شب و روزمان شده دویدن پی خوشی و کیف و اینها. یکی تو رویمان بایستد بگوید چه میکنید کتمان میکنیم البته. که هدفهای والا داریم و دستمان باشد دنیا را فلان میکنیم و برای فرشته عدالت فرش قرمز میاندازیم و غیره و خودمان هم خوب میدانیم فرشته که آمد چه کارش خواهیم کرد. نقشمان را خوب بازی میکنیم، خوب میدانیم نقش بازی میکنیم. وگرنه کدام ابلهی است که وقتی تنگش گرفت کل اخلاق و فرهنگ مزخرف دست و پاگیر را به یک آبریزگاه نفروشد.
حالا بعضیها امر بر خودشان هم مشتبه شده، خیال میکنند واقعاً خبری است. خیریه میزنند، مدرسه میسازند، علم و خیر میپراکند، عصری از حجره سری بزنند به مسجد و پای منبر آقا بنشینند و بعد کمی پول بدهند به ضعفا و واقعاً باورش شده این طور کثافتی که از صبح به دستانش حین شمردن پول چسبیده را پاک کرده و غافل از اینکه بوی گند به جانش ماسیده. نمیداند لذتی که ادای آدم خوب دارد است که میکشاندش به مسجد و خیریه. عاشق آن لحظه است که میگویند البته حاجآقا از برادران خیر ماست. نکبت.
هنر را مینویسیم وجه افتراقمان با چهارپایان و چه ذوقی میکنیم از اینکه بالاخره یک چند تفاوت پیدا کردهایم بین خودمان و خوکها که در کثافت خودشان غلط میزنند. بعد مینشینیم چند و چندین قصیده و کتاب و هزار کوفت دیگر مینویسیم در مدح خودمان که عجب اشرفی هستیم و ما نبودیم دنیا چه میشد. البته درست میگوییم، بالاخره فرقی است بین ما آن گوسفند و گاو و برغاله. فرقش ولی این است که ما فقط چند راه تازهای پیدا کردیم برای کیف کردن و لذت بردن. آن مشنگها مغزشان ریزتر از آن است که بفهمند ادبیات چیست ولی ما چون اشرف مخلوقاتیم کلاسیک گوش میکنیم و بهبه و چهچه و عجب مفاهیم عمیقی در این تابلوی سیاه سیاه نهفته است و از تندی غذا که تا آنجایمان میسوزاندمان لذت میبریم و اسمش را هم آبرومندانه میگذاریم هنر و منورالفکری.
زورمان میآید عشق را تئوریزه کنیم. میگویند این روزها که فلان هورمون میرود فلان جا و بهمان میکند و این طور میشود که عاشق میشویم و ما گوشهایمان را میبندیم و تازه ردهبندی هم میکنیم این احساس مندرآوردی را که زمینی دارد و آسمانی و ارغوانی و یشمی. که آقا ما فقط برای ارضا نیست که همبستر میشویم و این شاعرانه است، و تو ابله رمانتیک چرا تا امروز فکر نکردی چرا قویترین میلت همین خواستن تن است و بالاترین لذتت از همین است و نه چیز دیگر؟ تو که نه خبر داری از کجا آمدی و کجا میروی و هر از گاهی دلت را خوش میکنی به چند افسانه مگر غیر از این حقیقتی دستت مانده که آمدی چند تایی عین خودت پس بیاندازی روی زمین و بعد گورت را گم کنی بروی زیر خاک؟ و برای اینکه یادت نرود این تنها هدفت، یک چنین میلی و یک چنان پاداشی.
متخصص پنهان شدن پشت کلمات هستیم، کلماتی که بنا به میلمان وضع کردهایم. به شکار میگوییم تفریح، انگار نه انگار که این هم نوعی حذف است، البته هیچوقت نمیگوییم ولی خوب میدانیم در کشتن لذتی است که اعتیاد میآورد، که کشتن متوقف کردن است، تحمیل اراده است، عربده کشیدن است که دیدید قدرت من را. و بعد میآییم کلاه شرعی برایشان جور میکنیم. به تارومار کردن یک ملیون نفر از همسایه میگوییم منافع ملی، به بوکس میگوییم ورزش.
رنگینترینشان همین من است. من متفاوت، من تحسینبرانگیز، من کوفت و زهرمار. همهکارمان اثبات خودمان است به دیگران و حتی خودمان. که شب در بستر کیف کنیم عجب چیزی گفتم و عجب حقش را کف دستش گذاشتم و بادی به غبغب بیاندازیم که فردا بتوانیم خوب فیس و افاده بیاییم که آهای تو خبر داری با که طرفی و هارت و هورت.
