برهنگی با شیر و بی شکر

-مهم نیست چه غلطی تو زندگیت می‌کنی. مهم اینه که دیگران خیال کنن داری یه کاری می‌کنی، تا دست از سرت بردارن و بذارن با خودت خوشبخت باشی. خودت باشی.
با انگشت‌ها روی لبه‌ فنجان بازی می‌کنم و زل می‌زنم توی چشم‌هایش.
-می‌خوای بگی من تا حالا هیچ‌کاری تو زندگیم نکرده‌ام؟
-برعکس، منتها این کارایی که تو کردی، هیچ‌کدوم برای این جماعت کار به حساب نمیان. برای همینه که برات دردسر درست می‌کنن.
- مهم نیست دیگران چی فکر می‌کنن.
آه می‌کشد. سرش را تکان می‌دهد و روسری‌اش را مرتب می‌کند:
-نمی‌شه همه‌ی زندگی رو حروم جدل کردن با دیگران کرد. مگراینکه این همون چیزی باشه که دنبالشی. تخیلات بچگانه! تو که نمی‌تونی دنیا رو عوض کنی. باید مثل بقیه زندگی کنی و بعد فکرهای خودت رو داشته باشی. یعنی بدونی که همش چِرته.
- مثل بقیه زندگی کنی؟ اگه کم‌کم یادت رفت همش چرته چی؟... هرچند… اونطوری که دیگه غصه‌ای نیست!
-بهرحال همینه که هست، اگه بخوای به دل خودت زندگی کنی، باید بتونی از دست دیگران راحت بشی. اگه بخوای اونا دست از سرت بردارن، باید مثل اونا زندگی کنی. پارادوکس بی‌نظیریه، نه؟
زبانم را با قهوه‌ی تلخ، تر می‌کنم و به دست لاغر و قهوه‌ای رنگش نگاه می‌کنم که یک زنجیر بافته‌ی طلایی با دوتا آویز زنگوله‌ای، مچ‌اش را گرفته و توی نیمه‌تاریک دم غروب برق می‌زند. هنوز چراغ‌ها را روشن نکرده‌اند.
به نظرم می‌آید اگر کسی می‌تواند برق زدن طلا را دوست داشته باشد، لابد می‌تواند خیلی چیزهای لعنتی دیگر را هم تحمل کند. انگار بیشتر با خودم حرف می‌زنم تا او:
-تا وقتی فکر می‌کنن یه مشکلی تو کارت هست، می‌خوان هرجور شده از اشتباه درت بیارن. انگار که واقعاً به حالشون فرقی می‌کنه... شایدم فقط نمی‌تونن اینو تحمل کنن که قواعدشون برات بی‌ارزشه. چیزایی که تمام زندگی‌شون دنبالش می‌دوئن. اینه که راحت‌ات نمی‌ذارن. بلاکش زندگی‌شون می‌شی: نماد تمام موفقیتهایی که به خیالشون تو زندگی بدست آوردن. به زندگیشون معنی می‌دی. یه‌چیزی تو همین مایه‌ها… حالا تو هم یه‌خورده گریه کن!
این را به طنز، با اشاره به لب و لوچه‌ی آویزان دوستم می‌گویم و می‌خندیم.

می‌گوید:
- به نظرت چی‌کار کنم؟ مسخره نیست با این‌همه ادعای روشنفکری، حالا که پای زندگی خودم وسطه، گیر بدم به دک و پز زندگی و تشریفاتی که همیشه مسخره می‌کردیم؟ من که به این چیزا اهمیت نمی‌دم. بخاطر مامان اینا می‌گم.
انگار مشکوک نگاهش می‌کنم، که دستپاچه ادامه می‌دهد:
-می‌شناسی این دوستای فضول بیکار منو که. نشستن یه کاری بکنی تا زر زرشون راه بیفته. نمی‌خوام جلوشون کم بیارم.
انگار شانه‌هایش می‌لرزند.
می‌گویم:
-سخت نگیر. هرکاری که دوست داری بکن. وقتی این چیزا برات مهمه، یعنی اینطوری هستی دیگه. لازم نیست که حتماً توی یک دسته‌بندی‌ای جاش بدی. این که ناراحتی نداره. نه؟
جوری نگاهم می‌کند که انگار به او توهین کرده باشم. زیرلب می‌گوید:
- آخه من که به این چیزا اعتقادی ندارم. مگه تو منو نمی‌شناسی؟ من اهل این حرفا بودم؟
با همدردی نگاهش می‌کنم. می‌خواهم بگویم می‌فهمم چرا اینقدر به هم ریخته، که اینقدر عصبی است. می فهمم چرا نمی‌تواند با خودش کنار بیاید.

