کافی است کمی فیلم تاریخ را به عقب ببرید، زمان زیادی نمیبرد، با دور ِ تند ببینید. به سرعت چشمتان بر مراسم تلخ عریاننمایی میخکوب میشود، دادگاههای ساختگی، مراسم محاکمه، ندامتگاه، چوبهی دار؛ «زندگی در مسلخ».
زندگی ِجوامعی که بر پایهی فشار و خون و فریب آغاز میشود، فرماندهان _حاکمان مسلح_ با ابزارهای متنوع توسل به خشونت به سرکوب میپردازند و سپس با وعدههای خوش، مردم را به سکوت میکشانند. مردم بیآنکه مجال درک و تجربهی زندگی را داشته باشند، ناگهان با فروپاشی مرزهای حوزهی زندگیشان مواجه میشوند.
و خانههای تاریک، برجای مانده از بقایای ساختارهای سیاسی متنوع، خانههایی که با ضربات تیشهی دورههای طولانی منازعه و جنگ، چالش و رقابت بر سر قدرت ویران شده اما با دستان توانا و هنرمند معماران گزینششده چنان مرمت شدهاند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
و انسانهایی که در ظواهری فاخر، پشت ویترینهای چندین و چند میلیونی نگه داشته میشوند، تا بپندارند که خوشبختاند. گویی در اوهامآبادی زندگی میکنند؛ در میادین وهم جمع میشوند، بحث میکنند و با پندارهاشان، نظریه میسازند.
آنها همچون افرادی هستند که با دیدن کابوسی، سراسیمه از خواب پریدهاند، تصویر خوف بر رویا و خوابشان چیره شده، از شب و روز میترسند و از خواب دوباره پرهیز میکنند؛ اینان خوابزدگانند، انسانهای افسونزدهای که از زدودن اوهام میهراسند و به سوی اضمحلال میدوند. آنها به شیوههای عجیب و غریب در مقابل فرآیندهای ناخواستهی زندگیشان دعوت به سکوت میشوند و در مقابل آنچه که در مهارش ناتوانند، متواضعانه سر تعظیم فرود میآورند، تسلیم میشوند و وانمود به عادی بودن امور جاری میکنند.
عصیان و ویرانگی با شالی از قداست، سر گذرها و کوچههاشان نگهبانی میدهد و مدام برایشان موانع اخلاقی میتراشد تا به کنه قضایا پی نبرند. با حد و مرزی از اخلاقیات و هراس از سقوط به ورطهی خواب، به آرامی به سوی متواضع شدن روی میآورند و در این میان اگر کسی فریاد برآورد: «ای خوابزدگان، عمر کوتاه است...!»(1) دیوانهاش میخوانند. عدهای را که منادی تفکر هستند، طرد میکنند تا مبادا آرامش دروغینشان را برهم زنند، و عدهای دیگر که رویاهای دروغین را در ضیافتی با دیگران نشخوار میکنند _شادمانه_ خود ِ زندگی میپندارند و ستایش میکنند. آنها گرفتار نمایش نازندگی شدهاند: زندگیای که توسط زندگان فقط حمل میشود. بازیگران، بازیها و ساختارها مدام در حال دگرگونی و ساختهشدن هستند و آنقدر غرق این بازی دگرگونی، تغییر، نو شدن، کهنگی، تغییر و تغییر شدهاند که زندگیشان را _که همچون غزلوارهای پردرد است_ به فراموشی سپردهاند.
انسانهایی که برای بقا در حوزه انسانی، باید به همان صورت که آنها میخواهند، باقی بمانند، انسانهایی که «حق رویاپردازی» ندارند و نهایتاً در حاشیه ذوب میشوند.
و این است تکلمهی جهان خوابزدگان؛ چشمهایتان را نبندید، حافظهی تاریخیتان توان «حقیقتنمایی» ندارد؟ چشمهایتان را نبندید، شمایی که مدام به بازدید شهرهای قدیمی و باستانی، کاخها، موزهها _موزههای عبرت_ فراخوانده میشوید تا بیاموزید و درس عبرت بگیرید، شمایی که نظاره میکنید، لبخند میزنید و عکسهای یادگاری میگیرید، چشمهایتان را نبندید، مرور کنید حافظهی تاریخ را.
