این به هیچ وجه اتفاقی نیست که وقتی جناب میرزا – از بابت مهری که دارد – من را دعوت به نوشتن یادداشتی در مورد خواب میکند من با تمام وجودم یک بار دیگر با ماهیت مرموز این پدیدهی بشری (الهی؟) مواجه شوم! توضیح آنکه چند شب پیش خواب دیدم در مقابل یک بسیجی – که خانمی چادری بود – در حالی که موهایم را باز گذاشتهام به شیوهی تحریک آمیزی، بلندی آن را به رخ میکشم (که یعنی شماها عددی هستید؟ نه!) این خواب نمیتوانست معنای خوبی داشته باشد. چرا که مفهوم آیینی گیسوان باز کرده و آشفته، اصابت فاجعه است. پریشان کردن گیسوان به رسم سوگواری در بسیاری فرهنگها سنتی آشناست. از جمله در ناحیهی میاندورود سابقهاش به فرهنگ سومر میرسد، و در سوگنامهی گیلگمش ذکر آن رفته.(1) اما من این تعبیر را جدی نگرفتم. چون – چنانکه مطلعید – حکومت مدعی سنت ما (2) چندی ست به صاحبان گیسوان بلند اعلان جنگ داده و من چند هفته پیش که در خیابان ونک میرفتم و خودروی مآموران را دیدم به ذهنم خطور کرد که تعمدآ، یعنی از باب شیطنت موهایم را باز کنم (به مصداق این بیت که: « خریت نه چندان علف خوردن است...»). البته چنین نکردم. ولی به هر حال این خواب را به سادگی بازتاب آن پندار به کردار نیامده انگاشتم.
اما روزهای پس از آن نشان داد که تعبیر اول درست بود: من با سه رویداد ناخجسته رو به رو شدم که البته سپاسگذارم که قابل تحمل بودهاند. سومین رویداد ناگوار، به عنوان نمونه، این بود که شیشهی عینک بنده ترک برداشت. شایان ذکر است که شب پیش نیز در خواب دیده بودم که هر دو شیشهی عینکم کاملا ترک برداشته است! به گمانم، آسمان این هفته با من شوخی کرد. اما نه... جدیتر از یک شوخی بود، به من یادآوری شد که مدتیست سهلانگارم.
باور به جنبهی پیشگوییکنندهی خوابها و از آن بالاتر باور به اینکه تقارن دو حادثهی بیرونی و درونی معنادار است (در مورد من: مقارنت نامهی شمارهی جدید هزارتو (خواب) و خواب شومی که دیدم)، کسانی را که به قانون علیت مکانیکی (فاعلی) سخت پایبند و باورمندند آشفته میکند. آنها این قبیل باورها را خرافه محسوب خواهند کرد: چگونه رویایی که در خواب دیده میشود میتواند به حوادث فیزیکی مرتبط باشد؟ بد نیست این عده بدانند که استاد اعظمشان دکارت درست شب بعد از آنکه به زعم خود بنیان مشترک علوم را کشف کرد، سه کابوس متوالی دید که آخرین آنها متضمن یک پدیدهی همزمانی (synchronicity) نیز بود. چیزی که در نگرش دکارت نمیتوانست ابدآ هیچ توجیهی داشته باشد. اما متآسفانه او نه تنها به این موضوع آن طور که باید توجه نکرد، بلکه معنای دو خواب دهشتناک اولی را هم به درستی نفهمید. دقیقا به همین خاطر بود که پس از آن رویاها احساس گناه کرد و نذر کرد که برای زیارت به آرامگاه یک قدیسه برود تا شاید گناهانش آمرزیده شود.
من آگاهی از خوابهای دکارت را مدیون ماری لوییز فون فرانتز، شاگرد و دستیار نزدیک کارل یونگ هستم. یونگ، آن کاشف دوبارهی علم "تآویل الاحادیث" (به تعبیر قرآن) در زمانهی ماست و هموست که اصطلاح پدیدههای همزمانی را طرح کرد. خانم فون فرانتز مجموعه مقالاتی دارد در مورد خوابها و رویاهای شخصیتهای فرهنگی و دینی مشهور دنیا از جمله، خود یونگ، سقراط، قدیس برنارد، مونیکا مادر قدیس آگوستین و دکارت. مقالهی ایشان در مورد خوابهای دکارت مفصل و بسیار دقیق و مستند است (به طوری که سیصد و هفت پی نوشت دارد) و مشحون از نکته سنجیهای ژرف و خوابگزارانه است. افسوس میخورم که در این مجال نمیتوانم به تعبیر ایشان از خوابهای دکارت بپردازم مگر به شکلی مختصر.
