بنفش، آن بنفشِ مقدس
به آل، دوست‌داشتنی‌ترین ابلیس دنیا، و گابی، دارنده‌ی به‌ترین شغل دنیا


سرگذشت‌ واقعي‌ و رقت‌بار رودريگو دون‌ آلخيا در اتاقك‌ اعتراف‌

آلفونس‌ دون‌ آلخيا در يك‌ اتاقك‌ اعتراف‌ به‌ دنيا آمد. پدرش‌ رودريگو دون آلخيا، كشيش‌ معتمد بخش‌ بود كه‌ تمام‌ عمرش‌ را در كاراموندا، به‌ شنيـدن‌ اعترافات‌ اهالي‌ ناحيه‌ گذرانده ‌بود. رودريگو دون‌ آلخيا روزها در اتاقك‌ اعتراف‌ كليساي‌ جامع‌ كاراموندا مي‌نشست‌ و در سكوت‌ به‌ شرح‌ گناهان‌ حقيـر و كوچك‌ مردم‌ منط‌قه‌ گوش‌ مي‌سپرد. از آن‌جا كه‌ مردي‌ باتجربه و دنیادیده بـود، با ديدن‌ چهره‌ي‌ معترفين‌ از پشت‌ پنجره‌ي‌ مشبك‌ اتاقك‌، قبل‌ از هرگونه‌ سخني‌ به‌ خوبي‌ حدس‌ مي‌زد كه‌ اين‌ مرد بيچاره‌ تمام‌ درآمد اين‌ هفته‌اش‌ را صــرف‌ ميخواره‌گي‌ يا قمار كرده ‌است‌ به‌ جاي‌ آن‌ كه‌ آن‌ را در خانه‌اش،‌ به‌ مصرف‌ همسـر و فرزندان‌ش‌ برساند. يا اين‌ زن‌ عفيف‌، هنگامي‌ كه‌ همسر وفادارش‌ در سفـر بوده‌، به‌ او خيانت‌ كرده‌ و در آغوش‌ سن‌ پيتروي‌ دوره‌گرد خــوابيده ‌است‌ و اكنون‌ پدر رودريگو بايد به‌ شرح‌ داستان‌ اين‌ همخوابگي‌ رقت‌انگيز گـــوش‌ فرادهد و جزیيات‌ بي‌اهميت‌ رخت‌خوابِ‌ خيانت‌ كارلينا سانته‌ نيگرو را بشنود تا آثار اين‌ بي‌وفايي‌ از ذهن‌ و بدن‌ آن ‌دو دل‌داده‌ پاك‌ شود. روزهـاي‌ پدر دون‌ آلخياي‌ مهربان اين‌ گـونه‌ به‌ ملال‌ و تكــرار شنيدن‌ گناهان‌ هرروزه‌ي‌ اهالـي‌ كاراموندا مي‌گذشت‌ تا اين كه‌ درست‌ در آستانه‌ي‌ پنجاه و هفت‌ ساله‌گي‌ رودريگو دون‌ آلخيا، هلنا براي‌ اعتراف‌ در مقابل‌ پنجره‌ي‌ مشبك‌ اتاقك‌ چوبي‌ اعتراف‌ نشست‌. پدر رودريگو دون‌ آلخيا ط‌بق‌ معمول‌ نگاهي‌ گذرا به‌ چهـره‌ي‌ اين‌ زن‌ انداخت‌. هلنا سرش‌ را بالا گرفته‌ بود و مغرور و خيره‌ به‌ چشم‌هاي‌ ناپيداي‌ پدر رودريگو دون‌ آلخيا مي‌نگــريست‌. كشيش‌ معتمد بخش‌ به‌ عادت‌ هميشه‌گي‌اش‌ تك‌سرفه‌اي‌ كوتاه‌ كرد تا نشان‌دهد كـه‌ آماده‌ي‌ شنيدن‌ اعتــراف‌ است‌. هلنا با صدايي‌ مط‌مئن‌ رودريگو دون‌ آلخيا را صدا كرد:
- پدر؟
رودريگو دون‌ آلخيا دوباره‌ سرفه‌اي‌ كرد تا آماده‌گي‌اش‌ را براي‌ شنيدن‌ بـه‌ اين‌ تازه‌وارد اعلام‌ كند. اما هلنا لجوجانه‌ پرسيد:
