یک تجاوزِ کوچولو، ترافیکی در دفاع از مرگ

بودن یا نبودن، مسئله این است. بودن؟ نبودن؟ مردن، در یک لحظه هیچ‌شدن، که بی آن، نه بودنی متصور است و نه نبودنی. در یک لحظه هیچ شدن، و با زمانی که می‌شناسیم، تا آخرین لحظه بودن، و همه‌بودن. هستی، و سپس دیگر حتی آنقدری هم نیستی که بتوانی نبودِ خود را ببینی.

ولی همه‌یِ این‌ها بی‌معناست. من خواهم مرد و نخواهم دانست که مرده‌ام، هیچ‌گاه خبرِ مرگِ خود را نخواهم شنید. از کجا می‌دانم زنده‌ام؟ هرچیزی را از یاد می‌برم، در به‌یادآوریِ هرچیز ممکن است دچارِ تردید شوم، ولی هیچگاه برایِ اطمینان از زنده‌بودنِ خویش نبض نخواهم گرفت. نه! مرده بودنی وجود ندارد، نبودنی در کار نیست، مرگ توهمی بیش نیست: چه‌کسی می‌تواند ثابت کند که من خواهم مرد؟ کدام قانونِ کدام علمی می‌تواند مدعی شود، که با فرضِ استفاده از همه‌یِ امکاناتِ علمی، نمی‌توانم عمرِ جاویدن داشته باشم؟ که خواهم مرد؟

نه! مرگِ من بی‌معناست، من هیچگاه نخواهم توانست اندازه‌اش بگیرم، پس هیچ معنایی ندارد. ایده‌ئال است! چیزی مثلِ خداست! آزمون‌ناپذیر است! نمی‌شود مشاهده‌اش کرد! بی‌معنی است، بی‌تفاوت است! ولی یک دقیقه صبر کنید: بی‌تفاوت است! من آگاه به مرگ، یا آگاه به جاودانگی‌ام، در هر دو فرض یک زندگی و یک رفتار را باید داشته باشم؟

احتیاط! صحنه‌یِ تصادف
لطفاً چشم‌چرانی نکنید
و از سمتِ چپ برانید.

فرد باید دو رؤیا داشته باشد،
و یکی باید رؤیایِ دولت باشد.
[گدار، موسیقیِ ما]

ده برو دیگه، راهو بند آوردی.

راننده‌یِ تصادف‌دیده، شاید از مرگ شاید از مأمورانِ پنهان‌کننده‌یِ مرگ ترسیده، کمربندِ ایمنی را می‌بندد. من، مرگ را بی‌معنا یافته، نابینا نسبت به رابطه‌ای میانِ مرگِ حادثه‌دیدگان و مرگِ خود، فقط زیرِ لب فحشی به پلیس‌ها می‌دهم، و کسانی که جسدِ افتاده را پوشانده‌اند: می‌گذاشتید این تشنگانِ مرگ ببینندش، از اعدام در ملأِ عام که بهتر است، بگذارید گوسفندان ببینند که تقدیرِ تغییرناپذیرشان در آشپزخانه چه خواهد بود.

آمریکایی‌ها عاقل‌ترند، بزرگراه را بند نمی‌آورند. بلی، عاقل‌ترند، از تلویزیون خیلی بیشتر و خیلی بهترش را بارها دیده‌اند. بلی، آمریکایی‌ها عاقل‌ترند: چهار (هزار) سرباز کشته شود دولت موردِ تهدید قرار می‌گیرد، همه‌یِ برنامه‌هایِ جنگیِ ابرقدرتِ دنیا تعطیل می‌شود؛ همه‌یِ - برنامه‌هایِ جنگیِ - ابرقدرتِ دنیا - تعطیل می‌شود. و مسخره آنجا که، همه در حالِ شمارشِ تعدادِ کشته‌شدگان از آغازِ جنگ، هیچ‌کدام به فکرِ مجروحان نیستند. تعدادِ مجروحان را نه کسی جمع می‌زند، و نه حتی کسی دنبال می‌کند که چندتا از مجروحان دچارِ صدمه‌یِ جدی شده، در شُرُفِ مرگ بوده‌اند، چندتایشان مرده‌اند. مهم آن است که چندنفر در میدان مرده‌اند، مردن در بیمارستان که شرط نیست.

