لذت آن سرخوشی مداوم

هنر من زندگی کردن است، هر ثانیه و هر نفس کشیدن، یک اثر است که هیچ کجا ثبت نمی‌شود، نه دیدنی است و نه فکر کردنی. نوعی سر خوشی مدام است.
مارسل دوشان

آیا می‌توان تعریفی دقیق از لذت داد؟ آن خوشی بی‌اندازه که توامان با نوعی آسودگی و خوشی عمیق است سکوتی که لبریزت می‌کند و بهترین اتفاق پس از لذت است.. از تعریف دادن در می‌مانم، به‌یکباره هزاران تعریف در لفافه واژگان درست جلوه می‌کند و نمی‌توان دست به انتخاب زد مگر بر طبق پارادایم خاص اکنون که آن دیگری را ترجیح داد. به هرجهت هنوز روی صفت "مدام" در تعریف دوشان از خوشی مانده‌ام اما به راستی لذت از کدام دریچه به درون میخزد؟ و دوباره وامی‌مانم از گفتن دریچه‌ها.. اینکه دیداری باشد یا شنیداری، بویایی باشد یا خواندنی! اما بیشتر فکر می‌کنم به تقابلهای دوتایی که در پس زندگی بشریت مانند رنگهای اصلی در طبیعت و هنر نقش بازی می‌کنند انگاری نتوانی به درک یکی از ورای دیگری دست پیدا کنی و انگاری ادراک لذت داشته‌ها در فقدان آن دیگری (نداشته‌ها) معنا می‌یابد و در پس این زنجیره همواره غایب است که حضور آن دیگری معنا می‌یابد. پس این واژه ترکیبی "خوشی مدام" از کجا می‌آید؟ و ذهن می‌رود بر روی حضور غایب، حضوری که گرچه ناپیدا است اما همواره حضور آن دیگری را شکل می‌دهد مانند مرگ که حضوری ناپیدا دارد و همواره لذت زندگی را به وجود می‌آورد. و آیا اینگونه است که خوشی مدام به وجود می‌آید؟
در دریچه منطق اما بین کتابها و واژگان گم می شوی انگاری که حرفی ندارند از " لذت" و او خودش را به یکباره بین دیگر واژگان داخل کتابها پنهان کرده است. حضوری غایب دارد در منطق و فلسفیدن! انگار بین هر خط که می‌خوانی سکوت کرده است و تو از وجود همین سکوت به یکباره عرق خوشی می‌شوی. و از اینجا پرتاب می‌شوی بر روی " "لذت همگانی" و می‌مانی که آیا می‌توان این لذت را نوعی رضایت و آرامش همگانی تعبیر کرد؟ و چگونه می‌شود که لذت ماهیت "همگانی" یابد و چگونه می‌توان لذت را در باب حکمهای زیبایی‌شناسانه معنا کرد؟ چرا اینگونه حکمها؟ به نظر می‌رسد در اینگونه حکمهاست که به نوعی به حکمهای همگانی در باب زیبایی‌شناسی می رسیم و نوعی درک همگانی و توافق همگانی اما پنهانی در اینگونه حکمها موجود است. آیا لذت دیدن یک اثر هنری یعنی زیبا دانستن آن؟ آیا در اینجا بین "لذت" و "زیبایی" نزدیکی موجود است یا بین" لذت" و "ادراکات"‌؟ به نظر می‌رسد در مواجهه با چیزهای زیبا اولین تجربه حسی، دست‌یافتن به نوعی احساس رضایتمندی می‌باشد که سخت وسوسه‌ برانگیز می‌توان "لذت" نامیدش در بیان کانتی مقوله "لذت" نشانه‌ی نمایه‌ی محسوب می‌گردد که رابطه‌ی علی با داوری ذوقی و زیبایی برقرار می‌کند به بیان دیگر حکمهای زیبایی‌شناسانه در هنگام مواجهه با یک پدیده هنگامی رخ می‌دهد که لذت زیبایی موجود باشد. اگر این خصیصه را درست بپنداریم و رابطه‌ی بین" لذت/ زیبایی" و "ادراک زیبایی/ ادراک لذت" را رابطه‌ای همیشگی بپنداریم پس در هنگام مواجهه با آثار هنر مدرن که خصیصه "زیبایی" حذف می‌گردد و جای خود را به منش "شگرفی و بهت" می‌دهد این فرمول جابه‌جا می‌شود؟ "ادراک لذت" در جهت" ادراک شگرفی" یا کلی‌تر می‌توان گفت خود نفس درک یک اثر یا درک یک انتخاب از یک مجموعه خود لذت را ناشی می‌گرداند؟! اما چه سخت می‌شود کار وقتی با انتخابی و درکی روبرو می‌شویم اما بار لذتی برایمان ندارد! اثر را درک می‌کنیم، مجموعه را می‌شناسیم، خود انتخاب کرده‌ایم، خود مسیر را تشخیص داده‌ایم، اما نه کو، کجاست آن لذت بزرگ! آن خوشی مداوم که من قادر نیستم آن را درک کنم! پس می‌بینید که تمام سفسطه‌هایم بی‌ارزش بود در واقع تنها خوشی نوشتن، فکر کردن و غلغلک دادن مخاطب و خود چیزی که بود که پی‌آمد این نوشته‌ است و دیگر هیچ... به راستی آیا لذتی در شما برانگیخته شد؟؟؟

سورا- فروردین 1386
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.