گنبدِ سیاه

داستانی هست که نظامی آن را در «هفت پیکر» روایت کرده. داستان را دختر ِ پادشاهِ هند، روز ِ شنبه، و در عمارتی با گنبدِ سیاه، برای همسرش بهرام (شاهِ ایران) تعریف می‌کند، و ماجرای شهری است که همه‌ی مردمانش سیاه می‌پوشیدند. من در بخش ِ اولِ نوشته، آن داستان را بازنویسی کرده‌ام و در ادامه کوششی کرده‌ام در فهم ِ روایتی که به نظرم مبهم، ناتمام، و رازآلود است.


1: شهر ِ سیاه‌پوشان

تا جهان داشت تیزهوشی کرد،
بی مُصیبت سیاه‌پوشی کرد.

شاهی شنید؛ در چین شهری هست که مردمانش همه سیاه‌پوش اَند. شنید؛ هر کسی که اندکی در آن شهر بماند و با مردمانش نشست-و-برخاست داشته باشد، سیاه‌پوش می‌شود. خیلی کنجکاو شد که ماجرایِ این سیاه‌پوشی را بفهمد، اما از هر کسی که سراغ گرفت چیز ِ زیادی دستگیرش نشد. تصمیم گرفت خودش به آن شهر برود، و پرده از رازش بردارد. رفت و پُرسان-پُرسان شهر را پیدا کرد.

ماجرا راست بود؛ شهری دید پاک و آراسته، با مردمانی که همه سیاه پوشیده بودند. از همان بدو ِ ورود، کوله‌بار ِ کنجکاوی به دوش، مردمانِ شهر را به پرسش گرفت، اما هیچ کس انگار نمی‌خواست علت را توضیح بدهد. شاید یک سال شد که به همین ترتیب می‌چرخید و می‌پرسید، اما پاسخی که راضی‌اش کند پیدا نمی‌کرد. بالاخره تصمیم گرفت با مردِ قصّابِ نیکو-سیرتی طرح ِ دوستی بریزد. وقت و بی‌وقت، با دستِ پُر و رویِ گشاده به مغازه‌ی قصّاب می‌رفت و ابراز ِ دوستی و مهر می‌کرد.

روزی قصّاب، به رسم ِ دوستی، شاه را به خانه‌اش بُرد و سفره‌ای رنگارنگ برایش مهیا کرد. بعد از غذا و صحبت از همه‌جا و هیچ‌جا، قصّاب همه‌ی آن چیزهایی که شاه به او بخشیده بود را کنار ِ هم چید و مقابل‌اش گذاشت. به شاه گفت:
- ارزش ِ این چیزهایی که به من داده‌ای خیلی زیاد است. اما من به سودِ کمی که از کارم می‌برم راضی اَم. من قدردانِ تو اَم. نیازی به این بذل و بخشش نیست. امر کن تا هر کاری که می‌خواهی برایت بکنم. ما با هم دوست ایم.
شاه گفت:
- این حرف‌ها چیست دوستِ من؟ این چیزهایی که من به تو دادم در مقابل ِ خوبی و دوستی ِ تو ارزشی ندارد. تو انسانِ نیک و خیرخواهی هستی. لیاقتِ بیشتر از این‌ها را داری. امر می‌کنم که بیشتر به دامان‌ات زر و سیم بریزند.
قصّاب گفت:
- من که نمی‌توانم جبرانِ این‌همه خوبی و بخشش ِ تو را بکنم. شرمنده‌ی تو اَم. آنقدر به من بخشش کرده‌ای که من از خودم پرسیدم؛ «چه کرده‌ام که مستحق ِ این‌همه کَرَم و لطف اَم؟» به این نتیجه رسیدم که این مهربانی ِ تو حتما به سببِ کار و رنجی است که باید برایت متحمّل بشوم. من در برابر ِ بخشش و لطفِ تو سپاس‌گزار و خجالت‌زده اَم. اگر خواسته‌ای از من داری بگو، و هرچه بخشیده‌ای بردار.