جناب دکارت در 10 نوامبر 1619، یعنی زمانی که فقط بیست و سه سال داشته است در حالی به بستر میرود که بعد از ظهر همان روز به زعم خودش کشف بزرگی میکند. دقیقآ به همین خاطر کاملآ از لحاظ عاطفی برانگیخته و شورمند بوده است. کشف او که حاصل مطالعات وسیع او بوده است – از جمله در متون کیمیاگری – احتمالآ در ارتباط با همان وجود زبان مشترک بین علوم بوده که به زعم او میبایست ریاضیات یا نوعی زبان ریاضی باشد. به هر حال صرفنظر از آنکه دکارت چه چیزی را در آن بعد از ظهر کشف کرده است، این معلوم است که برانگیختگی روحی و عاطفی او چندان بوده که خود حدس میزند در خواب به او الهاماتی خواهد شد و رویاهای معناداری خواهد داشت! وقتی به بستر میرود، سه رویا میبیند که دو تای اولی بیشک کابوس بوده اند. خود وی متآثر از فضای وحشت انگیز رویاها چنین میانگارد که شاید روح خبیثی در او دمیده باشد. به هر حال وی بعدها رسالهای به نام "الیمپیکا" در مورد خواب هایش مینگارد. اما خانم فون فرانتز رویاهای او را به نقل از یکی از نزدیکان او شرح میدهد.
رویای اول: دکارت در رویای اول اشباحی هولناک میبیند، شب هنگام او در حال طی خیابانی بوده، باد شدیدآ میوزیده و گویا سعی داشته که او را به زمین بیاندازد. دکارت در مقابل باد مقاومت میکند و جلوتر میرود اما باد او را به سمت چپ روی پاشنهی پای چپاش میاندازد و باعث میشود که او سه یا چهار بار (تردید از خود دکارت است) دور خود بچرخد. نهایتآ کالجی از دور میبیند و برای پناه بردن به آن به سمتش میرود. چهرهی آشنایی میبیند اما از او رد میشود بدون آنکه از سوی آن شخص آشنایی داده شود. وقتی میخواهد برگردد و به او سلام کند، باد باعث میشود که او سکندری بخورد. اما چهرهی دیگری میبیند که به دکارت آشنایی میدهد و حتی میگوید اگر شخص N (چهرهی قبلی) را میخواهی او برای تو یک خربزه دارد! دکارت از اینکه میبیند اشخصی که در کالج هستند مشکل حفظ تعادل ندارند و به راحتی با هم سرگرم گفتگویند، متعجب و ناراحت میشود. او از خواب برمی خیزد و با خود میاندیشد که روح خبیثی سعی داشته گمراهش کند. خداوند را دعا میکند که از تبعات شر این خواب و گناهانش او را نجات دهد، اگرچه او از دید دیگران زندگی بیعیبی داشته است، اما به نظرش میرسد که گناهان او این قدر هستند که خشم الهی را علیه او برافروخته کنند. او دو ساعت بیدار بوده و در خصوص مسآلهی خیر و شر میاندیشیده است. سپس مجددا به خواب میرود.
رویای دوم: او صدای نفیر مانند و تیزی میشنود، چیزی شبیه به رعد و برق. از صدا گویا چشمانش کمی باز میشود و تمام اتاقش را پر از اخگرهای آتش میبیند! اما چون ترس از آتش گرفتن اتاق برای او معمول بوده و بعضآ برای کنترل این خطر نیمه شب از خواب برمی خواسته است چندان جدی نمیگیرد و به خواب میرود. (یا اگر در خواب بوده، ادامه میدهد.)
