تأملات يک خواب‌نورد
وقتی به خواب می‌رويم لحظه‌ای هست که کلمات گم می‌شوند.

لحظه‌ای که ناگهان رشته‌ی افکار پيش از خواب، زنجير کلمات هميشگی، کم کم به تصاوير بی‌ربط و گنگی تبديل می‌شوند. گاهی اولين تصوير لغزيدن است و فروافتادن، که باعث می‌شود يکه بخوريم و هشيار شويم.

از خواب که بيدار شويم آن لحظه را به خاطر نخواهيم آورد. حتی به خاطر نمی‌آوريم که شايد بهترين لحظه‌ی عمرمان را فراموش کرده‌ايم.

* * *

روی سطح، در دو بُعد هستم.

می‌دانم زيرزمين، هزاران تونل هست، هزاران دالان خرگوش. شايد هزاران آليس هم در هر کدام در حال سقوط به واندرلند خودشان.
يکی از اين چاله‌ها من را می‌ربايد. حالا بُعد سوم هم هست: از بالا به خانه‌های قديمی محله‌ی مهدی‌خان تهران نگاه می‌کنم. شب است. شبی تابستانی.

محله‌ای است که اکنون بيشتر همسايه‌هايش عرب هستند و غيرتی، اگر بدانند از اين بالا می‌توانم خانه‌شان را ببينم، اگر بدانند که از فراز آن پرده‌های بلند که بر لبه‌ی پشت‌بام ها کشيده‌اند «ناموس‌»شان ديده می‌شود، شبانه تمام محل را از سر و صدای فريادشان پر می‌کنند. همسايه‌ی قديمی، صعوان خانم، حالا موهای بلند قرمز بافته‌اش را باز کرده روی تخت نشسته و با برس، با خشونت، آن موهای زبر را شانه می‌کند. صعوان مرا نمی‌بيند که اگر می‌ديد مثل هميشه نقابِ آن لبخند مرموز را بر چهره داشت.

چقدر ملافه‌ها خنک‌اند و بوی کاهگل آب‌پاشی شده می‌آيد. بر لب پشت‌بام گلدان شمعدانی هم بوی تند برگ‌هايش را در مجالِ اندکِ خنکیِ شب رها کرده. شايد بوی هندوانه هم می‌آيد، از راه‌پله‌ای که به پشت‌بام می‌رسد. می‌توانم فضيل، شوهر صعوان را ببينم که سينی به دست در آن راه‌پله‌ی باريک بالا می‌آيد و چاقوی بزرگی در شکم هنوانه‌ی دو نيم‌شده فرو کرده. هوس در خنکاست و خلوت. می‌ترسم. بايد بروم، صعوان شايد مرا نبيند ولی فضيل حتماً مرا می‌بيند و آن چاقو... چه بلايی سر آن هندوانه آورده!

فرو می‌روم يا پرواز می‌کنم. من خواب‌نوردم. فضای خواب فضای عادی نيست: يک شب امتحان که زياد خوانده بودم کشف کردم که فضای خواب‌ام مثل يک فضای توپولوژيکِ اندازه‌پذير است، در جاهايی که توزيع احتمال بيشتر بود غليظ‌تر.

حالا در يک جای غليظ هستم. زيرزمينی که بر خلاف پشت بام جهنمی است از گرما. آشيخ حسين در غلظت آن فضا زير نور کم‌رنگ چراغ شصت واتی نشسته‌است و چيز می‌نويسد در دفترچه‌اش. چهارزانو روی تخت نشسته، روی تخت قاليچه‌ای است و جلويش يک ميز پايه‌کوتاه است. از من انتظار نداشته باشيد که اسم اين‌گونه ميز را در خواب به ياد بياورم، انتظار هم نداشته باشيد از شيخ حسين بپرسم. رؤيا از تصوير ساخته می‌شود نه از کلمه. اين اولين درسی است که هر خواب‌نوردی بايد ياد بگيرد وگرنه در گفت‌وگوهای هرز و بی‌معنا با موجودات تخيلی گرفتار خواهد شد. آليس مثال خوبی است از اين گرفتاری.

