متمدّنانه خوابیدم


امّا حکیمانْ خواب را موت‌الاصغر خوانَند از آنکه چه خفته و چه مرده، که هیچ دو را از عالَم آگاهی نیست.
ـ قابوس‌نامه، بابِ هفدهم: اندر خفتن و آسودن

۱-
شارل پرو
داستانِ زیبای خفته را این‌طور روایت می‌کند که چون فرشته‌ی سیزدهم از سر خطا، به مراسم تعمیدِ شاهدختِ جوان دعوت نشد، محضِ انتقامْ پیش‌بینی کرد کودک با حادثه‌ای خواهد مُرد. پری مهربانِ داستان امّا، جادوی فرشته را کم‌اثر ساخت و اعلام کرد کودک ـ شاهدخت زیبای قصّه ـ در عوض مرگ، به خوابی طولانی خواهد رفت. این‌چنین، انتقامِ مرگ با انتقامی خفیف‌تر جای‌گزین شد. پس پُر بی‌راه نیست عنصرالمعالی ـ در نقلی که رفت ـ خواب را موت‌الاصغر خوانَد. همان‌طور که در افواه هم هست که النوم اخ‌الموت ـ یا به قولِ خیّام «با اجل باشد جفت». «خوابیدن بدون لالایی و قصّه» و «بی درد و غُصّه» مرگ است.


این‌گونه اگر باشد، سخن گفتن از خواب به مثابه‌ی امر اجتماعی، غریب به نظر می‌رسد. خواب، در منظرِ من و شما بیشتر شبیه دور افتادن و کَندن از زندگی اجتماعی‌ست؛ چیزی ـ همان‌طور که آمد ـ شبیه مرگ. بارت (۴۸:۱۳۸۳) درباره‌ی در جستجوی زمان از دست‌رفته‌ی پروست که با بندی درباره‌ی خواب آغاز می‌شود، می‌نویسد که «همه‌ی بخش آغازین (و در نتیجه، به اعتقاد من، تمامِ اثر که از همین‌جا سرچشمه می‌گیرد) در یک اغتشاش دستور زبانی معلّق می‌مانَد: من خوابیده‌ام از نظر تحت‌اللفظی همان‌قدر غیرممکن است که بگوییم: من مرده‌ام.» خواب اگر موت‌الاصغر باشد، وقتی یکی خوابیده، احتمالاً نمی‌توانیم از عاملیّتش سخن بگوییم و بنابراین، خوابْ اگر نه پاد-اجتماعی، دستِ پایین نا-اجتماعی قلمداد می‌گردد. عاملیّت اجتماعی فرد خفته و مرده به یکسان محلّ تردید است. کما این‌که عنصرالمعالی (۹۰-۹۱:۱۳۴۵) می‌گوید بر خفته نمی‌توان خطا گرفت:
امّا مردم تا خفته بوَد، نه در حکمِ زندگان باشد. چنان‌که بر مرده قلم نیست، بر خفته هم قلم نیست. چنان‌که من گفته‌ام در دوبیتی:
گـر تو به جفا، پـشتِ مرا دادی خم
من، مهر تو در دلـم نـگردانم کـم
از تو نـبُرم؛ از آن‌که ای شـُهره صَنَم
توخُـفته‌ای و به خُفته بر، نیست قلم
خلاصه این‌که اگر زیبای خفته‌ی برونهیلد-مآبِ داستان، مُرده‌ی گیرم موقّتِ جادوزده‌ی بی‌اختیاری‌ست که با بوسه‌ی صوراسرافیل‌وارِ شهریارِ سواره‌ی زیگفرید-نَسَبِ همه‌کاره برمی‌خیزد و جان می‌گیرد، احتمالاً نمی‌توانیم از اهمیّت اجتماعی خواب سخن بگوییم.


۲ـ
با این‌حال اندکی جستجو و کَند و کاو در تجربه‌های شخصی و زیسته، نشان‌مان می‌دهد انبوهی از مؤلّفه‌های آموخته، اجتماعی و تاریخی، سازه‌ی خواب را سر و شکل می‌دهند. این‌که چرا، چطور، کِی، چه وقت و با کی می‌خوابیم، بیانگر مؤلّفه‌های برسازنده‌ی خواب‌ند؛ کما اینکه شبیه همین مؤلّفه‌ها را در «مرگ» نیز می‌توانیم بشماریم.

