عمده‌فروشی استخوان-سوز

برای پیاده‌روی می‌رویم به تپه‌ی مارپیچ شده‌ی "برین‌ـ‌داون" که مثل یک شبه‌جزیره وارد دریا شده و پر از درخت و گاوهای سفید است و آن بالایش یک قلعه‌ی قدیمی دارد.
هوا به شدت گرم است و آفتاب روی سرمان می‌تابد. هردو کلاه حصیری و عینک آفتابی داریم ولی بازوها و گردن‌مان زیر اشعه‌ی سوزان خورشید دارد برشته می‌شود. در آسمان یک لکه ابر هم نیست. خورشید تند و تیز می‌تابد و درخت‌ها کوتاه‌تر از آن‌اند که سایه‌ای درست کنند.
بعد از یک ساعت به نفس‌نفس زدن می‌افتیم. می‌گویم: "چقدر گرمه!" و این را با آوای مخصوص غر زدن می‌گویم. "ایمی"، جوری که انگار بخواهد بگوید "به‌به، چه نسیم خنکی!" می‌گوید:"آره امروز خیلی گرمه!" و رو به خورشید لبخند می‌زند. این را می‌گذارم به حساب روزهای همیشه ابری انگلیس، که مردم‌اش را شیفته‌ی آفتاب کرده است.

یک کمی درباره‌ی زیبایی این تپه و درخت‌های خوشگلی که همه، از سمت دریا به سوی کوه خم شده‌اند، حرف می‌زنیم و بعد دوباره می‌گویم: "خیلی گرمه‌ها!" و می‌روم از درخت‌ها عکس بگیرم. به طرز عجیبی رشد کرده‌اند و توی این هوایی که حتی یک برگ هم تکان نمی‌خورد، این حس را به آدم منتقل می‌کنند که انگار تندباد گرفته باشد و درخت‌ها همه از شدت باد به یک سو خم شده باشند. می‌گویم: "جلوه‌های ویژه‌ی طبیعی!" و می‌خندیم.
می‌گوید: "تا حالا ندیده بودم کسی از درخت عکس بگیرد." عکس‌ها را نشان‌اش می‌دهم. بیشترشان دیتِیل‌اند. یکی‌ش شبیه زن برهنه‌ای است که دارد در باد می‌رقصد. احساساتی می‌شود و جیغ می‌کشد. همیشه حسابی احساسات به خرج می‌دهد.

از گاوها هم عکس می‌گیرم و برمی‌گردم، و باز: "وای که چقدر هوا گرمه! هیچ‌وقت این‌طوری نبود!" و کلاه‌ام را برمی‌دارم تا با آن خودم را باد بزنم. "ایمی" هم همین‌طور. و درحالی‌که کلاه کوچک‌اش را تکان‌تکان می‌دهد، اعتراض می‌کند: "کشور شما که گرمسیریه!" و من می‌گویم: "خب هیچ‌وقت گرم‌تر از این هم که نمی‌شه. فقط فرق‌اش اینه که فصل گرما طولانی‌تره."
و به نظرم می‌رسد که این شکایت کردن از گرما، به دلیلی ناراحت‌اش می‌کند و سعی می‌کنم دیگر اصلاً حرف‌اش را نزنم.
اما مدتی بعد، وقتی می‌ایستیم تا جزیره‌های کوچک توی دریای زیر پایمان را تماشا کنیم، درحالی‌که عرق پیشانی‌ام را پاک می‌کنم، باز بی‌اراده می‌گویم: "واقعاً گرمه‌ها!"
این‌بار "ایمی" اندکی آزرده می‌گوید: "من فکر کردم که تو پیاده‌روی طولانی رو دوست داری! اگه می‌دونستم گرما ناراحتت می‌کنه، امروز می‌بردمت یک‌جای دیگه."
بهت‌زده نگاه‌اش می‌کنم و می‌گویم که خیلی هم دارم لذت می‌برم و منظره هم واقعاً عالی است و خیلی خوشحال‌ام که با هم به اینجا آمده‌ایم.
ناباورانه به من نگاه می‌کند و می‌گوید: "اما تو چندبار گفتی که گرما اذیت‌ات می‌کنه. به‌نظر می‌رسید که از این وضع ناراحتی!"
می‌خواهم توضیح بدهم. اما مات‌ام می‌برد. صدای دریا از دورها می‌آید و درخت‌ها انگار توی آفتاب کباب می‌شوند.

از آن موقع‌هایی است که انگار نور یک اتومبیل گذری، می‌افتد به گوشه‌ی تاریک یک خیابان و تازه می‌بینی که چه چیزهایی آنجا بوده است.
یک‌دفعه انگار برای اولین بار حقیقت کهنه‌ای را "درک" می‌کنم: این را که جزئیات به طرز جدائی‌ناپذیری به هم بافته شده‌اند و اصلاً اهمیت ندارند. همه‌چیز از کلیت‌هایی ساخته شده که مرتب نادیده‌شان می‌گیریم. نمی‌شود تمام‌اش را تکه‌تکه کرد و بعد درباره‌ی لذت بردن از هر تکه تصمیم جداگانه گرفت.
دارم به این فکر می‌کنم که تا الان این بلا را سر کدام قسمت‌های زندگی‌ام آورده‌ام؟
"ایمی" می‌پرسد: "حالا چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟"
خنده‌ام می‌گیرد. دل‌ام می‌خواهد بغل‌اش کنم و ببوسم. می‌گویم: "آره! یا لذت می‌بریم، یا نمی‌بریم. حد وسطی که نیست! حق باتوئه، امروز واقعاً روز خوبیه! تو هم واقعاً معرکه‌ای!" و "ایمی" هم می‌خندد.

سربالایی را تا قلعه می‌دویم و روی بلندترین سکوی آن زیر آفتاب ولو می‌شویم. این بالا باد ملایمی می‌وزد و بوی دریا و سنگ‌های قدیمی، دیوانه‌ام می‌کند.
کلاه‌ام را برمی‌دارم و داغی آفتاب تا مغز استخوان‌ام فرو می‌رود.

نقطه الف/فروردین 86
نظرات ارسال شده
مظاهر در 24 مهر 1386
سلام.... اووهوم...

email | website