يه چيزي دست‌ام بود. کجا يادم رفت؟

بست آخر را هم روي قلاب مي‌چسبانم. سيخ داغ را نزديک که مي‌کنم, فس فس کنان دود مي‌شود و ما با ولع از لوله‌هاي کاغذي‌مان نفس مي‌کشيم. نفس‌هاي آخر را با حسرت ته شش‌هاي‌مان نگه مي‌داريم. هر دوتاي‌مان مثل قورباغه باد کرده‌ايم. چشم‌هاي سرخ جواد را که مي‌بينم, توي دل‌ام به علي سياه بد و بي‌راه مي‌گويم که باز هم جنس گه به ما انداخته است. جواد با آه خسته‌اي دود را مي‌دهد بيرون و آرام مي‌گويد «سعدي اهل تساهل بود... اين کاره نبود و گرنه بر هر نفس‌اش، مثل ما چهار شکر واجب...» ولو مي‌شويم روي موکتي که جا به جاي‌اش سوخته است. سقف اتاق با ضربان‌هاي آرام شقيقه‌هاي‌ام بالا و پايين مي‌رود و دواير متحد‌المرکزي مدام روي سقف، بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شوند. به اين فکر مي‌کنم که نيم ساعت قبل از چه چيزي آن قدر دل‌خور بودم؟ نفهمي آدم‌هاي اين شهر؟...نه. از اين که کسي قدرم را نمي‌داند؟...نه. از رسول که پول‌ام را بالا کشيد؟... نه...نه. از دست فريده؟...آره؟ دست‌هاي فريده؟... نه خيلي وقت ‌است که کنار آمده‌ام با نبودن‌شان... قديم‌ها به استکان چاي دست‌هاي فريده هم حسودي مي‌کردم. به اين که آن قدر با اشتياق، استکان را توي دست‌ها‌ي‌اش مي‌گرفت تا دست‌هاي‌اش را گرم کند. چه قدر دست‌هاي‌اش را دوست داشتم!... اما حالا ديگر نه. از روزي که حلقه‌اش را از دست‌ام درآوردم همه چيز تمام شد. ديگر نه... پس چي؟ چي بود که آن همه ناراحت‌ام مي‌کرد؟ شايد از خودم ناراحت بودم؟ از اين که از خودم راضي نيستم؟ از اين که مثل سگ پاچه مي‌گيرم؟ از اين که همه مي‌ترسند عصباني شوم؟
جواد مي‌گويد «شک سک، باز هم تو چِت کردي، گير داد‌ي به جدول روزنامه؟ چه حسي داري از حل جدول؟!» جلو غريبه‌ها اين طور فحش مي‌داد که کسي منظورش را نفهمد. حالا هم شايد از ديوان مولانا که مشغول‌اش بود خجالت مي‌کشيد.
حال ندارم جواب‌اش را بدهم. با مداد گوشه‌ي شرح جدول سفيد مي‌نويسم «نمي‌توان تنها به حل جدولي پرداخت!» جدول و مداد را سُر مي‌دهم جلو صورت‌اش. کتاب را مي‌بندد. جواب‌ام را گوشه روزنامه مي‌نويسد و بازي را ادامه مي‌دهد:
تو گم شدي. يادت رفته کجا مي‌خواي بري. فقط همين.
- تو يادت نيست؟ يه چيزي دست‌ام بود. کجا يادم رفت؟
آفرين داري نزديک مي‌شي. سعي کن.
و من ساعت‌ها فکر مي‌کردم به اين که چيزي دست‌ام بود. کجا يادم رفت؟
دمر خوابيده‌ايم و ساعت‌ها است که مورچه‌ها را نگاه مي‌کنيم. آرام از روي روزنامه به طرف لانه‌شان که يکي از سوراخ‌هاي موکت‌ است، مي‌روند. روزنامه را مي‌چرخانم تا راه‌شان را گم کنم. کمي اين ور آن ور مي‌کنند و باز با قندشان راه مي‌افتند به طرف لانه. حرص‌ام گرفته است. هر طور فريب‌شان مي‌دهم، باز به راه لانه مي‌روند. يکي‌شان را روي روزنامه گير انداختم. قند‌ش را بر مي‌دارم. روزنامه را دو دور مي‌چرخانم... گه گيجه گرفت... ترسيد... روي خانه‌هاي سياه و سفيد جدول به سرعت بالا و پايين کرد... گم شده بود. لابد به اين فکر مي‌کرد که يه چيزي دست‌اش بود. کجا يادش رفت؟
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.