آشيخ حسين دستی به آن ريش‌های کم‌پشت می‌کشد از لابلايشان عرق جاری است. گاهی گوشه‌ای از عمامه‌اش را که باز شده می‌گيرد و عرقی را که بر روی شقيقه يا پيشانی‌اش جاری است پاک می‌کند. آن گوشه‌ی عمامه چرک شده از تکرر استفاده‌ی شيخ. آشيخ حسين می‌گفت سال‌ها دود چراغ خورده، حالا حتماً حکمت استفاده از اين چراغ شصت واتی، نورِ خاطره‌انگيز آن است که شبيه نور فانوس است. وگرنه آدم را کور می‌کند خواندن و نوشتن در اين نور. لامپ آويزان از يک سيم، بالای تخت چوبی در يک زيرزمين وسيع. جلوی تخت هم دمپايی‌های صندل‌مانند شيخ است.

اين خصوصيت ديگر رؤياست. در داستان، اول فضا ساخته می‌شود بعد جزئيات در آن قرار داده می‌شوند. در رؤيا هميشه اول جزئيات هستند بعد فضا ساخته می‌شود. اول نمای بسته است و بعد زاويه‌ی ديد بازتر و بازتر می‌شود.

شيخ حسين من را می‌بيند و با لبخندی که گونه‌هايش را از پس ريشِ کم‌پشت‌اش چروک می‌اندازد، بی‌صدا با يک حرکت دايره‌ای دست و گردن علامتی می‌دهد يعنی «بفرما بشين». می‌نشينم و نگاه می‌کنم به سوسک چاقی که صندل‌های شيخ ترتيب‌اش را داده‌اند، يک قدم مانده به تخت. سوسک له شده و همان‌طور که از هر سوسک چاق له‌شده‌ای انتظار می‌رود... (باشد، باشد، خانم عزيز، بيشتر توضيح بيشتر نمی‌دهم!)

آشيخ حسين به نوشتن ادامه می‌دهد.

- آشيخ چی کار می‌کنيد؟

- استنساخ می‌کنم پسر جان.

«استنساخ»، لغتی است که در فضای خواب مثل همان سوسک چاق می‌دود.

نگاه می‌کنم که چه چيزی را استنساخ می‌کند. وبلاگ است. وبلاگ‌های زياد، صفحات وب که به شکل غريبی در کتاب سرمشق‌اش copy-paste شده‌اند، بعضی‌هايشان که design خوبی نداشته‌اند از کاغذ بيرون مانده‌اند.

- آشيخ اين‌ها ارزشِ استنساخ ندارند.

نگاه آزرده‌ای به من می‌اندازد. مگس‌کشِ پلاستيکی قرمز رنگ را از بغل دست‌اش برمی‌دارد (مگس‌کش در همان لحظه‌ای که لازم است ظاهر می‌شود. در اين دنيا نياز نيست هر چيزی هميشه از اول همان‌جا باشد، فقط در لحظه‌ی لازم پديدار می‌شود) و سوسک بزرگ پرنده‌ای را که در همان لحظه روی يک ستون فرود آمده‌است می‌زند، بدون اين که نگاهش کند يا حتی سرش را بگرداند، ضربه‌اش به هدف می‌خورد و سوسک بی‌جان روی زمين می‌افتد و شش‌پايش رو به هوا بی‌حرکت می‌ماند. ضربِ شستِ شيخ نشان می‌دهد که خوب در کارش وارد است. با اين استدلالِ محکم، معلوم می‌شود که اين‌ها ارزش استنساخ دارند. ديگر جای سوآل نيست.

فصلِ جفت‌گيری سوسک‌هاست.

لخ لخ. من چرا پاگير اين صندل شده‌ام. صندل شيخ به پاهايم است و به بقايای سوسک چاق که احتمالاً به کف‌اش چسبيده فکر می‌کنم. می‌خواهم از اين زيرزمين بروم اما بس که به صندل شيخ و آن بقايا فکر کرده‌ام حالا مجبور می‌شوم که با آن بروم. ديگر پرواز نمی‌توانم بکنم - ياد مگس‌کشِ بی‌رحمِ شيخ می‌افتم و لرزه به اندام‌ام می‌افتد.

چوآنگ تسو خواب ديد که پروانه شده. پروانه‌ی خوش‌حال هيچ نمی‌دانست که در واقع چوآنگ تسو است. وقتی بيدار شد از خودش پرسيد که از کجا معلوم، شايد پروانه‌ای است که اکنون خواب می‌بيند چوآنگ تسو است.

