هویت‌یابی رادیکال

1. ژان بودریار در توصیف آمریکای دهه‌ی ٨٠ می‌نویسد: "اینجا جهانی است که از ثروت، قدرت، خرفتی، بی‌اعتنایی، بهداشت روانی، اسراف، فقر، بیهودگی، پوچی تکنولوژیک، خشونت بی‌هدف، کاملا فاسد شده و پوسیده است. و سرزندگی آن نه ناشی از ریشه داشتن بلکه برخاسته از بی‌ریشگی است، نوعی سرزندگی متابولیسمی، در روابط جنسی و اجسام و نیز در کار و خرید و فروش... آمریکا هیچ حقیقتی ندارد وقتی یگانه زیبایی جسمانی به وسیله جراحی پلاستیک به وجود می‌آید وقتی یگانه زیبایی شهری به وسیله جراحی منظره به وجود می‌آید وقتی یگانه نظر به وسیله جراحی نظرسنجی به وجود می‌آید... و حالا با مهندسی ژنتیک جراحی پلاستیک برای کل نوع انسان در پیش است."1
او در دیدار از نیویورک، لس آنجلس و دیگر شهرها و اماکن امریکا سفرنامه بی‌نظیری می‌نویسد که آدمی را وسوسه می‌کند به سان او تهران امروز را به تصویر بکشد چرا که بسیاری از تحلیل‌ها و توصیف‌های او از آمریکای آن زمان با اکنون تهران قرابت خاصی پیدامی کند: "تمام چیزهایی که باید درباره‌ی جامعه آمریکایی دانست می‌توان از انسان‌شناسی رفتار رانندگی‌اش بدست آورد... آمریکا از مسئله اصل و نسب طفره می‌رود، نه اصل و نسبی را پرورش می‌دهد و نه اصالتی اسطوره‌ای را؛ هیچ گذشته و حقیقت بنیادینی ندارد."[1]
هرچند او دقیقا در قیاس آمریکا و اروپا بر این نظر است که آمریکا نسخه اصلی مدرنیته و اروپا مدرنیته زیرنویس‌دار و دوبله شده است. "آنها مدرن نمی‌شوند مدرن به دنیا می‌آیند" و بر این اساس به درستی تاکید می‌کند "دید آنها از جهان همواره ورای ادراک ما خواهد بود درست همانطور که کشورهای جهان سوم هرگز ارزش‌های دمکراسی و پیشرفتِ تکنولوژی را ملکه ذهن نخواهند کرد." و افسردگی ما‌ [اروپاییها] ناشی از همین امر است که ممکن است باعث شود "فردی اروپایی برای مقابله... به فکر مرگ و قتل، قتل‌های انتحاری، عیاشی‌ها و آدم‌خواری می‌افتد."[1]
پارادوکسی که ذهنِ بودریار در حین مسافرت با آن کلنجار می‌رود، مسئله و پرسشی است که هر مسافری در تهران با آن مواجه می‌شود و در نتیجه‌ی اضطراب و شوک سفر، هویتِ فردی و افکار خصوصی‌اش به هم می‌ریزد.
می‌گویند بودریار برای فرار از این مخمصه زودتر از موعد مقرر به مسافرتش پایان داده و آمریکا را ترک کرد. اما اکنون دانشجوی شهرستانی که به خاطر قبولی در دانشگاه در مواجه با شوک شهری درگیر چنین چالشی شده، هویتش تکان می‌خورد و راه فراری نداشته و باید بماند؛ مسئله‌ی اصلی ماست.

