مثل دو تا روانشناس جویای نام!

دختره گفت: «همهء بدبختی من نتیجهء هم‌آغوشی با آدم‌هایی بوده که حتی لیاقت هم صحبتی رو هم نداشتند!»
در عرف جامعه اسمش می‌شد جنده. اما حقیقتا این کاره نبود. یعنی پول نمی‌گرفت. هم‌آغوشیش تنها برای خوشیش بود. می‌گفت هیچ وقت نفهمیده چرا نباید با هر کس دلش خواست بخوابد! دختر و پسر هم فرقی نمی‌کرد. چند باری هم با دختر‌ها خوابیده بود. بنظرم آمد خیلی هیجان انگیز است. بوی کوکو شنل می‌داد که من خیلی دوستش داشتم. از آن جعبه مکعبی‌هاش.
پول نمی‌گرفت. شاید برای همین به اندازهء کافی لذت می‌برد.
و من یادم آمد یکبار خواهره گفته بود: «در مملکتی زندگی می‌کنیم که دختر‌ها را به باکرگی‌شان می‌شناسند و شرافت‌شان را بسته به این می‌دانند!»... نگفته بود. روی حاشیهء یکی از دفتر‌هاش نوشته بود که خواندمش. و برام عجیب آمد که یکی، این‌جا، لذتش خوابیدن با آدم‌های رنگارنگ باشد. میان این مردم، باید دنبال لذت‌های کوچک‌تری گشت، خوشبختی‌های پاک و معصومانه! و خواهره نوشته بود: «در مملکت مسخره‌ای زندگی می‌کنم!» و من اضافه کرده بودم: «آره دختر! خیلی مسخره!»
گفت. هیچی نگفت. تنها یک آه کوتاه کشید و من و علیرضا هم همین جوری نگاش می‌کردیم و به طرز خنده‌داری داشتیم نقش روان‌شناس‌ها را بازی می‌کردیم. مثل دو تا روان‌شناس جویای نام که یک سوژهء استثنائی سرگرم‌شان کرده.
نگاش می‌کردیم و نمی‌دانستیم چی باید بگوییم. بهترین کار این بود که بهش پیشنهاد کنیم برود پیش روان‌شناس. یک روان‌شناس حقیقی. اما راضی کردن آدمی که پیش از این دو تا روان‌شناس پیر خرفت را تجربه کرده و بهتر که نه، بدتر شده، سخت بود.
راستش موضوش آن‌قدرها هم پیچیده نبود. تنها ناراحتیش از این جهت بود که آن‌جاش عفونت کرده بود و زده بود به رحمش و احتمالا دیگر نمی‌توانست بچه‌دار شود. همین حالاش پریودش دیگر منظم نبود. این موضوع براش خیلی عجیب بود. چون همیشه مراقب بوده و چند وقت یکبار می‌رفته دکتر زنان و حسابی هوای آن جاش را داشته.
می‌گفت تا پیش از این اصلا به بچه فکر نمی‌کرده، ولی از وقتی دکترش گفته دیگر مادر نمی‌شود، عجیب دلش هوای بچه‌ها را می‌کند. می‌گفت حتی چند وقت پیش خواب دیده یک بچه توی بغلش است و توی خواب می‌دانسته بچهء خودش است، اما باورش نمی‌شده.
و من می‌خواستم بگویم تعبیرش این می‌شود که به آرزوش می‌رسد، که نگفتم. آخر یک هو حواسم رفت به یک پیرزنه که می‌خواست از خیابان رد شود و ترسیدم نکند ماشین‌ها بزنند بهش. و همین جوری با نگام دنبالش کردم که آمد این ور خیابان و از نظرم ناپدید شد.
می گفت و من علیرضا هم متفکر نگاش می‌کردیم. یعنی بعدا فکر کردم من بودم که متفکر نگاش می‌کردم.
علیرضا شاید داشت فکر می‌کرد به خوابیدن با دختره.
نظرات ارسال شده
سامان در 08 مهر 1386
چقدر متأثرم کرد داستان دختری که با هر کس دلش میخواست میخوابید اما پول نمیگرفت! تازه جنده هم نبود! آیا هرزگی فقط به پول گرفتن است؟ آیا صرف اینکه برای آن رفتار کثیف طلب پول نمیکرد، وقاحت وی را توجیه میکند؟ چرا فکر میکنید مردی که با او هم آغوش شد حیوان صفت بود اما رد پای دختر را باید در آسمانها و همدوش ملائکه جستجو کرد؟ مگر هدف هر دو چیزی جز لذت بوده است؟
گاهی وقتها که با خودم فکر میکنم میبینم فلسفه پرده بکارت را باید در بالاترین درجه خود در میان مردمان این بلاد جستجو کرد؛ آن هم تنها به عنوان یک عامل بازدارنده که زنانمان را ملزم به پاکدامنی نماید؛ چه اگر نبود همه به حلالزادگی خودشان نیز شک میکردند.

email | website

مظاهر در 24 مهر 1386
سلام. بهش مي گيم شهوت. چيزي كه الانه نمي خواهيم جمع و جورش كنيم ... ولش كردن و کردیم ... شهوت. ميگن زياديش بده. رحم پاره ميكنه و از كار ميندازدت.
لذتی که میبرد براش ارزش داشت ... این خوبه ... هزینش را هم باید بده و این هم خوبه ... لذتی که تاوان نداشته باشه بی ارزشه. حتی اگر کمک به اون پیرزن باشه. اوووهوم.

email | website