به عادت همیشه پنجره‌ی اطاق باز بود و پرده‌ها کنار زده شده بود، دوست داشتم شب که می‌خوابم آسمان را بالای سرم ببینم، باد پرده‌ها را به بازی گرفته بود، این بار اما پشتم به پنجره بود، صدای بهم خوردن پرده از باد مجبورم کرد سرم را به طرف پنجره برگردانم، نگاهم روی لبه‌ی پنجره آنجا که نشسته بود و آرام بال هایش را بهم می‌زد، ساکن ماند.
فکر کردم پس صدای بال‌های او بوده نه صدای تکان پرده از باد، بال هایش به رنگ آب بود اما نه آبی که مثل آبشار از سر بال‌ها به پایین می‌ریخت اما لبه‌ی پنجره را خیس نمی‌کرد، تلأ لویی از رنگ آب بود که انگار از منشور گذرش داده باشند.
سرش را چرخاند، نگاهش که به من افتاد به تبسمی پاسخ نگاهش را دادم اما نگاهش را از من گذر داد و به جایی خیره شد، چشمانش ناگهان چنان برقی زد که مجبور شدم سر برگردانم و مسیر نگاهش را دنبال کنم.
چشمم به آینه افتاد که تصویر او تمامش را پر کرده بود، لبانم از تبسم افتاد در آینه که لبخند زد، دندان‌هایش پیدا شده بود، دندان‌های تیز سه گوش ؛ دیگر رنگ آب گذر داده از منشور نبود، بنفش شده بود و به خاکستری می‌زد.
خواستم لبم را گاز بگیرم که احساس کردم میانه‌ی لب پایینی‌ام به اندازه‌ی مثلثی کوچک کنده شده است و خون ریزی دارد؛ در آینه دیگر آن معصومیت نشسته بر لب پنجره را نداشت.
آینه‌ام را برگرداندم و به لبه‌ی لخت پنجره نگاه کردم، نبود، انگار به پایین پرت شده بود یا در آینه گم شده بود، کمی آینه را چرخاندم، سایه‌ی بنفش خاکستری‌اش روی دستم افتاد،آینه را به پشت برگرداندم و سرم را پشت به پنجره به طرف چپ چرخاندم، هنوز کنارم آسوده خوابیده بود، ملحفه را به خودم پیچیدم تا بروم روی کاناپه‌ی هال بخوابم بدون هراس لبه‌ی لخت پنجره و آیینه که با دست چپش دست راستم را گرفت و به طرف خودش کشید، آمدم آهسته بگویم می‌خواهم بیرون بخوابم که دست راستش را به نشانه‌ی هیس روی بینی‌ام گذاشت و محکم در آغوشم گرفت، چنان که دیگر نتوانم سر بچرخانم تا لبه‌ی لخت پنجره را ببینم یا آیینه را؛ چشمانم از خواب سنگین شده بود که یادم آمد قبل از اینکه به خواب رود، لب پایینم را گاز گرفته بود.
نظرات ارسال شده
sun در 29 خرداد 1386
بیشتر کابوس بود تا خواب!

email | website