پشه‌ها و مگس‌ها

پژوهشی تبارشناسیک در نسبتِ میان پشه‌ها و خواب‌ها



[فلسفه‌یِ روشی:]
روش ِ متداولی در علوم ِ انسانی هست که شناختِ هر چیز را از طریق ِ شناختِ چیز ِ متضادش پیگیری می‌کند، و در واقع، وقتی بخواهد درباره‌یِ چیزی حرف بزند، درباره‌یِ آن چیز حرف نمی‌زند، بلکه هر چیز ِ مقابل با آن را دست‌مایه‌یِ گفتن قرار می‌دهد. ما در این پژوهش ِ ژرف، «پشه» را به عنوانِ عنصری مقابل ِ «خواب» فرض کرده و حسابی درباره‌اش جدّ و جهدِ پژوهشی ریخت و پاشیده‌ایم. با این توضیح، رجاءِ واثق داریم خیالِ آن‌هایی که دنبالِ ربط‌ها می‌گردند را راحت - نموده باشیم.


[فرضیه‌یِ تحقیق:]
نقش ِ بنیادین پشه در ربط دادنِ همه‌یِ چیزهایِ بی‌ربط به هم، گاهِ خوابیدن را!


[روش ِ تحقیق:]
چپانش (chepanesh): گزارشاتِ ملانکولیکِ روان‌کاوانه و اِتنوگرافانه.


[اَنکدوت (anecdote)، برای جذاب نمودنِ شروع ِ تحقیق:]
نقل است که شبی از شب‌هایِ تابستان، یک هم‌شهری با وز-وز پشه‌ای، چندین بار از خوابِ خوش بیدار می‌شود. وقتی حسابی از این جریان کُفری شده و عنانِ خواب از کف می‌دهد، چراغ‌ها را روشن می‌کند و خودش را به خواب می‌زند. پشه که به آستانه‌یِ شنوایی می‌رسد، هم‌شهری زیرچشمی نگاه می‌کند و در هوا می‌گیردش، آمّا لِه‌اش نمی‌کند، بلکه شروع می‌کند آرام در گوشش نجوا کردن که؛ «نترس ... چیزی نیست ... بخواب ... بخواب ... آفرین ... باریکلّا ...» و بعد، با بلند کردنِ ناگهانی ِ صدا، درست بیخ ِ گوش ِ پشه‌هه، درمی‌آید که: «هاااا! خوووبه بیدارت کنم!؟»


[خودِ تحقیق:]
خیلی کوچک که بودم یکی از مسائل ِ اساسی ِ زندگی‌ام این بود که؛ پشه‌ها قوی‌تر اَند یا مگس‌ها؟ یا به عبارتی پشه‌ها سریع‌تر پرواز می‌کنند یا مگس‌ها؟ مثل ِ خیلی از سوال‌هایِ دیگر که از سر ِ عوض کردنِ جواب می‌پرسی، این یکی را هم انگار بدانم کدام قوی‌تر است و می‌پرسیدم. یادم هست، هر جا پشه یا مگسی می‌دیدم حسابی تو نخ‌اش می‌رفتم و چشم ازش برنمی‌داشتم. البته حقایق ِ انکارناپذیری وجود داشت. به نظرم مگس کلا موجودی سمج و خبیث می‌آمد که می‌خواست حق ِ پشه، این موجودِ ریزنقش را بخورد. دلِ من در این جدال، همیشه با پشه‌ها بود. واقعیت هم یک جوری بازی‌ام می‌داد؛ پشه‌ها انگار خیلی کُند بودند، اما زیاد نمی‌توانستم حرکت‌شان را با چشم دنبال کنم. با رنگِ محیطِ پشتِ سرشان یکی می‌شدند و رشته‌یِ کار از دستم در می‌رفت. در عالم ِ رتبه‌بندی، این را می‌گذاشتم به حسابِ تیزهوشی و فراستِ پشه‌ها. از آن طرف، جسارتِ مگس‌ها همیشه تو ذوق‌ام می‌زد. صاف می‌آمدند و همان‌جایی که انتظارش را داشتی می‌نشستند و من هم که پاک از دست‌شان عصبانی بودم سعی می‌کردم له‌شان کنم، اما نمی‌شد. تیز بودند، درمی‌رفتند. البته از آقایی ِ مگس همین بس که او کلا روزها کار می‌کرد و چراغ‌ها که خاموش می‌شد مثل ِ بچه‌یِ آدم می‌رفت پی ِ کارش، و پشه در این مورد یک لکّاته، یک عوضی، یک خون‌آشام ِ به-تمام-عیار بود؛ روز پیدایش نبود و همین‌که همه‌جا خاموش می‌شد، دنیا را با طعم ِ نیش‌اش آشنا می‌کرد. مگس یک قوی‌جُثه‌یِ کثیف بود و پشه یک ظریفِ اغواگر ِ پنهان‌کار. یک روز در این عوالم از مامان پرسیدم: «پشه‌ها سریع‌تر اَند یا مگس‌ها؟» یادم نمی‌رود که چه جوابِ آرام‌بخشی شنیدم. تو چشم‌هام نگاه کرد و انگار بخواهد ساده‌ترین جوابِ یک‌کلمه‌ایِ عالم را با کمترین میزانِ هوایی که از ریه‌های‌اش بیرون می‌دهد تلفظ کند؛ «پشه‌ها دیگه!» جواب‌اش خیالم را راحت می‌کرد، و کُندیِ حرکتِ پشه‌ها را برای‌ام رازآلودتر جلوه می‌داد. رازآلودی، پشه را برای‌ام محبوب‌تر می‌کرد و خشم‌ام را نسبت به همه‌یِ مگس‌ها افزایش می‌داد.


