سایهها، روی دیوار، یک پارچه به هم چسبیده بودند و میلرزیدند. گاهی یکی تکیه میداد و میگذاشت نور از میانشان بگذرد. و نور رد میشد و بعد سایهای منفک از بقیه روی دیوار تنها میلرزید. یکی باید حرف میزد و آن یکی حتمن ارس نبود. لیلا بود شاید که بلند شد و آمد نشست روبه روی بقیه پشت میز، مقابل شعلهی لرزان شمع. حالا سایهها کوچکتر شده بوند. مثل رشته کوهای که قلهاش، سایهی قدِ بلندِ ارس بود. لیلا سینهاش را صاف میکند. به دستهایاش نگاه میکند. بوی موهای کز خورده اول میآید و بعد لیلا نوک موهایش را با دو انگشت به هم میمالد.
- مثل همین بود.
- نه فرق میکرد. اون آتیش بود.
لیلا میان حرفشان میگوید که باید از اول شروع کنند، که قرارشان این بود و نگاهی به ارس میکند. ارس سر تکان میدهد. شتکهای ریز عرق بر پیشانیاش نشسته و جعدی از موهایش کنار چشماش افتاده. فرهاد میانهی نگاه ارس و لیلا را میگیرد. « من شروع میکنم» همه سرشان را پایین میاندازند. « یه جای سبز بود...» لیلا میگوید« این طوری نه. با جزئیات و دقت بگو» و باز به ارس نگاه میکند. فرهاد دستپاچه ادامه میدهد.« یه بلندی بود. شیب داشت، مثل دامنهی یه کوه.» سرفه میکند. «ایرج میشه برین یه شمع دیگه بیارین؟ این داره تموم میشه» ایرج بناگوش و دَم-خطهای خاکستریاش را میخاراند. نفس سیگار را میگیرد و توی نعلبکی چینی گل سرخی له میکند. بلند که میشود از سایههای روی دیوار فقط نقش کوتاه و بلندی میماند. «بگو» لیلا پاهایش را از زیر میز دراز میکند. ارس عینکاش را صاف میکند و سرش را بلند میکند. ایرج از میان نگاهشان رد می شود و آن را میبُرّد. فرهاد سرفه میکند. «مرسی ایرج خان». ایرج سر تکان میدهد و سایهاش میچسبد به بقیهی سیاهی روی دیوار. «میگفتم. انگار شرجی بود. نفسم بند اومده بود. شایدم برای این بود که از بلندی بالا اومده بودم. انگار میدونستم اون بالا یه جاییه که منتظرم هستن. حتا میترسیدم که دیر برسم» و نگاهاش را میدوزد به لیلا. ایرج میگوید«شاید بهترباشه بقیه هم تا اینجا بیان. این طوری مطمئنتره. نه ارس؟». ارس صدای نرمی دارد.«هر چی شما بگین» لیلا کمرش را صاف میکند.« پس بگو»« ترجیح میدم ایرج خان شروع کنن» ایرج سیگار دیگری میگیرد.« اگه بخوام دقیق باشم. همون سبزی رو میبینم. همون دامنه رو. من روی شیب بودم. میون یه راه باریک. انگار سر یه پستی بودم. حتا یادمه پوتین هم پام بود. مثل اون وقتا توی کردستان...» فرهاد سایهاش را از بقیه جدا میکند و محکم تکیه میدهد به پشتی مبل. ایرج گیج ادامه میدهد« ببخشید پرت شدم. فقط خواستم بگم جای آشنایی بود. انگار قبلنا اونجا بودم... خلاصه حواسام حسابی جمع بود. یه صداهایی میاومد. یادمه شاخهها تکون میخورد. من کمین کردم. اگه یه ذره زودتر ماشه رو میچکوندم. فرهاد رو که داشت از بین بوتهها بالا میاومد، زده بودم.» ساکت شد و لبخندی توی صورت فرهاد زد. فرهاد هم سرش را پایین انداخت. لیلا بیقرار گفت«ارس دیگه نوبت خودته.» ارس رنگ پریده سرش را بالا گرفت. فرهاد امان نمیدهد.« آقا ایرج من چی تنام بود؟ چه شکلی بودم؟» «انگار یه لباس سیاه و چسبون. برق میزد. نفسات بند اومده بود. خسته شده بودی. روی کولت یه بار هیزم بود و یه کیسه پر از سنگ ریزه هم دستات بود. وقتی باهات راه افتادم که بریم بالا اون کیسههه همش صدا میکرد. من میترسیدم کسی دنبالمون باشه. انگشتام روی ماشه بود.» لیلا بیمقدمه شروع میکند. «ارس میدونم تا من نگم تو نمیگی. اصلن شک دارم تو حرف بزنی. وسط اون سبزی، که انگار یه جنگل بود، یه کلبهي چوبی، مثل همهی خواب و خیالا مثل این نقاشیهای گوشهی خیابون، وسط مه غلیظ. یه جوری بود که از قبل انگار میدونستم باید برم اونجا. بهترین لباسمو پوشیده بودم اما انگار چیزی تنم نبود. خیلی سبک بودم روی پوستام شبنم نشسته بود. دستمو که روشون میکشیدم نمی رفتن.. توی کلبه تاریک بود یه مردی جلوی یه بخاری هیزمی نشسته بود و به آتیش خیره شده بود. از پشتِ موهای تابدارش فقط عینکشو میدیدم. منتظرم بود. وقتی ایستاد، روبه روی من، پشت به نور بود. ندیدم کیه. اما آشنا بود. حالا آشناست برام...» فرهاد بُراق میشود. « دیگه بسه» ایرج سیگار از بیخ گوشاش بر میدارد. ارس از جایاش بلند می شود. لیلا سرش پایین است. «فرهاد جان بالاخره تکلیف این قضیه باید روشن بشه. لیلا تا اینجا گفت. حالا ارس هم میگه. قرارمون که یادت نرفته. هر چی شد باید آرووم باشیم.» فرهاد عصبی است. میرود سمت آشپزخانه.« ایرج شما که زن داشتید. شما دیگه چرا؟ مگه عاشق زنتون نبودین. سالی که کشتناش حتا شام و نهارتونو توی قبرستون میخوردین. زن آدم مال آدمه، حتا تو خواب.» و شمع به دست میآّید. لیلا تند شمع را از او میگیرد.« خجالت بکش. الان وقت این حرفهاست. ایرج جان شما ببخشیدش.» صدای ارس اینبار، با اینکه آرام است ولی همه را ساکت میکند.«روی پوست نم زدهاش آفتاب بود و مهتاب. دست میکشیدم روش، قطرههای آب نمیرفت. انگشتهاش لابه لای موهام راه میرفتند. من میخواستم اون قطرههای ابدی رو از روی شونههاش بنوشم از روی کتفاش. از روی سینهش. پشتاش به در بود. نمیدید اون دو نفر رو. یکی با تفنگ و یکی با قلاب سنگ اومدن تو. یه بار هیزم ریختن توی آتیش که گر گرفت. نمیخواستم بترسه. شاید هم نمیخواستم این حال زود تموم بشه. آتیش پشت من بود. یک بار دیگه دستمو کشیدم روی پوستاش. همون طور نمدآر و شاداب بود. فکر کردم که این پوست حتا تاول هم نمیزنه. کشیدم و با خودم بردماش توی آتیش. تا لحظهی آخر بدنش به بدنم چسبیده بود. فقط موهاش بود که سوخت و پوست سرش بیمو، شفاف و لطیف پیدا شد. مثل یک الهه». همه ساکت بودند. لیلا بلند شد و رفت بین ارس و ایرج نشست. شمع که کوتاهتر میشد، سایهها با هم قد میکشیدند. سیگارها هم با هم روشن شد انگار. نور که آرام آرام کم شد، دیدم که انگار لیلا سرش را روی سینهی ارس گذاشته و چشمهایش بسته است. روی صورت هر دو قطرههای ریز آب بود. بعد دیگر یادم نمیآید. میگویند خواب را تا بیدار شدی باید برای اولین نفر تعریف کنی یا که دستکم بنویسیاش تا فراموشاش نکنی.
سپینود ناجیان
نوشت اول به تاریخ هفتم خورداد هشتاد و شش



