واپسین خوابِ خلیل


پاسی از شب گذشته بود. ابراهیم به آسمان می‌نگریست و در دل نجوا می‌کرد. کورسویی از دوردست هایِ پهنه‌یِ شب چشمان‌اش را پرفروغ ساخت اما دیری نپایید که او را در تاریکی، تنها و درمانده وانهاد. ابراهیم باز هم خواب دیده بود. اینبار اما پیامبر در رؤیا دید که خود را ذبح می‌کند. آیا تیغ او باز هم نخواهد درید؟ اینبار کدامین جایگزین برگزیده شده بود؟ آیا هرگز جایگزینی در کار بود؟ خدایِ ابراهیم را چه شده است؟ خلیل با خود می‌گفت اینبار پریشان‌حالی‌اش بی‌گمان برآمده از فریبِ شیطان است. چگونه خداوند می‌تواند در خوابِ پیامبر خویش، قربانی ساختن او را بخواهد؟ مگر بنا نبود خداوند یهوه سپر ابراهیم باشد؟ [1] اما گویا عهدِ یهوه باژگونه محقق می‌گردد و این ابراهیم است که ناگزیر سپر خداوندگار خدا خواهد گردید. بی‌قراریِ خلیل او را آسوده نمی‌گذارد. اینبار ابراهیم باید با خود به موافقت دست یابد و نه با فرزندِ خویش. ابراهیم اراده‌یِ خداوند نسبت به اسحق را از او پنهان ساخت و بدینگونه خود را در چشم او خوار گرداند تا خداوند در چشم اسحق خوار نگردد. اما اکنون حالِ ابراهیم بمانندِ اسحق‌ای ست که هم ایمان به پدر را از دست می‌دهد و هم ایمان به خدا را. ابراهیم با این آزمون، ایمانِ به خود و ایمانِ به یهوه هر دو را از دست خواهد داد. پیامبر باید به نابودیِ خویش رضایت دهد. او باید به فرمانِ خداوند خودکشی کند و این یگانه خودکشی خواهد بود که در شریعتِ یهوه قدر و قیمت دارد؛ خودکشی از سر بندگی.
گویی پیامبران با پایانِ پیام رسانی، خود نیز ناچارند به نابودی و مگر پیام الهی چیزی جز مرگ و نیستی در کسوتِ زندگی ابدی است که ابراهیم فرزندِ تارح فرزندِ ناحور فرزندِ سروج فرزندِ رعو فرزندِ فالج فرزندِ عابر فرزندِ شالح فرزندِ ارفکشاد فرزندِ سام اینچنین فرمانبردارانه و مؤمنانه آن را به مردمان بشارت می‌داد؟ مگر پیامبران در نهایت بشارتگر مرگ نیستند؟ آیا خداوندگار خدا فرستاده‌یِ خود را به سویِ خویش خوانده است؟ به سویِ مرگ؟ ابراهیم اما تا سپیده‌دمانِ روز موعود بارها و بارها دل به آسمان سپرد وانگهی ندایی از سویِ خداوند به گوش نرسید. پیامبر اینبار پیام‌رسانِ مرگِ خویشتن بود آنهم مرگِ خودکرده.
یهوه با این کار براستی فرمان به نابودیِ خویش داده بود. چه ابراهیم دیگر به ناممکن باور نداشت و به عکس، می‌دانست که در این آزمون آنچه از آن دست بشوید، هستی‌اش، دیگر به او باز پس داده نخواهد شد. ابراهیم در زمین موریا، اسحق را بازیافته بود اما در کنعان خود را برایِ همیشه از دست می‌داد. شور نگون‌بختانه‌یِ ابراهیم، شهسوار ایمان را بر زمین زد. او پیش از آنکه بمیرد مرده بود، چرا که عمارتِ ایمان‌اش نابود گردیده و شور ایمان در او جایِ خود را به وحشتِ مرگ بخشیده بود. هر آنکس که به ابدیت پناه برد، برایِ همیشه در ابدیت دفن خواهد گردید.