یه نخ سیگار از توی پاکت می‌کشد بیرون. مردد نگاهش می‌کند و با اوقات تلخی پرت‌اش می‌کند روی میز:
-اه. قرار بود دیگه نکشم... خوشش نمیاد... می‌دونی؟ من که خیالیم نبود. عمراً فکرشم نمی‌کردم یه روزی مثل این دختر چِرتا بشینم دودوتا چهارتا کنم. حساب کتاب کنم. تو خودت می‌دونی چقدر ازین چیزا بدم میاد... اه. اصلاً این چه ماجرای بدموقعی بود. داشتم زندگیمو می‌کردما. با تنهاییم حال می‌کردم. چه خوش می‌گذشت. مگه نه؟
خیره به نخ سیگار که جوری گوشه‌ی میز افتاده که با یک نسیم می‌تواند قل بخورد و بیفتد روی زمین، ساکت می‌مانم.
دوست ندارم بیخودی با کسی جر و بحث کنم. مخصوصاً اینکه درباره شخصیت‌اش باشد. مطمئن‌ام خودش هم نمی‌داند دارد دروغ می‌گوید. عاشق همین چیزهاست. همین خرت و پرت‌های زندگی و حرف و حدیث‌های دنباله‌اش.
اغلب یک ربع کافی است که سرت را پر کند از آمار و ارقام و اطلاعات تصویری و غیرتصویری زنده‌ها و غیرزنده‌هایی که اصلا نمی‌دانی به چه کارت می‌آیند.