اگر چوآنگ تسو در فضای رؤياهای کافکا می‌زيست، پروانه نمی‌شد، گرگور سامسا می‌شد، که بيدار شد و بی‌هيچ شک و سوآلی سوسک شده بود، تمام. ديگر جای سوآل از معنای دوگانگی و تغيير شکل نمی‌ماند.

فکر می‌کنم شايد هر کدام از آن سوسک‌های کشته شده، خواب‌نوردهای بيچاره‌ای بودند که سرخوش در فضای خواب‌شان پرواز می‌کردند، اما بعد از چشيدن ضرب‌شستِ شيخ هرگز فرصت بيدار شدن به شکل قبلی‌شان را پيدا نخواهند ‌کرد. حالا احتمالاً در خواب به ديارِ باقی شتافته بودند. فردا در دنيای واقعی تشييع جنازه‌ی باشکوهِ مرحوم حاجی آقا يا حاجی خانم چاقی برگزار می‌شود، بزرگ‌خاندانِ فلان، همان که حالا بقايای روح سوسک‌شده‌اش به کف صندل من چسبيده است.

صندل شيخ دائم خودش را به پايم ياد‌آوری می‌کند، با آن بند ناراحت‌اش ميان انگشت‌ها و صدای لخ لخِ دنباله‌اش روی زمين، انگار که بارِ عذابِ وجدانی از گناهِ آزرده‌خاطر کردن شيخ باشد. از زيرزمين خارج می‌شوم و يک دفعه خودم را روبروی دری آشنا می‌يابم. چند تا پله‌ی عريض کم ارتفاع هست تا برسيم به در، دری چوبی که قاب‌اش رنگ روغنی سبز خورده، وسط‌هايش رنگ نخودی. و يک ساختمان آجری، از اين‌ها که آخر عصر قاجار ساخته‌اند و سقف‌های خيلی بلند دارند و در و پنجره‌های چوبی‌شان هميشه يک تاقچه يا ايوان کوچک دارند و با آجر بالای قاب‌شان را مقرنس‌های زمختی زده‌اند.

يادم می‌آيد خانه‌ی کيست. در باز است و محبوبه در خانه تنهاست. مثل هميشه عرق‌گير رکابی پوشيده که اگر زبيده‌خاتون با آن می‌ديدش عصبانی گوشه‌ی چادر نمازش را به دندان می‌کشيد و غُرغُرکنان بلند می‌شد (بلند شدن‌اش با توجه به بزرگی نشيمن‌گاه و جمع و جور کردن چادر، مدتی طول می‌کشيد که فرصت غرغر کردن را به خوبی فراهم می‌کرد)‌ و می‌گفت «يه کم شرم و حيا هم خوبه والا!» و از آن‌جا می‌رفت. خود زبيده‌خاتون شيوه‌اش فرق می‌کرد. معمولاً به بهانه‌ی بچه‌ای که زير مقنعه‌اش داشت شير می‌خورد، يا به بهانه‌ای ديگر، مثل همان جمع کردن چادر موقع برخاستن، قسمتی از هيبت زنانه‌اش يک لحظه «اتفاقی» در معرض ديد قرار می‌گرفت، و همان کافی بود تا پسربچه‌ای تازه‌بالغ دهان‌اش باز بماند، آن چند ثانيه اتفاق، هزار بار در ذهن‌اش تکرار شود و زبيده‌خاتون جذاب‌ترين زن در چشم‌های بی‌تجربه‌اش جلوه کند. هميشه فکر می‌کردم که در واقع نه از بی‌حيايیِ محبوبه، که از اين ناراحت بود که او چنين ظرافتی در نشان دادن خودش نداشت.

