1
خداوکیلی چند نفر از شما اسمتان از خواب پریشانِ شکمپُر عمهای، مادربزرگی، خانباجیای، کسی نیامده است؟ که خانم یا آقای سبزپوشی را دیده که دور سرش نورانی بوده و دستی به سر خوابدیده کشیده و خوابدیده هم چهمیدانم از کجا فهمیده که طرف کدام یک از چهاردهپانزده معصوم مورد نظر بوده و بعد هم گیر به مادر و پدر ازهمهجابیخبر که اسم بچه را باید فلان و بهمان بگذارید. یا حداقل اسمِ درگوشیاش را این بگذارید که طالعش خوب باشد و عاقبت به خیر شود.
2
مردهها که دیگر شاهکارند. کافی است بمیرید تا چپ و راست به خواب هرچه در و همسایه است بیایید که بعد، بیایند به بازماندهگانتان قوت قلب بدهند که فلانی – یعنی شما – را خواب دیدیم و حالش خیلی خوب بود و نورانی بود و لبخند میزد و در باغی مصفا نشسته بود و اینها (و محض نمونه یکیشان هم شما را در مجاورت دلنشین چهار تا حوری و غلمان نمیبینند که کمی هم قصههای مرسوم را در باب آن ور، در خودش داشته باشد).
3
خدا رحمت کند آقای یونگ را. آقای فروید را هم خدا بیامرزد. این جماعت خواببین بیخبر همان بهتر که ندانند چه پتهای از خوابدیدن و مکانیسمش و تعابیرش در این نیم قرن اخیر، روی آب ریخته شده است.
4
پنجتا از خوابهایتان را نام ببرید که بعدن از دیدنشان پشیمان شدهاید.
5
آقای کاستاندا و سفربهدیگرسویشان و البته جناب دونخوآن، حوالی اواخرِ دههی شصتِ خودمان، ولولهای انداختند در این خوابهای ما. نمیدانم یادتان هست یا نه. داستان بیرونرفتن از بدن و اینها بود. شبهای جوانی را به جای جوانیکردن، حرام این میکردیم که قسمتی از خودآگاهیمان را به ساحتِ ناخودآگاه خواب ببریم تا خوابهایمان را در کنترل بگیریم و از خودمان خارج شویم و به جاهای دیگری سرک بکشیم. انصافن خب یادم هست هنوز که یک شب، با تمام هشیاریم، خودم را اسیر رختخواب کردم و آنقدر منتظر ماندم و بیعمل که خواب آمد و هنوز هشیار بودم. یادم هست که به دستهایام نگاه کردم و این آگاهانه بود و بعد اراده وارد خواب شد و بلند شدم و از خودم، از پیکرِ افتادهام، بیرون آمدم و از بالا دیدم خودم را. بعد از در رد شدم و خواستم از سالن به زیرزمین بروم. از همان وسط سالن. نصفِ تنم از کف سالن رد شده بود و بالاتنهام هنوز بیرون بود. گیر کردم. آنقدر گیر کردم که بیدار شدم.
6
شبهایی بوده که تا سحر در رختخواب بیدار ماندهام و از ته دل آرزو کردهام که به خواب کسی بروم.
7
همیشه فکر میکردم – و هنوز هم – که یک کسی باید یک جای این دنیا دنبال این قضیه را گرفته باشد که الکل بر خوابهای ما چه تاثیری دارد. طبعن در این آب و خاک و این سالها، موضوعِ عاقلانه و محکمهپسندی نیست اما لابد در تمام این سالها، یکی خوابهای بعد از میگساری شبانهاش را یادداشت کرده و از غرابتشان، به شگفتی درآمده است. کسی را دیدید خبرش را به من برسانید که هنوز که هنوز حیران این شفافیت و تعدد و پرماجرایی و جزییات شگفتانگیز خوابهایی هستم که بعد از شادخواریها به سراغم میآید.
8
یک بار، در همان روزهای یونگبازی و فرویدبازیِ عامیانهی جوانی، برای جلب توجه آدمی که توجهش را به دلایلی از من برگردانده بود، نشستم و یک خواب پرطمطراق پرنشانهی سورئالِ سمبولیک از خودم درآوردم. بعد به طرز معصومانهای آن را جایی نوشتم که میدانستم طرف گذارش به آنجا میافتد و میداند که من خوابهایم را مینویسم. آنقدر بر رویش تاثیر گذاشته بود که من به نیتم رسیدم و هیچوقت جرئت نکردم که اعتراف کنم که خوابِ مذکور، تمامن ساختهگی بود.
9
باید یادتان باشد، همان دههی شگفتانگیز شصت بود که مجلهی دانستنیها درمیآمد و انصافن خواندنی بود. یکی از هیجانانگیزترین قسمتهایش، که هر پانزدهم ماه، تکرار میشد و من را تا مدتها به فکر میانداخت، آگهی بیریختِ سادهی قرمزی بود که تبلیغ آموختنِ زبانِ انگلیسی در خواب بود. نمیدانم چند نفر باور کرده بودند.
10
خوابدیدههایی که تازه بیدار شدهاند، میل مهارناپذیری دارند برای این که خوابشان را، هرچهقدر مزخرف و بیمزه و بیربط باشد، هرچهقدر تو بیربط باشی به آن آدم و خوابش، برایت موبهمو تعریف کنند. آن هم با دهانی که بوی تند و تلخ خواب میدهد. همان طور که تجربه کردهاید، تعریفکردن برایشان بیشتر از گوشکردنِ شمای شنونده اهمیت دارد.
11
خواب دیدم مردهای. خیالم راحت شد که عمرت دراز است.
12
در خدمتهای بیشمار و پایانناپذیر حضرت خواب به سینما و ادبیات و نقاشی و... هم که شکی نداریم. خداوکیلی چند بار نویسندهی محترم، از زورِ بیمایهگی و ناچاری، قهرمانش را در پایان داستانی پرماجرا که پایانش را هرچه زور زده نتوانسته جور کند، ناگهان از خواب بیدار کرده است؟
13
این همه زور زدیم و پیشرفت کردیم، کلن بشر را میگویم، و هنوز که هنوز است خواب و رویا، گنگترین و مبهمترین و لذتبخشترین قسمت هستی است. کاش هیچوقت کسی نفهمد که خواب دقیقن چیست و از کجا میآید و کجا میرود.



