1. پرسش از "هویت" معلولِ چه شرایطی است؟ به نظر در هنگامهی گمگشتگی باشد که دغدغهی هویت و چیستیاش رخ مینماید. گمگشتگی در تاریخ و غایب بودن از عرصهی دگرگشتهای آن البته وسواس بازشناسی خویش یا بازگشتِ به خویشتن را رنگِ ضرورت میبخشد. فرهنگ بخودیِ خود "هویت" نامیده نمیشود بلکه آن هنگام که پایِ تقابل/رو در رویی با سایر فرهنگها به میان آید، رنگِ هویت بخود میگیرد. هویت همیشه در این بین اسیر دوگانهی حقیقی/دروغین بوده است. در واقع تمامی ناکامیهای چند صد سالهی یک ملت را میتوان بر گردهی هویتِ دروغین یا هویتِ غیر اصیل قرار داد و بانگِ احیایِ هویتِ حقیقی سرداد. اما به واقع چه میزانی برایِ سنجش عیار این هویتها وجود دارد؟ از کجا که این هویتِ حقیقی، از جنس دروغ و خودفریبی نباشد؟
در غالبِ خودشناسیهای معاصر میتوان رگههایی از احساس تحقیرشدگی یا ناچیز انگاشته شدن را سراغ گرفت. در تار و پودِ بیماریِ بازگشت به خویشتن در گونههای مختلفِ آن میتوان نشانههای از خود بیگانگی یک ملت را نظاره کرد. این "خود" نه یک خودِ انتزاعی و همهنگام متعالی، که خودی عینی/انضمامی و البته نامتعالی/همراه با کاستی است.
خودِ انضمامی ناظر به شرایطِ واقعی فرد یا جمع است. اما پرسش از هویت، بمثابهی امری متعالی و دم زدن از "فرهنگِ غنی" بیآنکه معنا و محدودهی این غنا مشخص باشد، خواه ناخواه نوعی آرزواندیشی و خیالبافی از سر اضطرار را به نمایش میگزارد.
خودِ انضمامی، البته هممعنا با خودِ وابسته به صرفِ مناسباتِ تکنیکی نیست. شرایطِ واقعی فرد/جمع نیز منحصر به صرفِ وضعیتِ اقتصادیِ آن فرد/جمع نیست. خودِ انضمامی، خودِ محقق و بالفعل است که از جمله تمام سویههای گونهگونِ اندیشه و فرهنگ را نیز دربرمیگیرد.
2. گذشتههای دور، گذشتههایی که هیچ سندِ قابل اتکایی از وضعیتِ تمدنی آنان در دست نباشد، زهدانِ مناسبیاند برایِ آبستن شدنِ افتخارات و بزرگیهای از دست رفتهی یک ملت. قابلگی چنین زایمانِ از سر ناچاری را بیشک متفکرانی تیزبین بعهده خواهند گرفت. یعنی کسانی که بخوبی دریافتهاند برایِ ویران ساختن بخشی از تاریخ یک ملت، که به زعم آنان سرچشمهی انحطاطِ آن ملت بوده، ناگزیر باید بتوان گذشتهای سرشار از شکوه و سروری آفرید.
از نظر من، هنرمندیِ هر متفکر در به سر انجام رساندنِ پروژهی فکریِ خویش است. فرجام مطلوب برایِ هر ایدهی فکری نیز فارغ از تاثیری که بهر روی باید بر زیستِ عینی داشته باشد، از قوت و استحکام بنیانهایِ نظریِ آن جدا نیست. کسانی که استادانه دست در کار پیراستن بخشی از تمدنِ تاریکِ یک ملت و آفرینش تمدنی دور ولی درخشان بمنزلهی جایگزین دارند، هر چند وثاقتِ تاریخی ادعاهایشان ضعیف یا قابل استناد نباشد، نفس هنرمندیِ در کنار هم قرار دادنِ مجموعهای از شواهد و ادله جهتِ بازآفرینی چنین گذشتهای تحسین برانگیز است. هیچ بیمایهی ناخوداندیشی نمیتواند از پس چنین کار سترگی برآید و اگر کسی در این عرصه (بازسازیِ هویتِ باستانی)، یعنی در نظامسازیِ نظری و تاثیرگزاریِ عملی کمابیش کامیاب گردد، بیتردید نشانهی قوتِ ذهن و وسعتِ دانش اوست.