ولی مسخرگی گسترش می‌یابد، گسترش می‌یابد، همه‌یِ دنیا را یک‌جا و یک‌اندازه بر می‌دارد، و آنچه می‌ماند جز پوچی نیست. مردن در جنگ، به خاطرِ غیرِانسانی بودن نیست که ممنوع است، که هزار هزارِ عراقی‌ها جایِ مقایسه با تک تکِ آمریکایی‌ها را ندارد. به خاطرِ ضدِآمریکایی بودن نیست که ممنوع است، که کسی فوایدِ جنگ برایِ استعمارگران را توجیهِ مرگ‌ها نمی‌کند. مردن در جنگ، از آن رو ممنوع است، که داد می‌زند: ای مردم به چه چیزِ دنیایِ خود غره‌اید؟ که کسانی، حتی اگر به خاطرِ نیازِ مالی، مردن در جنگ را به زیستن در دنیایتان ترجیح داده‌اند. عملیاتِ انتحاری نیز، از همین روست که چنین ترسناک است.

یک جسد در کنارِ ماشینِ تصادف‌کرده، مرگ را به زندگیِ هرروزه می‌آورد. و این یک موقعیتِ تهدیدکننده (برایِ جریانِ غالبِ جامعه) است. کسی ممکن است آن را ببیند و کمربندش را محکم کند، دیگری ممکن است آن را ببیند، از جنازه خوش‌اش آید و تصمیم بگیرد مردم را در محلی عمومی به رگبار ببندد. مهم‌تر: «مردم می‌بینند و افسرده می‌شوند». سانسور همیشه چنین دلیلی را عرضه می‌کند: مردم می‌بینند و افسرده می‌شوند، مردم می‌بینند و منحرف می‌شوند، مردم می‌بینند و به فساد در می‌غلتند، مردم می‌بینند و معتاد می‌شوند، مردم می‌بینند و کارهایی می‌کنند که ما دوست نداریم بکنند.

برایِ علم، مرگ بی‌معنی است. شناختِ آن را به جامعه و مردمان می‌سپارد. نه! به کشیش‌ها و آخوندها می‌سپارد: وقتی بدنِ تو مرد، و خوراکِ کرم‌ها و سوسک‌ها شد، روحِ تو به بهشت، نزدِ خدا رفته، تا ابد بهترین لذات را تجربه می‌کند و همه‌یِ شهوات‌اش را جامه‌یِ عمل می‌پوشاند. پس تا به جهنم نیفتاده‌ای حرفِ مرا گوش کن، و کارهایی نکن که من ناراحت شوم. و در حوزه‌یِ عمومی، صحبت درباره‌یِ مرگ ممنوع است، مگر روضه‌خوانی در میانه نشانده باشند که اینها را بگوید.

البته این حبیبانِ خدا کاری با خودِ مرگ ندارند، فقط کاسبی‌شان را می‌کنند، همین است که با علم هم کنار آمده‌اند: علم هنوز صاحبِ مرگ است، دستورِ پزشکان برتر از حکمِ خداست، ولی مطابقِ توافقِ ناگفته‌ای در نظامِ اجتماعی، علم فقط تا آنجا حرف می‌زند که در مقابلِ دین قرار نگیرد، مخالفتِ صریح نکند. خودکشی یک موقعیتِ تهدیدکننده‌یِ نظامِ اجتماعی است، ولی جریانِ غالب فوراً با ابداعِ روانپزشک و البته خودکشیِ ناموفق، خود را در مقابل‌اش بازسازی می‌کند. صحنه‌یِ مرگ موقعیتِ تهدیدکننده است، پلیس‌ها در چند دقیقه می‌رسند و اوضاع را تحتِ کنترل در می‌آورند. مرگِ انسان‌ها موقعیتِ تهدیدکننده است، روضه‌خوان‌ها کنترل‌اش می‌کنند و اگر نتوانستند به روانپزشک می‌سپارند. مرگ تهدیدکننده است، با مرده‌شویی و آرایشِ جسد زندگی را بازسازی می‌کنند، و هیچ‌کس آنقدر احمق نیست بگوید جسدی که آن بلاها در مرده‌شورخانه بر سرش آمده، این تزئین و احترام‌اش هنگامِ دفن دیگر چیست؟

تابلویِ تبلیغاتی، و چهار نورافکن

یک بوسِ کوچولو فراموش نشود.
سینمایِ در حالِ مرگ
کشوری خراب‌شده
جهانی از پیش مرده
برایِ فرمان‌آرا نیز، در نقدِ خود،
کاری جز ستایشِ مرگ نمانده.