- پدر؟ صداي‌ منو ميشنوين؟
رودريگو دون‌ آلخيا كه‌ عادت‌ نداشت‌ سخني‌ بگويد، در برابر اين‌ زن‌ مجبور شد لب‌ باز كند و بگويد:
- بله‌!
هلنا نفس‌ش‌ را بیرون داد و زمزمه‌ كرد:
- اومدم‌ اعتراف‌ كنم‌ پدر!
رودريگو دون‌ آلخيا كه‌ صداي‌ هلنا را خوب‌ نشنيده ‌بـود از لاي‌ دندان‌هاي‌ش‌ پرسيد:
- ها؟!
- گفتم‌ اومدم‌ اعتراف‌ كنم‌ پدر!
- ميدونم‌! بگو!
بعد هلنا دهان‌ش‌ را به‌ پنجره‌ي‌ مشبك‌ اتاقك‌ اعتراف‌ نزديك‌ كرد و شروع‌ كرد به‌ اعتراف‌كردن‌. آن چه‌ در اين‌ مورد براي‌ رودريگو دون‌ آلخيا عجيب‌ بـود، اعتماد به‌ نفس‌ و احساس‌ رضايتي‌ بود كه‌ هلنا از انجام‌ گناه‌ش‌ در خــود احساس‌ مي‌كرد و بدون‌ هيچ‌ گونه‌ ندامتي‌ به‌ شرح‌ داستاني‌ پـــرداخته‌ بود كه‌ پشت‌ پدر رودريگو دون‌ آلخيا، كشيش‌ معتمد بخش‌، را پس‌ از يك‌ عمــر شنيدن‌ گناهان‌ ريز و درشت‌، از وحشت‌ لرزانده‌ بود. همان‌ ط‌ـــور كه‌ كلمات‌ از دهان‌ هلنا بيرون‌ مي‌آمد، تيره‌ي‌ پشت‌ رودريگو دون‌ آلخيا مي‌لرزيد و قط‌رات‌ عـرق‌ بر گونه‌اش‌ مي‌نشست‌. از شدت‌ ترس‌ مو بر اندامش‌ راست‌ شده‌ بود و دندان‌هايـ‌ش‌ برهم‌ كليد شده ‌بود. هلنا هرازچندگاهي‌ سخنان‌ش‌ را قطع مي‌كـرد و كشيش‌ بدبخت را ندا مي‌داد که:
- پدر؟ دارين‌ گوش‌ ميكنين‌؟
و رودريگو دون‌ آلخيا از لاي‌ دندان‌هاي‌ كليدشده‌اش‌ به‌ سختي‌ مي‌گفت‌:
- ادامه‌ بده‌!
داستان‌ تكان‌دهنده‌ي‌ هلنا كه‌ به‌ پايان‌ رسيد، كشيش‌ معتمد بخش‌، پدر رودريگو دون‌ آلخيا، رنگي‌ بر چهره‌ نداشت‌. موهاي‌ سـرش‌ از وحشت‌ يك‌پارچه‌ سفيد شده‌ بود. چشمان‌ش‌ از حدقه‌ درآمده‌ بود و پوست‌ بدنش‌ تكيده‌ و كبود شده‌ بود. دست‌هاي‌ش‌ مي‌لزريد و صداي‌ش‌ در گلو مانده‌ بود. هلنا از جاي‌ش‌ بلند شد. سرش‌ را به‌ نزديك‌ پنجره‌ي‌ مشبك‌ اتاقك‌ اعتـراف‌ آورد و با صدايي‌ ظ‌ريف‌ و آسماني‌ گفت‌:
- ممنونم‌ پدر! احساس‌ مي‌‌كنم‌ سبك‌ شدم‌. خداحافظ‌!
#
آن‌ شب‌ دمي‌ خواب‌ به‌ چشمان‌ رودريگو دون‌ آلخيا نيامد. تا خود صبح‌ از وحشت‌ در جاي‌ خود مي‌لرزيد و دعاي‌ سنت‌ پط‌روس‌ ماجراجو را زير لب‌ تكرار مي‌كرد. هوا كه‌ گرگ‌ و ميش‌ شد، كشيش‌ بخش‌ كاراموندا، در خانه‌اش‌ را باز كرد و به‌ آرامي‌ راهي‌ كليساي‌ بخش‌ شد. رداي‌ قديمي‌ و بلندي‌ را