اما حالا بر خلاف ديگر عصرهای تابستان، در آن حياط هيچ‌کدام از خاله خانباجی‌های محل که آن‌جا را پاتوق خودشان کرده بودند نيستند. محبوبه در خواب هم بی‌شکل است، هيچ چيز برانگيزاننده‌ای در او نيست، از گرمای هوا خيسِ عرق شده، يک قوطی اسپری ضدعرق بر می‌دارد و جلوی آينه به زيربغل‌اش می‌پاشد. مثل هميشه می‌داند تنهايی‌اش را در آن خانه‌ی درندشت چگونه پر کند، مثل هميشه آوازی را زير لب زمزمه می‌کند که يک بار ازش پرسيدم چيست، گفت «هيچی، برای اين که نترسم» محبوبه هم من را نمی‌بيند. درهای رو به ايوان‌ها همه باز اند و گوشه‌ای از حياط با بی‌حوصلگی آب‌پاشی شده. آب‌پاشی حياط، يک آفتابه‌ی مسی را هم کنار پله‌های ايوان ظاهر می‌کند. دمِ غروبِ کسل‌کننده‌ی تابستان است و پنکه‌ی عتيقه‌ی آلمانی که رنگ سبز ارتشی دارد – و انتظار نداشته باشيد مارک‌اش را به خاطر بياورم - در يک اتاق پر از کاغذ می‌چرخد.

اين که شب باشد و بعد دمِ غروب بشود عجيب نيست. در اين دنيا زمان هميشه آن‌طور دقيق نمی‌گذرد.

محبوبه روی هر کاغذی چيزی گذاشته که باد آن را نبرد. کتابی ورق می‌خورد و بسته می‌شود. کاغذها يادداشت‌هايی هستند که محبوبه از کتاب‌ها برداشته، با آن دست‌خط هميشه کودکانه، با آن ذوق دخترانه‌ای که در استفاده از رنگ‌های مختلف و - از وقتی خودکارهای عطری آمد - عطرهای مختلف دارد. زيست‌شناسی مولکولی می‌خواند و شکل‌های رنگارنگ مولکول‌ها روی کاغذها با باد پنکه می‌لرزند. پروين اعتصامی در کتابخانه‌اش از روی يک جلد کتاب به من نگاه می‌کند.

محبوبه در آن دنيای دوبُعدی، ده سال پيش، دم پله‌های زيرزمين مرده‌است. سکته کرده بود. خاله خانباجی‌ها نظريه دادند که لابد جن ديده. محبوبه از دنيای سرگرمی‌هايشان حذف شد، ابراز تأسف برای ترشيدگی او و صلاح و مشورت‌های درِ گوشی برای شوهر دادن‌اش، خبر دادن از در نظر گرفتنِ فلان بقال و چقال برایش. خانه‌اش هم که پاتوق بود چند سالی متروکه شد تا بالاخره ورثه از يک فاميل دوردست پيدا شد، از خارج آمد و کوبيد و آپارتمان به جايش ساخت.

روی پله‌ها می‌نشينم. صندل‌ها را از پا در می‌آورم، پاهايم را زده‌اند. حالا وقتی است که يک خواب‌نورد می‌فهمد بايد برگردد: دالان خرگوش به جايی رسيده که می‌داند ديگر نيست. لجاجت فايده‌ای ندارد. حتی اگر دنيای رؤيا برای جبران اشتباه‌اش محبوبه را بلافاصله از آن خانه حذف کرده باشد و صدای آوازش ناگهان خاموش شده باشد، هنوز بوی اسپری ضدعرق‌اش آن‌جاست. اگر کمی گردن‌ام را برگردانم لابد پلکان زيرزمين را خواهم ديد، شايد هم محبوبه را ببینم که رو به آسمان دراز کشيده با چشمانی باز. می‌دانم که رؤيا لج‌بازی می‌کند که بماند، حتی اگر مجبور شود تلخ‌ترين چيزها را بازسازی کند.

* * * *

بيداری آغاز تعجب از معنای رؤياست. تا موقعی که رؤيا به نهايت تناقض خودش نرسيده می‌تواند ادامه پيدا کند، اما از لحظه‌ی بيداری به بعد در معنايش درمانده می‌شويم. از قديم خوابگزاری و تعبير رؤيا پر رونق بوده‌اند، همه خواسته‌اند ربط آن دنيای عمق را با اين دنيای سطح بدانند.

اما اين تصاوير به آسانی به زنجير کلمات در نمی‌آيند. تمام روز در زنجير دست و پا می‌زنند تا شب‌ها چون ديوانه‌ای گريزپا فرار کنند. تعبير رؤيا از اين رو کاری بيهوده است که می‌خواهد اين تصاوير گريخته را باز به زنجيرِ کلمات بکشد.