و بزرگترین نمایشگرِ منطقه
تبلیغِ پفک نشان می‌دهد.

بشنوید
Title: vision thing
Artist: sisters of mercy
Album: a slight case of overbombing
Genere: gothic-rock

Lyrics:

twenty-five whores in the room next door
twenty-five floors and I need more
I'm looking for the can in the candy store
two thousand Hamburg four
and colours I ain't seen before
it's a small world and it smells funny
I'd buy another if it wasn't for the money
take back what I paid
for another motherfucker in a motorcade
in a long black car
witht the prettiest shit
from Panama
when the sirens wail
and the lights flash blue
my vision thing come
slamming through
it's a small world and it smells bad
I'd buy another if I had
back
what I paid
for another motherfucker in a motorcade
slamming through
slamming through
what do wee need to make our world come alive?
what oes it take to make us sing?
while we're waiting for the next one to arrive?
one million points of light
one billion dollar Visino Thing
another black hole in the killing zone
a little more mad in the methedrome
one blinding flash of sense
just like the president's
well, I don't mind
out of my mind
blizzard king
bring it on home
it's a small world and it smells bad
I'd buy another if I had
back
what I paid
for another motherfucker in a motorcade
and a vision thing
and a vision thing
and a ...
sha la la la
what do we need to make our world come alive?
what do we need to make us sing?
while we're waiting for the next one to arrive?
one million points of light
one billion dollar Vision Thing
sha la la la

بگذار دلِ بی‌نوایان به پفک و تلویزیونِ سونی خوش باشد، از خودکشی که بهتر است. ولی چه‌کسی حق دارد بگوید بهتر است؟ مگر روضه‌خوانانِ‌تان اینقدر از اتاقِ دیگر و بهتری در کنارِ اتاقِ دنیا نمی‌گویند، که مرگ درِ آن است، پس این ناپسندیِ مرگ از کجا آمد؟ و اصلاً قضاوت درباره‌یِ خوبی یا بدیِ مرگِ دیگران، چه ربطی به شما دارد؟ اگر من قرار است بمیرم، پس فقط و فقط خودم هستم که بگویم خوب است یا بد است. ولی چرا هیچکس نظرِ مرا نمی‌پرسد؟

من قبر و ختم و خرما به چه کارم می‌آید؟ من می‌خواهم جسدَم را بیندازید کنارِ جوب و رهایش کنید، اگر هم کسی شرش را نکند، موش‌ها و کرم‌ها خود راهِ خود را بلدند، نیازی به راهنماییِ تابلوِ قبرستان ندارند. جایِ خرما هم اگر پولِ‌تان زیادی کرده بود، ویسکی بدهید و مجلسِ رقص عوضِ ختم برپا کنید. ولی می‌دانیم که به من نیست. فکرش را بکنید، فردا پشتِ من خواهند گفت «مرحوم»، امیدوارم لااقل پیش از افزودنِ «مغفور» استغفراللهی زیرِ لب بگویند. با تصورش به چشمی می‌خندم و به چشمی می‌گریم: آخوندی در مسجد بالایِ منبر نشسته باشد، و بخواهد حرفی درباره‌یِ من بزند!

و مرگ، مرگِ خود، اگر کسی روضه‌ها را برایِ آسایشِ خیال حفظ نکرده باشد، بی‌معنی ولی در عینِ حال حقیقتی غیرِ قابلِ انکار، پاک فراموش می‌شود:

هیچ‌وقت به مرگ فکر می‌کنی؟
منظورم مرگِ خودته، نه دیگران.
[گدار، در ستایشِ عشق]

بازیگرِ مخاطبِ جملات، که ابتدا پاسخِ مثبت داده بود، در پاسخِ منفی مکث می‌کند: می‌ترسد بر زبان‌اش آورد. درباره‌یِ مرگ، فقط روضه می‌توان خواند، سخن نمی‌توان گفت. و این است انسانِ مدرنِ معاصر. و این است انسانِ مدرنِ معاصر، که نه فقط در تحلیلِ زندگی، که در تحلیلِ مرگ‌اش هم حرفی برایِ گفتن ندارد. و این است انسانِ مدرنِ معاصر، که کارِ دنیایش را نیازمندِ معابدِ آکادمیک است، و کارِ آخرتش را نیازمندِ کشیش‌هایِ بچه‌باز. و چه‌کسی بازنده‌تر از من؟

خیابان از اینجا بسته است،
دسته‌یِ سینه‌زنی می‌گذرد.

