از لذت و آدم‌ها

(۱)
بوی عود می‌پیچد در خنکای اتاق پرده‌کشیده‌‌ی نیمه‌تاریک؛ و عطر تن‌اش می‌دود به میان زلف‌های پریشان او.
برق چشمان‌اش تاب برمی‌دارد و از اشک‌گاه بالا رفته، کمان کشیده، سر می‌خورد پایین و بر گونه‌اش اشک‌گونه تاب‌تاب‌خوران پایین می‌آید، لبان‌اش را مرطوب کرده، گردن‌اش را نرم و تن‌اش را گرم و سکوت‌اش را شهوت‌بار.
برق چشمان‌اش که ماه‌ای است پیکر چشم‌بسته‌ی او را کر و کور به دنبال خود کشیده، در این معبد تنانگی می‌شود ماری به دنبال جفت‌ای، بالای درخت پیچیده. شهوتِ سکوت‌اش می‌شود درخت و برق چشمان‌اش می‌شود سیب و تن‌اش می‌شود گناه.
تن و سیب و برق چشمان‌اش که باشند، آن وقت چاره‌ای نیست جز این‌که دستان پسرک مار شده، بی‌صدا از پشت بلغزند زیر پیراهن سپیدِ تن‌نمای دخترک، بر سطح نم‌ناک پوست کشیده‌ی گندم‌گون‌اش بخزند بالا، شرم‌گین به دور پیکر خوش‌تراش‌اش پیچیده، آرام از آن پشت منتظر بمانند برای طعمه‌ای دیگر و خواهش‌ای دگر.
برق چشمان دخترک که پشت پلک‌های خمارش پنهان می‌شود، لب‌های پسرک به گردن‌اش نزدیک شده، دخترک گردن خم کرده، مستِ گرمای پسرک می‌شود و پسرک نیز او را تشنه می‌بوید و محکم می‌بوسد.
پسرک قدم‌ای به جلو گذاشته، پاهای دخترک چون تن‌ای بی‌جان روی زمین کشیده شده، پسرک استوار دست‌های‌اش را بر پشت او ستون کرده، دخترک رها شده،‌ پسرک او را خم کرده، دخترک بر تخت دراز کشیده،‌ پسرک لب‌های او را بوسیده، دخترک در تمنای تن، تن‌شده، پسرک ...،‌ دخترک ...