خودت هم خوب میدانی این هم لذت بردن است، کوبیدن همهچیز، به لجن کشیدن هر چه میدانی و هر که میشناسی. پتک بر دوش داشتن و خرد کردن همهچیز لذتبخش است. بهخصوص وقتی ضعیف باشند. انتقامگیری از همهچیز وقتی نتوانی چیزی بسازی که بتوانی به آن تکیه بدهی.
حالا بعضیها امر بر خودشان هم مشتبه شده، خیال میکنند واقعاً خبری است. خیریه میزنند، مدرسه میسازند، علم و خیر میپراکند، عصری از حجره سری بزنند به مسجد و پای منبر آقا بنشینند و بعد کمی پول بدهند به ضعفا و واقعاً باورش شده این طور کثافتی که از صبح به دستانش حین شمردن پول چسبیده را پاک کرده و غافل از اینکه بوی گند به جانش ماسیده. نمیداند لذتی که ادای آدم خوب دارد است که میکشاندش به مسجد و خیریه. عاشق آن لحظه است که میگویند البته حاجآقا از برادران خیر ماست. نکبت.
هنر را مینویسیم وجه افتراقمان با چهارپایان و چه ذوقی میکنیم از اینکه بالاخره یک چند تفاوت پیدا کردهایم بین خودمان و خوکها که در کثافت خودشان غلط میزنند. بعد مینشینیم چند و چندین قصیده و کتاب و هزار کوفت دیگر مینویسیم در مدح خودمان که عجب اشرفی هستیم و ما نبودیم دنیا چه میشد. البته درست میگوییم، بالاخره فرقی است بین ما آن گوسفند و گاو و برغاله. فرقش ولی این است که ما فقط چند راه تازهای پیدا کردیم برای کیف کردن و لذت بردن. آن مشنگها مغزشان ریزتر از آن است که بفهمند ادبیات چیست ولی ما چون اشرف مخلوقاتیم کلاسیک گوش میکنیم و بهبه و چهچه و عجب مفاهیم عمیقی در این تابلوی سیاه سیاه نهفته است و از تندی غذا که تا آنجایمان میسوزاندمان لذت میبریم و اسمش را هم آبرومندانه میگذاریم هنر و منورالفکری.
زورمان میآید عشق را تئوریزه کنیم. میگویند این روزها که فلان هورمون میرود فلان جا و بهمان میکند و این طور میشود که عاشق میشویم و ما گوشهایمان را میبندیم و تازه ردهبندی هم میکنیم این احساس مندرآوردی را که زمینی دارد و آسمانی و ارغوانی و یشمی. که آقا ما فقط برای ارضا نیست که همبستر میشویم و این شاعرانه است، و تو ابله رمانتیک چرا تا امروز فکر نکردی چرا قویترین میلت همین خواستن تن است و بالاترین لذتت از همین است و نه چیز دیگر؟ تو که نه خبر داری از کجا آمدی و کجا میروی و هر از گاهی دلت را خوش میکنی به چند افسانه مگر غیر از این حقیقتی دستت مانده که آمدی چند تایی عین خودت پس بیاندازی روی زمین و بعد گورت را گم کنی بروی زیر خاک؟ و برای اینکه یادت نرود این تنها هدفت، یک چنین میلی و یک چنان پاداشی.
متخصص پنهان شدن پشت کلمات هستیم، کلماتی که بنا به میلمان وضع کردهایم. به شکار میگوییم تفریح، انگار نه انگار که این هم نوعی حذف است، البته هیچوقت نمیگوییم ولی خوب میدانیم در کشتن لذتی است که اعتیاد میآورد، که کشتن متوقف کردن است، تحمیل اراده است، عربده کشیدن است که دیدید قدرت من را. و بعد میآییم کلاه شرعی برایشان جور میکنیم. به تارومار کردن یک ملیون نفر از همسایه میگوییم منافع ملی، به بوکس میگوییم ورزش.
رنگینترینشان همین من است. من متفاوت، من تحسینبرانگیز، من کوفت و زهرمار. همهکارمان اثبات خودمان است به دیگران و حتی خودمان. که شب در بستر کیف کنیم عجب چیزی گفتم و عجب حقش را کف دستش گذاشتم و بادی به غبغب بیاندازیم که فردا بتوانیم خوب فیس و افاده بیاییم که آهای تو خبر داری با که طرفی و هارت و هورت.
خودت هم خوب میدانی این هم لذت بردن است، کوبیدن همهچیز، به لجن کشیدن هر چه میدانی و هر که میشناسی. پتک بر دوش داشتن و خرد کردن همهچیز لذتبخش است. بهخصوص وقتی ضعیف باشند. انتقامگیری از همهچیز وقتی نتوانی چیزی بسازی که بتوانی به آن تکیه بدهی.



