سرزمین رویایی

پشت بیشه‌های سرسبز سرزمین رویایی، جنگل انبوهی بود که باید آنقدر آذوقه بر‌می‌داشتی تا بتوانی به آنجا برسی. آسمان نیلی رنگ بود و ابرهای کپه‌ای همه‌ی افق را پوشانده بودند. تازه باران زده بود و چمن‌ها خیس بودند. از دور صدای آواز می‌آمد، نزدیک‌تر که شدم دیدم گل‌های صورتی کوچکی همه‌ی دشت را پرکرده‌اند و چون حوصله‌شان سر رفته با هم آواز می‌خوانند. از گل صورتی خندانی پرسیدم: این خوشحالی و آواز دسته‌جمعی برای چیست؟ در همان حال که داشت با لبانش فریاد می‌زد در گوشم بلند گفت: این ترانه‌ی بعد از باران است. بعد در حالیکه با چشمانش به من می‌خندید گفت: در این دشت هیچ چیز دلیل هیچ چیز نیست.

جلوتر که رفتم دختر ژنده‌پوشی را دیدم که پاهایش را در رود پرآب و آرامی گذاشته بود، پرسیدم: نام این رود چیست؟ بی‌آنکه به من نگاه کند گفت: این رود از کوههای صورتی سرچشمه می‌گیرد. پرسیدم صورتی؟ در حالیکه لبخند تلخی به لب داشت گفت: شما انسان‌ها همه‌ی کارهایتان عجیب است، حتا اسم‌هایتان. در حالیکه هنوز تعجب در نگاه من موج می‌زد ادامه داد: این کوه‌ها و دشت‌ها و گل‌ها هر کدام چندین اسم دارند. هر کس به نامی که دوست دارد خطابشان می‌کند. پرسیدم اینجا چه می‌کنی؟ در حالیکه داشت با پاهایش موج‌های کوچکی درست می‌کرد پاسخ داد: منتظر شاهزاده‌ی شهر قصه‌ها هستم. دیگر باید برسد. او هر روز آهنگی جدید با نی‌لبکش برایم می‌نوازد. عصرها قصر گل‌های یاس را ترک می‌کند تا با هم اسب‌سواری ‌کنیم. پرسیدم قصر گل‌های یاس کجاست دختر زیبا؟ دستش را به سوی درختان صنوبر گرفت و گفت: درختان همیشه سبز را که رد کنی، نرسیده به آسیاب بادی می‌توانی برج و بارو‌هایش را ببینی.

آسیاب بادی از دیوار‌های و سقف سبز‌رنگی درست شده بود و شب‌بو‌ها روی هر کدام از پره‌های بزرگ چوبی‌اش با باد می‌رقصیدند. مرد آسیاب‌بان با ریش چوگندمی‌اش بیرون آمد و سلام بلندی داد. به طرفش رفتم. صورت مهربانی داشت و وقتی می‌خندید چشمانش را می‌بست. پرسید: این اطراف چه می‌کنی مرد جوان؟ در حالیکه سعی می‌کردم جواب درست و حسابی برایش آماده کنم گفتم: راستش نمی‌دانم. قدیمی‌ترین چیزی که به یاد می‌آورم آواز گل‌های صورتی کوچک است بعد از باران. بعد در حالیکه دستش را به ریشش می‌کشید گفت: آها شاید تو هم یکی از رویابین‌ها باشی. امثال تو زیاد اینجا می‌آیند. شما انسان‌ها، سرزمین ما را خیلی دوست دارید. هر چه در آن دنیای عجیب خودتان پیدا نمی‌کنید اینجا جستجو می‌کنید.

با خودم فکر می‌کردم از کجا شروع کنم تا سوال‌های بی‌شمارم را بپرسم. که پیرمرد با دستش امتداد درختان سبز صنوبر را نشان داد و گفت: می‌بینی؟ گفتم: نه گفت: دقیق نگاه کن. از کنار ابرهای کپه‌ای، اسب سفید بالداری پرواز می‌کند. پسرک سوار بر اسب را می‌بینی؟ او فقیرترین و مهربان‌ترین پسر سرزمین ماست که در قصر گل‌های یاس زندگی می‌کند. الان نزد دختر شاه پریان می‌رود. با هم اسب‌سواری می‌کنند و کنار رود نقره برایش نی‌لبک می‌نوازد. با عجله گفتم: اه من دختر شاه پریان را دیده‌ام. کنار رودی نشسته بود و با پاهایش در آب موج‌های کوچک درست می‌کرد. پیرمرد در حالیکه به سوی آسیابش می‌رفت گفت: تا چند لحظه‌ی دیگر صدای خنده‌‌ی دختر شاه‌پریان و نی‌لبک پسرک همه‌ی سرزمین را پر خواهد کرد.

جاده‌ی طولانی و سبز را به سمت کوه‌های شمالی ادامه دادم. نم‌نم باران را روی صورتم احساس می‌کردم. به سوی پایین دشت نگاهم را چرخاندم. آسیاب بادی پیرمرد با باد می‌چرخید و شب‌بو‌های رقصان معلوم بودند. جنگل درختان صنوبر و رود نقره‌ای، گل‌های کوچک صورتی دشت، همه را یکجا می‌توانستم ببینم. صدای خنده‌ی دختر با باد همه‌ی دشت بزرگ و سرسبز را پرکرده بود. نی‌لبک شاهزاده‌ی شهر قصه‌ها، عاشقانه صدای خنده‌ها را دربرمی‌گرفت. مثل یک ارکستر بزرگ و تنها. هوا هنوز روشن بود که به سمت کو‌های مه‌آلود راه افتادم.
نظرات ارسال شده
فرهود در 17 تير 1386
خیلی لذت بردم واقعا عالی بود.

email | website