(۲)
آرزو می‌گوید کاش می‌شد ...
امید می‌گوید آیا می‌شود روزی ...
آرزو و امید با هم دوست‌اند. هر دوی‌شان را از نزدیک می‌شناسم. امید و آرزو شبیه هم نیستند، اما به هر حال دوست‌اند. نه آن‌قدر زیاد که نتوانند با هم کنار بیایند، و نه آن‌قدر کم که نتوانند با هم صحبت کنند. بگذریم؛ می‌خواهم درباره‌ی گفتگوی چندی پیش‌مان برای‌تان بگویم.
آرزو و امید و من ماه‌ای پیش با هم در جایی نشسته بودیم و نقل همه چیز بود از زندگی گرفته تا کار و بدبختی و خوش‌بختی‌ و آینده و گذشته.
وسط‌های صحبت آرزو در آمد که می‌خواهد فلان‌کار مشخص را انجام دهد. مثلا فرض بگیرید می‌خواهد دو سال روی ایده‌ای وقت بگذارد و رمان‌ای از آن در بیاورد و بدهد برای چاپ. می‌گفت این شده است مشغله‌ی ذهنی‌اش این روزها.
امید باز آمد که کاش می‌توانست وقت‌ای جور کند و فلان و بهمان کار را بکند. مثلا فرض بگیرید که می‌خواست برود نقاشی یاد بگیرد و رقص، برود کلاس زبان، چند دوست تازه برای خودش دست و پا کند، یکی دو شعر بگوید و خلاصه از این قبیل چیزها.
آرزو دختری است فعال که کارهای زیادی را شروع می‌کند، کارهای زیادی را هم ول می‌کند؛ دوستان زیادی دارد؛ مهمانی‌های یک شب در میان‌اش به راه است؛ جلسات داستان‌خوانی می‌رود؛ دغدغه‌ی جامعه دارد و برای حق زنان تلاشک‌هایی کرده است؛ گاهی داستان می‌نویسد و جایی هم چاپ نمی‌کند، مدتی هم وبلاگ نوشته و شش هفت ماه بعد تعطیل کرده؛ مدرک دانش‌گاهی‌ای هم دارد با معدل غیرقابل ذکر و باز هم به دنبال چیزهای جدید است. آرزوی این دخترمان این است که رمان‌ای بنویسید از تجربیاتِ خیلی ویژه‌اش -که ازم نپرسید که نمی‌دانم درباره‌ی چیست- و البته اگر هم نشد، می‌شود به جای‌اش رفت نمایش‌نامه نوشت یا اگر نشد، خود را با فلان کار داوطلبی‌ی جدید سرگرم کرد. به هر حال زندگی باید خوش بگذرد و زندگی خوش هم می‌گذرد. این شد که چه به‌تر، نشد هم باز چه خوب.
به گمان‌ام دست‌تان آمده است که امید بگویی نگویی با آرزو فرق دارد. امید خیلی کارها نکرده. امید زیاد مهمانی نمی‌رود؛ زیاد می‌خواند و کم و بیش زیاد می‌نویسد؛ اما تا به حال با دختری نخوابیده بود (حداقل تا جایی که من می‌دانم)؛ در جلسات ادبی و فرهنگی‌ی مختلف شرکت نمی‌کند و اگر هم شرکت کند حوصله‌اش خیلی زود سر می‌رود؛ از موسیقی و نقاشی چیزی سرش نمی‌شود؛ تئاتر را دوست دارد اما نه آن‌قدر که کافی باشد؛ سینما حوصله‌اش را سر می‌برد؛ درس‌اش را می‌پسندد، اما حوصله‌ی بحث درباره‌ی چیزهای دیگر را ندارد.
آرزو می‌گوید کاش می‌شد فلان کار را بکنم و می‌رود فلان کار را می‌کند و اگر هم نتوانست، خب،‌ مشکل‌ای نیست. فردای‌اش -و چرا فردا؟ همان روز حتی- می‌گوید "کاش می‌شد بهمان را بکنم" و می‌رود بهمان کار را انجام می‌دهد.
امید می‌گوید آیا می‌شود روزی من از همه‌ی کارهایی که می‌شود انجام داد لذت ببرم؟ که اگر نشد این نوشته‌ام چاپ شود، غصه نخورم، ناراحت نشوم، بروم آب‌جویی بخورم با دوستان، و اگر دست داد با دختری بخوابم و کیف دنیا را ببرم؟


(۳)
می‌گویند راجع به لذت بنویسم. چه باید نوشت از لذت؟ که لذت چیست؟ یا چرا لذت می‌بریم؟ یا چه می‌شود که بعضی وقت‌ها از زندگی لذت می‌بریم و بعضی وقت‌ها هم نه؟


(۴)
آدم‌ها ۱۰ دسته‌اند: آن‌هایی که لذت می‌برند از زندگی‌شان و آن‌هایی که لذت نمی‌برند؛ به علاوه‌ی همه‌ی حالت‌های بین این دو.
بعضی‌ها را می‌شناسم همیشه شاداب‌اند و از زندگی راضی. بعضی‌های دیگر را می‌شناسم که همیشه افسرده‌اند و شاکی.
تفاوت‌شان در چیست؟ میزان نور آفتاب و طول شبانه‌روز؟ تاثیر محیط و خانواده؟ ژنتیک؟ اختلالات هورمونی تناوبی و غیرتناوبی؟


(۵)
چگونه لذت می‌بریم؟
شاید یک پاسخ از میان همه‌ی پاسخ‌های ممکن به این سوال این باشد که بگوییم به هنگام لذت‌بردن چه فعالیت‌هایی در بدن‌مان رخ می‌دهد. بگوییم که فلان نورو-ترنسمیتر در فلان بخش مغز بیش‌تر می‌شود، فلان هورمون در خون زیاد شده، فلان تغییر رخ داده و غیره و ذلک. می‌توان گفت که مثلا دوپامین زیاد شده و "بنا به آن‌چه تا به حال می‌دانیم" این همان چیزی است که شدت و ضعف سیگنال پاداش را مشخص می‌کند. بعد شاید بشود مدل‌ای ریاضی از کلِ این فرآیند دست و پا کرد و گفت این نوع لذت (مثلا نوع گناه‌آلودش که دوستان‌مان امید و آرزو در ابتدای این نوشته مشغول‌اش بودند) معادل تغییر در این پارامتر آن مدل است و آن نوع لذتِ دیگر (مثلا نوع متعالی‌اش، بگیریم لذت کتاب‌خوانی، دیدن اثری هنری، یا لذت کمک به هم‌نوع یا حتی شاید لذت در مکاشفه‌ی مذهبی غرق‌شدن) معادل تغییر آن یکی پارامتر؛ پارامترهایی که معادل‌هایی میلی‌گرمی در بدن‌مان دارند و دانش‌مندان‌مان روزهای‌شان را شب می‌کنند برای کشف این‌که "چه می‌گذرد در واقع؟"
نگاه خشک و مکانیکی‌ای است؟ دوست ندارید؟