پوشيده‌ بــود كه‌ از فرق‌ سر تا نوك‌ پايش‌ را مي‌پوشاند. در مقابل‌ مهمان‌خانه‌ي‌ آلخاندروي‌ سفيه‌ ايستاد. سرش‌ را بالا گرفت‌ و به‌ پنجره‌ي‌ باز ط‌بقه‌ي‌ دوم‌ چشم‌ دوخت‌. پنجـره‌ باز بود و پرده‌ي‌ قرمز رنگي‌ در قاب‌ آن‌ تاب‌ مي‌خورد. پدر دون‌ آلخيا صليبي‌ بر خود كشيد و زير لب‌ دعايي‌ خواند. هنوز نمي‌دانست‌ در مقابل‌ اين‌ اتفاق‌ بي‌سابقه‌ و شوم‌ كه‌ در بخش‌ او به‌ وقوع‌ پيوسته‌ بود، چه‌ واكنشي‌ بايد نشان‌ دهد. براي‌ مردم‌ بي‌گناه‌ كاراموندا مي‌ترسيد. براي‌ خودش‌ هم‌ مي‌ترسيد. براي‌ پدر رودريگو دون‌ آلخياي‌ كاراموندايي‌ مي‌ترسيد.
- هي‌ پدر! چيه‌ اين‌ وقت‌ صبح‌ داري‌ مي‌ري‌ با خدا خلوت‌ كني؟!
سن‌ پيتروي‌ دوره‌گرد بود. چشم‌هاي‌ ريز و سبزش‌ را دوخته‌ بود به‌ دون‌ آلخيا و با شيط‌نت‌ سوال‌ش‌ را تكرار كرد:
- آهاي‌ دون‌ آلخيا! با توام‌! مي‌گم‌ داري‌ مي‌ري‌ با خدا ساخت‌ و پاخت‌ كني‌؟!
- به‌ خانه‌ات‌ برو پيترو و براي‌ خودت‌ دعاكن‌. براي‌ همه‌ي‌ كاراموندا دعا كن‌.
- من‌ اگه‌ خونه‌ از خودم‌ داشتم‌ كه‌ تو رخت‌خواب‌ اين‌ و اون‌ نمي‌خوابيدم‌ كه‌!... مي‌گم‌ مي‌شه‌ شما واسه‌ سن‌ پيتروي‌ بي‌چاره‌ هم‌ دعا كنين پدر‌؟!
- برو پيترو... برو... بگذار شفقت‌ مسيح‌ شامل‌ حال‌ ما شود...
سن‌ پيترو خنديد و رفت‌. رودريگو دون‌ آلخيا قدم‌هاي‌ش‌ را تندتر كرد. به‌ پيچ‌ كليسا كه‌ رسيد، يك‌ لحظ‌ه‌ مكث‌ كرد. هنوز مط‌مئن‌ نبود كاري‌ را كه‌ مي‌خواست‌ انجام‌ دهد، به‌ نفع‌ اهالي‌ كاراموندا تمام‌ خواهد شد يا نه‌. قبل‌ از او هيچ‌ كشيش‌ بخش‌ ديگري‌ با اين‌ موضوع‌ درگير نشده‌ بود. حتا واتیکان هم جوابي‌ براي‌ اين‌ مساله‌ نداشت‌. خود پاپ‌ اعظ‌م‌ هم‌ اگر بود، مثل‌ دون‌ آلخيا مردد مي‌شد. با اين‌ حال‌ عزم‌ش‌ را براي‌ اقدامي‌ كه‌ قصد آن را داشت‌، جزم‌ كرد و وارد كليساي‌ بخش‌ شد. مي‌دانست‌ هلنا خواهد آمد. بوي‌ عط‌ر هوس‌انگيز هلنا هنوز در هواي‌ دم‌گرفته‌ي‌ كليساي‌ بخش‌ احساس‌ مي‌شد. پدر دون‌ آلخيا جايي‌ در درون‌ قلبش‌ صداي‌ گام‌هاي‌ خرامان‌ و سبك‌بال‌ هلنا را مي‌شنيد كه‌ سلانه‌سلانه‌ و بي‌خيال‌، وارد كليسا مي‌شود. به‌ درون‌ اتاقك‌ چوبي‌ اعتراف‌ رفت‌ و رداي‌ش‌ را درآورد. اول‌ دعاي‌ سنت‌ توماس‌ سرگردان‌ را خواند. بعد دعاي‌ مادر باكـره‌ي‌ ما را زير لب‌ زمزمه‌ كرد. آخر سر هم‌ آوه‌ماريا را با صداي‌ بلند خـواند. سپس‌ چشمانش‌ را بست‌ و منتظ‌ر ماند...