ابراهیم فرزندِ سام با گام‌هایی نااستوار و دلی پرتردید راهِ میعادگاه در پیش گرفت. هرگز اینچنین ایمانِ خویش را حقیر ندیده بود که امروز. پیامبر دیگر پیامبر نبود، پیرمردی ناامید و بی پناه می‌نمود که ریگزارهایِ کنعان هم به حال‌اش ترحم می‌نمودند. ابراهیم پیش از آنکه آزموده گردد، شکست خورده بود. ارزش جان را هرگز تا بدین حد احساس نکرده بود که امروز. جان براستی ارزشمند است وقتی پایِ جانِ خویشتن در میان باشد. اینجا دیگر پیش از آنکه پایِ فرا رفتن از اخلاق [2] در بین باشد، پایِ تمام هستی ابراهیم در میان بود. «فراسویِ سپهر تکلیف گریزگاهی به سویِ نامتناهی می‌یابیم.» [3] یا چه‌بسا ناگریزراهی بسویِ نابودی. ابراهیم رهایی‌یافته از آتش نمرود، ابراهیم سرافراز از آزمونِ قربانی اسحق، اکنون در بندِ بندبندِ خویش بود.
خلیل ناامیدانه با خود زمزمه می‌کرد که خداوندگار خدا او را یک‌بار از مرگ نجات داد تا در پایان، مرگ را بر او تکلیف کند. پیامبر با هر قدم بسویِ قربانگاه، گویی یک گام به کفر نزدیک می‌گردید. ابراهیم دیگر نیایش نمی‌کرد بلکه مرز ایمان و الحاد در او از میان رفته بود. آرام‌تر شده بود اما نه سبک‌تر. بار نابردباری‌اش در پیشگاهِ خداوند بر گرده‌اش سنگینی می‌کرد. اکنون این خلیل است که بر فراز پهنه‌ای ناشناخته از سرزمین کنعان ایستاده است، با دیدگان‌ای از حدقه درآمده چندان‌که گویی وحشتِ مرگ آنان را به آغوش خویش فرامی‌خواند. خداوند در زمین موریا نیز از ابراهیم قربانی خواست تا خداترسی‌اش را بیازماید و اینبار خلیل باید خود را قربانی کند به نشانه‌یِ بازنمودنِ نهایتِ خداترس‌بودن‌اش.
بفرجام ابراهیم سر آن دارد تا خود را قربانی سازد اما نه بهر خداترسی که از رویِ خودهراسی چنین خواهد کرد. چه در دل‌اش دیگر نشانی از ایمان به خداوند نیست و نابودیِ خویش را نیز جز از بهر هولناکی زیستن‌ای اینچنین برنگزیده است؛ پیامبری که با همه‌یِ هستی‌اش مواجهه یافته و دیگر نمی‌داند از سویِ چه کسی برگزیده شده و بیش و پیش از همه، خود در پیامبری و پیام خویش تردید روا داشته است. آیا او دیگر سزاوار زیستن است؟ پس از قریب به دو صد سال پیامبری آیا اینچنین حالی برایِ ابراهیم تاب آوردنی بود؟ هستی فرد تنها یک زمان جلوه‌یِ نفس‌گیر خود را به رخ می‌کشد؛ در آزمونِ گذر از خویش و نه گذر از دیگری. هستی ابراهیم در کنعان بود که او را سرگشته ساخت نه در موریا. تنها در این هنگامه بود که ابراهیم حقیقتِ گوهرین "فرد" را دریافت و آنرا در ستیز با ایمانِ خویش دید. هستی ابراهیم، شور نیستی در او افکند. این شور اما چیزی جز شور ایمان بود، چرا که عصیان‌وار فرمانبرداری از امر یهوه را به نشانه‌ای از شرارتِ او بدل ساخته بود. ایمان یعنی نابودی، یعنی نیستی، اما تابحال شور ایمان در ابراهیم نیستی دیگران را در پی داشته نه نیستی ابراهیم را و این همان پارادوکسی بود که او شیطانی می پنداشت‌اش حال که در بن و بنیاد الهی بود.
