سفیدِ کمرنگ : "دودو"دیگر دود نکرد

مدت‌ها بود که بدون هیچ حرفی می‌آمد می‌نشست پشت میزی که من آنطرف‌اش بودم.

چانه‌ی نیمرخ‌اش را بالا می‌گرفت و دود سیگارش را با تعلل٬جوری‌که انگار مراسم خاصی باشد٬بیرون می‌داد و همینطور از گوشه‌ی چشم براندازم می‌کرد و هیچ‌چیز نمی‌گفت.

من هم لام‌ تا‌ کام حرف نمی‌زدم.بندهای محکم‌استخوانی دست‌اش را می‌پاییدم که باآرامشی مثال‌زدنی٬ کاملاً بی‌حرکت می‌گذاشت روی میز؛ و لب‌هایش را می‌دیدم که عامدانه روی‌هم فشار می‌داد تا دود از لای آن‌ها مثل یک پرده‌ی نازک سفید٬ بالا بیاید و روی صورتش را بگیرد.

اگر کسی ما را در آن وضعیت می‌دید٬ فکر می‌کرد شاید با هم قهر‌ایم.یا داریم به موضوع بسیار مهم و جدی‌ای فکر می‌کنیم.اما حتماًً فکرش را هم نمی‌کرد که ما درواقع فقط داشتیم تفریح می‌کردیم.

آنقدر از پشت این دیوار سفید دودی همدیگر را نگاه کردیم٬ که یک روزی وقتی سیگارش را توی زیرسیگاری خاموش می‌کرد گفت که بهتر است ازین به بعد با هم زندگی کنیم.ایده‌ی خوبی بود.بدون هیچ حرف‌ دیگری قبول کردم.

ما با هم ازدواج کردیم و خانه‌مان را پر کردیم از انواع توتون‌های کمیاب و پیپ‌های مختلف.سیگارهای برگ کوبایی و سیگارت‌های کلکسیونی.چراغ‌نفتی‌هایی که دود می‌کردند وعودهای خوشبویی که همیشه می‌سوختند.هیچ چیزِ خوبْ-دود-کن‌ای از چشم ما پنهان نمی‌ماند.می‌آوردیم خانه و از هم لذت می‌بردیم.

آنقدر دود کردیم و از پشت آن‌ها همدیگر را تماشا کردیم که کاربه‌جایی رسید که دیگر وقتی حتی اسم دود را می‌بردیم به سرفه می‌افتادیم.بعد او یک روز خون بالا آورد.پزشک‌‌ها ممنوع کردند که ما اینجوری به تماشا کردن‌مان ادامه بدهیم.

این شد که یک‌روز٬ دود‌کردن را ترک کردیم و رفتیم یک دستگاه‌ بخور سرد با قطر یک‌ونیم‌ متر خریدیم و آوردیم گذاشتیم وسط سالن.اسم‌اش را هم گذاشتیم" دودو".

از آن به بعد دیگر از سرفه و اشک خبری نبود. دوتایی می‌نشستیم روبروی "دودو"و از تماشای بخار لطیف و سفیدی که رقص‌کنان از دهانه‌ی‌ بازش بالا می‌آمد٬غرق در لذت‌ای رخوتناک و خنک می‌شدیم.

تماشا می‌کردیم که این آتشفشان قطبی٬ چطور خانه را از مه‌ای رقیق و آرام‌بخش پر‌می‌کرد و چطور تن‌مان را از آرامشی سفید می‌انباشت.این٬ روزهای خوشبختی ما بود.

تا‌‌اینکه یک روز بی‌مقدمه٬"دودو"دیگر دود نکرد.

نمی‌دانستیم چه‌کار باید بکنیم.احساس بدبختی می‌کردیم.

هرکدام دیگری را مقصر می‌دانست.

برای اولین بار شروع کردیم به حرف زدن.آن‌هم حرف زدن‌اي که خیلی زود به جر و بحث مبدل شد.

ساعت‌ها و بلکه روزها سر این موضوع بحث ‌کردیم که واقعاً کی بود که باعث خرابی "دودو" شد.کی بود که اولین بار متوجه دودنکردن "دودو" شد.یا اصلاً چی‌ شد که "دودو" دیگر کار نکرد.

دست‌آخر٬ یک روز همینطور که حرف می‌زدیم٬مات‌ام برد و دیگر حرف نزدم.

گفت چی شده و همان موقع زل زد به من٬که از ورای هوای شفافی که بین‌مان بود٬ زل زده بودم به او.و او هم دیگر حرف نزد.

چند روز بعد رفتیم دوتا "دودو"برای خودمان خریدیم و خانه‌هایمان را از هم جدا کردیم.

نقطه الف-تیر‌ماه هشتاد‌و‌شش
نظرات ارسال شده
مانی در 02 مرداد 1386
پیشترها که از «کناررفتن پرده»ها حرف می زدند، می شد امیدوار بود که پرده ها کنار نروند. به دود یا بخار چنین امیدی نمی توان داشت.

باریک بینانه و قشنگ بود. ممنون

email | website

roxana در 03 مرداد 1386
زندگی بر پایه دود و وقتی پرده ها کنار میروند..............

email | website

MZ در 05 مرداد 1386
خوبه. خوب باشی.

email | website

یحیی بزرگمهر در 06 مرداد 1386
"دودو" سمبل "عشق کاذب" است؟ شاید چنین باشد. ولی هر دو متعلق و موضوع عشق مشترکی داشتند: عشق به دودو.
این دو نفر گویا عاشق همدیگر نبودند بلکه عاشق علاقه ی مشترک شان به دودو بودند. این عشق به همان نسبت که دودو را دوست داشت، نسبت به طرفین خنثی بود.
داستانی بود زیبا با تصویرسازی بسیار عالی!

email | website

پوریا در 06 مرداد 1386
خیلی خوب بود. به همین سادگی! وای به روزی که دودو هم نباشه برای خونه های جدا.

email | website

ف دال در 09 مرداد 1386
خیلی جالب بود. مثل همیشه. لحظه ی شهود داستانت رو اون لحظه ای دیدم که من٬که از ورای هوای شفافی که بین‌مان بود٬ زل زده بودم به او

سنگینی این زلالی از هر دودی بیشتر بود. چقدر تصویرها رو خوب دیده بودی

راستی نشوته هات رو دنبال می کنم مرتب ولی نمی تونم تو بلاگر کامنت بگذارم. آخرین داستانت هم محشر بود.

email | website

Black Jazz Britain در 11 مرداد 1386
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

email | website

h.o.d.a در 31 مرداد 1386
و چه فرقی می کنه چرا...مهم اینه که دودو از یه روزی دیگه دود نکرد...
تاحالا سه بار خوندمش.فوق العاده بود.طنز تلخ...یا هجو تلخ؟

email | website