یک مغازله‌ی کوچولو پس از خواب

عرق‌کرده از جا پرید.
او پایین تخت‌اش نشسته بود و خیره نگاه‌اش می‌کرد.
-چی بود؟
لحظه‌ای ساکن و مبهوت روی تخت نشست و بعد به آرامی بلند شد. شیطان خودش را کمی روی تخت جابه‌جا کرد تا راحت‌تر بنشیند – به دیوار کنار تخت تکیه داد. به سمت دست‌شویی رفت. آبی به صورت‌اش زد و از همان‌جا کمی نوشید. برگشت. پنجره باز بود. هوا یواش یواش به روشنی می‌زد. به شیطان نگاه کرد. شیطان، چشمکی زد و با ابروها به پنجره اشاره کرد. او سرش را به نشانه‌ی مخالفت تکان داد. شیطان ناز کرد و سرش را به نشانه‌ی تمنا کج کرد. او به سمت پنجره رفت و آن را بست. شیطان دست‌اش را به اعتراض به هوا پرت کرد و سر برگرداند.
-می‌گی چی کار کنم؟
شیطان توجهی نکرد.
-می‌دونی چی بود؟ اصلا خواب‌ام یادم نمی‌آد اما حسابی ...
شیطان رو برگرداند.
-اما حسابی ترسیدم.
به سمت تخت رفت و کنار شیطان نشست. شیطان سرش را روی شانه‌ی او گذاشت. آرام نوازش‌اش کرد.
-آره ... تو هم ترسیدی. می‌دونم ...
هوا روشن می‌شد.
نظرات ارسال شده
sun در 29 خرداد 1386
پس میگن طرف شیطون رو هم درس میده همینه؟

email | website

سپینود در 04 تير 1386
به لطافت خواب کودکانه بود...و شیطان، این شیطان عزیز و دوست‌داشتنی که بودن‌اش دل‌گرمی‌است...

email | website