هویت، ها؟!
*
میگویند ما هیچ وقت قادر نخواهیم بود که تصویر دلخواهمان را، از خودمان، در ذهن آدمهای دیگر بسازیم. میگویند ما هیچوقت نخواهیم توانست به تصویری که از ما در ذهن آدمهای دیگر وجود دارد، به طور تمام و کمال دست بیابیم. میگویند که این شکلدادن تصویرمان در ذهن باقی آدمها، از قدیمیترین و ازلیترین و بدویترین خواستههای انسانی است که به هرحال دارد در یک جمعی زندگی میکند.
*
هویتِ آدم به خودی خود، به تنهایی، وجودِ قابل ذکری ندارد. در تقابل با باقی آدمها است که شکل میگیرد و تعریف میشود. پس بخشی از این هویت، همان تصویری است که دیگران از ما دارند. چون معمولن این همان دیگران هستند که دربارهی هویت ما حرف میزنند و وقتهایی هم که پیش میآید که خودمان داریم دربارهی هویتمان فکر میکنیم و حرف میزنیم، از شر همان نگاه بیرونی به خودمان نمیتوانیم خلاص شویم.
*
ماسک و صورتک و پرسونا و اینها را که یادتان هست؟ تلاشهای عمدتن نافرجام بشر در تغییر هویتش.
*
حالا، این سالهای اخیر، بعد از قرنها، انگار وسیلهای، چیزی پیدا شده که دارد یکخرده در این حرفها خلل ایجاد میکند. یعنی که یک راههایی پیدا شده که آدمها میتوانند هویت خودشان را برای دیگران بسازند، همانجوری که دلشان میخواهد و کسی هم نتواند تفسیر دیگری بدهد.
*
اگر درست حواستان را جمع کنید، همین وبلاگستان هم میتواند بهترین راه ساختن یک هویت جعلی باشد.
*
تجربهی زندگیکردن لابهلای وبلاگها و کامنتدانیها هم باید چیز جالبی باشد. با آدمها مجازی و رابطههای مجازی. سیگارها و قهوهها و رختخوابهای مجازی.
*
اگر یادتان باشد، در پروفایل هر آدمی در اورکات، دستِ چپ، پایین، یک قسمتی بود که میتوانستید در آن عضو جمعیتها و کلوپهایی بشوید و نام این گروهها را در معرض دید دیگران بگذارید. این هیجانانگیزترین قسمت اورکات بود. خیلی خیلی بیشتر از تبِ پیداکردن دوستان و ارتباطات بین آنها که به هرحال، تا یک جایی هیجان داشت و بعد، عطش و شتابش میخوابید. این قسمت پایین، دستِ چپ را اما میشد که تا قیامت ادامه داد و میدانید اصولن مساله چی بود؟ هویتسازی. این که هی به این روش خودتان را بسازید. خود مجازیتان را بسازید. آنجوری که میخواهید.
*
به طورِ کاملن کلیشهواری، قدما میگویند مواظب باشید. شما به تدریج به همان چیزی تبدیل میشوید که تظاهر میکنید. بعضی عقلا هم میگویند آن ماسک لعنتی، پرسونا، کمکم چنان به صورتتان میچسبد که جداکردنش کار حضرت فیل است.
*
درد کجاست؟ این که این هویت مجازی، همینی که برای خودتان در این وبلاگبازیها و کامنتدانیها و اورکاتها ساختهاید، ولتان نکند. یعنی میخواهید آدم باشید و خودتان باشید و نمیشود. یعنی میخواهید چهار کلمه از نکبتها و عشقهایتان بنویسید، نمیشود. این را به شخصه بدجوری حس کردهام.