(1) تغییریافتهی جملهای از شکسپیر: «ای والامنشان، عمر کوتاه است... ما اگر زندگی میکنیم برای آن است که قدم بر سر پادشاهان نهیم.»
زندگی ِجوامعی که بر پایهی فشار و خون و فریب آغاز میشود، فرماندهان _حاکمان مسلح_ با ابزارهای متنوع توسل به خشونت به سرکوب میپردازند و سپس با وعدههای خوش، مردم را به سکوت میکشانند. مردم بیآنکه مجال درک و تجربهی زندگی را داشته باشند، ناگهان با فروپاشی مرزهای حوزهی زندگیشان مواجه میشوند.
و خانههای تاریک، برجای مانده از بقایای ساختارهای سیاسی متنوع، خانههایی که با ضربات تیشهی دورههای طولانی منازعه و جنگ، چالش و رقابت بر سر قدرت ویران شده اما با دستان توانا و هنرمند معماران گزینششده چنان مرمت شدهاند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
و انسانهایی که در ظواهری فاخر، پشت ویترینهای چندین و چند میلیونی نگه داشته میشوند، تا بپندارند که خوشبختاند. گویی در اوهامآبادی زندگی میکنند؛ در میادین وهم جمع میشوند، بحث میکنند و با پندارهاشان، نظریه میسازند.
آنها همچون افرادی هستند که با دیدن کابوسی، سراسیمه از خواب پریدهاند، تصویر خوف بر رویا و خوابشان چیره شده، از شب و روز میترسند و از خواب دوباره پرهیز میکنند؛ اینان خوابزدگانند، انسانهای افسونزدهای که از زدودن اوهام میهراسند و به سوی اضمحلال میدوند. آنها به شیوههای عجیب و غریب در مقابل فرآیندهای ناخواستهی زندگیشان دعوت به سکوت میشوند و در مقابل آنچه که در مهارش ناتوانند، متواضعانه سر تعظیم فرود میآورند، تسلیم میشوند و وانمود به عادی بودن امور جاری میکنند.
عصیان و ویرانگی با شالی از قداست، سر گذرها و کوچههاشان نگهبانی میدهد و مدام برایشان موانع اخلاقی میتراشد تا به کنه قضایا پی نبرند. با حد و مرزی از اخلاقیات و هراس از سقوط به ورطهی خواب، به آرامی به سوی متواضع شدن روی میآورند و در این میان اگر کسی فریاد برآورد: «ای خوابزدگان، عمر کوتاه است...!»(1) دیوانهاش میخوانند. عدهای را که منادی تفکر هستند، طرد میکنند تا مبادا آرامش دروغینشان را برهم زنند، و عدهای دیگر که رویاهای دروغین را در ضیافتی با دیگران نشخوار میکنند _شادمانه_ خود ِ زندگی میپندارند و ستایش میکنند. آنها گرفتار نمایش نازندگی شدهاند: زندگیای که توسط زندگان فقط حمل میشود. بازیگران، بازیها و ساختارها مدام در حال دگرگونی و ساختهشدن هستند و آنقدر غرق این بازی دگرگونی، تغییر، نو شدن، کهنگی، تغییر و تغییر شدهاند که زندگیشان را _که همچون غزلوارهای پردرد است_ به فراموشی سپردهاند.
انسانهایی که برای بقا در حوزه انسانی، باید به همان صورت که آنها میخواهند، باقی بمانند، انسانهایی که «حق رویاپردازی» ندارند و نهایتاً در حاشیه ذوب میشوند.
و این است تکلمهی جهان خوابزدگان؛ چشمهایتان را نبندید، حافظهی تاریخیتان توان «حقیقتنمایی» ندارد؟ چشمهایتان را نبندید، شمایی که مدام به بازدید شهرهای قدیمی و باستانی، کاخها، موزهها _موزههای عبرت_ فراخوانده میشوید تا بیاموزید و درس عبرت بگیرید، شمایی که نظاره میکنید، لبخند میزنید و عکسهای یادگاری میگیرید، چشمهایتان را نبندید، مرور کنید حافظهی تاریخ را.
(1) تغییریافتهی جملهای از شکسپیر: «ای والامنشان، عمر کوتاه است... ما اگر زندگی میکنیم برای آن است که قدم بر سر پادشاهان نهیم.»



