بعد از آمدن آنها به یکباره از آشناهای دزد رفع اتهام میشد و دیگر کسی آنطور که به دزدها نگاه میکنند به آشناهای خود نگاه نمیکرد. همه یک زبان، کار را کار «آنها» میدانستند و به این ترتیب شکاف در جماعت آشنایان از میان میرفت و به جای دزدی از همدیگر بین آنها دوستی و صمیمیت حاکم میشد. حالا وقتی فکر میکنم، میبینم، ما به آنها احتیاج داشتیم، چون وجود آنان باعث ایجاد وحدت بین ما میگشت.
نصرتحیدری ثمره وصلت بین آنها و محلیها بود. پدر نصرت کولی بود و مادرش از خانواده فقیری بود که در یکی از خانههای محقرکنار آبگیر زندگی میکردند. درباره ازدواج پدرومادر نصرت داستانهای مختلفی میگفتند. معلوم نبود کجا و چطور با هم آشنا شده بودند، در هر صورت یک طوری همدیگر را دیده بودند و عشق آنها باعث ایجاد یک استثنای کوچک در قائدهای کهن و بیبروبرگرد کولیهایی شده بود که به هیچ وجه با محلیها وصلت نمیکردند. نمیدانم چرا. شاید چون پاهای نرم هیچ دختر یا پسر محلی تاب راههای دور را نمیآورد، و هیچ مرد یا زن کولی حاضر نمیشد اسارت «ماندن» را بپذیرد و دور از دشتها، کوهساران و ریگزارهای فراخ دقمرگ شود. نمیدانم، شاید هم همانطور که محلیها نمیخواستند با دزدها وصلت کنند، کولیها هم تمایلی به وصلت با آدمها بیوجدان، حقیر و متکبر این شهر کثیف نداشتند. به آنها سیخ، چاقو، منقل، سهپایه آهنی و گلیم، گاهی هم گوشت یا پنیر بز میفروختند، یکی دو شب هم در میدان شهر ساز میزدند و میرقصیدند و از آنان پول جمع میکردند، اما نه به آنها دختر میدادند و نه از آنها دختر میگرفتند. مردم شهر هم برعکس، از آنها سیخ و چاقو و منقل میخریدند، دور آنها حلقه میزدند و به موسیقی آنها گوش میدادند و رقص آنها را تماشا میکردند، و اگر به اندازه کافی سرخوش بودند، دوتا سکه توی کاسه آنها میانداختند، اما وصلت با آنها هرگز.
من داستان نصرت را برای همه دوستانم تعریف کردهام. و همیشه قصد داشتهام که آن را با تمام جزئیات بنویسم، و یک روزی حتما این کار را خواهم کرد. سرنوشت او در زندگی من تأثیر بزرگی برجای گذاشت. دوری چندینساله از شروانشهر خاطره او را کمرنگ کرده بود، اما ایندفعه که به شروانشهر رفته بودم و در حین قدم زدن با دوستم در یکی از خیابانهای شهر، میترا را دیدم، داستان نصرت با شدت بیشتری دوباره زنده شد. این داستان چشم مرا که آنروزها سیزدهچهاردهسال بیشتر نداشتم برای اولین بار به واقعیت اطرافم باز کرد و مرا به طرز فجیعی از عالم بچگی بیرون انداخت.
ازدواج پدرومادر نصرت قانون ازلی کولیها را خدشهدار کرده بود. نصرت، محصول این ازدواج، نه از ما بود و نه از آنها. آنطور که شایع بود، مادر نصرت پس از اینکه همسرش در اثر سقوط از کوه کشته شده بود با نصرت پنجششساله به شروانشهر بازگشته بود. و از همانروز به موضوع مناسبی برای مردم تبدیل شده بود که به وسیله آن رزالتهای خود را به نمایش بگذارند. آدمها زهر دارند و برای ریختن زهر خود همیشه کس یا کسانی را پیدا کردهاند. و طبق قائدهای نانوشته همیشه بهترین کس برای اینکار آدمهای نشانهدار بودهاند. ایندفعه قرعه به نام نصرت و مادرش خورده بود که اولی، آنطور که میگفتند، حرامزادهای کولیپرورده بود و دومی یکی ازکولیهای بی اصل و نصب بیابانی را به آدمهای بااصل و نصب شروانشهر ترجیح داده بود.
میگفتند کولیها هرکار کرده بودند موفق نشده بودند مادر نصرت را از تصمیم زندگی در شروانشهر منصرف کنند. از یکی از همسایههای آن دوران که همیشه از همه اخبار شهر آگاه بود شنیده بودم که کولیها او را از مردم شهر و شرارتهای آنها ترسانده بودند، او را به «ناموس حضرت» قسم داده بودند که پیش آنها بماند. برای او و نصرت عاقبت بدی را پیشبینی کرده بودند، و چون هیچیک از حرفهای آنها در مادر نصرت تأثیر نکرده بود، گردنبندی که میگفتند از دندان شغال درست شده بود جهت دفع بلا به گردن نصرت انداخته و با آنها وداع کرده بودند.
یادم هست آنروزها که تازه به سنوسالی رسیده بودیم که جوانها برای ظاهرشان اهمیت زیادی قایل میشوند، و دوست داشتیم موهای سرمان را بلند کنیم، شلوار پاچهگشاد بپوشیم، و با یک لبخند کوچک دخترهای دبیرستانی سه ماه خوش و سرمست بودیم، نصرت یکی از خوشقیافهترین و خوشهیکلترین جوانهای شهر بود که دخترها هرکجا وهروقت او را میدیدند، لبخندهای ملیح خود را از او دریغ نمیکردند. از من و دوستهایم سهچهار سال بزرگتر بود. آدم شاداب، زودجوش و رفیقبازی بود که حاضر بود برای رفیق خود جان بدهد. اما مثل اغلب آدمهایی که حاضرند برای رفیق جان بدهند، هیچوقت رفیق درستوحسابییی نداشت. هرچه او باوقارتر و مهربانتر رفتار میکرد، مسخرگی و خشونت و متلکهای مردم بیشتر میشد. هرچه خطوط چهره او بیشتر شکل میگرفت و به قول معروف خوشتیپتر میشد، بیشتر مورد تحقیر، زخمزبان و کنایه همسنوسالها قرار میگرفت. حالا که فکر میکنم، میبینم نصرتحیدری هیچزمانی در ذهن مردم، از وقتی که با مادرش وارد این شهر شده بود تا روزی که او را با آمبولانس توی کیسه پلاستیکی به پزشکی قانونی بردند، یک همشهری عادی محسوب نمیشد. ما همه ما بودیم، آنها همه آنها بودند، اما نصرت نه از ما بود نه از آنها. او نشانههای دگربودی خود را در چهره گندمیاش و در گردنبندی که آنرا همیشه به گردن داشت، حمل میکرد.
آنروزها که نصرت عاشق میترا مرزبان شده بود هفده هجدهسال بیشتر نداشت. تا کلاس دوم یا سوم دبیرستان درس خوانده بود و در تنها فروشگاه لوازمالتحریر شهر که متعلق به شخصی به نام آقا قوام بود کار میکرد. یادم هست، خبر نامهنوشتن او به میترا خیلی سریع در شروانشهر پخش شد. همانروزها بود که برای بار اول به خانه ما آمد. یادم هست بیشتر از یک ساعت با پدرم با هم حرف زدند. یک طرف صورتش باندپیچی شده بود. شلوار جین به پا داشت و پیراهن سفید و تمیزی پوشیده بود که از زیر آن بند نازک چرمی گردنبندش دیده میشد. خاطرم هست وقتی با پدرم حرف میزد، یا پدرم با او حرف میزد، دایما سرش پایین بود. خیلی دلم میخواست همانجا کنار آنها بنشینم و به حرفهایشان گوش بدهم، و از اینکه پدرم پس از چنددقیقه از من خواست که اتاق را ترک کنم، دلخور شدم
یادم هست خبر نامهنگاری نصرتحیدری و میترا بین جوانها هیجان زیادی ایجاد کرده بود. «نصرت حیدری برا میترا نامه نوشته!». «میگن، مدتهاست با هم نامهنگاری میکنن». «بابای میترا نامه رو لای دفترچهش پیدا کرده». «میگن همچین با مشت زده تو دهنش که پشت پیشخون از هوش رفته». «حقشه... بچه مزلف کولی... روش خیلی زیاد شده بود.»