رویای سوم: دکارت در اتاقی ست. یک کتاب فرهنگ لغات روی تاقچه است. آن را برمی دارد در حالی که از خود میپرسد این کتاب از کجا آمده است؟! ناگهان کتاب به شیوهای جادویی عوض میشود و به کتاب شعری تبدیل میشود. شخصی در کنار دکارت است که از او دربارهی شعری که در مجموعه آمده سوال میکند. وقتی او سرگرم پیدا کردن آن شعر در مجموعه است ان غریبه میپرسد کتاب از کجا آمده؟ آنها مشغول پیدا کردن شعر دیگری با مطلع دیگر در کتاب میشوند. کتاب در دست دکارت مجددآ همان فرهنگ لغات میشود، متها این بار ناقص! این تغییر و تبدل بارها تکرار میشود. دکارت همچنین حروف خوشنویسی شدهی حکاکی را روی کتاب میبیند. او مطمئن است که دفعهی اول کتاب این چنین زیبا نبوده است.
فون فرانتز در تعبیر این خواب توجه زیادی را معطوف به این واقعیت زندگی دکارت میکند که وی در کودکی مادر خود را از دست داد. نبود مادر که به منزلهی زمین زیرپا، مآمن و پناهگاه هر انسانی ست، او را بیش از هر چیز به یک پناهنگاه محکم و امن محتاج میکند. گرایشی که در پیوستن او به مدرسه دینی ژزوئیتها – برای حفظ خود از روح زمانه که در جهت غیر دینی شدن پیش میرفت – و در تفکر او به صورت تلاش برای تدوین فلسفهای متقن و غیر قابل شک آشکار است. تاکید او بر حقایق واضح و متمایز و اینکه خداوند عقل برتر (higher intelligence) است در پاسخ به این نیاز روحی است. اما وی در این راه جهان را یک سویه میبیند. چرا که در پی حذف و نادیده انگاشتن ابعاد غیرعقلانی حیات است. حتی خداوند نیز عقل است، اما نه آن عقل اشراقی نوافلاطونی، بلکه از جنس عقلی که به ریاضیات و علومی از این دست میپردازد. خداوند طبیعت را با قوانین دقیق ریاضی و مکانیک معماری کرده است.
فون فرانتز در یک دیدگاه کلی کارکرد خواب را جبرانی (compensatory) میبیند: دیدن اشباح در خواب که شایعترینو ابتداییترینتجلیات ناآگاهی ست در حقیقت نمایان گر خصلت ناآشنا، غیرمنتظره و در نتیجه ترسناک ناآگاهی است. عناصری در خوابهای دکارت مثل همین دیدن اشباح، یا پیدا شدن و ناپدید شدن کتابها به شیوهای جادویی و غیر قابل توضیح، از نظر فون فرانتز تلنگر ناآگاهی به دانشمندی ست که سعی داشت همهی پدیدههای عالم را از طریق قانون علیت توضیح دهد و جهان را به منزلهی ماشین مکانیکی بزرگی تصور کند که هر حرکتش قابل پیش بینی و توضیح است. دکارت سعی کرده بود معنای خوابهای خود را دریابد. تنها معنای حروف خوشنویسی شده مانده بود که وقتی چند روز بعد با یک نقاش ایتالیایی دیدار کرد معنای این قسمت از خواب او هم روشن شد. اما معلوم نیست دکارت چگونه میتوانست این پیش گویی خواب را در چهارچوب دیدگاه مکانیکی خود توضیح دهد. بعید نیست که اینجا هم از خداوند به عنوان یک ماشین خارج از دستگاه (dues ex machine) استفاده کرده باشد.