توی کیفش را می‌جورد و موبایلش را چک می‌کند و می‌گوید :
-آدم همش باید به ساز این و اون برقصه. دهن مردمو که نمی‌شه بست. من چی‌کاره‌ام که طبق فکر خودم زندگی کنم. هان؟
جوابش را نمی‌دهم.
ملتمسانه برای تایید نگاهم می‌کند:
-آدم واقعاً توی زندگی عملی که میفته می‌فهمه این تئوریا همش کشکه. نه؟
- اینطوری که تو حرف می‌زنی، انگار داری از من می‌پرسی لازمه با انجام ندادن چیزایی که دوست داری، به این تظاهر کنی که به این‌چیزا اهمیت نمی‌دی یا نه؟ اگه نظر منو می‌خوای، نه لازم نیست. تظاهر کردن مال کاراییه که عوام تشویقت می‌کنن. وگرنه از هر دو طرف باختی.
یکدفعه عصبانی می‌شود:
-منظورت چیه؟ می‌خوای بگی هرچی تا حالا گفته‌ام تظاهر بوده؟ می‌خوای بگی به هیچکدوم از چیزایی که می‌گفته‌ام اعتقاد نداشته‌ام؟ تو که منو می‌شناسی! من هرچی می‌گفتم باور داشته‌ام. فهمیده‌ام. بعد حرفشو زده‌ام!
در سکوت نگاهش می‌کنم. از قیافه‌ام نمی‌فهمد قبولش دارم یا نه. بیخودی تکان می‌خورد. شاید از شدت تکانی که به پاهایش می‌دهد. ادامه می‌دهد:
-تو منو نمی‌شناسی؟ من اینجوری نیستم که از اینور اونور چیزاییو جمع کنم هی از حفظ تکرار کنم که فقط بگم خیلی سرم می‌شه.من درگیرشون بودم. خدایا! روزها و ماه‌ها درگیرشون بودم. از همین هم به‌هم ریخته‌ام، که چرا حالا جوری شدم که هر کی دیگه هم می‌تونست بجای من باشه. بدون همه‌ی اون درگیریا. می‌فهمی؟ همه می‌تونن اینجوری رفتار کنن. هیچ فردیّتی تو کارایی که من الان دارم می‌کنم نیست. خودم نیستم. یکی از دخترای دیگه‌ام.
با نگاه تشویقش می‌کنم ادامه بدهد. حرف‌های خوبی‌اند. ممکن است برای هرکسی پیش بیاید که یک روزی دیگر خودش را نشناسد. و بدتر از آن اینکه دلیلش توی خودش باشد.
با دستمال کاغذی مچاله شده‌ی توی دستش بینی‌اش را می‌گیرد و می‌گوید:
-پاک قاتی می‌کنم وقتی می‌بینم دارم همونجوری رفتار می‌کنم که یه دختر چرت الکی‌خوش. همونجوریا! وای، تو نمی‌دونی بعضی‌وقتا چطوری از کارایی که می‌کنم پیش خودم خجالت می‌کشم. تو نمی‌فهمی چقدر سخته آدم مجبور باشه کارایی رو بکنه که بهشون اعتقاد نداره. که پیش خودِ خودش زجر بکشه که چرا اینقدر با چیزای سطحی مشغول شده. که جدیشون گرفته. نه: که ازشون لذت می‌بره! که اصلا بشه هم دلش نمی‌خواد عوضش کنه... لذت می‌برما! از همون‌چیزایی که قبلاً مسخره می‌کردم لذت می‌برم. انگار خودمو گم کرده باشم ولی دیگه دلم هم نخواد پیداش کنم. مسخره نیست؟
ساکت‌ام. می‌گوید:
-می‌دونی، اونقدرا هم زوری نیست!
مردد است و از حرفش یکه خورده است. انتظار دارد تعجب کنم.
به تایید سر تکان می‌دهم:
- وقتی از یه چیزی لذت می‌بری نمی‌تونه زوری باشه.
آرام‌تر می‌شود. به میز خالی کناریمان خیره می‌شود و انگار که دارد با خودش حرف می‌زند می‌گوید:
-همش این سوال توی مغزمه: کدومش من‌ام؟ اونی که داره لذت می‌بره یا اونی که داره خجالت می‌کشه؟ اونی که همینقدر سطحیه یا اونی که این‌چیزا براش بی‌ارزشه و بهم سرکوفت می‌زنه؟ می‌فهمی؟ مشکلم اینه که انگار باید حتما بین این دوتا یکیشو به اسم خودم انتخاب کنم. مگه اینکه... بگم این هردوتاش خودمم. میشه هردوتاش با هم خود واقعیم باشه هان؟
مردد است. انگار دارد بین مجازات کردن و قبول کردن خودش تصمیم می‌گیرد. برای کسی که قرار بود باشد، کسی که هست. ساکت نگاهش می‌کنم. دلیل موجهی برای دخالت کردن ندارم.
سیگار را از لبه ی میز برمی‌دارد و یک نفس عمیق می‌کشد:
-ببین! من اصلاً می‌گم شاید تاحالا اشتباه می‌کردم که فکر می‌کردم همه‌ی این حرفا تو زندگی عملی هم ممکنه. کی می‌دونه؟ شاید من تا حالا معنی زندگیو عوضی فهمیده باشم. اصلاً کی گفته که اگه آدم شعور داره حتماً باید فلان رفتار را هم داشته باشد؟ من می‌گم اصلاً کی میگه قاعده‌هایی که من قبلا تعیین کرده بودم درستن؟
شانه‌هایم را می‌اندازم بالا:
-معلومه که قاعده‌ای تو کار نیست. تنها قاعده‌ش اینه که خودتو همونجوری که هستی دوست داشته باشی. یعنی قبولش داشته باشی دیگه.
تماشایش می‌کنم که دارد فندک می‌زند. تایید من را که می‌بیند ادامه می‌دهد:
-یعنی می‌گم اگه آدم فکرش درست کار کنه، اگه خوب بخواند، خوب بفهمه، خوب ببینه، شعور داشته باشه، اونوقت اگه به ظاهرم مثل بقیه زندگی کنه، بازم میانمایه نمی‌شه. یعنی راه دیگه‌ای هم نیست. جور دیگه‌ای که نمیشه وسط این جماعت زندگی کرد. می‌شه؟
-مگر اینکه قبول کنی لازم نیست حتماً خوشبخت باشی.
با تردید سر تکان می‌دهد. از آن مدل تاییدهایی که انگار در پس‌اش این سوال هست که "حالا خوبه یا بده؟"و می‌رود توی فکر.

یک اس. ام. اس. برایم می‌رسد. از یک دوست، که انگار تله‌پاتی دارد. برایش می‌خوانم:
"تمام حرف/ بر سر آن حرفی است/ که از گفتن آن عاجزیم... یداله رویایی"
درحالیکه جوابش را می‌نویسم، دوستم تند تند به سیگارش پک می‌زند و زل‌زده به من که دارم جوابم را بلند برایش می‌خوانم:
"کمال، در آخر نیست/و آخر، نیست/که انسان، تن‌ای مردنی دارد/و روزهایی نمردنی... همان!"
می‌فرستمش و نفس عمیقی می‌کشم:
-عجب هوایی شده این‌روزها!
دوستم ولی خوشحال به نظر نمی‌رسد. دود را توی دهنش نگه می‌دارد و بعد مثل دود قطار ، مقطع می‌دهد بیرون.