(۶)
روزگاری دختری بود خوش‌بر و بالا، با اعتماد به نفس قابل توجه، درس‌نخوان، خاکی و خوش‌حال. اسم‌اش را می‌گذارم نسیم، ولی شما اگر دوست داشتید می‌توانید سالومه هم خطاب‌اش کنید.
این دختر در جلسه‌ای فرهنگی (از همان‌هایی که تشکیل می‌شود تا آدم‌ها دوست‌دختر/دوست‌پسر پیدا کنند) راجع به ناگفته‌های خودش صحبت می‌کرد. یعنی به‌تر بگویم، از او می‌پرسیدند و او نیز پاسخ می‌داد. هر سوالی ممکن بود (مگر آن‌که بر خلاف منافع ملی باشد!) و هر پاسخ‌ای تاب داشته می‌شد.
شخص‌ای از او پرسید -و نمی‌گویم آن شخص که بود- که "هدف‌ات در زندگی چیست؟"
من که ناظری ساکت و شاهدی به ظاهر خردمند بودم انتظار هر پاسخ‌ای را داشتم جز پاسخ به نظر نابخردانه‌ی او: "لذت‌جویی!".
پاسخ ساغر (نسیم؟ سالومه؟) برای منِ آن‌زمان غریب می‌نمود. به نظرم نمی‌آمد که هدفِ یک شخص -یک انسان- بتواند لذت‌جویی باشد و بس. چرا نه هدف‌ای به‌تر؟ چرا نه مثلا اصلاح جامعه؟ چرا نه فهمیدن این جهان؟ چرا نه چیزی برتر و "باارزش"تر؟
از خود پرسیدم لذت‌جویی شامل ... نه! این را بگذارید برای زمان‌ای دیگر.


(۷)
عشقِ عجیب‌ای به فوتبال داشت. توپ را که به او می‌دادند،‌ خدا را دیگر بنده نبود. پا به توپ می‌شد و بازی‌ای هم به راه نبود الکی این طرف و آن طرف می‌دوید. همیشه برای‌ام عجیب بود دیدن این‌که چطوری می‌تواند ساعت‌ها و ساعت‌ها فوتبال بازی کند بدون این‌که خسته شود، و بعد از بازی -مخصوصا اگر کمی هم ناموسی بود- روزها و روزها درباره‌اش با هر که می‌دید هیجان‌زده صحبت کند.