2. از هم‌گسیختگی، چندپارگی، شوک و سرگشتگی همه معرف اصلی تجربه شهری مدرن هستند، و در اکنون ما هویت فردی در مواجه با شوک تهران (نمونه‌یی ازجهان-شهر ناقص الخلقه)، تکه‌تکه شده و خلا هویتی و ساختاری سوژه بر ملا می‌شود. اساسا "سوژه یک خلا برسازنده بنیانی است که فرایند سوژه شدن را به پیش می‌راند اما نهایتا نمی‌تواند توسط آن به طور کامل پر شود. سوژه نمی‌تواند در متن نمادین‌ ‌(‌زبان، فرهنگ،جامعه...) ن‍ام خود را بیابد یا به اینهمانی و هویت هستی‌شناختی کامل دست یابد. سوژه همواره در مقام "استخوانی گیر کرده در گلوی دال" باقی می‌ماند."[2]
شوک ناشی از بحران هویت و "معرفت تروماتیک عدم امکان حل و فصل غایی پرسش‌های ناممکن در مورد هویت، تقدیر،الوهیت..." فرد را دچار اضطراب نگرانی و سرگیجه شدیدی می‌کند که مجبور می‌شود در دفاع از خود و برای ساخت دوباره هویت وجودی‌اش در برابرِ شوک جذب، دفع، حل و کنترل را انتخاب کند.
امید مهرگان دانشگاه را برای دانشجو به مثابه‌ی "پرتاب شدن به محیطی مرکز زدوده، همراه با تنوع جنسیتی و عاری از هر نوع رابطه ارگانیک میان استاد و شاگرد" توصیف می‌کند. "محیطی که خاصه برای جوامع بسته جهان سوم، سرآغاز تحقق مفهوم آزادی استقلال و جوانانگی است؛ زندگی بی‌قید در خوابگاه، مواجه ناگهانی با جنس مخالف، اولین برخوردها با کتاب پیشتر نایاب و بعضا ممنوع، اولین تجربه‌های ذهنی و جسمی شوک آور و....
نسبت دانشگاه به دبیرستان و محیط مانوس قبلی دقیقا همان نسبت متروپل به روستا یا شهرستان است. "افراد از بدو ورود به دانشگاه صرفا فردهای بی‌هویتی‌اند که ناخواسته منتظرند تا به بیان آلتوسری، توسط یک ایدئولوژی مورد خطاب/استیضاح قرار گیرند و به سوژه بدل شوند، سوژهای سیاسی، سوژهای شیفته سینما یا ادبیات یا سوژهای با هدف و وظیفه‌ای مشخص: مهندس شدن. تمام مفاهیم رایج اگزیستانسیالیستی، نظیر دلهره، یاس، انتخابِ آزاد، پوچی به خوبی با وضعیت پرتاب‌شده به دانشگاه خواناست."[3]
هرچند مهرگان دانشجو را در بدو ورود بی‌هویت می‌شناسد اما به نظر دانشجو با هویتی یک‌دست، بی‌مایه و سنتی و استاندارد وارد دانشگاه می‌شود و هجوم دیگری بزرگ در قالب شهر، فرهنگ و دانشگاه... یگانگی و وحدت سوژه را بر هم می‌زند و نیاز به هویت سازی/یابی دوباره و آگاهی از شکاف و وضعیت پارادوکسیکال و متناقض‌اش را تشدید می‌بخشد.
راه‌کارهای که در این میان‌ ارائه می‌شود و ایدئولوژی‌هایی که دانشجو را خطاب قرار می‌دهند و مسیر سوژه شدن و ساخت هویت جدیدش را نشان می‌دهند به گونه‌یی هیچ یک نتوانسته‌اند بحران و معضل وجودی دانشگاه و شهر را حل کنند. برای نمونه ناصر فکوهی در مقاله توهم شهری که زاده نشد - که می‌توان آن‌ را توهم دانشگاهی که زاده نشد هم تعبیر کرد - می‌نویسد: "شهر ایرانی زاده نشد یا بهتر بگوییم تنها توهم و اسطوره آن زاده شد، همچون اسطوره مدرنیته و تجدد...
شهر ایرانی همانی بود که تاریخ نیاکان‌مان نشان داده بود، بسیار بیشتر پای تختِ شاهان و بسیار کمتر آرمان‌شهر خیالین تجدد و امروز نیز اگر ابداع و بر پاشدن این شهر متجدد در نهایت ممکن باشد، تنها و تنها در خلال یک نوزایی در حوزه‌ی شهروندی یعنی یک نوزایی و نوسازی و تحول فکری و ذهنی در نزد کسانی ممکن خواهد بود که باید اجزاء و سلول‌های پایه‌ای آن راتشکیل دهند."[4]
با آن‌که راه‌کار او نسبت به پست‌مدرن‌های مدعی مطالعات فرهنگی- که برای‌شان شهر به مثابه‌ی متنی برای خوانش و تهیه‌ی تحلیل، گزارش و خاطره از پرسه زنی و خیابان‌گردی است-اساسی‌تر است؛ با این حال برای بحران هویت و نیاز مبرم دانشجو به راهی برای نجات از فاجعه و رهایی از خفقان و انسداد و انزوای ناشی از شوک تجربه‌ی شهری/دانشگاهی، راه‌حل‌ها و هویت‌سازی‌های کاذبِ لیبرال، پست‌مدرن و کثرتگرا و یا نژادپرستی شبه فاشیستی محلی چاره‌ساز نبوده و بحران را تشدید خواهد بخشید. بنابراین دانشجو برای خروج از بن‌بست نیاز به "دخالتی رادیکال‌تر در حیطه‌ی تخیل سیاسی همراه با بسط و توسعه شکلی از سیاسی کردن اخلاق" دارد که مستلزم نوعی دگردیسی تخیل اخلاقی-سیاسی برای رسیدن به اخلاق امر واقع است و برای شروع، "تاکید نهادن بر خود آیینی بی‌قید و شرط سوژه و پذیرفتن این‌که ما در مقام انسان‌ها نهایتا مسئول اعمال و بودن -در- جهان خویش‌ایم، ضروری است.
اخلاق امر واقعی بس به دور از معیارسازی صاف و ساده یا تصفیه/تقویت قواعد اجتماعی موجود، از دل معیار‌شکنی و یافتن مسیرهای نوینی برمی‌خیزد که بنا به تعریف، متضمن تغییرات تروماتیک‌اند، یعنی متضمن رویارویی با امر واقعی در بطن چالش اخلاقی راستین که حاضر است بر سر امر محال قمار کند. آن هم بدین معنا که آماده است تا خود را از قید و بند مواضع استانداردشده رها سازد. آنچه مورد تصدیق ژیژک است نوعی فرهنگ رادیکال هویت یابی و یکی شدن اخلاقی است که در متن آن، بدیل‌های گوناگون مبارزه‌جویی سیاسی می‌باید قبل از هر چیز نسبت به خویش مبارزه‌جو باشند."[2]


[1] ژان بودریار، آمریکا، ترجمه عرفان ثابتی، نشر ققنوس، 84
[2] اسلاوی ژیژک، ترجمه مراد فرهادپور و دیگران، مقاله ژیژک: قمار کردن بر سر امر محال، گلین دالی، نشر گام‌نو، 84
[3] امید مهرگان، وسوسه‌های سارتر، سالنامه شرق، 84
[4] ناصر فکوهی، توهم شهری که زاده نشد، روزنامه روزگار، شماره 814
نظرات ارسال شده
حميد صداقت در 30 ارديبهشت 1386
هميشه از مطالبت استفاده و لذت بردم

email | website