دوسال پیش، روزی که با دوستم در یكی از خیابانهای شروانشهر راهمیرفتیم و خاطرات دوران دبیرستان را مزهمزه میکردیم، ناگهان بازوی مرا گرفت، به شبحی که از روبرو میآمد اشاره کرد و گفت: «ببین میشناسی؟». گفت: «خوب نگاه کن، ببین میشناسی؟». زن لاغراندام و مسنی از روبرو میآمد. وقتی به نزدیكی ما رسید دیدم روی چانه و پشت لب بالایش پر از موهای سیاه بود. از كنارم كه ردشد، برگشتم و از پشت نگاهش کردم. کمی قوز داشت و همینطور که میرفت گوشه چادرش به زمین کشیده میشد. دوستم پرسید: «شناختی؟»، گفتم: «نه... کی بود؟». گفت: «میترا مرزبان رو یادت هس؟». با تعجب گفتم: «میترا مرزبان؟... این میترا بود؟»
احساسی که از دیدن میترا به من دست داد قابل توصیف نیست. نمیتوانم احساسی را که از دیدن میترا به من دست داد توصیف کنم.
او اولین دختر شهر بود که بدون چادر و روسری به دبیرستان میرفت. دختر آقای مرزبان معاون اداره آموزش و پرورش شروانشهر بود. خود آقای مرزبان تحصیلات دانشگاهی داشت، کراوات میزد و پیکان آخرین مدل میراند. آدم خوشمشربی بود که شعر، عرفان و کلا ادبیات قدیم را دوست میداشت و نصف اشعار نظامی را از حفظ میدانست. به پدر من علاقه بخصوصی داشت و ماهی دوسه بار به دیدن او میآمد و به مباحث و صحبتهای تمامنشدنی او در مورد مقولات مختلف مثنوی، فیهمافیه، رباعیات خیام، عاشقانههای نظامی و... با حوصله گوش میکرد.
هیچ جوانی در شهر نبود که حداقل یکبار عاشق میترا نشده باشد. اغلب جوانهای شهر خاطرخواه میترا بودند. جوانکهای دبیرستانی دو حرف اول نام و نام خانوادگی او را به انگلیسی گوشه دفترچه یا صفحههای کتاب خود مینوشتند و درکنار آن عکس قلب تیرخورده میکشیدند. «ام ام» برای ما رمز عشق بود. من و چهارپنجتا از دوستانام با اینکه از میترا چندسال کوچکتر بودیم مدتها همزمان عاشق دلخسته او بودیم. یادم هست بعد از ظهرها که دبیرستان تعطیل میشد، سر راه او میپلکیدیم که وقتی رد میشود، نگاهش کنیم. همیشه کتودامن به تن میکرد، یقه سفید میزد، جوراب ساقکوتاه میپوشید، همیشه موهایش را که پرپشت و سیاه بود با رمان پشت سرش میبست و بدون اینکه به اینطرف و آنطرف نگاه کند از خانه به سوی دبیرستان یا از دبیرستان به سوی خانه میرفت.
خانواده مرزبان محلی نبودند، و با عدهای دیگر که معمولا کارمند دولت، فرهنگی یا بانکی بودند در ناحیه نوساز شهر زندگی میکردند. اینها نیز برای خودشان مثل یک طایفه مستقل بودند که با مردم محلی رابطه ایجاد نمیکردند. مغازهدارها آنها را خیلی تحویل میگرفتند و اجناس خود را به دو یا سهبرابر قیمت به آنها میفروختند. مردم هم چون در رابطه با امور مختلف اداری به آنها احتیاج داشتند، خیلی به آنها احترام میگذاشتند، اما در ظاهر. درونا از آنها به عنوان نمایندگان فساد شهری خوششان نمیآمد و زنها و دخترهای آنها را همگی از دم و بلااستثنا «خراب» میدانستند. خود همینکه نصرت برای میترا نامه نوشته بود، دلیلی بر این مدعا محسوب میشد.
آنروز که میترا را در آن وضع دیدم، حالم بد شد و احساس عجز کردم. آنطور که دوستم میگفت، همان سالی که من از ایران رفته بودم، مادر میترا مرده بود و آقای مرزبان در اثر سکته زمینگیر شده بود. میگفت، میترا به خواستگارهایی که از قوم و خویشها و آشناهای خانوادگی بودند جواب رد داده بود. از محلیها هم کسی تمایلی به او نداشت، چون «خراب» بود. یعنی همه فهمیده بودند که همانطور که نصرت میترا را دوست داشت، میترا هم نصرت را میخواسته است. یادم هست، طوری که آن روزها شایع بود، آقای مرزبان خیلی دلش میخواست خود را به تهران منتقل کند، اما نتوانسته بود میترا را به این کار راضی کند. میگفتند، میترا قصد کرده بود تا پایان عمر درشروانشهر بماند. دوستم میگفت، میترا هرروز عصر تا وقتی که آقای مرزبان زنده بود، او را که گردنش کج شده بود و آب دهانش دایما روان بود با صندلی چرخدار توی خیابان اصلی شهر میچرخاند. دوستم میگفت، احساس میکردی میخواست او را به مردم نشان بدهد، شاید هم برعکس، میخواست مردم را به او نشان بدهد.
نصرت حیدری نامه را وقتی میترا برای خرید دفترچه به فروشگاه مراجعه کرده بود، لای دفترچه گذاشته و به او داده بود. بهتر است بگویم «جواب نامه» را، چون آنطور که من از پدرم شنیدم، نامه مذکور جواب نصرت به نامه میترا بود. رسوایی بزرگی راه افتاده بود. آقای مرزبان پس از پیداکردن نامه، فورا به مغازه آقا قوام رفته بود و بدون اینکه حرفی بزند مشت محکمی توی صورت نصرت زده بود که لب نصرت را جر داده بود. به آقا قوام گفته بود، به شهربانی شکایت میکند و «این حرومزاده» را به جرم هتک حرمت به زندان میاندازد. آقا قوام پس از اینکه نصرت را برای بخیهزدن شکافی که در لب او ایجاد شده بود به بهداری برده بود، به ملاقات آقای مرزبان رفته بود که از او معذرتخواهی کند و او را از شکایت منصرف سازد. و چون آقای مرزبان به حرف او گوش نکرده بود، به همراه نصرت آمده بود خانه ما و به پدرم متوسل شده بود. آقا قوام میدانست که آقای مرزبان به پدر من علاقه دارد. یادم هست، پس از اینکه سرپایی یک استکان چای نوشید، پدرم و نصرت را تنها گذاشت و رفت. نمیدانم چه حرفهایی بین پدرم و نصرت ردوبدل شد. پدرم از نصرت چیزهایی میپرسید و او جواب میداد. وقتی نصرت رفت پدرم مرا به خانه آقای مرزبان فرستاد که از او بخواهم سری به خانه ما بزند. یادم هست با اشتیاق میرفتم و توی راه به میترا فکر میکردم. با خودم میگفتم، خدا کند که وقتی زنگ میزنم، میترا در را باز کند. میخواستم از چشم نصرت به او نگاه کنم. از این فکر که میترا در را باز کند قلبم میزد. دوست داشتم او را ببینم. میخواستم ببینم، از قیافهاش پیداست که عاشق شده است؟ دفعه اولی بود که میشنیدم دختری عاشق شده است. همینطور که از کوچهی داروخانه رد میشدم با خودم میگفتم، حتما از پدرش کتک خورده است. با خودم میگفتم، حتما چشمهایش از گریه سرخ شده است. با خودم میگفتم، حتما لبهایش متورم شده است. همینطور که در کوچه میرفتم، طوری در خیالات خودم غرق شده بودم که احساس میکردم من نصرتحیدری هستم و میترا عاشق من شده است. احساس میکردم مشت آقای مرزبان لب من را جر داده است، احساس میکردم به خاطر نامهی من میترا کتک خورده است. یادم هست توی راه آنقدر متأثر شده بودم که بغض گلویم را گرفته بود. یادم هست خودم را کنترل میکردم که گریه نکنم. وقتی میخواستم زنگ بزنم، دستم میلرزید. هم از اینکه ممکن است میترا در را باز کند، و هم از اینکه ناگهان خود آقای مرزبان در را باز کند و مشت دیگری توی صورتم بزند دلهره داشتم. وقتی آقای مرزبان در را باز کرد، با صدایی که برای خودم ناآشنا بود، پیغام پدرم را به او رساندم و به خانه برگشتم. یادم هست هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سروکله آقای مرزبان پیدا شد. قیافه آن روز او را یادم نمیرود. برعکس همیشه که آقای زندگی خویش و مطمئن به نظر میرسید، آن روز عصبانی و خجالتزده بود. وقتی برایشان چای بردم، دیدم که پدرم با لحن آرام با او حرف میزند و سعی میکند او را آرام کند. آقای مرزبان دستش را طوری که چشمهایش دیده نمیشد به پیشانی زده بود و انگارکه با خودش حرف میزند، میگفت: «آبروم رفت. آه... بیآبرو شدم. چطور دیگه سرمو بلند کنم؟ ای وای ای وای...». از جیب پیراهنش کاغذی را درآورد و گفت: این پسره هرزه... نامه نوشته... پدرسوخته بیناموس...