یک ساعتی بود که به پشت دراز کشیده بودم و به این‌ها فکر می‌کردم. یادم افتاد من حالا یک خواب-از-سر-پریده‌یِ درمانده اَم و هزارتو هم موضوع‌اش خواب است و من توسطِ یک پشه‌یِ نابکار، برایِ تن‌سپاریِ خارشناک به مکیدن دعوت شده‌ام، و خوب است که این‌ها را یک جوری پشتِ هم ردیف کرده و برای‌اش تعریف کنم و شروع کردم به فکر کردن درباره‌یِ آنچه می‌خواهم بنویسم. اما یادم افتاد هر بار که به طور ِ جدّی و درگیر، به چیزی فکر کرده و در ذهن‌ام پیش‌نویس‌اش را آماده کرده‌ام، وقتی نوبت به پیاده کردن و نوشتن رسیده، حسابی گیج و حسرت-به-دل باقی مانده‌ام. انگار همیشه، همه‌یِ حرف‌هایِ خوب را همان بار ِ اولی که داشتم درباره‌اش فکر می‌کردم گفته باشم، و همه‌یِ این‌هایی که حالا دارم می‌نویسم، در تلاش ِ ناموفقی برای شبیه شدن به آن طرح‌ها و تعبیرهایِ ثبت‌نشده باقی بماند. برایِ همین هم یادم هست که یک بار در اوج ِ خامی، با خودم قرار گذاشتم که در بابِ چیزهایی که قرار است درباره‌شان بنویسم فکر نکنم، چون حتما فکر ِ نوشته‌ها را از خودِ نوشته‌ها بیشتر می‌پسندم و این باعث می‌شود که ناکام باقی بمانم. حسرت می‌خوردم که کاش دستگاهی اختراع می‌شد که این افکار ِ گران‌بهایِ ما را همین‌جور خودبه‌خود به صورتِ نوشته یک جایی بایگانی می‌کرد و هر وقت احتیاج داشتی به‌شان مراجعه می‌کردی. البته حدس می‌زنم که این بیشتر یک توهم بوده باشد. از آن دست توهم‌ها که دُور ِ چیزهایِ دور را فرامی‌گیرند. حالا دیگر چشمان‌ام داشت دوباره سنگین می‌شد و آن دم-دمایِ رفتن یادِ این تعبیر ِ باحال هم افتاده بودم که «اندیشه‌هایِ ناب، ایستاده و در حرکت به سراغ ِ آدم می‌آیند، نه نشسته و دست-به-چانه»، و فکر کردم که این یعنی درست زمانی که خمار ِ یک جرعه بافتن ای و وجد آفریدن. فکر کردم؛ با وجودِ پشه‌ها، و به دور از پشه‌بند، کسی که با قلم و کاغذ به تختِ‌خواب می‌رود، عجب موجودِ بی‌مزّه‌ای ست.

نظرات ارسال شده
سر هرمس مارانا در 29 خرداد 1386
با این روشِ چپانش‌تان کلی ما را سرخوش کردید ها! بعد هم آن بند آخرتان، آن‌جایی که از فکرنکردن در باب نوشته‌هایی که می‌خواهید بعدن بنویسیدشان، می‌گویید، به قول این آقا، میرزاپیکوفسکی‌مان، بدجوری با شما وحدت می‌نماییم. آن‌قدر که گاهی یادمان می‌رود برای این دو کلمه‌ای که نت نوشته‌ایم که بعدن، هنگام نوشتن، درباره‌شان فکر کنیم، اصولن یادمان نمی‌آید که در چه حدودی اصلن باید فکر می‌کردیم!

email | website