شاه قصّه‌اش را به قصّاب گفت. پرسید؛ مردم ِ این شهر چرا اینقدر غمگین اَند؟ چرا سیاه پوشیده‌اند؟ و چرا از نشاط و شادی بی‌بهره اَند؟
قصّاب تا شب صبر کرد. هنگام ِ شب به شاه گفت که برخیزد تا رازی که جویای آن است را برایش معلوم کند. با هم روان شدند. پس از مدتی به خرابه‌ای رسیدند. قصّاب سبدی را به شاه نشان داد که به طنابی وصل بود. به او گفت:
- برو در آن سبد بنشین تا جوابی که جویایِ آن ای، به ذهنت تجلّی کند و حکمتِ سیاه‌پوشی ِ مردمانِ شهر را دریابی.

شاه در سبد نشست، و همان موقع، به شیوه‌ای عجیب و غریب سبد به پرواز درآمد. معلوم نبود طنابش از کجا آویزان است. همین‌جور چرخ می‌خورد و به هوا می‌رفت. شاه اصلا نمی‌فهمید که چه اتفاقی دارد می‌افتد. گیج و هراسان بود و محکم به طناب و سبد چسبیده بود. سبد که به بالای یک برج ِ خیلی بلند رسید، گرهِ طنابش شُل شد و روی نوکِ آن برج افتاد. شب بود و تاریک و ظلمتْ هراسناک. شاه خود را در جایی یافت که هیچ راهی به پس و پیش ندارد. حسابی ترسیده و نگران شده بود.

کمی که گذشت، پرنده‌ی خیلی بزرگی آمد، رویِ برج نشست. چنان بزرگ بود که شاه ترسید مبادا وزنِ پرنده باعثِ فرو ریختن ِ برج بشود! شگفت‌زده و هراسناک و درمانده بود. پرنده اما، بی‌اعتنا به او، آمد و آرام نشست و به خواب رفت. مدتی از خوابیدن‌اش گذشت، صبح شده بود. پرنده با سر-و-صدا بلند شد و پرهایش را از هم باز کرد، مُهیای پرواز شد. شاه با خودش گفت:
- اگر پای این مرغ را بگیرم، ممکن است پرواز کند و مرا به زمین برساند. به هر حال، از اینجا-ماندن بهتر است.
پرنده راهِ درازی را پیمود، و پس از مدتی به سمتِ زمین پایین رفت. زمینی زیر ِ پا بود سبز و نرم. ارتفاع ِ پرنده که کمتر شد، شاه خود را رها کرد و به رویِ زمین افتاد. راحت شده بود. مدتی در آن حالت دراز کشید و به اتفاقاتی که تا آن موقع بر سرش آمده بود فکر کرد. کمی که گذشت و بهتر شد، به اطرافش نظر کرد.

کجا بود آنجا!؟ انگار خودِ بهشت. باغی به چه سر سبزی که نگو! رود، بوی خوب، درخت‌های بلند، سبزه، گل، بارانِ بهار، بادِ معتدل، نغمه‌ی بلبل. شاه از این همه زیبایی به وجد آمده، رفت و کنار ِ جویی، زیر سایه‌ی سروی نشست. اندکی که گذشت، صداهایی شنید. کناری مخفی شد. دید که دسته‌ای از خوب‌رویانِ عالم، هر کدامْ بهترین‌شان، دست در دستِ هم، به ترانه و شعر در حالِ عبور اَند. به نزدیکی‌های او که رسیدند، تخت و بساط و فرش بر پا کردند. همه‌چیز که مهیا شد، بُتی، خوب‌رویی، نه، بلکه شاهِ پری‌رویان، زیبای زیبایان، آمد و بر تخت تکیه زد. نشست و بُتان به احترام‌اش برخاستند. قرار که گرفت و اندکی که گذشت، به مُلازمانش گفت:
- انگار کسی از نامحرمان در اطرافِ ما حضور دارد. دنبالش بگردید و پیش ِ من بیاوریدش.
پری‌ای از آن پریان به این-سو و آن-سو رفت. عاقبت با تعجب شاه را یافت، و به او خبر داد که بانویِ بانوان احضارش کرده. شاه هم از خدا خواسته، برخاست و همراه با آن پری، به پیش رفت.