3. تکلیفِ "حقیقت" در این میان چیست؟ آیا روشنفکرانِ دینی حق ندارند از رویِ مصلحت به رویایِ "دین انسانی" پر و بال بدهند اما متفکرانِ باستانگرا حق دارند بنا به مصلحت، گذشتهای پرافتخار اما کمابیش خیالی برایِ ایرانیان تصویر کنند؟ آیا سزاوار نیست اسلام را تفسیر اومانیستی نمود اما شایسته است که از گذشتهی یک ملت توصیفی اومانیستی بدست داد؟ آیا اسلام تنها اسلام تاریخی است اما هویت میتواند هویتِ ناب و عاری از خطا باشد؟ آیا هویت هم چیزی جز هویتِ تاریخی تواند بود؟ به واقع آیا نمیتوان با احتیاط چنین پرسشی را طرح ساخت که اساساً این هویتِ پاکِ ایرانی که متفکرانی در ایرانِ باستان در جستجویِ آن هستند، کجاست و شواهدِ تاریخی بر چنین هویت یا تمدنی تا چه حد گواه است؟ این هویتِ نابِ ایرانی در کجایِ تاریخ تحقق عینی یافته است؟ آیا روشنفکرانِ دینی حق ندارند حقیقت را فدایِ مصلحت کنند اما متفکرانِ باستانگرا حق دارند مصلحت را حاکم بر حقیقت قرار دهند؟ آیا ایدئولوژیِ دینی را باید بیرحمانه نقد نمود اما در برابر ایدئولوژیِ ملی رویکردِ دیگری در پیش گرفت؟
4. شاید بتوان یک راهِ رهایی برایِ برتریِ آنچه متفکرانِ باستانگرا انجام میدهند با آنچه روشنفکرانِ دینی مرتکب میشوند بدست داد. از منظری فایدهگروانه، میتوان به اهمیتِ والایِ مفهومی چون "هم میهن" در قیاس با "هم کیش" تصریح کرد. به همین ترتیب میتوان از ارزش "هویتِ ملی" در برابر "هویتِ دینی" سخن گفت، خصوصاً که در میانِ ایرانیان، میتوان دست به چنین تفکیکی زد و قابلیتِ چنین مرزبندی وجود دارد. (توجه کنید که بعنوانِ نمونه نزدِ ملل عربزبان، میانِ هویتِ دینی و هویتِ ملی هیچ مرز یا تفکیکی نمیتوان قائل شد!) از طرفِ دیگر، "حقیقت تراشی" گرچه در هر مورد ناصادقانه است اما از منظر عملگروانه، برتری با آن "حقیقتنما"یی ست که در بهبودِ فرهنگِ فرد/جمع تاثیر مطلوبتری داشته باشد. به اجمال میتوان گفت که روشنفکرانِ دینی عملاً در به حاشیه راندنِ قرائتِ ارتدوکس از اسلام کامیاب نبودهاند که بخشی از این ناکامی نیز معلولِ ضعفِ نظریِ آنان است و در مقابل، متفکرانِ باستانگرا با خروج از چنین چرخهی بیحاصلی (اصلاح دینی؟) و با بنا ساختن هویتی انسانگرا از طریق شاهدسازیهایِ تاریخی، امکانِ جایگیر ساختن نوعی "آیین پاک" را در ذهن و ضمیر ایرانیان فراهم میسازند. در اینکه چنین امکانی تا چه حد ظرفیتِ تحقق و وقوع دارد، البته چندان مجالی برایِ خوشبینی نیست.
5. هویت اما ماهیتی التقاطی بمعنایِ دقیق کلمه دارد. هویت یک کلیتِ بهم پیوسته و فارغ از تاریخ عینی یک سرزمین نیست. "هویت" در تمامی شکستهای سیاسی و ناکامیهای فرهنگی تاثیر خود را از رقیب برگرفته است. با تعریفِ یک "هویتِ ناب" نمیتوان معجونِ منش یک ملت را در همخوابگیهایش با منش ملل دیگر تصفیه و پاکسازی نمود. در واقع همچون سایر ایدئولوژیها، در اینجا نیز با نوعی ایدهآلیزم خیالی روبرو هستیم؛ نوعی از ایدهباوری که گمان دارد با برساختن هویتِ نابِ ایرانی یا گذشتهی پرافتخار ملی میتوان بر ناهمگونی و ناسازههای بیشمار فرهنگِ محقق یک ملت چیره گشت.