- پدر؟... منم‌ هلنا! اومدم‌ بازم‌ اعتراف‌ كنم‌ پدر! گوش‌ مي‌كنين‌؟
#
دون‌ رودريگو آلخيا تقريبن ديگـر چيزي‌ نمي‌شنيد. جز صداي‌ ضــربان‌ قلـب‌ ملتهب‌ش‌ كه‌ مي‌رفت‌ تا سينه‌اش‌ را بشكافد و بيرون‌ بيفتد. خط‌وط‌ چهره‌ي‌ هلنا حالا كم‌كم‌ داشت‌ واضح‌تر مي‌شد. پوست‌ مغربي‌ آفتاب‌ سوخته‌اش‌، دندان‌هاي‌ مرتب‌ و سفيدش‌، سينه‌هاي‌ استوار و جلوآمده‌اش‌، اندام‌ كشيـده‌ و چشم‌هاي‌ باريك‌ و جذاب‌ هلنا، حریر بنفشی نازکی که که پیرامون پیکر تراش‌خورده‌اش پیچیده بود، از پشت‌ پنجـره‌ي‌ چوبـي‌ مشبك‌ اتاقك‌ اعتـراف‌، ذهن‌ و روح‌ كشيش‌ معتمد بخش‌ كاراموندا را به‌ خود جذب‌ كرده‌بود. هلنا با معصــوميت‌ لب‌هاي‌ كوچك‌ و سرخ‌ش‌ را به‌ پنجره‌ چسبانده‌بود و بي‌وقفه‌ حــرف‌ مي‌زد. دون‌ آلخياي‌ كاراموندايي‌ رفته‌رفته‌ احساس‌ مي‌كرد چهارپايه‌ي‌ چوبي‌ و زهواردررفته‌ي‌ زير پايش‌، شروع‌ به‌ لرزش‌ كرده‌ است‌. دست‌ش‌ را به‌ لبه‌ي‌ پيش‌خوان‌ اتاقك‌ گـــرفت‌. تنها توانست‌ فرياد كوچكي‌ از وحشت‌ بكشد. اما دير شده‌بود و هلناي‌ معصوم‌ وارد اتاقك‌ اعتراف‌ شده‌ بود. حالا تمام‌ اتاقك‌ مي‌لرزيد. آن‌جا بـراي‌ دو نفر به‌ سختي‌ جا بود. دون‌ آلخيا خودش‌ را به‌ ديوار اتاقك‌ چسبانده‌ بود و دستش‌ را جلوي‌ دهان‌ش‌ گرفته‌ بود تا فرياد نكشد. هلنا خودش‌ را به‌ ديواره‌ي‌ پشتي‌ اتاقك‌ چوبي‌ تكيه‌ داد و پاهاي‌ش‌ را از هم‌ گشود. نوري‌ به‌ رنگ‌ بنفش‌ سرتاسر اندام‌ش‌ را پيمود. سرش‌ را بالا گرفته‌ بود و گردن‌ش‌ كشيده‌تر از پيش‌ مي‌نمود. چشمان‌ش‌ را بسته ‌بود و بي‌اندك‌ دردي‌ انتظ‌ــار مي‌كشيد. دون‌ آلخيا تقريبن بي‌هوش‌ شده‌ بود. هلنا دستان‌ش‌ را گشود و آن‌ را به‌ ديـواره‌هاي‌ اتاقك‌ تكيه‌ داد. انگار جسم‌ بي‌شكلي‌ زير لباس‌ هلنا حركت‌ مي‌كرد. پاهاي‌ش‌ را بيشتر باز كرد. اتاقك‌ چوبي‌ تكان‌هاي‌ شديد و بي‌وقفه‌ مي‌خورد. هرلحظ‌ه‌ گمان‌ فروريختن‌ آن‌ مي‌رفت‌. هلنا زير لفافي‌ از نور بنفش‌، زيباتر شده‌ بود. آميزه‌اي‌ از ترس‌ و احترام‌ مذهبي‌، پدر دون‌ آلخيا را به‌ سكوتي‌ مسخ‌گونه‌ وادار كرده‌بــود. چشمان‌ش‌ را گشوده‌ بود تا شاهد بزرگ‌ترين‌ نفرين‌ پروردگار درحق‌ مردم‌ بي‌نواي‌ كاراموندا باشد.