نوربرت الیاس ـ جامعه‌شناسِ مهم و اینجا کمتر مشهورِ آلمانی-لهستانی ـ در فرایندِ متمدّن‌شدن (۱۹۳۹، برگردان انگلیسی، جلد ۱: ۱۹۷۸ و جلد ۲: ۱۹۸۲) با دیدگاهِ تاریخی شگرفش به کنکاش متونِ راهنمای آداب معاشرت و تشریفات می‌نشیند و به نهی‌ها و شمارِ آن‌ها در این متون توجّه می‌کند؛ نهی‌هایی که هرچه در زمان پیشتر رفته‌ایم، بیشتر شده. شاید یکی از معروف‌ترین نهی‌ها ـ که به کرّات از الیاس نقل شده ـ درباره‌ی آداب غذا خودن و خالی‌کردنِ شکم است. در حالی‌که در کُتُب قرون وسطایی اشاره شده که غذای نیم‌جویده را نباید در ظرف مشترک رها کرد و نباید در راهروها و اتاق‌ها، شکم را خالی و خود را راحت کرد؛ در قرن نوزدهم، دقایق بسیاری درباره‌ی استفاده از قاشق و چنگال و تسلّط بر بدن وجود دارد. الیاس، گرایشی را در جهتِ «پنهان‌کردنِ کارکردهای اکنون زشت و بی‌شرمانه‌ی بدن از انظار عمومی» در فرایند متمدّن‌شدن تشخیص می‌دهد که منجر به پیدایی اتاق شخصی یا دستشویی می‌شود.


به خواب برگردیم و موضوع را ملموس‌تر سازیم. الیاس (۱۶۲:۱۹۷۸) در کتابش، بعضی از نقل‌ها و تفاوت دیدگاه‌ها را در طول تاریخ، ذکر می‌کند. مثلاً پیر برو در سال ۱۵۵۵ م. از آداب بستر این طور می‌گوید، که:

اگر بسترت را با مرد دیگری شریکی، آرام و بی‌حرکت باش. مراقبت کن تا او را نیازاری و خود را با حرکات تند و ناگهانی افشا نکنی. اگر او خوابیده، مواظب باش بیدارش نکنی.

امّا هنگام که به قرن هجدهم می‌رسیم، لا ساله به خوانندگانش توصیه می‌کند:

نباید که در حضور شخص دیگری لباست را در بیاوری یا به تخت خواب بروی. مهم‌تر از همه، مگر این‌که ازدواج کرده باشی، نباید در حضور کسی از جنس دیگر عزم بستر کنی. نباید به کسانی از دو جنس مخالف رخصت داد تا در تختی مشترک بخوابند؛ مگر این‌که خیلی بچّه‌سال باشند. اگر در سفری ناگزیر بودی تخت را با کسی هم‌جنس خودت شریک شوی، نباید که خیلی نزدیک او دراز بکشی؛ مزاحمش شوی یا حتّا لمسش کنی. ضمن این‌که اصلاً شایسته نیست پاهایت را روی پاهای دیگری بیندازی.
اصلاً مناسب و مؤدّبانه نیست که [در بستر] خود را سرگرم حرف‌زدن و پچ‌پچ‌کردن کنی. هنگامی‌که برمی‌خیزی، نباید که بی‌لباس بستر را ترک کنی. یا شب‌کلاهت را روی صندلی یا هرآن‌جا که در معرض دید است، قرار دهی.
این در حالی‌ست که در قرون وسطا ـ آنطور که الیاس (۱۶۳:۱۹۷۸) گزارش می‌کند ـ در خانواده‌های معمولی، مردم لُخت می‌خوابیدند و دیدنِ بدنِ برهنه چیز غریبی نبود. مردم، دوستانشان را در اتاق‌هایی که تخت‌خواب داشتند، ملاقات می‌کردند و چه بسا، افراد ـ اگر نه در یک بستر، دستِ کم در یک اتاق ـ می‌خفتند. به‌هرشکل، الیاس با مثال‌های فراوان نشان می‌دهد که از گذرِ سال‌ها، خوابیدن به موضوعی کم و بیش «محرمانه» و «فردی» بدل شده است تا جایی‌که «شریک‌شدنِ بستر با کسی بیرون از دایره‌ی خانواده ـ با غریبه ـ بیشتر و بیشتر شرم‌آور شد.» (الیاس، ۱۶۸:۱۹۷۸)••

۳ـ
غرض این‌که، خواب ـ خوابِ پیشتر غریزی ـ امری‌ست اجتماعی که اتّفاقاً در طول تاریخ، از میانه‌ی جمع برخاسته و به اتاق‌خواب‌های فردی خزیده و از امری عومی به موضوعی خصوصی بدل گشته و حتّا فراتر از آن، امروزه رؤیایی که وقت خواب مشاهده می‌کنیم، تحت تأثیر فرهنگ تکنولوژیک و فیلم و سینما قرار گرفته (مثلاً ن.ک. به: شویتزگبل، هوانگ و ژو، ۲۰۰۶). به‌این‌ترتیب، وقتی می‌خوابیم، صرفاً نمی‌خوابیم. بلکه در هنگامه‌ی خواب هم اجتماعاً آگاهیم. به عبارت دیگر، ما آموخته‌ایم که متمدّنانه بخوابیم. تعبیر «خواب‌رفته‌های از نظر اجتماعی آگاه» ـ که گویا پیشنهاد ویلیام ترنر جامعه‌شناس مشهوراست ـ به خوبی گویای همین مسأله است.