گارسون جوانی لبخندزنان می‌آید و فنجان‌های خالی را برمی‌دارد. می‌گویم "لطفاً یه فرانسه دیگه بیارید. با شیر و بی‌شکر"
-منم یکی دیگه می‌خوام. بی شیر و بی شکر.
می‌رود. می‌خندم:
-حالا خوبه شیر و شکرشو همیشه جدا میارن، ما باز قید می‌کنیم با شیر بی شیر! مسخره نیست؟
می‌خندد و عین آدم پیری که یاد جوانی و خامی‌اش افتاده باشد، قیافه می‌گیرد و سر تکان می‌دهد:
-یادته چه آرزوهایی داشتیم؟ چه دل خوشی داشتیم‌ها! قرار بود اول بریم فرانسه درس بخونیم، بعد... آره! گذاشته بودن برامون: آقای گارسن یه فرانسه بدین! با دانشگاه و بی دردسر... با سس اضافی!
لبخندم تلخ است:
-آره. آدم اولش فکر می‌کنه می‌شه هرچیزی رو خواست و دنبالش رفت. کم‌کم می‌فهمی فقط می‌شه بین هرچی که هست، یکیشو انتخاب کنی. و پای بهاش وایسی. اونم نه اونیو که بیشتر دوست داری. اونیو که تحمل رنجشو داری! یعنی آخرش فقط تو بهایی رو که می‌تونی بدی انتخاب می‌کنی. هیچ انتخابی تو کار نیست...

سیگارش را توی جا سیگاری فشار می‌دهد و بینی‌اش را می‌کشد بالا:
-فقط دلم می‌خواد برم بشینم سر قبر خودم گریه کنم. بعد باهاش خدافظی کنم و برم پی کارم.
انگشت‌های باریکش را نگاه می‌کنم که دارد با یک سیگار تازه‌ی خاموش بازی می‌کند و می‌گویم:
-بالاخره اونم بندازی دور، باید یکی دیگه جاش بسازی. خالی که نمی‌شه باشه. از الان یه فکری براش بکن! بی شیر و با شیرش هم فرق نمی‌کند. فقط مسموم نباشه!
می‌خندد:
-یادته می‌خواستیم خودمونو پیدا کنیم! پیدا که نکردیم هیچی، هرچی دلمون خواست سرهم کردیم گفتیم ما اییییین‌ایم!
می‌خندم:
-آره خب، آماده‌شو که برامون نذاشته بودن. بهرحال باید خودمون می‌ساختیم. منتها انگار خرابکاری شد! بعضی چیزها رو ریختیم سرجاش، تو پی‌اش. اما خیلی چیزا رو هم مثل زلم‌زیمبوهای اضافی، فقط آویزوون خودمون کردیم، که حالا یه باد می‌تونه بریزتشون. یا مثل لباس پوشیدیم، که هروقت گرممون شد بتونیم درش بیاریم. تازه تعجبم می‌کنیم!
-یعنی فکر کن! هرجا گرممون میشه می‌تونیم یکی یکی درش بیاریم بندازیم یه گوشه‌ای. هروقتم لازمش داشتیم دوباره می‌پوشیمش. معرکه نیست؟
به ریش همدیگر می‌خندیم و من قیافه‌ای می‌گیرم که یعنی "فعلاً که تو باید لباس‌هاتو دربیاری، نه من!" می‌گویم:
-حالا اگه یه جایی گرمت شد و هیچ‌جوری نتونستی اونیو که پوشیدی دربیاری، می‌فهمی که دیگه تو گوشت و خونت ته‌نشین شده. خودِخودتی. از گرمازدگی هم بمیری، نمی‌تونی از خودت کمش کنی.
-پس به نظرم همین پُرتابل‌اش بهتر باشه. اقلاً آدم حق انتخاب داره!
چشمک می‌زند و سرحال است.
من تازه حال‌ام دارد بد می‌شود. دوستم تند و تند سیگار می‌کشد و من تند و تند لباس‌هایم را درمی‌آورم.
تا گارسن دوباره سر برسد برهنه شده‌ام. تمام آن چیزی را که با تن‌ام دارم، نگاه می‌کنم. مات‌ام می‌برد. انگار همه‌چیز را باید از اول شروع کنم.