#
آن‌چه‌ از اين‌ لحظ‌ه‌ به‌ بعد در اتاقك‌ چوبي‌ اعتراف‌ كليساي‌ بخش‌ كارامـوندا اتفاق‌ افتاد، هيچ‌وقت‌ به‌ روشني‌ بيان‌ نشد. تنها سال‌ها بعد افسانه‌هايــي‌ از شرح‌ ماوقع‌ بر سر زبان‌ها افتاد. هيچ‌كس‌ دقيقن نمي‌دانست‌ كه‌ چه‌ بر سر زني‌ مغـربي‌ و زيبارو كه‌ در سال‌روز پنجاه و هفت‌ ساله‌گي‌ پـدر رودريگو دون‌ آلخياي‌ كاراموندايي‌، در كليساي‌ بخش‌ ديده‌ شده ‌بود، آمده ‌است‌. اهالي‌ منط‌قه‌ تنها پدر دون‌ آلخيا را ديده‌ بودند كه‌ با نوزادي‌ بنفش‌ در آغوش‌ از اتاقك‌ چوبي‌ اعتراف‌ بيرون‌ آمده‌ بود. تمام‌ موهاي‌ بدن‌ كشيش‌ معتمد بخش‌، سفيد سفيد شده‌ بود. رگ‌هاي‌ گردن‌ و دستانش‌ متورم‌ و آبي‌ مي‌نمود و چشم‌هاي‌ش‌ از حدقه‌ درآمده‌ بود. رودريگو دون‌ آلخيا پس‌ از آن‌ واقعه‌ي‌ هولناك‌، ديگر پاي‌ش‌ را به‌ كليسا نگذاشت‌. مردم‌ مي‌گفتند ايمان‌ خود را از دست‌ داده ‌است‌. گــروهي‌ هم‌ براين‌ بـاور بـودند كه‌ دون‌ آلخيـا به‌ مقـام‌ قديسين‌ رسيده ‌است‌ و ديگــر احتياجي‌ به‌ مراسم‌ مالوف‌ كليسا ندارد. تنها پيرمرد كوري‌ كه‌ در كوچه‌هاي‌ كاراموندا گدايي‌ مي‌كرد، شديدن اعتقـاد داشت‌ آن‌ روز شيط‌ان‌ مجسم‌ را به‌ چشم‌ خود ديده ‌است‌ كه‌ از سقف‌ كليسا بالا رفته‌ و به‌ آسمان‌ پرواز كرده ‌است‌.
#
پدر دون‌ آلخيا تا روز مرگ‌ش‌ لب‌ به‌ سخن‌ باز نكرد. همان‌ روز با آن‌ نوزاد مرموز در آغوشش‌، به‌ كلبه‌اي‌ دورافتاده‌ در كوهستان‌ رفت‌ و هيچ‌گاه‌ بازنگشت‌. چوپاناني‌ كه‌ سحرگاه‌ به‌ مراتع‌ سرسبز كوهستاني‌ مي‌رفتند، از آتشي‌ به‌ رنـگ‌ بنفش‌ مي‌گفتند كه‌ گاه‌ و بي‌گاه‌ در دامنه‌ي‌ پرشيب‌ كوه‌ به‌چشم‌ مي‌خورد. سال‌ها بعد اين‌ واقعه‌ به‌ كلي‌ فراموش‌ شد و كلبه‌ي‌ دورافتاده‌ي‌ دون‌ آلخياي‌ كشيش‌، به‌ پرستش‌گاه‌ زایريني‌ كه‌ از راه‌هاي‌ دور براي‌ ديدن‌ آتش‌ بنفش‌ كوهستـــان‌ كاراموندا، به‌ آن‌ ناحيه‌ مي‌آمدند، مبدل‌ شد. كليساي‌ كاراموندا به‌ مرور ايام‌ نام‌ «سنت‌هلن‌ باردار» را به‌ خود گـرفت‌ كه‌ امروزه‌ هم‌ به‌ همين‌ نام‌ خوانده‌ مي‌شود و در نواحي‌ كوهستانـي‌ در شمال‌ آرژانتين‌ واقع‌ است‌.
#