جز سیر تاریخی خواب که در بالا به آن پرداختم، می‌توان حدس زد که گونه‌های متنوّع آن در زمان هم یافت می‌شود. خواب در سربازخانه‌ها ـ که با بیدارباش یا خشم شب به پایان می‌رسد ـ با خواب فرد غیرموظّف در خانه‌اش متفاوت است. همان‌طور که در همان خانه، خوابِ پدر و مادرِ گوش به زنگِ گریه‌ی نوازد، با خوابِ کودکِ خسته از بازی اینک آرمیده در بستر مهیّا، فرق دارد.

مثال‌هایی از این‌دست وسوسه‌ام می‌کند حکم بدهم: هیچ پدیده‌ی انسانی فارغ از جامعه وجود ندارد. یا: «صرفاً غریزی»، مطلقاً غیرانسانی‌ست.



* الیاس، نوربرت (۱۳۸۴)؛ تنهایی دم مرگ؛ ترجمه‌ی امید مهرگان و صالح نجفی؛ چاپ اوّل؛ تهران: گام نو

* بارت، رولان (۱۳۸۳)؛ پروست و من؛ گردآوری و ترجمه‌ی احمد اخوّت؛ چاپ اوّل؛ تهران: افق
* عنصرالمعالی کیکاووس‌بن اسکندر ابن قابوس‌بن وشمگیر بن زیار (۱۳۴۵)؛ قابوس‌نامه؛ به اهتمام غلامحسین یوسفی؛ چاپ اوّل؛ تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب

* Elias, N. (1978); The Civilizing Process Vol.1: The History of Manners; Oxford: Basil Blackwell
* Schwitzgebel, E., Huang, C. and Zhou, Y. (2006); “Do We Dream in Color? Cultural Variations and Skepticism”; in: Dreaming; 16,1; pp. 36-42

 


برای شرحی از متمدّن‌شدنِ مرگ و احتضار و راندنِ آن از انظار عمومی افراد خانواده به اتاق و تخت بیمارستان، نگاه کنید به: الیاس،۱۳۸۴

•• عنصرالمعالی (۹۰-۹۳:۱۳۴۵) در بابِ خفتن و آسودن، توصیه‌های فراوان دارد که مقایسه‌ی آن‌ها با نمونه‌های اخیر، شاید بخوبی بیانگرِ وجهه‌ی فرهنگی خواب باشد.

نظرات ارسال شده
امین راستگفتار در 30 خرداد 1386
امیرپویان عزیز،
من دانشجوی دکتریِ جامعه شناسی در کانادا هستم. این رو اول ماجرا گفتم که فکر نکنی حرفی که قراره بزنم یه تعارف معمولیه.
دوست عزیز قبلاً هم یکبار برات ایمیل فرستادم اما الان با خوندن این مقاله لازم دونستم بار دیگه نظرم رو بهت اعلام کنم و این کار رو در یک جای عمومی تر انجام بدم. (ایمیل رو که جواب ندادی. شاید اینجا جواب بدی)
به عقیده من قلم قوی ای داری و ایده هات قابل تأمل اند و امکان تبدیل شدن به تحقیقات علمی رو در حوزه های مختلف جامعه شناسی دارن. با تمام احترامی که برای رسانه های اینترنتی قائلم، فکر می کنم حیفه فعالیت هات به همین جا ختم بشه. خیلی از نوشته های وبلاگت رو هم بررسی کردم و معتقدم جای کار زیادی روی این ایده های بعضاً ناب وجود داره. نکات ظریفی در بعضی از نوشته هات وجود داره که دوست دارم در موردشون باهات صحبت کنم.
من برای یک ماه ایرانم. خوشحال می شم بتونیم از نزدیک دیدار و گفتگو کنیم.