یادم هست پدرم نامه را از دست او گرفت و آن را با دقت خواند و گفت: نگذارین عصبانیت جلوی چشم شما رو بگیره. کسی هرزگی از این پسر ندیده. برعکس، جوان مؤدب و محجوبیه. سالم و نجیبه. حالا شما عصبانی هستید نمیتونید درست فکر کنید. با شناختی که از شما دارم، میدونم اگه تأمل کنید حتما طور دیگهای فکر میکنید». آقای مرزبان آهی کشید و گفت: «آی... مردم چی میگن... خدایا آبروم رفت. چیکار کنم، چیکار کنم». یادم هست پدرم گفت: «به حرف مردم پدرجان اعتنا نکن. حرف این مردم همیشه باعث خسارت و نابودی بوده. اونها لیاقت داوری در این باره رو ندارن. اونها لیاقت داوری در بارهی هیچچیزو ندارن. نه پدرجان، اینها جماعتی مجرم و فاسدن، قاضی نیستن، پدرجان. چشماتو باز کن پدرجان». یادمهست همینطور که به آقای مرزبان چشم دوخته بودم، دیدم او نمیداند که مردم، همهی ساکنان محله نوساز، از جمله خانواده او را فاسد و بیآبرو میدانند. آقای مرزبان نگران حرمت از دسترفتهاش بود، درحالی که نمیدانست که مردم قبل از این ماجرا هم هیچوقت برای او هیچ حرمتی قایل نبودهاند که حالا بخواهد از دست رفته باشد. نمیدانست که احترام آنها همیشه ظاهری، مزورانه و ریاکارانه بوده است. اما پدرم که از این موضوع مطلع بود، سعی داشت با خواندن اشعاری از شاعران بزرگ در باب فجایعی که ملاک قراردادن «حرف مردم» میتواند برای زندگی انسان داشته باشد، به او دلداری بدهد. یادم هست، آقای مرزبان که انگار گوشهایش نمیشنید، چند لحظه پس از ساکت شدن پدرم، دوباره زیرلب زمزمه کرد: «نامه نوشته!... ای خدا...». پدرم دوباره نامه را از روی زمین برداشت و گفت: «نامه نوشتن که پدرجان جنایت نیست. تازه مگه چی نوشته؟ مگه توهینی کرده؟ مگه حرف هرز زده، پدرجان؟ شما اصلا در این نامه دقت کردید؟ من که چیز بدی که باعث رفتن آبروی شما باشه در این نوشته نمیبینم، برعکس، این نوشته سندی برای پاکی و بیریایی این پسر و همینطور میتراخانم شماست...»
بالاخره «پدرجان پدرجان» پدرم کار خود را کرد. آقای مرزبان نرم شد، از شكایت صرفنظر كرد و وقتی که از خانه ما رفت نامه نصرتحیدری یعنی «مدرک جرم» را با خود نبرد. غائله تمام شد و همه نفس راحتی کشیدند. یادم هست، خیلی دلم میخواست نامه نصرت را بخوانم، اما نشد، چون پدرم یکیدوروز بعد آنرا به آقا قوام داد. میخواستم احساس او به میترا را بدانم. میخواستم ببینم عشق را چطور میشود گفت. خصوصا اینکه متوجه شده بودم نامه نصرت برای پدرم خیلی جذاب است. یادم هست پدرم شعری را که نصرت نامه خود را با آن شروع کرده بود پشت جلد یکی از کتابهایش نوشته بود و آن را خیلی دوست میداشت.
یادم هست تابستان كه مدرسهها تعطیل شدند، آقای مرزبان میترا را نزد یکی از خواهرهایش به تهران فرستاد که خود را برای شرکت در کنکور آمادهکند. مردم ابروهایشان را بالا میانداختند و سرشان را تکان میدادند و به کنایه میگفتند: «برا همچه دختری همون تران (تهران) بهتره». شهرت «مینیجوپ»پوشهای تهران باعث شده بود که آنها تهران را مرکز فساد و تباهی بدانند. نمیدانم چطور، بیاینکه چشمشان کافهتریای دانشکده هنرهای زیبای آن روزها را دیده باشد، دانشگاه را رسما نوعی فاحشهخانه میدانستند. میگفتند، تهران جای خوبی برای میترا است. برای نصرت دلسوزی میکردند که: رفتن میترا از شروانشهر «برا این پسره هم خوبه».
نمیدانم وقتی که پدر میترا از شکایت صرفنظر کرد، چرا همه فکر کردیم که غائله تمام شده است و نفس راحت کشیدیم، در حالی که تازه اول غائله بود. چندماه بعد نصرت را در خیابان دیدم. زخم لباش خوب شده بود اما جای زخم هنوز پیدا بود. به نظرم آمد که حال و روزش خوب نیست. استخوان گونههایش بیرون زده بود. لبها و پوست صورتاش کاملا سیاه شده بود و دکمههای پیراهنش باز بود. شایع شده بود که وافوری شده است. میگفتند سوخته تریاک میخورد. میگفتند «دوا مزنه». برایش آهنگ مسخرهای ساخته بودند که بچهمدرسهایها وقتی او را میدیدند، آنرا میخواندند. آن روز که او را دیدم، به او سلام کردم، اما او بیتوجه از کنارم رد شد. مثل دیوانهها شده بود. دیگر پیش آقا قوام کار نمیکرد. میگفتند بیشتر وقت خود را در بیابان میگذراند. آقا قوام بیچاره بعد از فوت مادر نصرت برای او هم پدر بود و هم مادر. پیرمرد دایما در جستجوی او زیر آفتاب داغ، بیابانها اطراف شروانشهر را زیر پا میگذاشت که برای اوآب وغذا ببرد. هنوز هم وقتی به آقا قوام فکر میکنم، دلم برای او میسوزد. قدیمها آدمهایی بودند که از قیافهشان پیدا بود که وقتی بمیرند حتما به بهشت میروند. این آقا قوام یکی از آنها بود. وقتی دیده بود که نصرت هرروز ضعیفتر و رنجورتر میشود، مستأصل شده بود و از روی استیصال با یک جعبه شیرینی به منزل آقای مرزبان مراجعه کرده بود که میترا را برای نصرت خواستگاری کند. به گمانم فکر کرده بود که وضعیت اسفبار نصرت ممکن است که دل آقای مرزبان را به رحم بیاورد. خدابیامرز پیه این را به تنش مالیده بود که خود را مسخره مردم کند. شاید هم آفتاب راست راستی عقل او را زایل کرده بود. میگفتند آقای مرزبان (خدابیامرز) اصلا او را به خانه راه نداده بود و دم در خانه، همینکه از نیت او مطلع شده بود، سر او داد کشیده بود که: «پیرمرد! عقلت رو از دست دادی! کجای دنیا رسمه که یه آدمی مث من به یه همچین پسر بیسروپایی دختر بده. مگه من مغزم عیب داره که دخترمو با دست خودم بدبخت کنم» و در را محکم بسته بود.
پس از این واقعه آقا قوام خدابیامرز دوباره دست به دامن پدرم خدابیامرز شده بود که با نصرت صحبت کند، او را نصیحت کند، بلکه از خر شیطان پایین بیاید. و یکی دو روز بعد نصرت را که پوست صورتش مثل ذغال سیاه شده بود به خانه ما فرستاد. یادم هست، لاغر و تکیده شده بود. آرام و قرار نداشت. نمیتوانست یکجا آرام بنشیند، طوری که پدرم لباس پوشید و با او به طرف خطآهن راه افتادند. یکی دو ساعتی با هم راه رفته بودند و پدرم، آنطور که خودش میگفت، متوجه شده بود که «اونکه سوار خر شیطونه، در واقع آقای مرزبانه نه نصرت». بخصوص اینکه شنیده بود که حال و روز میترا هم بهتر از نصرت نیست.