*
گاهی هم پیش میآید که به طور فزایندهای، فکر میکنم که هویتی چندپاره دارم. درست همان روزهای شلوغی که صبح در ارگان ت. ذ. ملبس به لباس ذلت هستم و مامور طراحیِ چندتا پروژهی فکرنشده. از پلهای مفلوک در شیب، مقابل سولهای متروکه تا رستورانی در ارتفاع 1900 متری از سطح دریا. مامور طراحیام چون مامورم به طراحیِ – بخوانید کشیدن نقشهی – آن تصویر ذهنی که آقای سردار ژ. در ذهن شریفشان دارند و خودتان را بکشید هم نمیتوانید راضیشان کنید که دست از این کارها بردارند و به شمای کارشناس گوش دهند. صبحها هویتِ من به شکل آدمِ قلمبهمزدی – مزدش البته کارتی است که یک سال و اندی بعد، من را از محبوسماندن در حصارهای این سرزمین خلاص میکند – است که چندان فرقی با یک روسپیِ شریف ندارد. عصرها، هویتِ من کمی دچار بزرگیِ مقیاس میشود و اعتبار پیدا میکند. ناگهان و با تعویض آن لباسِ نکبت، بدل به مدیر پروژهی چند تا کار خفن میشوم. جلسات متعدد میروم و توانایی این را دارم که به چهار تا آدم زیردستم، حرفم را بدون بحث بقبولانم. در عین حال، هویتِ من گاهی به طور همزمان، تبدیل میشود به دیزاینرِ دلسوزی که دارد از شیر مرغ تا جان آدمیزاد میکشد و میسازد و باید مدیر مالی و فنی و بازرگانی شرکت را هم به استفاده از فلان فرمت و بهمان تیپ، راضی کند. همین حدودها است که میشوم یک خوانندهی حریص نوشتههای رفقا. چند ساعت بعد، هوا که تاریک شد، هویتِ من میشود مدیر عامل دفتر طراحی کوچکی که ساعتها معماریِ گروهی کردن در آن، روحم را لبریز و فکم را خسته و ریههایم را آکنده از دود میکند. ساعت که به حوالی نه رسید، من شوهرم، عاشقم، خستهام، گرسنهام و به طرز خوشآیندی، پدرم. به نیمهشب که نزدیک میشوم، میشوم یک شیفتهی رمان که تمام سهمش از وقتِ خواندن، همان زمان مقدس قضای حاجت است. از نیمه که شب عبور کرد، من نه مامورم، نه مدیرم، نه طراحم، نه شوهر و نه پدر. آدمی هستم که در تنهایی خودم غرق شدهام و روی تراسِ خنک نشستهام و به تاریکی خیره شدهام و پیپم را چاق کردهام و به عدم اسنجام دودش در تاریکی خیره میشوم. با چشمهایی که نبردی بیفرجام با خواب دارد و از پسِ همهی اینها اگر برآید، تازه میشود یک عاشق سینما که هدفونش را در گوشش بگذارد و فیلمی را که دوست دارد، تا بیهوش نشده، چند سکانسی ببیند و باقیش را بگذارد برای شبهای بعد.
*
نمیشود. سخت است برای من که این آدمهای متعدد را یکجا نگه دارم. بعضی روزها شرمندهی یکی یا چندتا از اینها میشوم که وقتی برایشان ندارم.
*
اینها که شمردم، پارههای مرسوماند. وگرنه منهای دیگری هم هستند که گاهبهگاه خودشان را آفتابی میکنند.
*
در یکی از حالاکلیشهشدهترین سکانسهای ترمیناتور 2، جایی که آن روبوتِ انساننمای فرستادهشده از جانب روبوتها، دارد در مواد مذاب ذوب میشود و از بین میرود، در کشاکش این محوشدنش، تمام شخصیتها و آدمهایی که در طول فیلم خودش را در قالب آنها درآورده بوده، یکی یکی با فریادی خاموش خودشان را از درون او بیرون میکشند و میمیرند. تا آخر همان هیچ بماند. هیچ هم که خطری برای بشریت ندارد، دارد؟!
*
میگویند ما هیچ وقت قادر نخواهیم بود که تصویر دلخواهمان را، از خودمان، در ذهن آدمهای دیگر بسازیم. میگویند ما هیچوقت نخواهیم توانست به تصویری که از ما در ذهن آدمهای دیگر وجود دارد، به طور تمام و کمال دست بیابیم. میگویند که این شکلدادن تصویرمان در ذهن باقی آدمها، از قدیمیترین و ازلیترین و بدویترین خواستههای انسانی است که به هرحال دارد در یک جمعی زندگی میکند.
*
هویتِ آدم به خودی خود، به تنهایی، وجودِ قابل ذکری ندارد. در تقابل با باقی آدمها است که شکل میگیرد و تعریف میشود. پس بخشی از این هویت، همان تصویری است که دیگران از ما دارند. چون معمولن این همان دیگران هستند که دربارهی هویت ما حرف میزنند و وقتهایی هم که پیش میآید که خودمان داریم دربارهی هویتمان فکر میکنیم و حرف میزنیم، از شر همان نگاه بیرونی به خودمان نمیتوانیم خلاص شویم.
*
ماسک و صورتک و پرسونا و اینها را که یادتان هست؟ تلاشهای عمدتن نافرجام بشر در تغییر هویتش.
*
حالا، این سالهای اخیر، بعد از قرنها، انگار وسیلهای، چیزی پیدا شده که دارد یکخرده در این حرفها خلل ایجاد میکند. یعنی که یک راههایی پیدا شده که آدمها میتوانند هویت خودشان را برای دیگران بسازند، همانجوری که دلشان میخواهد و کسی هم نتواند تفسیر دیگری بدهد.
*
اگر درست حواستان را جمع کنید، همین وبلاگستان هم میتواند بهترین راه ساختن یک هویت جعلی باشد.
*
تجربهی زندگیکردن لابهلای وبلاگها و کامنتدانیها هم باید چیز جالبی باشد. با آدمها مجازی و رابطههای مجازی. سیگارها و قهوهها و رختخوابهای مجازی.
*
اگر یادتان باشد، در پروفایل هر آدمی در اورکات، دستِ چپ، پایین، یک قسمتی بود که میتوانستید در آن عضو جمعیتها و کلوپهایی بشوید و نام این گروهها را در معرض دید دیگران بگذارید. این هیجانانگیزترین قسمت اورکات بود. خیلی خیلی بیشتر از تبِ پیداکردن دوستان و ارتباطات بین آنها که به هرحال، تا یک جایی هیجان داشت و بعد، عطش و شتابش میخوابید. این قسمت پایین، دستِ چپ را اما میشد که تا قیامت ادامه داد و میدانید اصولن مساله چی بود؟ هویتسازی. این که هی به این روش خودتان را بسازید. خود مجازیتان را بسازید. آنجوری که میخواهید.