فرانسه‌هایمان جلویمان است. یکی بی شیر و بی شکر. یکی با شیر و بی شکر.
دوستم می‌گوید:
-جوک چه کم شده این‌روزا؟ سوژه نیست، یا ملت خسیس شدن اس. ام. اس. نمی‌دن؟


نقطه الف/ اردیبهشت هشتاد و شش
نظرات ارسال شده
بهار در 29 ارديبهشت 1386
درد بزرگي است كه يك روز بر آدم معلوم شود كه شخصيتي مغاير با تصوراتش دارد. حس اين درد را خيلي خوب منتقل كرده بودي. ولي مطابق تعاريف من آنچه درباره اش نوشته اي، شخصيت بود نه هويت. به گمانم هويت كمي ريشه اي تر است و حتي معمولا به چيزهايي منسوب مي شود كه خارج از اختيارات فردي است، مثلا فرهنگ يا تاريخ. البته اين تعريف من است! راستي اين جمله را خيلي دوست داشتم: «آخرش فقط تو بهایی رو که می‌تونی بدی انتخاب می‌کني»

email | website

sun در 30 ارديبهشت 1386
همیشه گفتن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
ولی برای جماعتی مثل ما که خودمان را پشت کلمه ها پنهان میکنیم تا به قول هرمس مارنای کبیر یک هویت جعلی از خودمان بسازیم که گاهی با دیدنش خودمان هم تعجب کنیم و دهانمان باز بماند بهتر است همان طوری زندگی کنیم که به خودمان اجازه میدهیم
تصور اینکه ادمهایی چون من یا شما یا از این دسته بخواهند به خاطر دیگران و بستن پک و پوز آنها از خودشان چیزی غیر از آنچه میخواهند بسازند برایم سنگین و گاهی غیرممکن است

email | website

سر هرمس مارانا در 30 ارديبهشت 1386
می‌دانید؟ همین‌جوری که قصه داشت جلو می‌رفت، به سفارش قهوه که رسید، عجیب فکر می‌کردیم این دوست شما که سفارش قهوه‌ی بی‌شیر و شکر داده، باید قاعدتن هنگام نوشیدن‌ش، بدون این که حواس‌ش باشد، هم شیر در قهوه بریزد و هم شکر. یا لااقل شکر!

email | website

شیوا در 30 ارديبهشت 1386
فقط یک اتفاق ساده است ، یک لحظه خسته میشی از مبارزه ، از هراس همیشه ،از طاقت بی نهایت . نگاههای نگران رو می پذیری حوله گرمی دستای یخ زده ات رو جون میده چشمات گرم خواب میشه یک لحظه غفلت کافی است چشم که باز میکنی ناتوانی سلطه جو بر خستگیت سایه انداخته ، می ترسی ،بی فایده است قافیه رو باختی بدبختی اینه که خودت شدی اما بی شمشیر
پیکار ،طپش قلبت رو احساس میکنی اما لبهات سرشار سکوته برای باز پس گیری به یغما رفته ها باز هم باید تاراج بشی این بار از دستاوردی دیگر و ساخته های واپسین .ای کاش هیچ وقت خوابم نمی برد.

email | website

حامد در 30 ارديبهشت 1386
جالب بود.هم بی شیر هم بی شکر.مهم این است که خاموش نباشیم.زندگی همه آن است که خاموش نمیریم.
شاد باش و دیر زی

email | website

نقطه الف در 30 ارديبهشت 1386
سلام چنل/شانل
ایده تان عالی بود! اینکه باید لباس رویی اونی باشه که همه می پوشند.چیزی که هست...آن وقت آدم هایی که مثل هم می پوشند سخت تر می توانند همدیگر را پیدا کنند.
ممنون از لطف و نظرتان.

سلام بهار
به نظرم درد بزرگ تر این است که آدم هیچوقت این را نفهمد:که هرگز هیچ کسی آنطور که تصور می کند نیست.
البته \"شخصیت\" هم در سطح رو تری حرکت می کند نسبت به موضوع مورد بحث در این داستان.یا انگار این موضوع هم ، یکجورهایی هم به فرهنگ مربوط می شد هم به تاریخ.بستگی داره چطور نگاهش کنی.با اینحال این هم تکه ای از آن کل است.
ممنون از لطف و نظرتان.