* * *

آيا آن عمق در ناخودآگاه شخصی ماست يا در دنيايی مشترک و عمومی، اما وسيع‌تر و آشفته‌تر، پر از تداخل‌ها و جهش‌های زمانی و مکانی؟ حدس می‌زنم در اين شماره‌ی هزارتو نوشته‌‌های ديگری هم به دنيای رؤيا نقب زده باشند. هنوز درست معلوم نيست که آن فضای ناشناس کجاست که ما نقب‌های رؤياهايمان را در آن طی می‌کنيم. آيا اين نقب‌ها جايی به هم می‌رسند؟ آيا روزی آن‌جا هم‌ديگر را خواهيم ديد؟


بعضی تکه‌ها را از اين نوشته‌ی قديمی‌ام برداشته‌ام. ارجاعات درون متن:

آليس: شخصيت کتاب‌های داستان کودکانه‌ی Alice Adventures in Wonderland (ماجراهای آليس در واندرلند – شگفت‌آباد) و Through the Looking-Glass, and What Alice Found There (از ميان آينه و آن‌چه آليس در آن‌جا يافت) نوشته‌ی Lewis Carroll، منتشر شده در 1865، که کمپانی ديزنی از اين داستان‌ها يک کارتون کلاسيک در سال 1951 ساخته‌است. در کتاب اول آليس در رؤيايش يک خرگوش سخن‌گو و لباس‌پوشيده را دنبال می‌کند و با سقوط در سوراخ خرگوش، سر از واندرلند درمی‌آورد. از استعاره‌ی سوراخ خرگوش در جاهای ديگری هم استفاده شده، مثل مجموعه فيلم‌های متريکس.

چوانگ تسو (Chuang Tzu) يا ژوانگ‌زی (Zhuangzi): فيلسوف تائوئيست چينی قرن چهارم پيش از ميلاد.

گرگور سامسا (Gregor Samsa): کارکتر داستان مسخ (Metamorphosis) اثر Franz Kafka. ترجمه‌ی فرزانه طاهری از اين کتاب را به ترجمه‌ی صادق هدايت ترجيح می‌دهم.

نظرات ارسال شده
نیما در 29 خرداد 1386
این که خواب فضای توپولوژیک اندازه پذیر باشد به نظرم ایده ی جالبی آمد. اگر این طوری بود، خیلی طورهای دیگر هم می شد این فضای خواب. تنها اشکالش این است که این فضا هیچ رقمه سازگار (consistent) نیست. هیچ اصل بقایی قانونی چیزی بر خود آن حکمفرما نیست، بر ذهنی که آن را می تراود شاید. نمونه اش همان مگس کش قرمز یا هزار تا چیزِ دیگر. یک چیز دیگر هم بود. آها. به نظرم آمد آنجایی که بعد سوم علاوه بر دو بعد معمول وارد ماجرا شده بود، باید داخل شکم موجودات فروبعدی هم دیده می شد. این طور نیست؟

email | website

امين در 29 خرداد 1386
فضای اندازه‌پذير محدوديت‌های منطقی خيلی کمی دارد. فضای رؤيا هم به نظرم سازگار است و اگر ناسازگاری منطقی آشکاری رخ دهد بيدار می‌شويم. مگس‌کش قرمز هيچ ناسازگاری منطقی ندارد. جهان‌های منطقاً ممکن بسيار فراوان‌تر از جهان‌هايی هستند که اصل بقا يا قانون در آن‌ها حاکم است.
اما اين ديدن درونِ موجودات فروبعدی نکته‌ای است خيلی جالب...

email | website

نیما در 31 خرداد 1386
این را که جهان های منطقن ممکن فراوان تر اند از آنها که قوانین فلان (مثلن اصل بقا) را دارند پایه هستم. گرچه همین قوانین فیزیکی را هم گاه می توان در اصول موضوعه ی منطق هایی زندانی کرد مانند محدودیت منابع در منطق های خطی. مگس کش قرمزبه به نظرم نمونه ی ناسازگاری در خواب (و نه مقاله ی شما ) بود از آن رو که اولش نیست و بعد یک هو هست. گر چه حق با شما است که این می تواند ناسازگاری درونی نباشد. با دیدی که من جلو رفتم یک فیلم سینمایی هم لزومن (و به احتمال بسیار قوی) ناسازگار است. چون اصل بقای پیکسل سبز رنگ در آن نیست و شاید به همین علت است که خاموش کردن تلویزیون جنایت به حساب نمی آىد.

email | website