فون فرانتز آن کالج را همان مدرسهی ژزوئیتها تعبیر میکند که دکارت برای پناه بردن از شر روح زمانه (باد خبیث) به سمت آن میرفت و آن چهرهی آشنا که با او سلام و احوالپرسی کرد بخشی از شخصیت دکارت بود که هنوز به نظام مدرسی اندیشه وابستگی دارد. اما نکته اینجاست که بین این بخش از شخصیت دکارت و آن بخش که به روحیهی جدید تعلق دارد و با شخصیت N نمادین شده است، گسیختگی وجود دارد. آنها با هم رو در رو نیستند. دکارت برای دیدن یکی باید آن دیگری را فراموش کند. نظام فلسفی دکارت هم در حقیقت دو پاره بود: جهان اشیاء ممتد که با ریاضیات و مکانیک قابل توضیح است، و جهان اشیاء غیرممتد که مطابق با قضیهی کوژیتو، به اندیشهی ذهنی و خودآگاهانه تقلیل یافته است و چون از جوهر بالکل متفاوتی ست با ریاضیات قابل توضیح نیست. ضمن اینکه فروکاهش امر روانی به امر خوداگاهانه و ذهنی را در دکارت شاهدیم، آشکارست که او جهان را به صورت دو پارهی به هم وصله شده میپنداشت. او به طور مشخص در مسآلهی ارتباط روح و جسم، در مورد ماهیت این وصله دچار مشکل شد.
از نظر فون فرانتز اینکه دکارت میگوید سه یا چهار بار به دور خود چرخیدم ابدآ اتفاقی نیست. نوسان و تردید مابین سه و چهار (مثلآ) در متون کیمیاگری بسیار آشناست و مفهوم نمادین دارد. عبور از سه به چهار همچون عبور از هر عددی به تالی آن نیست، بلکه معنایی نمادین دارد: سه نماد عنصر زنانه، و چهار نماد عنصر مردانه است. از سوی دیگر عنصر زنانه با جسم، و عنصر مردانه با روح پیوند داده شده است. تردید مابین سه و چهار، همان دوگانه انگاری فکری دکارت را میرساند که در فلسفهاش به معضلی حل ناشدنی مبدل شد. ضمن اینکه عنصر زنانه با زمین و مردانه با آسمان نیز مرتبط است. اینکه دکارت نمیتوانست تعادل خود را حفظ کند و به اصطلاح بین زمین و آسمان معلق بود یا سکندری میخورد، خود بازتاب تصویری همین وضعیت فکری- روحی در خواب اوست.
به شیوههای مختلف گفته شده است که مسیحیت، اگرچه سنت دینی بزرگی ست، اما مستقیم یا غیر مستقیم در بروز روحیهی جدید مقصر بوده است، تقصیر کلیسا در این مورد فقط سیاسی نبود، بلکه ریشههای فرهنگی و دینی هم داشت. اگر از یونگ و فون فرانتز بپرسید تلقی مسیحی از شر به عنوان امری سلبی را یکی از نقاط ضعف الهیات مسیحی ارزیابی میکنند. فون فرانتز در گزارش خواب دکارت بارها به این نکته اشاره میکند که خوابها نقص دیدگاه دکارت را در مورد مسآلهی شر به او یادآوری میکنند. دکارت به عنوان یک مسیحی معتقد، و به ویژه به عنوان یکی از خوانندگان باورمند نوشتههای آگوستین (کسی که مدافع جدی دکترین شر مسیحی به عنوان نبود خیر است) شر را تنها فقدان خیر میدانست و برای آنشان هستی شناختی مثبت (positive) قائل نبود. همین باور دینی به دکارت در پی ریزی دیدگاه مکانیکیاش کمک کرد: وقتی خداوند به مثابهی خیر محض به عقل برتر مبدل میشود، پس قابل انتظار است که شر نیز نوعی خطای عقلی- فکری باشد. خطا از دیدگاه دکارت، اختلال حواس و ادراکات است. در واقع سلبی بودن خطای فکری و عقلی با سلبی بودن شر در الهیات مسیحی متناظر درمی آید، همان طور که ایجابی بودن خیر با ایجابی بودن عقل متناظر است. بنابراین کلام مسیحی به طور غیرمستقیم حامی فکری دکارت بوده است، چون به عنوان یک الگوی نظری، یک سویه گی دیدگاه خود را به دیدگاه دکارت منتقل کرد. (3)
با همین ملاحظه است که فون فرانتز خربزهای را که جناب N میخواست به دکارت بدهد تفسیر میکند: خربزه از زمرهی میوه هایی بوده است که بنی اسرائیل، به روایت سفر اعداد، پس از خروج از مصر غم غربت (nostalgia) آنها را برمی انگیزد، چون آنها در مصر میتوانسته اند خربزه بخورند. پس احتمالا به امری مشکرانه یعنی غیرمسیحی اشاره میکند. این تفسیر وقتی یقینی میشود که دریابیم دکارت از طریق نوشتههای آگوستین در نقد باورهای مانوی، احتمالا میدانسته که خربزه به همراه خیار از زمرهی میوههای مقدس و آیینی روحانیان دین مانی بوده است. یعنی همان دینی که شر را امری مثبت و ایجابی میگرفته و آگوستین در واکنش به آنها نظریهی خود را ارائه داده است. بنابراین اولآ شخصیت N در خواب حکم سایه را برای دکارت دارد که میبایست جذب آگاهی او میشد، و ثانیآ جذب این پاره از شخصیت نادیده انگاشته شده توسط دکارت مستلزم تجدید نظر در اعتقادات مسیحی در وی بوده است. دکارت هیچ موقع سعی نکرد به حد کافی در مورد مسالهی شر بیاندیشد. او این قدر دانست که کابوس اول او مسآلهی شر را مطرح میکند. اما مفهوم خواب را درک نکرد.