بی‌گمان مواجهه‌یِ منفی با امر مطلق و گسست از آن، بواسطه‌یِ گناه (پارادوکس شیطانی) بسی ژرف‌تر از مواجهه‌یِ مثبت با امر مطلق و بازگشت به آن بواسطه‌یِ شور یا جهش ایمانی (پارادوکس الهی) است. اما حالِ ابراهیم در هنگامه‌یِ خودکشی چگونه بود؟ او دیگر با مطلق نه مواجهه‌یِ منفی داشت نه مثبت، نه از مطلق گسسته بود و نه به آن پیوسته بود، بلکه یکبار برایِ همیشه "مطلق" نزدِ ابراهیم، این پیرمردِ ویران و سرگشته، معنایِ حقیقی‌اش را جلوه‌گر ساخت: "شر".
ابراهیم اکنون پیامبر وحشت و تردیدِ خویش بود نه پیام‌آور خدا. پیامبر پیمان بسته بود و عهد با خداوند چون شکسته گردد مایه‌یِ نابودی ست و چون به آن وفا گردد، باز هم مایه‌یِ نابودی ست و ابراهیم ناباورانه با چشمانی مات همچون مردگان و رخساری هراسان همانندِ بهت‌زدگان این راز را تنها اکنون بخوبی دریافت. دمی سپس‌تر، سنگهایِ کنعان چون یاقوتِ سرخ گشته بود و ندایی مرگ‌بار و دلهره‌آور از سویِ آسمان فریاد برمی‌آورد: این است فرجامین آزمونِ پیامبران‌ام.
آخرین نفس‌هایِ سردِ خلیل همراه بود با نوازش‌هایِ یک رانده شده؛ کسی که آتش بر او عقیم گرداند، کسی که برایِ پیامبر آن قوچ روانه کرد تا فرزندش را قربانی نسازد، آن کس که در راهِ میعادگاه ابراهیم را دودل و کفرپیشه گردانید تا زندگی‌اش را به خداوند ارزانی ندارد. شیطان، این راست‌اندیش‌ترین و محبوب‌ترین آفریده‌یِ گیتی، پیکر ابراهیم فرزندِ سام را در پهنه‌یِ ناشناخته‌یِ کنعان رها ساخت و ابراهیم چه دیرهنگام دانست که یگانه فریبکار تنها و تنها خداوندگار خدا ست.
خلیل سراسیمه از خواب برخاست. همانندِ دیوانگان بر خود می‌پیچید و از به یاد آوردنِ رؤیایِ خویش، سراسر وجودش در هراس ناشناخته‌ای می‌گداخت. پیامبر با خود می‌گفت اینبار پریشان‌حالی‌اش بی‌گمان برآمده از فریبِ شیطان است. گرمی نوازش‌هایِ رانده شده را بر بدنِ خود گویی هنوز حس می‌کرد. پهنه‌یِ ناشناخته‌یِ کنعان را نیز گویا می‌شناخت. آری! همانجا بود که خداوندگار خدا بر وی ظاهر شد و خلیل قربانگاهی از برایِ خدا در آنجا برپا ساخت و اول‌بار او را یهوه نامید. ابراهیم کنون دریافته که آن قربانگاه، مرگ‌سرایِ خودِ اوست و در همانجا که نخستین‌بار یهوه بر او ظاهر گردیده، آخرین دیدار نیز به وقوع خواهد پیوست. چنین رؤیایی اما برایِ ابراهیم باورکردنی نبود. چگونه خداوند می‌تواند در خوابِ پیامبر خویش، قربانی ساختن او را فرمان دهد؟ آیا یهوه خدایِ فریبکاری است؟ ابراهیم هرگز اینچنین ایمانِ خویش را حقیر ندیده بود که امروز. اینبار هستی او بتمامی در برابر خداوند ایستاده بود. براستی مگر بنا نبود خداوندگار خدا سپر ابراهیم باشد؟



