از رنگ تا نوشتار
تصویرسرایی یک رنگ


1.
سارتر معتقد است به کار بردن رنگ و صوت چیزی‌ست متفاوت با بیان مفاهیم و قصدها به کمک واژه‌ها. او بیان می‌کند نت‌ها، رنگ‌ها و نقش‌ها نشانه نیستند، زیرا بر چیزی خارج از وجود خود دلالت نمی‌کنند.
شاید در نگاه اول سطوح رنگی، خنثی به نظر بیایند، سطحی که هیچ واژه‌ای از آن تراوش نمی‌شود، اما کمی بیشتر که به آن خیره شوی دال و مدلول‌ها را به وضوح کشف می‌کنی. آن‌ها رنگ نیستند، واژه‌هایی هستند در قالب رنگ، واژه‌هایی که در سطوح مختلف (متون مختلف) معانی متفاوتی به وجود می‌آورند، آن‌ها رنگ_واژه‌اند: واژه‌های نامرئی متن رنگ. آنگاه که واژه‌ها در ساز و کار نوشتار قرار گیرند، حیاتی تازه می‌یابند، در معرض نمایش قرار می‌گیرند و درون‌مایه‌ی خود را بیان می‌کنند: فرمی هویت‌بخش می‌شوند. گویی حقانیت واژه‌ها رنگ‌بازی می‌کند تا مصرانه درونِ تن/متن را به نمایش گذارد.

2.
رنگ_واژه‌ای را در نظر بگیرید که با مبادله‌ی واژه‌هایش با درون‌مایه‌ی سطوح مختلف، معانی و برداشت‌های متفاوتی می‌آفریند: برون‌ذاتی واحد (رنگ) با درون‌مایه‌های متفاوت (متن و معانی متفاوت). با نظر به این‌که درون‌مایه‌ی این رنگ_واژه‌ سرشار از انرژی است.
رنگ_واژه‌ای که در حضور تن‌های مختلف، متنی دیگر می‌سازد، متن‌هایی که هر کدام دنیای گسترده‌ای دارند، تن برهنه: شهوت، تن مرتعش: خشم و هیجان، تن ِ در خود فرو رفته: شرم، تن حیات: خون، تن آوانگارد: انقلاب. تن‌های واکنشی، در زد و خوردها، دفاع‌ها و هراس‌ها متن‌هایی رنگی می‌شوند. گاهی آسمان نیز منظری از این تن/متن می‌شود، به هنگام غروب رنگ_واژه‌ با طیف‌های گوناگون، خورشید را در انحصار می‌گیرد.
رنگ_واژه‌ای که در ذات و جوهره‌اش دوگانگی‌های متناقض به وفور دیده می‌شود بی که طلسم داشته باشد و از آنجا که فاقد توانایی سحرآمیزی و خیال‌پردازی است و بیشتر با فعالیت‌های کنش و واکنشی درگیر می‌شود، متونی متقاعدکننده می‌آفریند.
هم‌چون تردستی جسورانه‌ای می‌ماند پر از رویداد، پر از تکانه‌های مواج، پر از رمز و راز. در بیان خود نیز گاه از واژگانِ جسورانه استفاده می‌کند: واژگان فاخر و تجمل‌طلب، یا مردمی و پشت پا زده به دنیا.
یا هم‌چون کودکی کنجکاو و بازیگوش، همواره مترصد فرصتی برای کسب لذت است، محدودیت را تاب نمی‌آورد و به دنبال آزادی می‌گردد.
نه نشانی از تنهایی و معصومیت در آن است و نه نشانی از سکوت، ناامیدی‌اش در خودکشی نمایان می‌شود (حرکت انقلابی معکوس). نه بندگی را تاب می‌آورد (در خدمت یک ایدئولوژی باقی نمی‌ماند) و نه خنثایی ِ سفید را. از چشم‌پوشی بیزار است و داوطلبانه شهادت می‌دهد.
وضعیت‌های انقلابی‌اش در خلق موقعیت‌های متناقض نمایان می‌شود، به متن ابهام می‌بخشد و خواننده را به اشتباه می‌اندازد. می‌تواند غریب و مرموز باشد (تمایل به طیف تیره) و یا واضح و شفاف (تمایل به طیف روشن). می‌تواند به درون متن‌هایی (چهره‌ها و اشیاء) نفوذ کند و آن‌ها را بس فاخر جلوه دهد و می‌تواند متنی را سرافکنده کند: شرم. گاه می‌تواند ناز پرورده شود (با تمایل به رنگ صورتی) و گاه سرسخت و محکم بر جوهره‌اش پافشاری کند: بازسازی کند و بیافریند. می‌تواند اوج حضیض باشد. او قادر است در اطلاع‌رسانی به کنشی آشکار تبدیل شود: هشدار.
در نگهداری و سرگرمی کودکان به خوبی وظیفه‌اش را انجام می‌دهد: او بیش از هر رنگ دیگری توجه کودکان را به خود جلب می‌کند. در رفتارهایش لودگی هم دیده می‌شود، می‌خنداند، شوق می‌آفریند و شاد می‌کند. او فعالی اجتماعی_سیاسی است که حتی در زندان هم به اعمال انقلابی می‌پردازد تا به هدف‌اش دست یابد: یا مرگ و یا آزادی.
اگرچه پر از تجربه‌های ژرف و گسترده است با این همه خالی از سوءظن نیست (توجه به رنگ سوءظن). تراژدی را او آغاز می‌کند.
گاه کارکردی خردورزانه دارد، اما قواعد اخلاقی را برنمی‌تابد. هرج‌و‌مرج‌طلب است، اما گاهی هنجار هم می‌آفریند. قواعدش منسوخ نمی‌شود و بر آن اصرار می‌ورزد. از تقلید بیزار است. پوچی در آن راه ندارد و با این همه به رستگاری عرفانی هم نمی‌رسد.
با مرگ رفتاری پارادوکسیکال دارد: می‌میرد و با مرگ، خودش را می‌آفریند (زندگی می‌بخشد). او حضور مدام است.
نه حسادت سبز را دارد، نه خونسردی آبی را، نه غرور بنفش را دارد و نه طمع زرد را؛ واژگانی پیچ‌درپیچ و تودرتو دارد، او سرشار از دوگانگی‌ست: «قرمز».