دفعه بعد که آقای مرزبان به خانه ما آمد طوریکه انگار ماجرا را کلا فراموش کرده است، شاد به نظر میرسید. وقتی برایشان چای بردم در حالی که دستهایش را بهم میمالید به شوخی و با لحنی خطابهای در توصیف نیکویی جوان حرفشنو و هنر احترام به بزرگترها قطعه شعری خواند.
پدرم مدت زیادی مقدمهچینی کرد. آن روزها از حرفهایی که معمولا بین آنها ردوبدل میشد حوصلهام همیشه سرمیرفت و هیچوقت پای صحبت آنها نمینشستم. آن روز فرق میکرد. پدرم میخواهست آقای مرزبان را راضی کند که میترا را به نصرت بدهد. پیرمرد فکر میکرد همه مثل خودش فکر میکنند. راضی کردن آقای مرزبان به این کار، مثل خیلی از کارهای دیگر پدرم، کار بچهگانهای بود. این را من که جوان سیزدهچهارده سالهای بودم، میدیدم، اما او نمیدید. آقای مرزبان برای میترا حتما هزار نقشه داشت. میترا از آنهایی بود که بایستی حتما به دانشگاه میرفت و با یکی مثل خودش ازدواج میکرد. اینکه آقای مرزبان دخترش را به یکی از محلیها بدهد، آنهم نه به یکی از محلیهای معمولی، بلکه به نصرتحیدری، ناممکن بود.
«پدرجان، مگه پدرمادرها چیزی جز اینکه فرزندان آنها عاقبتبخیر بشن و دلشاد زندگی کنن میخوان؟ شما پدرجان آنقدر تجربه زندگی دارید که بدونید مال و مدرک و اتومبیل هیچگونه ضمانتی برا خوشبختی نیس...»
امروز وقتی که صحبتهای پدرم را به خاطر میآورم از سادگی او متعجب میشوم. البته که هر پدرمادری اگر از آنها بپرسند مگر چیزی جز سعادت فرزندان خود میخواهند، جواب منفی میدهند. کیست که زیر این جمله را که مال و مدرک و اتومبیل ضامن خوشبختی نیست، امضا نکند؟ اما جواب منفی آنها به آن سؤال و امضای آنها زیر این جمله همیشه (مثل امروز) دروغ و جعلی بوده است. پرواضح است که پدرومادرها جز سعادت فرزندان خود چیزهای دیگری هم میخواهند. پدرومادرها همیشه به جز سعادت فرزندان خود خیلی چیزهای دیگری هم میخواستهاند و میخواهند. داماد آقای مرزبان باید مثل خود او، حداقل دانشگاهدیده باشد. اینکه او میترا را دوست دارد یا نه فرع قضیه است. اما انگار نور عشق خلص و جوانانه میترا و نصرت چشم پدرم را زده بود. غیر از این دلیل دیگری برای سادهانگاری آن روز پدرم به فکرم نمیرسد.
«این پسر چون با این سن کم سردوگرم رو چشیده و طعم سختی رو میدونه، جوان قابل اعتمادیه. از همه مهمتر دختر شما میتراخانم رو دوس داره. شما که خوب میدونید دوست داشتن یعنی چی؟... مگه نه اینکه لذت ما از اشعار بزرگان به این خاطره که آنها از همین دوستداشتن حرف میزنن؟».
«داستان خسرو و شیرین پدرجان، در مقابل داستان این بچهها پوچ و بیارزشه. خسرو آدم رزل و گردنکلفتی بود پدرجان و شیرین هم چیزی نبود جز فاحشهای سلطنتی...»
«... جوان هستند، دلشون پاکه، بذارین برن با هم زندگیشونو بکنن، همدیگه رو دوس دارن، مگه شما خودت پدرجان هیچوقت جوون نبودی؟». یادم هست آقای مرزبان که از نیت پدرم کمی جاخورده بود بدون اینکه حرفی بزند ناباورانه او را نگاه میکرد. پدرم ادامه داد: «دست به دست هم میدیم، آقا قوام هم کمک میکنه و یه فروشگاه کوچیک براشون باز میکنیم. و حتم داشته باش که خیلی زود مستقل میشن و رو پای خودشون میایستن. سخت نگیرید پدرجان.... جای سختگیری نیس پدرجان...»
آنروز وقتی آقای مرزبان از خانه ما رفت، دیگر پا به خانه ما نگذاشت. نقطه اشتراک او و پدرم علاقه به شاعران قدیمی و اشعار آنها بود، و مثل اینکه آنروز هردوی آنها، هم او و هم پدرم متوجه شدند که علاقه با علاقه فرق دارد و آشنایی آنها نتیجه سؤتفاهم بوده است. پس از مرگ نصرتحیدری اوقات پدرم چون نتوانسته بود از فاجعه جلوگیری کند تلخ شد و همیشه با تأسف از این ماجرا یاد میکرد. یادم هست گاه و بیگاه آهی میکشید و زیرلب شعر نصرت را زمزمه میکرد:
پیچک به دور شاخ درخت/ من پیچان به دور تو/ مردم گریزان ز دور سخت/ دلشاد من زجور تو.
چندوقت بعد نصرت را توی رختکن باشگاه ورزشی، در حالی که مثل کسانی که دلدرد دارند به خود پیچیده و خشک شده بود پیدا کرده بودند. میگفتند از مغازه صدگرم کود شیمیایی خریده بود. میگفتند آن را در «کاپ»ی که چند سال پیش از آن تیم فوتبال شهر در مسابقات منطقهای برده بود، و همیشه بالای کمدها قرار داشت، توی آب حل کرده بود. میگفتند: «جسدش باد کرده بود».میگفتند: «مگسها توی گوش او تخم گذاشته بودند». میگفتند: «بوی گند آدمو خفه میکرد». آقای مرزبان را لعنت میکردند. میگفتند، شکستن دل عاشق بیکیفر نمیماند. میگفتند کاش به کیفر گناهی که مرتکب شده است، دخترش میترا جلوی چشمانش پرپر بزند. او را به خاطر سنگدلی تقبیح میکردند. نفرین میکردند که خدا مال او را از او بگیرد و او را به زمین سیاه بنشاند. نیکوییهای نصرت را برمیشمردند: «به به چه جوون خوبی، آدم حظ میکرد». برای ناکامی او دل میسوزاندند. از هم میپرسیدند: «داماد از این بهتر؟»
دوستم درحینی که در خیابانهای شروانشهر قدم میزدیم میگفت، پس از سکته آقای مرزبان میگفتند، این نشانه عدل الهی است. دوستم میگفت، هروقت او را با صندلی چرخدار میدیدند، سرشان را تکان میدادند، با دست به سوی آسمان اشاره میکردند و میگفتند، «بالاخره اون بالاها خدایی هم هست». دوستم میگفت، میگفتند: «قربون عدالتت خدا.»