سلام سان
کسی که در جستجوی هویت اش، به پرسش می رود همیشه جلوتر از آنی است که مطلقاَ چیزی نمی پرسد.در این داستان هم فکر نمی کنم نه راوی و نه مخاطب اش در انتهای داستان تصمیم گرفته باشند چیزی را برای کسی نمایش بدهند.
ممنون از نظرتان.

سلام سرهرمس مارانای کبیر
مرسی! این ایده فوق العاده بود! اگر به بازنویسی برسد حتماَ همین اتفاق خواهد افتاد!
راستی! این داستان بود.دوست ام کی است! :)
ممنون از لطف تان.

سلام شیوا
موافق ام! کاش هیچوقت خواب ام نبرد.
ممنون از لطف و نظرتان.

سلام حامد
حرف خوبی است.ممنون از لطف تان.

email | website

شهره در 30 ارديبهشت 1386
نگین جان بسیار جالب نوشتی ...شاید که خیلی از ما اصلا قادر به گفتن این چیزها نباشیم . همیشه آن چیزی هستیم که دیگران از ما انتظار دارند و خود خودمان یه جاهایی پنهانه و فقط زمانی بروزش میدیم که احساس امنیت میکنیم . انگار که ازش مراقبت میکنیم تا دیگران بهش پی نبرند . یعنی من خودم اینجوری هستم به هر کسی خود خودم رو بروز نمیدم و بارها این مسئله برام بوضوح قابل حس بوده که بعضی ها که فکر میکنند من رو خیلی خوب میشناسند اصلا قسمتهایی از من رو ندیدند و نمیبینندو نمیفهمند و نمی دانند . لذت بردم . مرسی .سبز باشی .

email | website

بزرگمهر در 02 خرداد 1386
نوشته ات مثل یک نمایشنامه بود.
میانه یِ آن که تضادِ درونی دوستِ فرضی و حالاتِ خودت در مقابل این تضاد را وصف کرده بودی واقعاً عالی بود!
خلاقیتِ هنرمندانه همین بود که در فراز فرجامین نوعی جابجایی رخ بدهد و این تضاد از طرفِ مقابل بظاهر زدوده شده یا بهرحال به تو منتقل بگردد.
از خواندنِ "برهنگی با شیر و بی شکر" بسیار لذت بردم!

email | website

ابوسعید مرضایی در 04 خرداد 1386
من اصلن شک ندارم که هر چه بگویی و بنویسی با کمترین ویرایش می تواند
حداقل برای خواندن عالی باشد
فکر می کنم بی پرسش نگذشته روزهات و آنچه که دیده ای به جانت راه یافته و هر کدام صافی های بی نظیری شده حاصل ایام
...من شرط می بندم (: راجع به هر چه که انسانی ست آغاز کنی
از زاویه ای نگاه می کنی که یک مال توست و بکر پس شنیدنی
دو از صافی های تو گذشته
که ساخته ایامند
یک و دو توامان بازی می کنند البته در بیان تو
ببین موضوع داستان بسیار ساده ست نه گرهی دارد نه اوجی حتی
آن لخت شدن ش را برداری هم چیزی کم نمی شود
میدانی چون عمیق است و این عمق از همان "یک و دو " است که گفتم
با آن لخت شدن فرم کار را بسته ای
ور نه در همه جای روایت هویداست که راوی قهرمان عریانی ست
آفرین ...تا شاد باشی همیشه از این عریانی مدام

email | website

امیر در 07 خرداد 1386
چقدر آروم!!!
نمی دونم دقیقا چرا؟ ولی این جمله یه جورایی کلیدی بود که تو قفل بعضی از غم هام خیلی نرم چرخید.
\" کمال، در آخر نیست/و آخر، نیست/که انسان، تن‌ای مردنی دارد/و روزهایی نمردنی... همان\"
فرانسه را هم من با شیر فراوان و کمی شکر ترجیح می دهم.
بسیار لذت بردم.

email | website

علی هاشمی شهرکی در 08 خرداد 1386
عجب....!

email | website

بهروز در 16 خرداد 1386
خیلی خیلی زیبا نوشتی از خیلی هم گذشته برای من...
منم تند تند سیگار میکشم...
بهروز

email | website

پوریا در 18 خرداد 1386
فقط مسموم نباشه! آره یک عمر تاوان یه اشتباه دادن سخته هرچند ساختن به حداقل ها هم دردناکه

email | website