(۸)
اسم‌اش را دقیق به خاطر ندارم. ماجرای خیلی وقت پیش بود. "تامس مارسل دو سن‌پاتریک" یا چیزی شبیه به این. تقریبا همه‌ی دوستان و آشنایان‌اش -که چهار پنج نفر هم روی هم نمی‌شدند- صدای‌اش می‌کردند کرم‌کتاب، اما من احترام خیلی ویژه‌ای برای او قایل بودم و صدای‌اش می‌کردم "جوامع افکار و منابع الاسرار" که به دلیل این‌که برای‌اش سخت بود فهمیدن این‌که دقیقا چه می‌گویم (فارسی نمی‌دانست متاسفانه و من هم نتوانستم رغبت‌ای در او برانگیزانم به یادگیری‌اش)، مجبور بودم به‌اش بگویم "تام" و گاهی هم "تامی".
از بحث پرت نشویم. تامی‌ی ما شخصِ شریف‌ای بود. بیش‌تر وقت‌اش در کتاب‌خانه می‌گذشت. البته خودش این را قبول نداشت. می‌گفت خیلی در تخت‌خواب وقت تلف می‌کند و آرزو داشت می‌توانست کم‌تر در بند تخت‌خواب باشد ولی خودش معترف بود که ترک‌اش برای او ممکن نیست.
برنامه‌ی زندگی‌ی تامی در طول هفته کم و بیش یک چنین چیزی بود:
ساعت شش صبح بیدار می‌شد، صبحانه‌ای می‌خورد و دوش‌ای می‌گرفت؛ هشت وارد کتاب‌خانه‌ی دانش‌گاه می‌شد؛ تا ساعت دوازده ظهر تنها یک‌بار بیرون می‌رفت تا بشاشد؛ دوازده تا یک وقت نهار بود که البته گاهی در همان کتاب‌خانه غذای‌اش را می‌خورد و می‌خواند و گاهی هم اگر ما خیلی اصرار می‌کردیم آن یک ساعت را با ما "تلف" می‌کرد؛‌ بنا به شرایط یک تا شش یا می‌خواند یا می‌نوشت (آن اواخر بیش‌تر می‌نوشت)؛ بعد می‌رفت شام می‌خورد؛ هفت دوباره شروع می‌کرد تا ده. ده و نیم -شاید هم کمی زودتر- خانه بود، یازده هم می‌خوابید.
آها! و البته تنهای تنها هم می‌خوابید متاسفانه!
وقتی دوستان‌اش اعتراض می‌کردند که چرا زن‌ای در زندگی‌اش نیست، می‌گفت وقت ندارد به زن‌ها بپردازد. و بعد ادامه می‌داد که زن‌ها هم گناه نکرده‌اند که گیر او بیافتند که نمی‌تواند وقت کافی‌ای برای‌شان بگذارد. می‌گفت شرایط زندگی‌اش مناسب یک زندگی‌ی نه عیال‌وار، که حتی کم و بیش متعهدانه هم نیست. نمی‌تواند دوست‌دخترش را ببرد بیرون بگرداند، یا نمی‌تواند خیلی خوش‌حال‌اش کند. تازه می‌گفت خیلی هم لذت‌ای ندارد "آن‌کار" و نمی‌ارزد از ساعت کار لذت‌بخش‌اش بزند برای کاری که همه می‌کنند و لذت خاص‌ای هم ندارد، حداقل نه خیلی زیاد. تازه ادامه می‌داد که بنا به برنامه‌اش شش هفت ساعت خواب شبانه تنها کفایت خستگی در-رفتن یک روز "معمول" را می‌دهد و دیگر وقت‌ای برای بازیابی‌ی قوای با زن‌ای در هم پیچیدن و انرژی‌ای از دست‌دادن نمی‌ماند.
تامی مارسی دو سن‌پاتریک یا هر چه نام‌اش بود بگوید چنین حرف‌ای را، اما من که می‌دانم مشکل‌اش چیست. نه! راست‌اش را بخواهید، مشکل‌اش را نمی‌دانم. می‌دانم یکی دو زن‌ای پیش‌ترها در زندگی‌اش بوده‌اند. دوران جوانی و عشق خام و این بساط‌ها. گویا خیلی هم موفقیت‌آمیز نبوده رابطه‌اش با آن‌ها. به هر حال می‌دانم یکی‌شان جدا زن شرعی‌اش بوده و یکی دو سالی هم با هم بوده‌اند ولی بعد جداشده‌اند.
اما تامی شکایت‌ای ندارد. می‌گوید از کارش لذت می‌برد. می‌گوید کارش را بیش‌تر از غذا خوردن دوست دارد. حتی یک بار هم به من گفت که ترجیح می‌دهد لازم نباشد زیاد وقت‌اش را با صحبت کردن با این و آن (منظورش همان چهار پنج نفر دوست و آشنا است) تلف کند تا بتواند بیش‌تر کار کند. می‌گوید لازم است خیلی بخواند تا بتواند کتاب‌اش را بنویسد. کتاب‌ای که گویا راجع به فلسفه و تاریخ جنسیت و جنسیت‌گرایی یا چیزی در همین حدود است.
مدتی زیادی است که دیگر از سرنوشت او و کتاب‌اش خبری ندارم.
نظرات ارسال شده
rezvaneh در 18 تير 1387
آخرش چی شدن؟امید و آرزو؟هان؟
الان کجان؟

email | website

اخمخ در 27 مهر 1387
بابا ما هم دل داریم خاک بر سرم اه این چه زندگی ک... بیده ای کاش من یه کرم سیب بودم شب تا صبح سیب می خوردم

email | website