پی‌نوشت‌ها:

- انگیزه‌یِ نگارش مطلبی درباره‌یِ رؤیایِ ابراهیم را مدیونِ دعوتِ دوستِ بزرگوارم م.ویس آبادی (دخو) هستم.
[1] "... کلام خداوند در رؤیا، به ابرام رسیده، گفت: «ای ابرام مترس! من سپر تو هستم و اجر بسیار عظیم تو.»" عهدِ قدیم – سفر پیدایش: 15، 1.
[2] بر اساس فلسفه‌یِ وجودیِ کرکگور آنچه ابراهیم در قربانی ساختن اسحق مرتکب شد، امری فراتر از اخلاق و کلیتِ قوانین آن بود. ابراهیم در کشتن فرزندِ خویش، به تعلیق اخلاقی دست یازید و در این کار تنها و تنها توجیهِ درونی/فردی داشت و توجیهِ انفسی والاتر و برتر از توجیهِ آفاقی است. بهرروی با نگاهی به بخشهایِ آغازین اولین کتابِ عهدِ عتیق (سفر پیدایش) در می یابیم که ابراهیم در "تعلیق اخلاق" سابقه ای دیرین‌تر از ذبح اسحق دارد. او در رابطه با خطری که از جانبِ زیبایی و دلفریبی ساره نسبت به خود احساس می‌کرد، از ترس اینکه مبادا ساکنانِ سرزمینهایی که از آنها گذر می‌نمود به طمع به چنگ آوردنِ همسرش او را از پای در آورند، به ساره امر می‌کرد بگوید خواهر ابراهیم است تا طمع‌ورزان و شیفتگانِ ساره بتوانند براحتی به او دست یابند و ابراهیم در این میان جان در امان داشته باشد. این همسرفروشی ابراهیم به قصدِ حفظِ جانِ خودش، از جمله در موردِ فرعونِ مصر به همخوابگی او با ساره نیز منجر گردید. (و خداوند در کمالِ شگفتی،بجایِ سرزنش ابراهیم، بلایایِ سختی بر فرعون و اهل او از آن رو که ساره را به زنی گرفته، وارد ساخت.) از همه عبرت‌آموزتر اما توجیهِ ابراهیم است پس از اعتراض فریب خوردگان که مدعی می‌گردد در میانِ قوم آنان خداترسی نبوده و گرنه او ناگزیر نمیشد همسرش را اینچنین در آغوش والیانِ شهرها وانهد. بناچار از نحوه‌یِ رفتار ابراهیم باید به این نتیجه دست یابیم که بار دادنِ والیان به حریم ساره و سپر بلا ساختن او بجهتِ نگاهداریِ جانِ خودش، نشانه‌ای از خداترسی راستین او ست. و به واقع آیا خداترسی را فرجامی جز این تواند بود؟ حال می‌توان پرسید که ابراهیم آیا اسحق را بیشتر دوست می‌داشت یا خودش را. می‌توان پرسید که شرائطِ حاکم بر ابراهیم در موریا خطیرتر بود یا در کنعان. پیشینه‌یِ ابراهیم نشان می دهد که او خود را بیش از هر کس و هر چیز دوست می‌دارد. خوددوستی ابراهیم چنانکه در ماجرایِ ساره نظاره کردیم گاه تا آنجا پیش می‌رود که اخلاق را نه تنها تعلیق که نابود می‌سازد. پس بی‌تردید شرائطِ ابراهیم در قربانی ساختن خویش بمراتب دشوارتر از وضعیتِ او در هنگامه‌یِ ذبح اسحق است.
[3] رک: مقدمه‌یِ ژان وال بر "ترس و لرز" اثر سورن کرکگور - ترجمه‌یِ عبدالکریم رشیدیان - نشر نی

نظرات ارسال شده
نیما در 30 خرداد 1386
درود بر یحیی!