شاهِ پریان خطاب‌اش کرد و از او دعوت کرد که به بالای تخت برود و کنارش بنشیند. دستور داد که تا می‌توانند از میهمان پذیرایی کنند. غذا آوردند و بعد از آن، مجلس ِ شراب و موسیقی برپا کردند. زمان که گذشت، و فضا که رام شد، خوبی و لطافتِ شاهِ پریان و مستی ِ شراب، شاه را برانگیخت تا به شور ِ عشق بپیوندد. به بهانه‌ی مستی ادبِ میهمانی از یاد برد و به شاهِ پریان، با بوسه‌ای ابراز ِ عشق کرد. با تعجب دید که این ابراز ِ عشق‌اش خریدار ِ فراوان دارد. شاهِ خوبان دست در گردن‌اش انداخت و او را بوسید، و به خوبی و مهربانی، حالِ دلش را جویا شد. شاه از این همه لذت و کام مدهوش بود و با شراب و بوسه در اوج ِ بودن می‌راند. پس از مدتی بیشتر از بوسه و نوازش خواست. گرم، دست در کمر ِ آن پری‌رو انداخت. شاهِ پریان دستش را گرفت و نوازش کرد و آرام گفت:
- امشب به بوسه و نوازش راضی باش. بیشتر از این از من نخواه. فعلا صبر کن و بگذار که ماجرا به همین روال بگذرد. اگر هم دیدی که شور ِ خواستن‌ات خیلی بالا گرفته، یکی از این زیبارویانِ مجلس را به انتخابِ خودت به خلوت ببر. امر می‌کنم که گوش به فرمان‌ات باشد و کامروای‌ات کند.

شاه از این پیشنهاد خوش‌اش آمد. با پری‌رویی به خلوت رفت و تا سحر در کنارش خفت.

ماجرا تا سی شب به همین روال گذشت. هر شب، خوراکِ لذیذ و شرابِ ناب و موسیقی ِ روح‌فزا، بوس و نوازش و مصاحبتِ شاهِ پریان، و شب، پری‌رویی تازه، کامی تازه، لذتی تازه.

شاه خونش به جوش آمده بود. وصالِ شاهِ پریان را می‌خواست و آن خوب‌رو، هر بار به بهانه‌ای و با زبانِ نرم و محبت‌آمیزی، برآوردنِ این خواهش را از او دریغ کرده بود. شبِ سی‌اُم تصمیم ِ خودش را گرفت. بعد از مناسباتِ معمول، شاهِ پریان را محکم به آغوش گرفت و بوسید. باز که خواست دست به کمر و میان ببرد، شاهِ پریان حرف‌های قبلی را تکرار کرد. اما این بار شاه با زور و جسارت قصد داشت کار را پیش ببرد. گفت:
- من دیگر نمی‌توانم صبر کنم. باید به من برسی. یا باید بکشی مرا، یا به مرادم برسانی. من حاضر اَم بمیرم. بیا! بکش. وگرنه دلِ من را به دست بیاور. این‌قدر حواله به فردا نده. زود باش! زود باش!
شاهِ پریان گفت:
- صبر کن. آخر چه کم داری؟ چه می‌خواهی که نداری؟ تازه، من را هم اگر بخواهی، بدان که به من هم خواهی رسید. فقط صبر کن. باید زمان بگذرد. تازه، تو که من را هم داری. من که در اختیار ِ تو اَم. با هم، همه کار می‌کنیم. کم است این‌ها؟ اگر صبر کنی، به آن ماجرا هم خواهیم پرداخت. من اصلا مالِ تو اَم.

شاه اما همه‌ی این‌ها را شبیهِ آن به-تأخیر-انداختن‌هایِ مرسوم می‌دید. اصلا هر حرفی که از دهانِ آن پری‌رو بیرون می‌آمد، خواهش و میل را در دلِ شاه دو-چندان می‌کرد. دیگر نمی‌توانست بی وصالِ آن زن بگذراند. این بود که بر اصرارش اضافه کرد. اصرار می‌کرد و تقلّا، تا که به مرادش برسد. شاهِ پریان که ماجرا را این‌جور دید، راضی شد. گفت:
- باشد. پس لطفا لحظه‌ای صبر کن و چشمان‌ات را ببند، تا من لباس‌هایم را در آورم. بعد از آن به تو می‌گویم که چشمان‌ات را باز کنی، تا برای تو باشم.