پايان‌ ويرايش‌ اول‌ داستان‌ سرگشته‌گي‌ آلفونس‌ دون‌ آلخيا كه‌ مــادرش‌ او را از ابليس‌ باردار بود.
12 آذر 1379 - درکه

نظرات ارسال شده
بهار در 01 مرداد 1386
شاید به خاطر بند یک متن آقای دارابی بنفش مقدس پذیرفتنی باشد.
خب حالا که فکر می کنم. انگار که هرچه بنفش به سمت طیف تیره گرایش داشته باشد با ابهت می شود و به سمت طیف روشن (مثلا بنفش یاسی) ملیح تر!

email | website

Hoda در 01 مرداد 1386
داستان فوق العاده خوب بود.اما سردرنمیاورم که چرا در محیطی اینقدر غریبه؟ مثلا آدم فکر می کند با نویسنده امریکای لاتین طرف است نه با نویسنده ایرانی.

email | website

سر هرمس مارانا در 01 مرداد 1386
به خانم هدا:
بگذارید به حساب تمرین یا مشق کردن از روی دیگران دخترم. یادتان بماند که آدم باید از روی دست بزرگان مشق کند در جوانی. یعنی همان حدودی که این قصه نوشته شده است.

به خانم بهار:
راست ش خودمان هم درست یادمان نمی آید آن روزها چی شد که رنگ غالب این خانم هلنا و ماجراهای ش، بنفش تیره بود. گاس که اصلن همین حس ناخودآگاهی باشد که شما می فرمایید دخترم.

email | website

Amir Dehsarvi در 02 مرداد 1386
بزرگا...ادیبا...سرورا...مارانا
عجیب دیریست که جخ با نثرتان عجین گشته ایم...گاس که با خواندن داستان بی نظیر فوق به معیت فلویدٍ پینک نامی و محسن خان نام جونی یا نام جوری عجیب به همان خلسه ای فرو رفته ایم که شما امرمان نمودید با نوشتن این غریب داستان...
سایه تان بر سر ما حقیرانتان پیوسته و جاوید باد...
امیرمانید

email | website

نقطه الف در 02 مرداد 1386
تازه دارد لقبتان دستگیرم می شود!
قدرت جادویی آن بنفش مقدس تا این طرفها رسید.

email | website

یحیی بزرگمهر در 08 مرداد 1386
آقا! محشر بود این!
میگم این مولودِ بنفش اثر همخوابگی هلن با پدر آسمانی نبوده احیاناً؟ پدر آسمانی (با آن تخم سه زرده‌اش در تاریخ ادیان) چه از شیطان در شیطنت کم دارد؟!
میگم بهتر نبود میگفتن "سنت هلن باکره"؟ (چیزی شبیه به "مریم باکره")
گویی چرخه‌یِ کارما، این‌بار عیسی ناصری (این فرزندِ شیطان) را به آمریکایِ لاتین پرتاب کرده باشد.

email | website

عادله در 10 مرداد 1386
انتخاب رنگ بنفش برایم عجیب بود . معمولن بنفش رنگ خودداری و قرمز رنگ شیطان است .

جابجایی تفکر برانگیزی بود ...
.
شما احتمالن نویسنده بزرگی هستید ولی این اولین نوشته شماست که من می خوانم مارانای بزرگ

email | website

entex در 20 مرداد 1386
نمیدونم چرا تو وبلاگ خودتون نمیتونم کامنت بذارم : در مورد نامجو صادقانه بگم دارم از حسودی میمیرم ! کاشکی اونی که تو ذهنمه یه راهی داشت !
در مورد این نوشته باید بگم که عاشق داستانهایی تو این فضا هستم . و کاملا جالب بود قضیه تمرین و این حرفها !

email | website