*
به طورِ کاملن کلیشهواری، قدما میگویند مواظب باشید. شما به تدریج به همان چیزی تبدیل میشوید که تظاهر میکنید. بعضی عقلا هم میگویند آن ماسک لعنتی، پرسونا، کمکم چنان به صورتتان میچسبد که جداکردنش کار حضرت فیل است.
*
درد کجاست؟ این که این هویت مجازی، همینی که برای خودتان در این وبلاگبازیها و کامنتدانیها و اورکاتها ساختهاید، ولتان نکند. یعنی میخواهید آدم باشید و خودتان باشید و نمیشود. یعنی میخواهید چهار کلمه از نکبتها و عشقهایتان بنویسید، نمیشود. این را به شخصه بدجوری حس کردهام.
*
گاهی هم پیش میآید که به طور فزایندهای، فکر میکنم که هویتی چندپاره دارم. درست همان روزهای شلوغی که صبح در ارگان ت. ذ. ملبس به لباس ذلت هستم و مامور طراحیِ چندتا پروژهی فکرنشده. از پلهای مفلوک در شیب، مقابل سولهای متروکه تا رستورانی در ارتفاع 1900 متری از سطح دریا. مامور طراحیام چون مامورم به طراحیِ – بخوانید کشیدن نقشهی – آن تصویر ذهنی که آقای سردار ژ. در ذهن شریفشان دارند و خودتان را بکشید هم نمیتوانید راضیشان کنید که دست از این کارها بردارند و به شمای کارشناس گوش دهند. صبحها هویتِ من به شکل آدمِ قلمبهمزدی – مزدش البته کارتی است که یک سال و اندی بعد، من را از محبوسماندن در حصارهای این سرزمین خلاص میکند – است که چندان فرقی با یک روسپیِ شریف ندارد. عصرها، هویتِ من کمی دچار بزرگیِ مقیاس میشود و اعتبار پیدا میکند. ناگهان و با تعویض آن لباسِ نکبت، بدل به مدیر پروژهی چند تا کار خفن میشوم. جلسات متعدد میروم و توانایی این را دارم که به چهار تا آدم زیردستم، حرفم را بدون بحث بقبولانم. در عین حال، هویتِ من گاهی به طور همزمان، تبدیل میشود به دیزاینرِ دلسوزی که دارد از شیر مرغ تا جان آدمیزاد میکشد و میسازد و باید مدیر مالی و فنی و بازرگانی شرکت را هم به استفاده از فلان فرمت و بهمان تیپ، راضی کند. همین حدودها است که میشوم یک خوانندهی حریص نوشتههای رفقا. چند ساعت بعد، هوا که تاریک شد، هویتِ من میشود مدیر عامل دفتر طراحی کوچکی که ساعتها معماریِ گروهی کردن در آن، روحم را لبریز و فکم را خسته و ریههایم را آکنده از دود میکند. ساعت که به حوالی نه رسید، من شوهرم، عاشقم، خستهام، گرسنهام و به طرز خوشآیندی، پدرم. به نیمهشب که نزدیک میشوم، میشوم یک شیفتهی رمان که تمام سهمش از وقتِ خواندن، همان زمان مقدس قضای حاجت است. از نیمه که شب عبور کرد، من نه مامورم، نه مدیرم، نه طراحم، نه شوهر و نه پدر. آدمی هستم که در تنهایی خودم غرق شدهام و روی تراسِ خنک نشستهام و به تاریکی خیره شدهام و پیپم را چاق کردهام و به عدم اسنجام دودش در تاریکی خیره میشوم. با چشمهایی که نبردی بیفرجام با خواب دارد و از پسِ همهی اینها اگر برآید، تازه میشود یک عاشق سینما که هدفونش را در گوشش بگذارد و فیلمی را که دوست دارد، تا بیهوش نشده، چند سکانسی ببیند و باقیش را بگذارد برای شبهای بعد.
*
نمیشود. سخت است برای من که این آدمهای متعدد را یکجا نگه دارم. بعضی روزها شرمندهی یکی یا چندتا از اینها میشوم که وقتی برایشان ندارم.
*
اینها که شمردم، پارههای مرسوماند. وگرنه منهای دیگری هم هستند که گاهبهگاه خودشان را آفتابی میکنند.
*
در یکی از حالاکلیشهشدهترین سکانسهای ترمیناتور 2، جایی که آن روبوتِ انساننمای فرستادهشده از جانب روبوتها، دارد در مواد مذاب ذوب میشود و از بین میرود، در کشاکش این محوشدنش، تمام شخصیتها و آدمهایی که در طول فیلم خودش را در قالب آنها درآورده بوده، یکی یکی با فریادی خاموش خودشان را از درون او بیرون میکشند و میمیرند. تا آخر همان هیچ بماند. هیچ هم که خطری برای بشریت ندارد، دارد؟!