ماشینی از فضایِ خالیِ کنارِ دسته
استفاده کرده و از آن جلو می‌زند.
لنگه کشفِ سیاه‌پوشیی بدرقه‌اش.

صدای دستهء بیرون کافی نیست،
و نوحه در ضبطِ ماشن هم هست.

بشنوید
Title: gottes tod
Artist: das ich
Album: sataniche verse

می‌گویند جمهوریِ اسلامی با عزاداری‌هایش زیادی غمگین است. می‌گویند جمهوریِ اسلامی با عزاداری‌هایش زیادی غمگین است! می‌گویند قمه‌زنی خرافات است! می‌گویند سینه‌زنی غیرِانسانی است! مگر در زمانه‌یِ مرگِ خدا جز این شایسته است؟ مگر در این زمانه، جز این می‌توان بود؟ خدا مرده! جهان نه آغازی دارد، نه پایانی دارد، نه هدفی دارد، نه پایانِ تاریخی متصور است.

تاریخ خیلی وقت است تمام شده، فقط جسدش باقی مانده، یک کالا، که گرسنگان و مرده‌خوران مصرف‌اش کنند. و دیگر چه کاری برایِ انسانِ مادر مرده‌یِ بی‌هدف‌رهاشده می‌ماند، جز زدن بر سر و سینه و شیون در مرگِ خدا؟ عادلانه است، تقسیمِ کارِ فوق‌العاده است: خدا به زمین آمد که انسان‌ها را سعادتمند کند، یهودیان کشتندش، مسیحی‌ها سودش را به جیب زدند و مسلمانان عزاداری‌اش را می‌کنند.

ولی دنیا اینقدرها هم بد نیست. نه، بد نیست! پفک و تلویزیونِ سونی پوچ بودند، و vision thing هم بیشتر کلاه‌برداری بود تا vision thing. بلی، بگذار پولی که ساده‌لوحانه بابت‌اش دادم را پس بگیرم، سراغِ مفیستو می‌روم و مطمئن‌ام با او خواهم توانست معامله‌یِ خوبی کنم. پفک و تلویزیونِ سونی و vision thing پوچ بودند، ولی در این دنیایِ به این بزرگی چیزهایِ خوب هم حتماً پیدا می‌شود، و مفیستو حتماً سراغِ‌شان خواهد داست، اگر قیمت‌اش را بپردازم.

نه، اینقدرها هم بد نیست! خدا اگر مرده، مفیستو که هست. حتی شنیده‌ام یک سرویسِ جدید و ارزان‌قیمت هم راه انداخته، حالا که خدا و بهشت و جهنم‌اش در کار نیستند، زندگیِ ابدی به مردم می‌دهد. یک زندگیِ آرام و راحت، حال‌ات را می‌بری، بعد از اینکه مردی هم در باغِ عدنی که احداث کرده یک خانه‌یِ ویلایی شش دانگ در اختیارت قرار می‌گیرد با چهار حوری و چهار غلمان و یک خدمتکار، بسیار جایِ خوش آب و هوایی‌ست، و به جایِ آب، در جوی‌هایش شراب پمپاژ می‌کنند. حتی اگر از اسم و چهره‌یِ شیطانی‌اش می‌ترسی، سفارش‌ات را می‌کنم یکی از شاگردهایش را با لباسِ کشیشی برایت می‌فرستد که اصلاً متوجه هم نشوی. کشیشی نمی‌خواهی؟ مسئله‌ای نیست، دین‌ات را بگو، انواعِ لباس در اتاقِ گریم موجود است. خیال می‌کنی مفیستویِ مدرنِ معاصر هم کمبودِ قیر و کوره دارد؟

همه‌چیز خوب است. همه‌چیز عالی است. کوچکترین مشکلی در کار نیست. ولی آسوده نیستم. وقتِ تعلل نیست ولی من ناتوان، سرِ جایِ خود فلج شده‌ام. مفیستو حاضر است، و من درمانده، ناتوان از جنباندنِ زبان‌ام مانده‌ام، پرسان که حال اصلاً چه باید بخواهم؟ بیست و پنج روسپی داخلِ اتاق؟ یک ویلایِ بهشتی و حوری و غلمان؟ یا شاید یک گوشی با قابلیتِ bluetooth؟ من برنده‌ام، بازی را برده‌ام، ولی جایزه‌ای که انتخاب‌اش بر دوشِ خودم گذاشته شده را نمی‌یابم، چه بخواهم، جز مرگ، که ارزش‌اش را داشته باشد؟ رنجی که برایِ بردنِ بازی بردم چنان سنگین است، که خستگی‌ام جز با مرگ در نخواهد شد.