شاه، به اشتیاق ِ آن سخن ِ شیرین و آن وعده‌ی وصل، در دَم چشمان‌اش را بست. لحظه‌ای که گذشت، شنید که می‌گوید: «باز کن چشم‌هایت را.» چشم که گشود خود را در آن سبد دید، کُنج ِ همان خرابه، مقابل ِ مردِ قصّاب.

[الیاس بن یوسفِ نظامی / هفت پیکر؛ بخش ِ 26]

2: در سوگِ کسبِ لذت

شاه پلک باز کرده و برگشته. حالا در سبدی نَمور، گوشه‌ی خرابه‌ای تاریک، کِز کرده و به آنچه می‌بیند باور ندارد. کسی زیر ِ شانه‌هایش را می‌گیرد و بلندش می‌کند. آهسته از جایش کنده می‌شود. پاهایش توانِ ایستادن ندارند. لب‌هایِ مردِ قصّاب را می‌بیند که چیزی را به حرکت درمی‌آورند، شاید کلمه‌ای را، اما نمی‌شنود، نمی‌بیند. این پلک باز کردن مانندِ به دنیا آمدن بود؛ همان‌قدر شایسته‌ی گریستن، زبان گشودن، زار زدن. به «آدم»ی می‌مانست که از بهشت رانده شده باشد. آری، به خودِ آدم شبیه بود، با همان شومی ِ بخت، با همان تلخی ِ کام. زبانش خشک شده و محکم به دهانش چسبیده. همه‌ی این‌ها بازیِ سنجش ِ طاقتِ او بود، و چه آسان کوتاه آمد، و چه آسان آن همه راحت و قرار را از دست داد. چیزی تَهِ دلش می‌خواهد بترکد، سرریز شود، بیرون بریزد، همچون این خرابه بر سرش خراب شود -از خرابه به بهشت، از بهشت به خرابه- انگار از جاهای دیگر نشود به این دو جا رفت.

چنگِ دیو-بچه‌ی حسرت دیوارهایِ دلش را خراش می‌دهد. از همه بدتر فکری است که یک‌باره سراغ‌اش آمده و آتش ِ حسرت‌اش را مضاعف کرده: «اگر از همه‌ی زیبارویانِ دیگر روی می‌گرداند و خسته می‌شد و از پذیرفتن ِ دعوتِ هم‌آغوشی‌شان امتناع می‌کرد، به وصالِ شاهِ پریان می‌رسید.» داشت می‌فهمید که قدر ِ مصاحبتِ آن همه خوب را در خوب‌ترین جای عالم ندانسته. فهمیده بود که چیزی را از کف داده، بارها لذیذتر از همه‌ی لذائذ. لذتِ هم‌آغوشی ِ حوری تازه در شبی تازه، لذتِ اعتدالِ همیشگی ِ بهار، باد و آب و موسیقی و شراب، هم‌صحبتی با شاهِ پریان، از هر دَری، تغزّلی جاودان. اگر طاقت می‌داشت، اگر صبور می‌بود، اگر حد نگه می‌داشت، اگر به آن همه عیش -که اندکش از همه‌ی عمر زیادتر بود- قناعت می‌کرد، حالا نیز همانجا بود؛ کنار ِ پری‌رویی، لب به لبِ ماه‌سرشتی، دست در حلقه‌ی گیسویی، گره در گرهِ سیم‌تنی. این همه حالا نیست. دود شده. با پلک‌زدنی دود شده و به هوا رفته و او برگشته، به جای اول، به خرابه‌ای تاریک، به دنیایی که پری‌رویانش ملال‌آور و تکراری اَند. لبان‌شان بعد از اندکی مکیدن، سرد و تلخ می‌شود و گیسوان‌شان را هیچ بادی به درون نمی‌پیچد. برگشته، بی‌قدرت و تنها، بی‌توانِ آنکه از آن شاهِ پری‌رویان شکایت کند، به محکمه‌ای، خداوندی، قاضی‌ای، که اینگونه او را فریفته و داغ-بر-دل گذاشته. آه! آن پری‌رو، که حالا نیست، که دیگر ناز نمی‌کشد، که دیگر ناز نمی‌کند، که دیگر صدای دل‌فریب‌اش به گوش نمی‌رسد، که دیگر نیست، که با نیرنگی او را از خود دور کرده، و سخت‌ترین و فراموش‌نشدنی‌ترین ِ همه‌ی درس‌ها را به جانش نشانده. مگر آیا آرام‌تر نمی‌شد بگوید «قناعت کن»؟ مگر مهربانانه‌تر نمی‌شد موقعیت را حالی ِ کسی کرد؟ نمی‌شد او را از انتهای خواسته‌اش مطلع می‌کرد و پس از آن، اختیار را به دستِ خودش می‌داد؟ از چه رانده شد؟ باید می‌دانست! باید از همان روزی که آن همه کنجکاوی کرد تا راز ِ شهر ِ سیاه‌پوشان را دریابد، می‌فهمید که این کنجکاوی همه‌جا او را به انتهای همه‌چیز می‌رساند. آی! که تنها باید سرزنش‌گر ِ خود باشد. پیر و شکسته شده. این بار ِ حسرتِ اوست که اندوهگین‌اش کرده و کلام و لباس‌اش را به رنگِ سیاه درآورده. شگفتا که سیاهی هیچ‌گاه اینقدر عمیق به درونش نفوذ نکرده، و او هیچ‌گاه اینقدر عمیق عزادار ِ چیزی نبوده. می‌اندیشد که؛ رختِ عزایش دگردیسی ِ حسرت است. می‌اندیشد که؛ آیا هر اندوهی حسرتی نیست؟