پیشترها هروقت که آنها میآمدند، مسیر خانه به دبیرستان را عوض میکردم و بجای کوچه آسیاب از کوچه تیربرق میرفتم که از کنار تپهخاکی رد شوم و آنها را تماشا کنم. یادم هست یکبار که به دبیرستان میرفتم، کنار تپهخاکی با یکی دوتا از جوانکهای کولی همسن و سال خودم برخوردم و با آنها حرف زدم. آن روزها پنهانی روزی دوتا سیگار میکشیدم. یکی را تنهایی، وقتی که صبحها به دبیرستان میرفتم و دومی را سهنفری با دوتا از دوستانم، وقتی که از دبیرستان برمیگشتیم. آنروز درحالی که به سیگار اول با کیف و لذتی ناگفتنی پک میزدم، سیگار دوم را به آنها تعارف کردم. همینطور که روبروی هم ایستاده بودیم، سیگار دود میکردیم و به هم لبخند میزدیم و حرفی برای گفتن یاد کسی نمیآمد، گفتم: «شما از کجا میآیید اینجا و از اینجا کجا میرید؟». به یکدیگر نگاهی کردند و شهرها و آبادیهایی را نام بردند که اسم هیچکدام را نشنیده بودم. با اینکه جوان بودند اما در چهرههای آفتابسوخته آنها هم مثل پدرمادرهایشان نگرانی و بیاعتمادی بخصوصی دیده میشد. خیلی دلم میخواست بیشتر با آنها حرف بزنم و دوستی کنم، اما همانطور که مردم شهر به آنها مشکوک بودند، آنها هم فاصله خود را با ما حفظ میکردند و اجازه نمیدادند کسی به آنها نزدیک شود. و حق داشتند. با اینکه شروانشهر به عنوان شهری كه در آن دزدی زیاد میشد، شهرت داشت، از فردای روزی که آنها چادرهایشان را برپا میکردند، همه دزدیها پای آنها نوشته میشد. همه منتظر بودند چیزی گم بشود که انگشت اتهام خود را به سوی آنها دراز کنند. پیش از این که آنها بیایند، اولین توضیحی که پس از هر سرقتی به فکر پاسبانها و اصولا به فکر هر کسی که خبر سرقت را میشنید میرسید، این بود: «آشنا بوده». و بعد از آمدن آنها به یکباره از آشناهای دزد رفع اتهام میشد و دیگر کسی آنطور که به دزدها نگاه میکنند به آشناهای خود نگاه نمیکرد. همه یک زبان، کار را کار «آنها» میدانستند و به این ترتیب شکاف در جماعت آشنایان از میان میرفت و به جای دزدی از همدیگر بین آنها دوستی و صمیمیت حاکم میشد. حالا وقتی فکر میکنم، میبینم، ما به آنها احتیاج داشتیم، چون وجود آنان باعث ایجاد وحدت بین ما میگشت.
نصرتحیدری ثمره وصلت بین آنها و محلیها بود. پدر نصرت کولی بود و مادرش از خانواده فقیری بود که در یکی از خانههای محقرکنار آبگیر زندگی میکردند. درباره ازدواج پدرومادر نصرت داستانهای مختلفی میگفتند. معلوم نبود کجا و چطور با هم آشنا شده بودند، در هر صورت یک طوری همدیگر را دیده بودند و عشق آنها باعث ایجاد یک استثنای کوچک در قائدهای کهن و بیبروبرگرد کولیهایی شده بود که به هیچ وجه با محلیها وصلت نمیکردند. نمیدانم چرا. شاید چون پاهای نرم هیچ دختر یا پسر محلی تاب راههای دور را نمیآورد، و هیچ مرد یا زن کولی حاضر نمیشد اسارت «ماندن» را بپذیرد و دور از دشتها، کوهساران و ریگزارهای فراخ دقمرگ شود. نمیدانم، شاید هم همانطور که محلیها نمیخواستند با دزدها وصلت کنند، کولیها هم تمایلی به وصلت با آدمها بیوجدان، حقیر و متکبر این شهر کثیف نداشتند. به آنها سیخ، چاقو، منقل، سهپایه آهنی و گلیم، گاهی هم گوشت یا پنیر بز میفروختند، یکی دو شب هم در میدان شهر ساز میزدند و میرقصیدند و از آنان پول جمع میکردند، اما نه به آنها دختر میدادند و نه از آنها دختر میگرفتند. مردم شهر هم برعکس، از آنها سیخ و چاقو و منقل میخریدند، دور آنها حلقه میزدند و به موسیقی آنها گوش میدادند و رقص آنها را تماشا میکردند، و اگر به اندازه کافی سرخوش بودند، دوتا سکه توی کاسه آنها میانداختند، اما وصلت با آنها هرگز.
من داستان نصرت را برای همه دوستانم تعریف کردهام. و همیشه قصد داشتهام که آن را با تمام جزئیات بنویسم، و یک روزی حتما این کار را خواهم کرد. سرنوشت او در زندگی من تأثیر بزرگی برجای گذاشت. دوری چندینساله از شروانشهر خاطره او را کمرنگ کرده بود، اما ایندفعه که به شروانشهر رفته بودم و در حین قدم زدن با دوستم در یکی از خیابانهای شهر، میترا را دیدم، داستان نصرت با شدت بیشتری دوباره زنده شد. این داستان چشم مرا که آنروزها سیزدهچهاردهسال بیشتر نداشتم برای اولین بار به واقعیت اطرافم باز کرد و مرا به طرز فجیعی از عالم بچگی بیرون انداخت.
ازدواج پدرومادر نصرت قانون ازلی کولیها را خدشهدار کرده بود. نصرت، محصول این ازدواج، نه از ما بود و نه از آنها. آنطور که شایع بود، مادر نصرت پس از اینکه همسرش در اثر سقوط از کوه کشته شده بود با نصرت پنجششساله به شروانشهر بازگشته بود. و از همانروز به موضوع مناسبی برای مردم تبدیل شده بود که به وسیله آن رزالتهای خود را به نمایش بگذارند. آدمها زهر دارند و برای ریختن زهر خود همیشه کس یا کسانی را پیدا کردهاند. و طبق قائدهای نانوشته همیشه بهترین کس برای اینکار آدمهای نشانهدار بودهاند. ایندفعه قرعه به نام نصرت و مادرش خورده بود که اولی، آنطور که میگفتند، حرامزادهای کولیپرورده بود و دومی یکی ازکولیهای بی اصل و نصب بیابانی را به آدمهای بااصل و نصب شروانشهر ترجیح داده بود.
میگفتند کولیها هرکار کرده بودند موفق نشده بودند مادر نصرت را از تصمیم زندگی در شروانشهر منصرف کنند. از یکی از همسایههای آن دوران که همیشه از همه اخبار شهر آگاه بود شنیده بودم که کولیها او را از مردم شهر و شرارتهای آنها ترسانده بودند، او را به «ناموس حضرت» قسم داده بودند که پیش آنها بماند. برای او و نصرت عاقبت بدی را پیشبینی کرده بودند، و چون هیچیک از حرفهای آنها در مادر نصرت تأثیر نکرده بود، گردنبندی که میگفتند از دندان شغال درست شده بود جهت دفع بلا به گردن نصرت انداخته و با آنها وداع کرده بودند.
یادم هست آنروزها که تازه به سنوسالی رسیده بودیم که جوانها برای ظاهرشان اهمیت زیادی قایل میشوند، و دوست داشتیم موهای سرمان را بلند کنیم، شلوار پاچهگشاد بپوشیم، و با یک لبخند کوچک دخترهای دبیرستانی سه ماه خوش و سرمست بودیم، نصرت یکی از خوشقیافهترین و خوشهیکلترین جوانهای شهر بود که دخترها هرکجا وهروقت او را میدیدند، لبخندهای ملیح خود را از او دریغ نمیکردند. از من و دوستهایم سهچهار سال بزرگتر بود. آدم شاداب، زودجوش و رفیقبازی بود که حاضر بود برای رفیق خود جان بدهد. اما مثل اغلب آدمهایی که حاضرند برای رفیق جان بدهند، هیچوقت رفیق درستوحسابییی نداشت. هرچه او باوقارتر و مهربانتر رفتار میکرد، مسخرگی و خشونت و متلکهای مردم بیشتر میشد. هرچه خطوط چهره او بیشتر شکل میگرفت و به قول معروف خوشتیپتر میشد، بیشتر مورد تحقیر، زخمزبان و کنایه همسنوسالها قرار میگرفت. حالا که فکر میکنم، میبینم نصرتحیدری هیچزمانی در ذهن مردم، از وقتی که با مادرش وارد این شهر شده بود تا روزی که او را با آمبولانس توی کیسه پلاستیکی به پزشکی قانونی بردند، یک همشهری عادی محسوب نمیشد. ما همه ما بودیم، آنها همه آنها بودند، اما نصرت نه از ما بود نه از آنها. او نشانههای دگربودی خود را در چهره گندمیاش و در گردنبندی که آنرا همیشه به گردن داشت، حمل میکرد.
