سنگها جمع آوری شدند. شاخههای راست تیز شدند. گرزها ابداع شدند. شمشیرها برق افتادند. طنابها از پایههای چوبی آویزان شدند. ریسمانها بر کمانها سفت شدند. تفنگها آزمایش شدند. توپها روغنکاری شدند و بمبها سوار شدند. میبایست کاری بس مهم در جریان میبود که مردم این همه در تقلا بودند. بر چهرهی هیچ کس لبخندی نبود؛ همه جدی بودند و گویا عظمی راسخ در سر دارند. ایمان و اعتماد به نفس از چهرهشان پیدا بود. میدانستند که اگر بخواهند، میتوانند. بعضی از آنها ماهها برای این روز تمرین کرده بودند و هر شب خواب امروز را میدیدند و حتی از شوق صبحها زودتر از همیشه از خواب برمیخاستند. برخی از آنها مجبور بودند از دوستانشان خداحافظی کنند، از خانوادهشان که بدانها نیاز داشت جدا شوند و از عشقشان که زندگی بدون او بیمعنی مینمود دور شوند. اما اتفاقی بود که باید میافتاد و از آن گریزی نبود. باید بار سفر را میبستند. برخی دقیقا نمیدانستند که واقعا برای چه، اما میدانستند که چارهای از این کار نیست. برخی دیگر اما یقین داشتند که به خاطر عشقی راستین قدم در این راه میگذارند، برای ایجاد چنین عشقی کلی درس خوانده بودند و کلی بحث کرده بودند. درست است که پس از این همه تقلا باز زیاد به چون و چرای کارشان واقف نبودند، اما به عشقی که در قلبشان بود ایمان داشتند. برخی اما میدانستند کسانی که آن بالا نشستهاند بهتر از اینها میدانند که چه چیز خوب است و چه چیز بد است. برخی اما چارهای جز این کار نداشتند و اگر تن به این کار نمیدانند باید در چهاردیواریهایی متفاوتتر از خانهشان شب را به روز میرساندند و روز را به شب. دیگر برای همه یقین حاصل شده بود که گریزی از رفتن نیست. چه با عشق چه بیعشق.
همه با سرود و شعار رهسپار شدند. سرودهایی که اشک از چشمها جاری کرد و پیمانهای برادری را محکمتر کرد. دیگر فقط به آن چیزی که امر شده بودند فکر میکردند. نه به دوست نه به خانواده نه به عشق. جریان خون در مغزشان به بیشترین حد ممکن رسیده بود.
سنگها بر سر آنانی فرود آمد که چند گاو و گوسفند بیشتر داشتند. شاخهها بر قلب آنانی نشست که عشقی دیگر در دل میپروراندند. گرزها مغز آنانی را از هم پاشید که دیگر گونه میاندیشیدند. شمشیرها گردن آنهایی را جدا کردند که به زبان دیگری حرف میزدند. طنابها رنگ چهرهی آنهایی را عوض کرد که ظاهری متفاوت داشتند. ریسمان ِکمانها به طرف آنهایی شل شد که پایکوبی میکردند. تفنگها به طرف آنانی نشان رفت که سخن خارج بر زبان میرانند. توپها بر سرزمین آنانی فرود آمد که غریبه بودند و بمبها بر سر آنانی افتاد که در دل خورشید دیگری داشتند. کورهها ساخته شد تا از کف حاصل، دستان آلوده به خون ِ آدمی شسته شود. خونی که تنها، ثمرهی هویت متفاوت بود.
همه با سرود و شعار رهسپار شدند. سرودهایی که اشک از چشمها جاری کرد و پیمانهای برادری را محکمتر کرد. دیگر فقط به آن چیزی که امر شده بودند فکر میکردند. نه به دوست نه به خانواده نه به عشق. جریان خون در مغزشان به بیشترین حد ممکن رسیده بود.
سنگها بر سر آنانی فرود آمد که چند گاو و گوسفند بیشتر داشتند. شاخهها بر قلب آنانی نشست که عشقی دیگر در دل میپروراندند. گرزها مغز آنانی را از هم پاشید که دیگر گونه میاندیشیدند. شمشیرها گردن آنهایی را جدا کردند که به زبان دیگری حرف میزدند. طنابها رنگ چهرهی آنهایی را عوض کرد که ظاهری متفاوت داشتند. ریسمان ِکمانها به طرف آنهایی شل شد که پایکوبی میکردند. تفنگها به طرف آنانی نشان رفت که سخن خارج بر زبان میرانند. توپها بر سرزمین آنانی فرود آمد که غریبه بودند و بمبها بر سر آنانی افتاد که در دل خورشید دیگری داشتند. کورهها ساخته شد تا از کف حاصل، دستان آلوده به خون ِ آدمی شسته شود. خونی که تنها، ثمرهی هویت متفاوت بود.



