از روزهای تاریک و روشن سرزمینم

پنج سال دارم. بهار سال 64. از مامان می‌پرسم عصر کی شروع می‌شه؟ جواب می‌دهد: ساعت 4. تا ساعت چهار با ماشین‌هایم روی راه‌های قالی بازی می‌کنم. همیشه راه‌های دور قالی را دوست داشتم. آنها جاده‌های بازی‌ من بودند. و انتهای آنها که به گلی قرمز ختم می‌شدند خانه‌ام. ماشین‌هایم را که روی راه‌های قالی می‌راندم سعی می‌کردم از راه بیرون نیفتم تا تصادف نکنم. تا ساعت چهار ماشین بازی کردم و بعد اجازه داشتم به حیاط بروم و دوچرخه سواری کنم. هنوز آفتاب بود. دور باغچه که تازه شکوفه‌هایش جوانه زده بودند آنقدر دور زدم تا ساعت پنج شود. از دوچرخه سواری لذت می‌بردم. آنقدر دوچرخه بازی کردم تا کارتون تلویزیون شروع شود. از اینکه وسط کارتون‌ها قطع می‌کردند و اطلاعیه جبهه‌ها را می‌خواندند لجم می‌گرفت. مامان همیشه می‌گفت: این اطلاعیه‌ها خیلی مهم‌اند. آخه ما داریم با دشمنامون می‌جنگیم.

ده سال دارم. تابستان سال 69. به خاطر کار پدرم به شهری دیگر کوچ کردیم. شهری کویری و خشک. آب و هوایش را دوست ندارم. مامان هم اجازه نمی‌دهد با دوچرخه‌ام در کوچه بازی کنم. قول دادم در کوچه با کسی حرف نخواهم زد، اما او می‌گفت ما اینها را نمی‌شناسیم. دیگر موزاییک‌های حیاط را دوست نداشتم. چرخ‌های دوچرخه‌ام روی موزاییک‌ها سر می‌خورد. اما آسفالت کوچه خیلی کیف داشت. حتا چاله‌هایش را هم دوست داشتم چون سعی می‌کردم از کنارش لاستیک دوچرخه را رد کنم. و بعد احساس می‌کردم خیلی رانندگی‌ام خوب است. عصر از کنار پنجره به خیابان نگاه می‌کردم اتوبوس‌های اسیر‌ها رد می‌شدند و مردم دور بچه‌هایشان حلقه زده بودند. فکر نمی‌کردم اینقدر دلشان برای بچه‌هایشان تنگ شده باشد.

پانزده سال دارم. تابستان سال 74. به خاطر کار پدرم از شهر کویری کوچ می‌کنیم. مقصد مرکز استان بود. اما مدیر جوان پدرم که صورت عبوسش را اصلن دوست نداشتم منصبی را که لایق او بود به پدرم نداده بود. پدرم می‌گفت: برای اینکه من ریش ندارم. برای آخرین بار از پنجره‌ی عقب ماشین به شهر کویری نگاه کردم. اصلن دوستش نداشتم. در دلم خوشحال بودم و لذت می‌بردم که به شهر بزرگتری می‌رویم. کنار جاده ایستادیم تا بابا بنزین بزند. مرد پیری پدرم را شناخت. گویا او برایش وامی که احتیاج داشته فراهم کرده بوده. مرد می‌خواست دستان پدرم را ببوسد، اما بابا نگذاشت. وقتی داخل ماشین نشست یواشکی نگاهش کردم، اشک‌هایش را دیدم که با دستش پاک کرد. همیشه فکر می‌کردم مرد‌ها گریه نمی‌کنند، اما امروز که گریه‌ی بابا را برای اولین بار دیدم، فهمیدم مرد‌ها همیشه در دلشان گریه می‌کنند.

بیست ساله هستم. مهر سال 79. بین دوستانم به روزنامه‌خوانی مشهور شده‌ام. هر روز عصر سه یا چهار تا روزنامه از دکه‌ی روبه‌روی دانشکده می‌گرفتم و تا خانه فکر می‌کردم امروز بهنود مقاله دارد یا مرتضی مردیها یا شمس الواعظین. این روزها همه می‌خندند. شاید رازی در دلشان دارند که هر یک می‌دانند چیست. نوری شاید. بحث‌های جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی را دوست دارم. و هر کس که پولی روی پیشخوان می‌گذارد تا صبح‌امروز ببرد در دلش می‌توانم لذتی را حس کنم. لذت دانستن را. و این تنها یک حس بود. تلفن را برمی‌دارم تا به دوستانم زنگ بزنم. دیروز بعد‌ازظهر جلوی یک مرکز خرید گرفته بودنشان و با مینی‌بوس‌های سبز به ناکجاآباد برده بودند. پدر دوستم گوشی را برمی‌دارد. صدای من را که شنید چند لحظه ساکت شد. احساس کردم گریه می‌کند. اما می‌دانستم مردها فقط در دلشان گریه می‌کنند.

بیست و پنج سال دارم. زمستان 84 است. زیر برف‌‌ها قدم می‌زنم. خیلی وقت است دیگر روزنامه نمی‌خوانم. برای چندمین بار سراغ وکیل می‌روم. آرزو می‌کنم امروز دیگر در دفترش باشد. هرچه زنگ می‌زنم کسی جواب نمی‌دهد. حتا اخمی به ابرو نمی‌آورم. خیلی وقت است دیگر همه چیز برایم عادی شده‌اند. دوباره رد پاهایم را در برف می‌گیرم و برمی‌گردم. آرزو‌های خودم را آن‌سوی آب‌ها می‌بینم. این‌بار نه با خانواده‌ام. نه به خاطر شغل پدرم. بیشتر دوستانم مهاجرت کرده‌اند. هیچ وقت در عمرم اینقدر بی‌رمق و دل‌مرده نبودم. این‌روزها صحبت از هولوکاست و حقی مسلم است. دیگر خنده‌ای را بر لبی هجی نمی‌کنم و از چشمان کسی دلش را نمی‌کاوم. وکیل و ویزا دغدغه‌های این‌روزهایم شده است. خودم را در زندانی نامرئی می‌بینم و روزگاری که دیگر سخت غریب است. روزهای تار و گنگ را باید بگذارنم. باید منتظر ویزا باشم. صبح‌ها ساعت پنج باید پشت در سفارت کانادا از سرما بلرزم. دلم برای ایران می‌سوزد. کاش می‌توانست گریه کند تا دلش خالی شود. این بعضش آخر خیلی دردناک است. کاش مثل یک مرد در دلش می‌گریست. یا مثل بابا که ریش نداشت، اشک‌هایش را با دست یواشکی پاک می‌کرد.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.