برای اجتناب از طولانی شدن یادداشت ناچارم کوتاه بیایم. اگرچه نکته سنجیهای خانم فون فرانتز به هیچ وجه تمام نشده است. فقط اضافه میکنم که روانشناسی دکارت توسط ایشان من را یاد روانشناسی نیچه توسط یونگ انداخت. یونگ نیز فروپاشی روانی نیچه در اواخر عمرش را در ارتباط با عقاید فلسفیاش ارزیابی میکند. اتفاقآ یونگ نیز در گزارهی "خدا مرده است" و باورهای تند نیچه علیه مسیحیت، نوعی ستیز با ناآگاهی و سرکوب محتویات آن را میبیند. سرکوب کهن الگوهای نیرومند خدایان موجب تورم (inflation) آنها در روان نیچه شد تا آنجا که وی در یکی از نامه هایش، پس از فروپاشی روانی، زیر نامه "دیونیسوس" امضا کرد! گویا نیچه که سعی داشت خدایان را از حیطهی روان بیرون بیاندازد، نهایتآ تمام فضای آگاهیاش نیز مسخر آنها شد.
کار دکارت سرکوب ناآگاهی نبود. بلکه خفیف تر، صرفآ سد کردن راه آن بود. یونگ و پیروانش عواقب وخیم چنین رویکردی را از لحاظ معنوی میدانند و حتی در مورد آن به دیگران هشدار میدهند. من در تمام مدتی که مقالهی فون فرانتز را میخواندم به یاد رنه گنون (Rene Guenon) سنت گرا و اثر مهماش سیطره کمیت و علائم آخر زمان میافتادم. گنون در این اثر با دقت جالبی آنچه را که مراحل انحطاط هستی مینامد شرح میدهد و در شرح او از این روند، مرحلهای که عالم همچون دستگاهی مکانیکی جامد میشود نقش مهمی دارد. گنون میداند که دکارت از لحاظ فکری در تدوین دیدگاهی که عالم را مکانیکی مینمایاند نقش دارد و او را در این مورد مقصر میداند. (4) به زعم وی دیدگاه دکارت به روندی کمک کرد که طی آن جهان بشری یک دستگاه مکانیکی شد که نسبت به تآثیرات لطیف مراتب وجودی بالاتر و پایینتر مصونیت پیدا کرد. در مراحل جدید انحطاط که به زعم گنون نهایتآ به سنت ستیزی و سنت گرایی وارونه میرسد، در این دستگاه بسته رخنه ایجاد میشود، به نحوی که تنها تآثیرات لطیف عالم مادون را میپذیرد و نسبت به تآثیرات مراتب وجودی عالیتر همچنان نفوذناپذیر باقی میماند.