- پیاده شو. پیاده نشی راه نمی‌افتم.
- زن و بچه نشسته، شخصیت داشته باش!

بشنوید
Title: atrocity exhibition
Artist: joy division
Album: closer
Year: 1980

Lyrics:
Asylums with doors open wide,
Where people had paid to see inside,
For entertainment they watch his body twist
Behind his eyes he says, 'I still exist.'

This is the way, step inside.
This is the way, step inside.
This is the way, step inside.
This is the way, step inside.

In arenas he kills for a prize,
Wins a minute to add to his life.
But the sickness is drowned by cries for more,
Pray to God, make it quick, watch him fall.

This is the way, step inside.
This is the way, step inside.
This is the way, step inside.
This is the way, step inside.

This is the way.
This is the way.
This is the way.
This is the way.
This is the way, step inside.
This is the way, step inside.
This is the way, step inside.
This is the way, step inside.

You'll see the horrors of a faraway place,
Meet the architects of law face to face.
See mass murder on a scale you've never seen,
And all the ones who try hard to succeed.

This is the way, step inside.
This is the way, step inside.
This is the way, step inside.
This is the way, step inside.

And I picked on the whims of a thousand or more,
Still pursuing the path that's been buried for years,
All the dead wood from jungles and cities on fire,
Can't replace or relate, can't release or repair,
Take my hand and I'll show you what was and will be.

من مرگ را می‌خواهم. بلی، دیوانه باید باشد کسی تا مرگ را بخواهد، وانگهی چه‌چیزم از دیوانه کمتر است؟ اگر خواستنِ مرگ دیوانگی می‌خواهد، پس دیوانه باید شد. دیوانه باید شد. نه فقط دیوانه، که دیوانگی را باید چنان از حد گذراند، که جز شیر و روباه، دیوانگانِ تیمارستان نیز رقصان گردَم آیند و رها نسازند. چنان دیوانه باید بود.

ولی دیوانگی درمانی نیست. دیوانگی، تصاویرش حتی زیباتر و واقعی‌تر از vision thing، ولی کمترین چاره‌ای نیست. در این دنیایِ دیوانه، یک دیوانه هم زیادی است. باید مُرد. باید مُرد و دیگر برنخاست. خود را زخم باید زد، زنجیر باید زد، شلاق باید زد، قمه باید زد، و اگر مرگ هنوز غریبی می‌کند، قلبِ خود را با دشنه باید آشنا ساخت، و با مرگ که تنها حقیقتِ موجود است. خدا مرده! نیچه مرده! تاریخ مرده! سعادت مرده! جز جسد در دنیایِ ما هیچ نمانده. جز پوچی، هیچ چشمِ بینایی نمانده. ولی دور شو ای پلید، که مرگ هنوز هست، مرگ زنده است!

و اکنون می‌فهمم، که فقط و فقط برایِ همین است که زنده‌ام: زنده‌ام که بمیرم، زنده‌ام تا روزی بتوانم جان دهم. شش سال پیش... نه هفت. در ایامِ شباب، دنیا که به کام می‌نمود، با چند سابقه‌یِ خودکشی، گفتم اگر هستی اکنون بکن. نتوانستم، خایه نکردم بپرم. گفتم منتظرِ دفعه‌یِ بعد خواهم ماند، که آیا خواهی توانست بی کمترین میل به بهره‌گیری از موفقیت‌هایِ خود بپری، یا چنان پست و نفرت‌انگیز خواهی بود که خود با دست‌هایِ خود خفه‌ات کنم. و اکنون می‌بینم، که کمبودِ من در تمامِ این سال‌ها، نه بودن‌ها و داشتن‌ها، بلکه نبودن و مردن بوده است. مرگ را جسته‌ام، و دستِ خالی مانده‌ام.