آنروزها که نصرت عاشق میترا مرزبان شده بود هفده هجدهسال بیشتر نداشت. تا کلاس دوم یا سوم دبیرستان درس خوانده بود و در تنها فروشگاه لوازمالتحریر شهر که متعلق به شخصی به نام آقا قوام بود کار میکرد. یادم هست، خبر نامهنوشتن او به میترا خیلی سریع در شروانشهر پخش شد. همانروزها بود که برای بار اول به خانه ما آمد. یادم هست بیشتر از یک ساعت با پدرم با هم حرف زدند. یک طرف صورتش باندپیچی شده بود. شلوار جین به پا داشت و پیراهن سفید و تمیزی پوشیده بود که از زیر آن بند نازک چرمی گردنبندش دیده میشد. خاطرم هست وقتی با پدرم حرف میزد، یا پدرم با او حرف میزد، دایما سرش پایین بود. خیلی دلم میخواست همانجا کنار آنها بنشینم و به حرفهایشان گوش بدهم، و از اینکه پدرم پس از چنددقیقه از من خواست که اتاق را ترک کنم، دلخور شدم
یادم هست خبر نامهنگاری نصرتحیدری و میترا بین جوانها هیجان زیادی ایجاد کرده بود. «نصرت حیدری برا میترا نامه نوشته!». «میگن، مدتهاست با هم نامهنگاری میکنن». «بابای میترا نامه رو لای دفترچهش پیدا کرده». «میگن همچین با مشت زده تو دهنش که پشت پیشخون از هوش رفته». «حقشه... بچه مزلف کولی... روش خیلی زیاد شده بود.»
دوسال پیش، روزی که با دوستم در یكی از خیابانهای شروانشهر راهمیرفتیم و خاطرات دوران دبیرستان را مزهمزه میکردیم، ناگهان بازوی مرا گرفت، به شبحی که از روبرو میآمد اشاره کرد و گفت: «ببین میشناسی؟». گفت: «خوب نگاه کن، ببین میشناسی؟». زن لاغراندام و مسنی از روبرو میآمد. وقتی به نزدیكی ما رسید دیدم روی چانه و پشت لب بالایش پر از موهای سیاه بود. از كنارم كه ردشد، برگشتم و از پشت نگاهش کردم. کمی قوز داشت و همینطور که میرفت گوشه چادرش به زمین کشیده میشد. دوستم پرسید: «شناختی؟»، گفتم: «نه... کی بود؟». گفت: «میترا مرزبان رو یادت هس؟». با تعجب گفتم: «میترا مرزبان؟... این میترا بود؟»
احساسی که از دیدن میترا به من دست داد قابل توصیف نیست. نمیتوانم احساسی را که از دیدن میترا به من دست داد توصیف کنم.
او اولین دختر شهر بود که بدون چادر و روسری به دبیرستان میرفت. دختر آقای مرزبان معاون اداره آموزش و پرورش شروانشهر بود. خود آقای مرزبان تحصیلات دانشگاهی داشت، کراوات میزد و پیکان آخرین مدل میراند. آدم خوشمشربی بود که شعر، عرفان و کلا ادبیات قدیم را دوست میداشت و نصف اشعار نظامی را از حفظ میدانست. به پدر من علاقه بخصوصی داشت و ماهی دوسه بار به دیدن او میآمد و به مباحث و صحبتهای تمامنشدنی او در مورد مقولات مختلف مثنوی، فیهمافیه، رباعیات خیام، عاشقانههای نظامی و... با حوصله گوش میکرد.
هیچ جوانی در شهر نبود که حداقل یکبار عاشق میترا نشده باشد. اغلب جوانهای شهر خاطرخواه میترا بودند. جوانکهای دبیرستانی دو حرف اول نام و نام خانوادگی او را به انگلیسی گوشه دفترچه یا صفحههای کتاب خود مینوشتند و درکنار آن عکس قلب تیرخورده میکشیدند. «ام ام» برای ما رمز عشق بود. من و چهارپنجتا از دوستانام با اینکه از میترا چندسال کوچکتر بودیم مدتها همزمان عاشق دلخسته او بودیم. یادم هست بعد از ظهرها که دبیرستان تعطیل میشد، سر راه او میپلکیدیم که وقتی رد میشود، نگاهش کنیم. همیشه کتودامن به تن میکرد، یقه سفید میزد، جوراب ساقکوتاه میپوشید، همیشه موهایش را که پرپشت و سیاه بود با رمان پشت سرش میبست و بدون اینکه به اینطرف و آنطرف نگاه کند از خانه به سوی دبیرستان یا از دبیرستان به سوی خانه میرفت.
خانواده مرزبان محلی نبودند، و با عدهای دیگر که معمولا کارمند دولت، فرهنگی یا بانکی بودند در ناحیه نوساز شهر زندگی میکردند. اینها نیز برای خودشان مثل یک طایفه مستقل بودند که با مردم محلی رابطه ایجاد نمیکردند. مغازهدارها آنها را خیلی تحویل میگرفتند و اجناس خود را به دو یا سهبرابر قیمت به آنها میفروختند. مردم هم چون در رابطه با امور مختلف اداری به آنها احتیاج داشتند، خیلی به آنها احترام میگذاشتند، اما در ظاهر. درونا از آنها به عنوان نمایندگان فساد شهری خوششان نمیآمد و زنها و دخترهای آنها را همگی از دم و بلااستثنا «خراب» میدانستند. خود همینکه نصرت برای میترا نامه نوشته بود، دلیلی بر این مدعا محسوب میشد.
آنروز که میترا را در آن وضع دیدم، حالم بد شد و احساس عجز کردم. آنطور که دوستم میگفت، همان سالی که من از ایران رفته بودم، مادر میترا مرده بود و آقای مرزبان در اثر سکته زمینگیر شده بود. میگفت، میترا به خواستگارهایی که از قوم و خویشها و آشناهای خانوادگی بودند جواب رد داده بود. از محلیها هم کسی تمایلی به او نداشت، چون «خراب» بود. یعنی همه فهمیده بودند که همانطور که نصرت میترا را دوست داشت، میترا هم نصرت را میخواسته است. یادم هست، طوری که آن روزها شایع بود، آقای مرزبان خیلی دلش میخواست خود را به تهران منتقل کند، اما نتوانسته بود میترا را به این کار راضی کند. میگفتند، میترا قصد کرده بود تا پایان عمر درشروانشهر بماند. دوستم میگفت، میترا هرروز عصر تا وقتی که آقای مرزبان زنده بود، او را که گردنش کج شده بود و آب دهانش دایما روان بود با صندلی چرخدار توی خیابان اصلی شهر میچرخاند. دوستم میگفت، احساس میکردی میخواست او را به مردم نشان بدهد، شاید هم برعکس، میخواست مردم را به او نشان بدهد.