3: خنده‌زن به دردِ مشترک

شاه پلک باز می‌کند و به اطراف نظر می‌کند. وه! که چه نیرنگی؛ از کنار ِ شاهِ پریان، مستقیم به سبدی کنج ِ خرابه. سریع می‌فهمد که گول خورده. همه‌ی بازی را با همان نگاهِ اولِ مردِ قصّاب می‌فهمد. «حالا فهمیدی چرا همه‌ی ما سیاه پوشیده‌‌ایم؟» این را مردِ قصّاب می‌گوید، به نرمی و مهر، انگار مصیبت‌دیده‌ای را تسلی بدهد. شاه ساکت و مبهوت است. آرام و بی‌صدا راه می‌افتد. سوالِ مردِ قصّاب با تأخیر در ذهن‌اش تکثیر می‌شود: «حالا فهمیدی چرا همه‌ی ما سیاه پوشیده‌ایم؟» خنده‌اش می‌گیرد. از اینکه واقعه‌ای مشابه، بر سر ِ این همه آدم آمده، و همه را عزادار کرده، خنده‌اش می‌گیرد. قصّاب با تعجب نگاه‌اش می‌کند. آخر، در این‌جور مواقع، امکانِ جنون هم هست. امکانِ خِنگی، امکانِ نرسیدنِ هوا به ریه‌ها و اکسیژن به مغز. به دنیا آمدنِ دردناک‌تر، با خنده به دنیا آمدن است. شاه با چشمانِ خنده‌زن به نگاهِ قصّاب متوجه می‌شود. می‌پرسد:
- آیا کسی هم هست ... یعنی کسی را سراغ داری که هنوز از این مکان برنگشته باشد؟
قصّاب به فکر می‌رود. برنگشتن چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ نمی‌فهمد.
- نه! تا جایی که سنّ ِ من قد می‌دهد، و یادم هست، هیچ کس بیشتر از یک ماه، آنجا دوام نیاورده. بله، همه برگشته‌اند. هیچ کس نمانده.
- و همه عزادار اَند و سیاه‌پوش؟
- بله، همه به رسم ِ این دردِ مشترک، سیاه‌پوش اَند و عزادار.