نظرات ارسال شده
داستانک در 01 مرداد 1386
جالب بود و خوندنی

email | website

ویان در 05 مرداد 1386
چیزی که از بین خط های نوشته ات پیداست، دغدغه ی نوشتن است. و نوشتن نوعی معنا دادن است به چیزهایی که فقط هستند. درست مثل رنگ ها. من معنی هایی که به رنگ ها دادی، دوست داشتم. :)

email | website

بهار در 06 مرداد 1386
ممنونم ویان عزیز! :)
بله دغدغه ی نوشتن. وقتی نمی شود نوشت و به معنابخشی رسید، انگار که در کویر و برهوت هستی، سراب هست و حس تشنگی مفرط! :)

email | website

نیما در 07 مرداد 1386
کورساکوف در کتاب معروف ارکستراسیون اش به صدای سازها رنگ داده. نمونه اش فلوت است که صدای آن را صورتی دانسته. ارتباط بین حواس مختلف پیچیده است. اینکه چرا هر حسی یا هر آدمی یا هر صدایی بیشتر به یک رنگ نزدیک است و نه رنگ دیگر می تواند از اینجا بیاید که یک حس با یک رنگ خاص احساس نزدیک تری را منتقل می کنند. مثلن حسی که صدای فلوت می دهد با حس رنگ صورتی نزدیک تر است. حالا اینجا هم زرد می تواند طمع باشد، یا آبی خونسردیف یا غرور که اصلن بنفش است. اما قرمز اصلن به من دوگانگی نمی دهد.

email | website

بهار در 08 مرداد 1386
منظور من از دوگانگی، پیچیدگی بود. اما بالاتر که گفتم دوگانگی توضیح اش را دادم، یعنی قرمز قابلیت این رو داره که با کمی تیره و روشن شدن موقعیت های متقاوتی خلق کنه که متضاد هم هستن. (مثل سرسختی قرمز گوجه ای، و وقتی کمی روشن تر شود لوس می شود.)
با رنگی که کورساکوف به فلوت بخشیده موافق نیستم. چون من صورتی نمی بینم اش، نقره ای می بینم رنگ فلوت رو. شاید هم باید توضیح کاملش رو بخونم که اگر لطف کنین آدرس منبع یا کتاب رو بدین خوشحال میشم و بسیار ممنون. :)

email | website