نصرت حیدری نامه را وقتی میترا برای خرید دفترچه به فروشگاه مراجعه کرده بود، لای دفترچه گذاشته و به او داده بود. بهتر است بگویم «جواب نامه» را، چون آنطور که من از پدرم شنیدم، نامه مذکور جواب نصرت به نامه میترا بود. رسوایی بزرگی راه افتاده بود. آقای مرزبان پس از پیداکردن نامه، فورا به مغازه آقا قوام رفته بود و بدون اینکه حرفی بزند مشت محکمی توی صورت نصرت زده بود که لب نصرت را جر داده بود. به آقا قوام گفته بود، به شهربانی شکایت میکند و «این حرومزاده» را به جرم هتک حرمت به زندان میاندازد. آقا قوام پس از اینکه نصرت را برای بخیهزدن شکافی که در لب او ایجاد شده بود به بهداری برده بود، به ملاقات آقای مرزبان رفته بود که از او معذرتخواهی کند و او را از شکایت منصرف سازد. و چون آقای مرزبان به حرف او گوش نکرده بود، به همراه نصرت آمده بود خانه ما و به پدرم متوسل شده بود. آقا قوام میدانست که آقای مرزبان به پدر من علاقه دارد. یادم هست، پس از اینکه سرپایی یک استکان چای نوشید، پدرم و نصرت را تنها گذاشت و رفت. نمیدانم چه حرفهایی بین پدرم و نصرت ردوبدل شد. پدرم از نصرت چیزهایی میپرسید و او جواب میداد. وقتی نصرت رفت پدرم مرا به خانه آقای مرزبان فرستاد که از او بخواهم سری به خانه ما بزند. یادم هست با اشتیاق میرفتم و توی راه به میترا فکر میکردم. با خودم میگفتم، خدا کند که وقتی زنگ میزنم، میترا در را باز کند. میخواستم از چشم نصرت به او نگاه کنم. از این فکر که میترا در را باز کند قلبم میزد. دوست داشتم او را ببینم. میخواستم ببینم، از قیافهاش پیداست که عاشق شده است؟ دفعه اولی بود که میشنیدم دختری عاشق شده است. همینطور که از کوچهی داروخانه رد میشدم با خودم میگفتم، حتما از پدرش کتک خورده است. با خودم میگفتم، حتما چشمهایش از گریه سرخ شده است. با خودم میگفتم، حتما لبهایش متورم شده است. همینطور که در کوچه میرفتم، طوری در خیالات خودم غرق شده بودم که احساس میکردم من نصرتحیدری هستم و میترا عاشق من شده است. احساس میکردم مشت آقای مرزبان لب من را جر داده است، احساس میکردم به خاطر نامهی من میترا کتک خورده است. یادم هست توی راه آنقدر متأثر شده بودم که بغض گلویم را گرفته بود. یادم هست خودم را کنترل میکردم که گریه نکنم. وقتی میخواستم زنگ بزنم، دستم میلرزید. هم از اینکه ممکن است میترا در را باز کند، و هم از اینکه ناگهان خود آقای مرزبان در را باز کند و مشت دیگری توی صورتم بزند دلهره داشتم. وقتی آقای مرزبان در را باز کرد، با صدایی که برای خودم ناآشنا بود، پیغام پدرم را به او رساندم و به خانه برگشتم. یادم هست هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سروکله آقای مرزبان پیدا شد. قیافه آن روز او را یادم نمیرود. برعکس همیشه که آقای زندگی خویش و مطمئن به نظر میرسید، آن روز عصبانی و خجالتزده بود. وقتی برایشان چای بردم، دیدم که پدرم با لحن آرام با او حرف میزند و سعی میکند او را آرام کند. آقای مرزبان دستش را طوری که چشمهایش دیده نمیشد به پیشانی زده بود و انگارکه با خودش حرف میزند، میگفت: «آبروم رفت. آه... بیآبرو شدم. چطور دیگه سرمو بلند کنم؟ ای وای ای وای...». از جیب پیراهنش کاغذی را درآورد و گفت: این پسره هرزه... نامه نوشته... پدرسوخته بیناموس...
یادم هست پدرم نامه را از دست او گرفت و آن را با دقت خواند و گفت: نگذارین عصبانیت جلوی چشم شما رو بگیره. کسی هرزگی از این پسر ندیده. برعکس، جوان مؤدب و محجوبیه. سالم و نجیبه. حالا شما عصبانی هستید نمیتونید درست فکر کنید. با شناختی که از شما دارم، میدونم اگه تأمل کنید حتما طور دیگهای فکر میکنید». آقای مرزبان آهی کشید و گفت: «آی... مردم چی میگن... خدایا آبروم رفت. چیکار کنم، چیکار کنم». یادم هست پدرم گفت: «به حرف مردم پدرجان اعتنا نکن. حرف این مردم همیشه باعث خسارت و نابودی بوده. اونها لیاقت داوری در این باره رو ندارن. اونها لیاقت داوری در بارهی هیچچیزو ندارن. نه پدرجان، اینها جماعتی مجرم و فاسدن، قاضی نیستن، پدرجان. چشماتو باز کن پدرجان». یادمهست همینطور که به آقای مرزبان چشم دوخته بودم، دیدم او نمیداند که مردم، همهی ساکنان محله نوساز، از جمله خانواده او را فاسد و بیآبرو میدانند. آقای مرزبان نگران حرمت از دسترفتهاش بود، درحالی که نمیدانست که مردم قبل از این ماجرا هم هیچوقت برای او هیچ حرمتی قایل نبودهاند که حالا بخواهد از دست رفته باشد. نمیدانست که احترام آنها همیشه ظاهری، مزورانه و ریاکارانه بوده است. اما پدرم که از این موضوع مطلع بود، سعی داشت با خواندن اشعاری از شاعران بزرگ در باب فجایعی که ملاک قراردادن «حرف مردم» میتواند برای زندگی انسان داشته باشد، به او دلداری بدهد. یادم هست، آقای مرزبان که انگار گوشهایش نمیشنید، چند لحظه پس از ساکت شدن پدرم، دوباره زیرلب زمزمه کرد: «نامه نوشته!... ای خدا...». پدرم دوباره نامه را از روی زمین برداشت و گفت: «نامه نوشتن که پدرجان جنایت نیست. تازه مگه چی نوشته؟ مگه توهینی کرده؟ مگه حرف هرز زده، پدرجان؟ شما اصلا در این نامه دقت کردید؟ من که چیز بدی که باعث رفتن آبروی شما باشه در این نوشته نمیبینم، برعکس، این نوشته سندی برای پاکی و بیریایی این پسر و همینطور میتراخانم شماست...»
بالاخره «پدرجان پدرجان» پدرم کار خود را کرد. آقای مرزبان نرم شد، از شكایت صرفنظر كرد و وقتی که از خانه ما رفت نامه نصرتحیدری یعنی «مدرک جرم» را با خود نبرد. غائله تمام شد و همه نفس راحتی کشیدند. یادم هست، خیلی دلم میخواست نامه نصرت را بخوانم، اما نشد، چون پدرم یکیدوروز بعد آنرا به آقا قوام داد. میخواستم احساس او به میترا را بدانم. میخواستم ببینم عشق را چطور میشود گفت. خصوصا اینکه متوجه شده بودم نامه نصرت برای پدرم خیلی جذاب است. یادم هست پدرم شعری را که نصرت نامه خود را با آن شروع کرده بود پشت جلد یکی از کتابهایش نوشته بود و آن را خیلی دوست میداشت.
یادم هست تابستان كه مدرسهها تعطیل شدند، آقای مرزبان میترا را نزد یکی از خواهرهایش به تهران فرستاد که خود را برای شرکت در کنکور آمادهکند. مردم ابروهایشان را بالا میانداختند و سرشان را تکان میدادند و به کنایه میگفتند: «برا همچه دختری همون تران (تهران) بهتره». شهرت «مینیجوپ»پوشهای تهران باعث شده بود که آنها تهران را مرکز فساد و تباهی بدانند. نمیدانم چطور، بیاینکه چشمشان کافهتریای دانشکده هنرهای زیبای آن روزها را دیده باشد، دانشگاه را رسما نوعی فاحشهخانه میدانستند. میگفتند، تهران جای خوبی برای میترا است. برای نصرت دلسوزی میکردند که: رفتن میترا از شروانشهر «برا این پسره هم خوبه».
نمیدانم وقتی که پدر میترا از شکایت صرفنظر کرد، چرا همه فکر کردیم که غائله تمام شده است و نفس راحت کشیدیم، در حالی که تازه اول غائله بود. چندماه بعد نصرت را در خیابان دیدم. زخم لباش خوب شده بود اما جای زخم هنوز پیدا بود. به نظرم آمد که حال و روزش خوب نیست. استخوان گونههایش بیرون زده بود. لبها و پوست صورتاش کاملا سیاه شده بود و دکمههای پیراهنش باز بود. شایع شده بود که وافوری شده است. میگفتند سوخته تریاک میخورد. میگفتند «دوا مزنه». برایش آهنگ مسخرهای ساخته بودند که بچهمدرسهایها وقتی او را میدیدند، آنرا میخواندند. آن روز که او را دیدم، به او سلام کردم، اما او بیتوجه از کنارم رد شد. مثل دیوانهها شده بود. دیگر پیش آقا قوام کار نمیکرد. میگفتند بیشتر وقت خود را در بیابان میگذراند. آقا قوام بیچاره بعد از فوت مادر نصرت برای او هم پدر بود و هم مادر. پیرمرد دایما در جستجوی او زیر آفتاب داغ، بیابانها اطراف شروانشهر را زیر پا میگذاشت که برای اوآب وغذا ببرد. هنوز هم وقتی به آقا قوام فکر میکنم، دلم برای او میسوزد. قدیمها آدمهایی بودند که از قیافهشان پیدا بود که وقتی بمیرند حتما به بهشت میروند. این آقا قوام یکی از آنها بود. وقتی دیده بود که نصرت هرروز ضعیفتر و رنجورتر میشود، مستأصل شده بود و از روی استیصال با یک جعبه شیرینی به منزل آقای مرزبان مراجعه کرده بود که میترا را برای نصرت خواستگاری کند. به گمانم فکر کرده بود که وضعیت اسفبار نصرت ممکن است که دل آقای مرزبان را به رحم بیاورد. خدابیامرز پیه این را به تنش مالیده بود که خود را مسخره مردم کند. شاید هم آفتاب راست راستی عقل او را زایل کرده بود. میگفتند آقای مرزبان (خدابیامرز) اصلا او را به خانه راه نداده بود و دم در خانه، همینکه از نیت او مطلع شده بود، سر او داد کشیده بود که: «پیرمرد! عقلت رو از دست دادی! کجای دنیا رسمه که یه آدمی مث من به یه همچین پسر بیسروپایی دختر بده. مگه من مغزم عیب داره که دخترمو با دست خودم بدبخت کنم» و در را محکم بسته بود.