شاه بلندتر از پیش می‌خندد، از تَهِ دل، به دردِ مشترک! به شاهِ پریان! به آن خوب‌رویِ نیرنگ‌باز باید خندید. به حُقّه‌ی ترسان و لرزانش، آن محبت و احترام ِ مکّارش، آن ابراز ِ عشق‌اش که با پلک-به-هم-زدنی نابودش کرد. به فورانِ خواهش‌اش می‌اندیشد، به آن‌همه با شدت خواستن‌اش. می‌اندیشد که اگر یک بار ِ دیگر گذرش به آنجا بیافتد، حسابِ این پری‌رویِ نااهل را خواهد رسید. می‌خندد. به این گول خوردنِ دسته‌جمعی می‌خندد. اندوه!؟ غم!؟ چه چیزهای غریبی!

4: سوگوار ِ تقدیر

«می‌ارزد تا آخر ِ عمر به خوشی و لذتِ تکراری و مُدام (تازه از بهترین نوع‌اش) مشغول باشی، و از آن چیزی که واقعا می‌خواهی محروم؟ ... من واقعا چه می‌خواهم؟» شاه به این‌ها می‌اندیشد. لذّاتِ بهشتی ِ او درست جایی تمام شد که او از تَهِ دل چیزی را خواست. درست جایی به انتهای غم‌انگیز/باشکوه‌اش رسید که دانست چه می‌خواهد؛ یا مرگ، یا کام. نقطه‌ی اوج ِ ماجرا، نقطه‌ی پایانِ آن نیز هست، آغاز ِ سقوط، برگشت به جایگاهِ اول، به زندگی ِ عادی، به مرگ از نوع ِ تدریجی، به رنج و خوشی هر دو با هم، به ترس، تاریکی، کار، بیماری، زن، کودک، و گسستِ از همه‌ی خوبی‌ها، لذائذ، هم‌آغوشی ِ بی‌ملال و تازه-به-تازه، هم‌صحبتی ِ نو-به-نو، خوردن، خوابیدن، دیدن، انس گرفتن.

شاه می‌داند که از طرفی، با حسرتی عمومی روبرو است. وجدانِ عمومی انگار می‌گوید: «می‌توانستی بی‌خیالِ شاهِ پریان بشوی و تا ابد در خوشی غوطه‌ور باشی.» وجدانِ عمومی می‌گوید: «خاک بر سرت که زیاده خواستی. خاک بر سرت که قدر ندانستی. خاک بر سرت که لذت را (همه‌ی لذت را) از دست دادی!» وجدانِ عمومی شاه را خاک-بر-سر می‌پسندد. در سوگِ چه نشسته این وجدانِ بیدار ِ مردمانِ شهر؟ و مگر نمی‌بیند که حتی یک نفر هم نبوده که از آن باغ ِ بی‌همتا رانده نشود؟ حتی یکی هم نشده بماند، حتی یکی! سوگوار ِ چیست؟ با تقدیر ِ آدمی چه می‌شود کرد؟ با تقدیری که نه به دستِ خدایانی بیرونی، بلکه از درونِ انسان می‌جوشد و بیرون می‌زند، چه باید کرد؟ با خواستن، با میل، با علاقه، با هیجانِ داشتن، چه می‌توان کرد؟ انگار خصلتِ هر بهشتی رانده‌شدنِ از آن است، آن هم درست جایی که چیزی را بخواهی که می‌دانی چیست، و این در حالی است که بهشت‌ها چیزی برایِ آدمی فراهم می‌کنند که تنها خود می‌دانند چیست. بهشت‌ها معلوم اَند، حتی در نهایتِ بی‌ملالی و تکراری نبودن. سیاه‌پوشان از چیز ِ معلوم گریختند به دامانِ نامعلوم آویختند و از سر ِ این آویختن رانده شدند، به خرابه‌ای، به دنیایی.

5

ما در سبد ایم. عازم ِ رفتن، به خرابه‌ای، به دنیایی دیگر.
نظرات ارسال شده
شهرزاد در 01 تير 1387
بسیار ممنون از داستانی که نوشتید. دنبال تفسیری می گشتم از روایت این داستان نغز. با اینکه خیلی با الحاقاتی که به داستان کرده بودید موافق نیستم و خیلی جوابگوی احساسات من نبود، اما در هر حال ممنون و سپاسگذارم. موفق باشید.

email | website