من عاشق داستان های تورات و شیفته ی کی یرکگور هستم با اون تفسیرش از داستان ابراهیم...

متآسفانه نتونستم متنت رو بخونم... به علت شدت خستگی... به زودی برمی گردم و یک گیر حسابی بهت می دم!

فعلآ بدرود

email | website

phoenix در 19 تير 1386
خیلی لذت بردم

email | website

ssohaaam در 09 آبان 1386
نثرت معرکه است.طفلک ابراهیم.طفلک ما.

email | website

نیما در 28 آبان 1386
درود بر تو اي يحيا

چقدر براي خوندن اين متن تآخير کردم اما از خوندش خوشحالم. تو نثر شيوا و فکر ظريفي داري. از آشنايي باهات خوشحالم.

من صد در صد با ايده ي اصلي اين نوشتارت موافقم. اتفاقآ اخيرآ پروپوزالي تهيه کردم به اسم \"فرهنگ و مسآله ي هويت\". حرفم اين بود که ما سه شکل فرهنگي مي تونيم سراغ بگيريم بر اساس اينکه انسان خودش رو با چه چيز اينهمان تلقي مي کنه. در برخي فرهنگ ها انسان خودش رو با اشياء خارجي، در بعضي با بدن يا تصوير بدن و در برخي ديگه با هستي يکي مي گيره! در اين نوع اخير که نمونه هاي تاريخي اش فرهنگ هند و چين و بخش هاي باطني فرهنگ ايراني هست فرديت امري مجازي قلمداد مي شه که حتي بايد نابودش کرد. اين موضوع مسلمآ تبعات سياسي- اجتماعي خطيري داره. شما ايمان رو در تضاد با فرديت ديدي و مقصودت از ايمان هم ايمان به روايت اديان ابراهيمي هست. ايمان در اين معنا متعلقش يک (فرد) متشخص يا شخص وار هست که همه بايد اراده شون رو در اراده ي اون مستحيل کنند. من در پروپوزالم اشاره کردم که فرهنگ ايراني و يهودي جايي مابين فرهنگ هاي شرقي (هند و چين و ... ) و فرهنگ هاي يوناني و مصري هست که به نحو متناقض نمايي سعي مي کنه هم از فرديت فراتر بره و هم اونو به نحوي حفظ کنه...

email | website

سپینود در 03 آذر 1386
نه این داستان نیست. این تنها بستری است برای گفتن حرفی. این ادبیات نیست. این فلسفه است! فکر زیباست. جملات زیبایند، اما داستان...نه. داستان این قدر پرگو نیست. داستان آن نیمِ نیم قله از کوه یخی است که امتدادش را ذهن خواننده می‌سازد. داستان اگر هم بینامتنیتی دارد، این قدر شفاف و آشکار ارجاع ندارد. اگر اصرار بر داستان نداشته باشی، این یکی از زیباترین متن‌هایی است که خوانده‌ام. زیباترین رویا، همان‌قدر تلخ و همان‌قدر شیرین. اما اگر داستان باشد داستان ابراهیم، باید چیزی افزون بر تورات و انجیل و قرآن که هر کدام روایت‌های خود را داده‌اند داشته باشد. این ابراهیم قرار است آن ابراهیم نباشد. این ابراهیم نویسنده است. باید شخصیت‌اش پرداخت شود، نه آن که برای ساختن او نیاز به برگشتن به تاریخ و روایات باشد.
جزئیات بیش‌تر دیگری هم دیدم مانند سکته‌های متن(مثل انتخاب واژه‌ی پارادوکس) و کمی سجاوندی، ... گمان می‌کنم باید مفصل‌تر بنویسم. مثلن عدم تعلیق در جایی که این ترفند داستانی بسیار موثر می‌افتد.
بسیار حرف ناگفته و مجال اندک.

email | website