پذیرش آنچه که فون فرانتز در نقد دکارت میگوید، از این حیث که تهی از مدعیات متافیزیکی و هستی شناختیای از این دست است، آسانتر است. همچنین لحن وی نیز ملایمتر است. وگرنه محتوای نقد فون فرانتز همان است که نقد گنون: یعنی انتقاد از عقل گرایی به منزلهی یک گرایش فکری- فرهنگی از حیث معنوی خطرناک. ایشان در قسمت نتیجه، جملاتی میآورد که با نقل آنها یادداشتم را به پایان میبرم:
تفسیر من از این رویاها بیشتر خرده گیرانه و در جهت بیاعتبار ساختن دکارت به نظر میآید، اما به هیچ وجه نیت من این نبوده است. انتقاد من متوجه عقل گرایی دکارتی ست که هنوز انسان متآثر از آن است. به عبارت دیگر، من خواستهام عدم کفایت یک دیدگاه صرفآ عقلانی از جهان را مدلل سازم که از لحاظ تاریخی نتیجهی واکنشی مشروط به گرایشهای نقادی نشدهی اندیشهی قرون وسطی ست. از موضعی مقابل، ریتمایستر (Rittmeister) از مزیت فلسفهی دکارت در ابتناء بر یک من (ego) مستحکم و آزادی اش، که توسعهی علوم جدید را ممکن ساخت، تمجید کرده است. بیشک این ]تمجید[ کاملا به جاست. اما امروزه عقل گرایی علوم آنچنان سفت و سخت استوار شده است که احساسات ما و همراه با آن کل روح (soul) ما را طرد میکند و حتی بیم آن میرود که نابودش سازد. بنابراین این نکته جالب است که رویای دکارت، (که در آغاز این توسعهی جدید ایستاده است) به نحو نمادینی این خطر را از قبل گوشزد کرده بود.(5)
امیدوارم این یادداشت من کفارهای باشد برای غفلت چند سال اخیرم از اهمیت خواب ها...
(1) مثلآ رجوع کنید به مقالهی بیژن شاهمرادی به نام "نقش نمادین گیاه و گیسو در سوگواریهای بختیاری" در سایت بنیاد مطالعات ایران به این آدرس:
http://fis-iran.org/index.php/shahraokh_moskob/714
(2) می گویم "مدعی سنت" چون حکومت ما گاه با سنت ستیز نیز کرده است و گاه آنچه را که کمترین ارتباطی با سنتهای معنوی ندارد همچون اصلی نگهبانی کرده است. از جمله همین درافتادن به گیسوان بلند است که خود، گویا رسمی معنوی بوده است حتی اگر مردان آن را دارا بوده اند. در میان مشایخ صوفی بوده اند کسانی که ملقب به "گیسو دراز" بوده اند و همچنین از قرائن تاریخی برمی آید که حضرت شیخ اشراق، سهروردی گیسوان بلندی داشت که بر شانهها پریشان میکرد. اما متآسفانه مسئولین فرهنگی ما از آنجا که خوانندگان غربی را بهتر از سهرودی میشناسند بالطبع رفتار جوانان را هم با آنها میسنجند و در این میان، درویشان که تبار خود را به بزرگانی همچون سهروردی میرسانند، نه تنها مستثنی نیستند، بلکه اگر مجالی باشد به خانگاه آنها حمله نیز میکنند.
(3) ممکن است این نحو استدلال که فون فرانتز میکند به نظر خیلیها عجیب به نظر برسد. اما تحقیقات تاریخ علم نشان میدهد که پیشاهنگان علوم جدید از جمله دکارت، کپلر و نیوتن کاملا از باورهای دینی و اسطورهای ملهم بوده اند. این قبیل قیاس کردنها تنها یک حدس نیست، بلکه یقین است که فی المثل دکارت ایدهی مبنای مشترک علوم خود را از نوشتههای کیمیاگری که آنها را میخوانده گرفته است و در هر مرحله از تفکر فلسفی خود به چنین تناظرهایی توجه اگاهانه و عامدانه داشته است. همین نکته در مورد کپلر، نیوتن و لایب نیتز بیهیچ تردیدی صادق است. مثلآ الگوی هندسی فضا به صورت سه مختصه در نوشتههای کپلر، کاملا تحت تآثیر تثلیث مسیحی بوده است.
(4) من چند سال پیش مقالهای تهیه کردم به نام "رنه گنون و کمیت گرایی دکارت" که با اتکاء به همین کتاب سابق الذکر سعی کردهام تبیین یکدستی از انتقاد او به فلسفهی دکارت به دست دهم. ممکن است این مقاله را برای سایت جاویدان خرد، به آدرس زیر ارسال کنم: www.javidankherad.ir