پس از این واقعه آقا قوام خدابیامرز دوباره دست به دامن پدرم خدابیامرز شده بود که با نصرت صحبت کند، او را نصیحت کند، بلکه از خر شیطان پایین بیاید. و یکی دو روز بعد نصرت را که پوست صورتش مثل ذغال سیاه شده بود به خانه ما فرستاد. یادم هست، لاغر و تکیده شده بود. آرام و قرار نداشت. نمیتوانست یکجا آرام بنشیند، طوری که پدرم لباس پوشید و با او به طرف خطآهن راه افتادند. یکی دو ساعتی با هم راه رفته بودند و پدرم، آنطور که خودش میگفت، متوجه شده بود که «اونکه سوار خر شیطونه، در واقع آقای مرزبانه نه نصرت». بخصوص اینکه شنیده بود که حال و روز میترا هم بهتر از نصرت نیست.
دفعه بعد که آقای مرزبان به خانه ما آمد طوریکه انگار ماجرا را کلا فراموش کرده است، شاد به نظر میرسید. وقتی برایشان چای بردم در حالی که دستهایش را بهم میمالید به شوخی و با لحنی خطابهای در توصیف نیکویی جوان حرفشنو و هنر احترام به بزرگترها قطعه شعری خواند.
پدرم مدت زیادی مقدمهچینی کرد. آن روزها از حرفهایی که معمولا بین آنها ردوبدل میشد حوصلهام همیشه سرمیرفت و هیچوقت پای صحبت آنها نمینشستم. آن روز فرق میکرد. پدرم میخواهست آقای مرزبان را راضی کند که میترا را به نصرت بدهد. پیرمرد فکر میکرد همه مثل خودش فکر میکنند. راضی کردن آقای مرزبان به این کار، مثل خیلی از کارهای دیگر پدرم، کار بچهگانهای بود. این را من که جوان سیزدهچهارده سالهای بودم، میدیدم، اما او نمیدید. آقای مرزبان برای میترا حتما هزار نقشه داشت. میترا از آنهایی بود که بایستی حتما به دانشگاه میرفت و با یکی مثل خودش ازدواج میکرد. اینکه آقای مرزبان دخترش را به یکی از محلیها بدهد، آنهم نه به یکی از محلیهای معمولی، بلکه به نصرتحیدری، ناممکن بود.
«پدرجان، مگه پدرمادرها چیزی جز اینکه فرزندان آنها عاقبتبخیر بشن و دلشاد زندگی کنن میخوان؟ شما پدرجان آنقدر تجربه زندگی دارید که بدونید مال و مدرک و اتومبیل هیچگونه ضمانتی برا خوشبختی نیس...»
امروز وقتی که صحبتهای پدرم را به خاطر میآورم از سادگی او متعجب میشوم. البته که هر پدرمادری اگر از آنها بپرسند مگر چیزی جز سعادت فرزندان خود میخواهند، جواب منفی میدهند. کیست که زیر این جمله را که مال و مدرک و اتومبیل ضامن خوشبختی نیست، امضا نکند؟ اما جواب منفی آنها به آن سؤال و امضای آنها زیر این جمله همیشه (مثل امروز) دروغ و جعلی بوده است. پرواضح است که پدرومادرها جز سعادت فرزندان خود چیزهای دیگری هم میخواهند. پدرومادرها همیشه به جز سعادت فرزندان خود خیلی چیزهای دیگری هم میخواستهاند و میخواهند. داماد آقای مرزبان باید مثل خود او، حداقل دانشگاهدیده باشد. اینکه او میترا را دوست دارد یا نه فرع قضیه است. اما انگار نور عشق خلص و جوانانه میترا و نصرت چشم پدرم را زده بود. غیر از این دلیل دیگری برای سادهانگاری آن روز پدرم به فکرم نمیرسد.
«این پسر چون با این سن کم سردوگرم رو چشیده و طعم سختی رو میدونه، جوان قابل اعتمادیه. از همه مهمتر دختر شما میتراخانم رو دوس داره. شما که خوب میدونید دوست داشتن یعنی چی؟... مگه نه اینکه لذت ما از اشعار بزرگان به این خاطره که آنها از همین دوستداشتن حرف میزنن؟».
«داستان خسرو و شیرین پدرجان، در مقابل داستان این بچهها پوچ و بیارزشه. خسرو آدم رزل و گردنکلفتی بود پدرجان و شیرین هم چیزی نبود جز فاحشهای سلطنتی...»
«... جوان هستند، دلشون پاکه، بذارین برن با هم زندگیشونو بکنن، همدیگه رو دوس دارن، مگه شما خودت پدرجان هیچوقت جوون نبودی؟». یادم هست آقای مرزبان که از نیت پدرم کمی جاخورده بود بدون اینکه حرفی بزند ناباورانه او را نگاه میکرد. پدرم ادامه داد: «دست به دست هم میدیم، آقا قوام هم کمک میکنه و یه فروشگاه کوچیک براشون باز میکنیم. و حتم داشته باش که خیلی زود مستقل میشن و رو پای خودشون میایستن. سخت نگیرید پدرجان.... جای سختگیری نیس پدرجان...»
آنروز وقتی آقای مرزبان از خانه ما رفت، دیگر پا به خانه ما نگذاشت. نقطه اشتراک او و پدرم علاقه به شاعران قدیمی و اشعار آنها بود، و مثل اینکه آنروز هردوی آنها، هم او و هم پدرم متوجه شدند که علاقه با علاقه فرق دارد و آشنایی آنها نتیجه سؤتفاهم بوده است. پس از مرگ نصرتحیدری اوقات پدرم چون نتوانسته بود از فاجعه جلوگیری کند تلخ شد و همیشه با تأسف از این ماجرا یاد میکرد. یادم هست گاه و بیگاه آهی میکشید و زیرلب شعر نصرت را زمزمه میکرد:
پیچک به دور شاخ درخت/ من پیچان به دور تو/ مردم گریزان ز دور سخت/ دلشاد من زجور تو.
چندوقت بعد نصرت را توی رختکن باشگاه ورزشی، در حالی که مثل کسانی که دلدرد دارند به خود پیچیده و خشک شده بود پیدا کرده بودند. میگفتند از مغازه صدگرم کود شیمیایی خریده بود. میگفتند آن را در «کاپ»ی که چند سال پیش از آن تیم فوتبال شهر در مسابقات منطقهای برده بود، و همیشه بالای کمدها قرار داشت، توی آب حل کرده بود. میگفتند: «جسدش باد کرده بود».میگفتند: «مگسها توی گوش او تخم گذاشته بودند». میگفتند: «بوی گند آدمو خفه میکرد». آقای مرزبان را لعنت میکردند. میگفتند، شکستن دل عاشق بیکیفر نمیماند. میگفتند کاش به کیفر گناهی که مرتکب شده است، دخترش میترا جلوی چشمانش پرپر بزند. او را به خاطر سنگدلی تقبیح میکردند. نفرین میکردند که خدا مال او را از او بگیرد و او را به زمین سیاه بنشاند. نیکوییهای نصرت را برمیشمردند: «به به چه جوون خوبی، آدم حظ میکرد». برای ناکامی او دل میسوزاندند. از هم میپرسیدند: «داماد از این بهتر؟»
دوستم درحینی که در خیابانهای شروانشهر قدم میزدیم میگفت، پس از سکته آقای مرزبان میگفتند، این نشانه عدل الهی است. دوستم میگفت، هروقت او را با صندلی چرخدار میدیدند، سرشان را تکان میدادند، با دست به سوی آسمان اشاره میکردند و میگفتند، «بالاخره اون بالاها خدایی هم هست». دوستم میگفت، میگفتند: «قربون عدالتت خدا.»