6. هویتِ رسمی، هویتِ وابسته به قدرت است. این هویت در چهرهی حقیقیاش، کارکردی ندارد مگر طلبِ تسلیم و انقیادِ افرادِ جامعه نسبت به دستگاهِ ارزشی قدرتِ حاکم. هویتِ رسمی همیشه در تعارض با هویتِ طبیعی، در معنایِ سنتز ارگانیک/انداموار عناصر فرهنگی توسطِ خودِ جامعه، قرار میگیرد. هویتِ رسمی در مقابل، خصلتی استتیک/ایستا دارد. مفاهیمی چون ثبات، پایداری، مقاومت، راست قدمی و... که در دستگاهِ ارزشی هویتِ رسمی، بار مثبت یافته است همگی به ویژگی ایستا و جامدِ چنین هویتی اشاره دارند. بعنوانِ نمونه، مفهوم "مقاومت" در فضایِ هویتمدار، تنها در جایی معنی مییابد که دارایی خودی در برابر دارایی دیگری/غیرخودی تهدید به نابودی میگردد. ولی اگر این دارایی براستی از چنان غنایی بهرهمند است که ادعا میشود، چگونه سرنوشتاش با زوال و فراموشی عجین گردیده است و یا بخت یاریاش به دورهی سلطهی حکومتِ ترویج گر این هویت گره خورده است؟
7. هویت همانندِ هر مفهوم سترگ و انتزاعی چون دین یا نژاد، باید در خدمتِ زندگی انسانی قرار داشته باشد و اگر چنین نسبتی واژگونه گردید، آن چیزی که باید دور افکنده شود نه انسان که هویتِ انسانستیز است. بنابراین اگر در برههای هویت ابزار سرکوبِ افرادِ جامعه و سلبِ آزادیهایِ فردی قرار گیرد، نه تنها دفاع از آن بمنزلهی پذیرش بردگیست بلکه کوشش جهتِ نقد و به حاشیه راندنِ چنین هویتی تنها کار شایسته خواهد بود. هیچ ارزشی فراتر از انسان نیست.
8. بحران، دورانِ پوست اندازی است. "بحرانِ هویت" (Identity crisis) چیزیست بمانندِ بحرانِ بلوغ و بیشتر بازنمایِ تنگنایِ خودنوازشگریِ فرد/جمع است تا از دست رفتن گنجینههای فرهنگِ خودی. بلوغ اما سرآغاز سنجش خویشتن است و استقبال از هر بحران. نقادی و بحران همآغوش یکدیگرند(crisis/critic) و بحرانِ هویت از این منظر، چیزی جز سراسیمگی ناشی از به نقد کشیده شدنِ داشتههای یک ملت نیست.
9. از منظر نوعی آنارشیزم وجودی، "شر اجتنابناپذیر" نام با مسمایی بر "هویت" است. شر است چرا که تحولِ بنیادین همیشه نه در بازگشت به خویشتن که در فاصله گرفتن از خویشتن است. به یک معنا بیگانه گردیدن از خودِ خیالی/انتزاعی/متعالی و أنس با خودِ واقعی/عینی/ناپاک سرآغاز خودشناسی است. از این منظر نیز دگرگونیهای ژرف را نه در هویتیابی که باید در هویتگریزی سراغ گرفت. اما اجتنابناپذیر است چرا که هویت، هم در معنایِ فردی و هم در معنایِ جمعی/ملیاش، چون بندهایِ چینی چهل تکهای ست که اگر سستی گیرد، همین شخصیتِ چندپاره و منش ناساز نیز بکل از هم گسیخته خواهد گردید. تکیه بر "هویت"، مرهمی ست بر ناکامیها، کژرویها، حماقتها و میانمایگیهای فرد/جمع. به همین قیاس "هویتیابی" هم چیزی جز اعترافِ پنهان به این رذایل و کاستیها در کسوتِ خودانگاری و کمالخواهی نیست.