email | website

نوذر در 24 تير 1386
درود بر دوست مهربان!
به راستي ارمغان ‹خواب› چيست؟ جز آنكه هنگامي كه از خواب كه بر مي خيزي - همچون خواب ديرپاي مردان جوان در غار بي روزنِ داستان اصحاب كهف -، بينش معنوي شگرفي سرتاسر وجودت را در بر مي گيرد.
باري خواب، يكي از بن مايه هاي كهن داستان اژدهاكشي در تاريخ اساطيري ايران است كه نمونه اي از آن را در روايت نبرد رستم و اژدر آتشين دم هفتخان و همچنين به گونه اي كمرنگي در داستان كارزار گرشاسپ و ديو آبزي گندرو مي توان ديد. تهمتن، پيش از كارزار با جانور زهرآگين به خواب گراني فرو مي رود. ولي سرانجام با هوشياري رخش بيدار مي گردد و اژدهاي جان شكار بيم افزا را تباه مي سازد. همانگونه كه گرز، رزم افزار جادويي قهرمان دلير در نبرد با ديوان بشمار مي آيد؛ پديده ‹خواب › نيز به گونه اي افسون اژدران و يكي از جنگ افزارهاي آنها است. بدين گونه، برخي از ياران اهريمن به ياري جادوي خواب، پهلوانان را ناتوان و سست مي نمايند. ولي هيچگاه قهرمانان واقعي به خواب نمي روند و تنها يلان دروغين با خواب و خوابزدگي آشنا هستند.
بن مايه خواب تنها از آن داستان اژدهاكشي ايران زمين نيست و نمونه هاي گوناگوني از آن را در تاريخ افسانه اي ديگر سرزمين ها همچون يونان نيز مي توان ديد. ولاديمير پروپ (V. Propp)؛ در بخشي از كتاب نامدار خود با نام ‹ ريشه هاي تاريخي قصه هاي پريان › (لنينگراد، 1946)، به بررسي بن مايه خواب در ميان روايات افسانه اي سرزمين هاي گوناگوني بر مي خيزد و به نمونه هايي از آن اشاره مي نمايد. اين دانشمند مي كوشد، ردپاي آئين هاي كهن تشرف و تدفين جوامع باستاني را در ساختار دروني قصه هاي پريان دنبال و بررسي نمايد.
با نگاهي ژرف به داستان باستاني نبرد پهلوان و اژدها، مي توان ردپاي بن مايه خواب را همچون برخي ديگر از موتيف هاي كهن در آئين راه و رسم آموزي نوجوانان نابرنا و مناسك تشرف نوآموزان به انجمن يلان و مردان ديد و دنبال نمود. بدين گونه كه پديدة خواب، جادو و افسوني است كه از سوي اژدها يا ياگا سراسر پيكر نوجوان رازآموز را فرا مي گيرد تا افزون بر آنكه ‹ هوشياري معنوي › را از او باز ستاند، توان نبرد و شور پيروزي را نيز در پيكرش سرد و خاموش سازد. در واقع يك نوجوان رازآموز با چيرگي بر ميل به خواب و بيداري در برابر اژدها، افزون بر آنكه در برابر هنجارها و رخدادهاي طبيعي زندگي يك پهلوان باستاني آبديده تر و بر خستگي جسماني خويش چيره مي گردد؛ يك گام در راهيابي به انجمن يلان نيز نزديكتر مي شود. همچنين رازآموز از سوي ديگر، توان معنوي خود را به نمايش
مي گذارد تا بدين گونه هوشياري و حضور خويش را در جهان مينوي و عالم روح نشان دهد.
همچنين از ديگر سو، بن مايه باستاني خواب تنها از آن آئين هاي راه و رسم آموزي و مناسك كهن تشرف نيست؛ و ردپاي نمونه هاي ديگري از آن را در روايات اساطيري و مذهبي سرزمين هاي يونان، هند و نيز آئين هاي مسيحيت (پيرامون درخواست عيسي مسيح از حواريون خود براي بيداري آنان از يكسو، و فراموشي و ناتواني ياران او از پذيرش گفتار پيامبر از سوي ديگر: انجيل متي، فرگرد 24، بند 42، فرگرد 26، بندهاي 38 و 43-40؛ انجيل مرقس، فرگرد 15، بند 34 و انجيل لوقا، فرگرد 22، بند 46) و مانوي (گنوسي، به ويژه سرود مرواريد در مزامير توماس) نيز مي توان ديد و كاويد.
همچنين براي آگاهي پيرامون انگارة خواب در داستان هاي عاميانه ‹زيباروي خفته › نك لوفلر دولاشو، م. (1366). ‹زبان رمزي قصه هاي پريوار›. (مترجم:) جلال ستاري. توس. تهران. شماره 304. چاپ نخست. 260 صفحه.
- بدرود.

email | website