هیچ قلعه‌ای ارزشِ این‌همه راه‌رفتن را ندارد، فقط هیچ است که می‌تواند انگیزه‌ای باشد، فقط نبودن است، فقط مرگ است. و مگر این دنیا را می‌خواهم که چه گهی بخورم؟ چه گهی بخورم که ارزش‌اش را داشته باشد؟ دنیایِ چنین گُهی را می‌خواهم چکار؟ و مخصوصاً امروز می‌خواهم‌اش چه‌کار؟ اینجا فاشیست، و آن‌طرف فاشیست، و آن‌سویِ آب فاشیست. فاشیست به فاشیست اعتراض می‌کند که چرا بدونِ حکم مکالمات را کنترل می‌کنید. تروریست به تروریست اعتراض می‌کند که چرا انتحار می‌کنید. کاسب به کاسب فحش می‌دهد که خدایت دست‌اش کج است. قاتل قاضیِ معصومان می‌شود، و البته حکمِ قصاص نمی‌دهد، که ضدِانسانی است. جداً می‌خواهی‌اش چکار؟

و اینک
مرگ : توقف

توجه! توجه! شنوندگانِ عزیز! خبرِ مهمی از سازمانِ کنترلِ ترافیک.
ترافیکِ تهران، با حضورِ اکثرِ شهروندان در خیابان، امشب به طورِ
کامل قفل شده است. مطابقِ تخمین‌ها، سرعتِ متوسطِ هر اتومبیل
به زیرِ یک کیلومتر در ساعت کاهش پیدا کرده است.

بنابراین از شما خواهش می‌کنیم امشب را، هر جایی هستید،
همانجا بمانید و از تلاش برایِ سفر در شهر خودداری کنید. اگر
در اتومبیلِ شخصیِ خود هستید لطفاً امشب را همانجا بخوابید،
و اگر ماشین ندارید جایی در گوشه‌یِ پیاده‌رو برایِ خود پیدا کنید.
به هر حال کارِ دیگر هم نمی‌توانید کنید.

رییس‌جمهور اعلام کرد فردا صبحِ اولِ وقت، درست پس از نماز،
کابینه تشکیلِ جلسه داده، و درباره‌یِ رفعِ این مشکلِ جزئی
تصمیم‌گیری خواهد کرد. ایشان امیدوار است وزرا بتوانند بر
این دشواری‌ها غلبه کرده، خود را به جلسه‌یِ کابینه برسانند.

بلی! بلی انسانِ مدرنِ معاصر. عاقبتِ تو این است. تقدیرِ گریزناپذیرِ تو این است. آنقدر تفریح خواهی کرد که بمیری. تو خواهی مرد. زندانیِ اتومبیل‌هایت خواهی شد. زیرِ پفک‌ها و تلویزیون‌هایِ سونی‌ات دفن خواهی شد. vision thing رویِ سرت خراب خواهد شد. امپراتوریِ تو سقوط خواهد کرد. پایتخت‌ات زیرِ آوارِ زلزله دفن خواهد شد. نه! تو همینک هم مرده‌ای. همینک هم زندانیِ اتومبیل‌ات هستی. همینک اسیرِ یوغِ گوشیِ مطرب‌ات هستی. همینک هم زیرِ همه‌یِ کالاهایت و تبلیغاتِ کالاهایت دفن شده‌ای و خودت خبر نداری. تو مردی و خودت خبر نداری. تو مردی، تو مرده به دنیا آمدی و با قطره‌قطره‌یِ شیر مرگ نوشیدی.

و چه خوشبت هستی تو، که مرده‌ای. و چه خوشبخت‌ای که نمی‌فهمی مرده‌ای. بزرگترین آرزویِ من، تنها آرزویی که برایم مانده، تنها امیدی که می‌توانم داشته باشم، همان مرگی است که تو چنین اصراف‌کارانه مصرف‌اش می‌کنی. کاش می‌توانستی مرا هم چنین آرامش بیاموزی. ولی گمگشته در ترافیک، قابیلِ سرگردان در آرزویِ زهرِ کلمه، در این دنیایِ پر دود و دم (با دیدِ هزار و چهارصد متری)، چراغِ زنبوری دست گرفته، در پیِ مرگ می‌گردم، و نمی‌یابم‌اش. نام‌اش را فریاد می‌زنم، و او خود را پنهان می‌کند. می‌خواهم‌اش، و مجبورم با آرزویش سرِ خود را شیره بمالم.

پایان

نظرات ارسال شده
یییییییییی در 01 ارديبهشت 1388
ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

email | website

مجید در 16 شهريور 1388
خوب بود

email | website