بزم کوتاه مکرر

شب آرام آرام رخت خود را پهن می‌کند روی بند. و من، شيفته‌ی لغزش سيال و ساکتش، تن می‌سپارم به خنکای بستر. چشم‌ها را می‌بندم. حالا ديگر هياهوی دنيای پشت پلک‌هام را به من راهی نيست. حالا در اين دقايق کوتاه هشياری، من تنها ملکه‌ی روياهامم. از ميان تن‌ها و آدم‌ها و اتفاق‌ها، دل‌خواسته‌هام را يکی يکی به ميهمانی خيال فرا می‌خوانم و لذتی شگرف را به تجربه می‌نشينم. واحه‌ای کوتاه، از آگاهی تا ناخوداگاهی. تا خواب از راه برسد، هر بار ميهمانی را بدرقه می‌کنم تا عمق تصوير، و هر بار با خود می‌گويم «آيا تمام خواب را با من هم‌راه خواهد ماند؟»
و شايد هر بار که نيمه‌ی راه -نيمه‌ی خوابِ در راه‌مانده- ناغافل چشم باز می‌کنم، حسرتی هميشگی را به خاطر می‌آورم که «کاش آدم‌ها ميان وانفسای بی-خيال‌ی و بی-سودايی، دست کم روياهای شبانه‌شان را خود انتخاب می‌کردند.»
و کيست که ادعا کند تا به حال ميهمان اين بزم کوتاه مکرر نبوده است؟
نظرات ارسال شده
sun در 29 خرداد 1386
به قول تو ما حتی رویاهامون هم دست خودمون نیست
همین کافی نیست واسه مختل کردن این بزم کوتاه به ظاهر مکرر؟

email | website

سپینود در 04 تير 1386
فکر کنم اگر دست‌کم این اختیار را داشتیم که آن‌چه می‌خواهیم در خواب‌های‌مان ببینیم، آرزوهامان هم کم‌تر می شد. شاید توقع‌مان از زندگی شاید هم مالیخولیایی‌تر می شدیم... هرچه بود خوب بود اگر که بود.

email | website

ariyayi در 29 مرداد 1386
اخ من که هیچی از داستان و اینا نمی فهمم! اگه میشه راهنماییم کنین چون خیلی دوس دارم نویسنده شم

email | website

دوردست در 01 مهر 1386
یاد کتاب \"زنی که هر روز راس ساعت 6 می آمد\"افتادم نوشته ی مارکز.یک داستانی داره به نام \"چشمان آبی رنگ سگ\"خیلی جالبه از دو معشوقه حرف می زنه که توی خواب همدیگه رو می بینن و وقتی بیدار می شن همه چیز از یادشون می ره یادش که می افتم \"عشق\"می کنم!

email | website

دختري كه سلام نميكنه در 07 تير 1389
ایدای عزیز....
من همیشه تو را میخوانم ...
اما وبت نمیتونم کامنت بذارم ...

email | website