بالاتر از سیاهی رنگی هست


١ التماستان می کنم، از چراغهای خیابان فاصله بگیرید!... حیله و نیرنگ از خودشان تراوش می‌کنند. بلوار نیفسکی همه‌ی روز را به فریب و نیرنگ مشغول است، اما بدتر از همه شبهاست، آن زمانی که تاریکی هم‌چون فرشی بر آن گسترده می‌شود و تنها دیوارهای زرد و سفید ساختمان‌ها قابل تشخیص‌اند... زمانی که همه شهر تیمارستانی از هیاهو و نور می‌شود و شیطان خودش بیرون می‌خزد و چراغ‌های خیابان را روشن می‌کند، تنها بدین منظور که همه چیز را با جلوه‌ای دگرگونه به نمایش درآورد.
(بلوار نیفسکی /نیکلای گوگول/خشایار دیهمی)

٢ آنگاه که شبحی سراسر شهر را تسخیر می‌کند و کوری سفید و شیری رنگی مثل ابلیس سفید، مثل بختک سراغ همه آمده و گرفتارشان کرده و به دام می اندازد و گویی فضا را نه هوا بلکه دریایی از شیر سفید پوشانده، آن یک نفر که با یک جفت چشم بینا باقی مانده، چه خواهد کرد و چه کنشی را در پیش خواهد گرفت. در حالی که همه با وضعیت اضطراری واقعی روبه روشده‌اند و فقط او توان و امکان کنشی دارد. آیا کاری از دست او بر می آید؟ آیا او دست به کاری خواهد زد؟ داشتن چشم یعنی چه؟ در شرایطی که حتا بر روی چشم صورت نقاشی شده‌ی تمام قدیسان خطی به رنگ سفید کشیده شده است و چشمان مجسمه‌های قدیسان نیز با پارچه‌یی سفید بسته شده است. به راستی بینا بودن، هیچ مسئولیتی را بر دوش او قرار می دهد!؟ یا نه او نیز همرنگ جماعت شده و ادعای کور بودن خواهد کرد؟ (دوباره باید کوری ژوزه ساراماگو را خواند.) در رنگانگی پیرامون‌مان لحظه‌یی همه چیز بی‌رنگ می‌شود. همه چیز رنگ می‌بازد به سان معناباختگی؛ رنگ‌باختگی و رنگ‌پریدگی در میان رنگین کمان رنگ‌ها شکل می‌گیرد. مفاهیم رنگ می‌بازند...

٣ درباره رنگ‌های لودویگ ویتگنشتاین یکی از بسیار کتاب‌هایی هست که درباره منطق رنگ‌ها و پدیدارشناسی و روانشناسی و چیزهایی در این میان، نوشته شده است و از همان قماش چیزهایی است که در دالانهای نمور دانشگاه‌ها، کتابخانه‌ها و کلاس‌های آکادمیک می توان پیدا کرد/خواند/شنید. با این حال بابک احمدی در آخرین جمله پی‌گفتاری که برای ترجمه‌ی همین کتاب نوشته، به چیزی اشاره می‌کند که فراتر از مسئله، موضوع و حتی هدف مولف بوده و امر اساسی‌تری را پیش می‌کشد "متن فلسفی... ساختار تغییر پذیر جهان را پیش چشم ما می گستراند تا از ما دخالت فعال در این دگرگونی مداوم را طب کند." حتا اگر در تفسیر دخالت به دخالت نظری متن فلسفی قائل باشیم باز در اکنون ما کمتر متن و اثر فلسفی و حتا ادبی و هنری می‌تواند مدعی شود که دخالت رادیکال و فعال در ساختار دگرگون‌پذیر جهان و نیازمند دگرگونی و تغییرات مداوم، داشته است چرا که متاسفانه فضا و رویکرد پوزیتویستی، پست‌مدرن و علم‌زده نه تنها چنین رویکردی نداشته بلکه به جد دنبال انکار، حذف و کناره‌گیری از یک چنین فضا، روش و اهداف می‌باشد. اینکه تردید در مسائل فلسفی تا بیخ و بن ریشه دوانده مسئله‌یی را حل نکرده و موضوعی را روشن نمی‌سازد. بلکه اساسا از یک چنین آشفته بازاری می‌توان فهمید که چگونه فرهنگ پست‌مدرن و رایج در غالب رنگارنگی دل‌خوشکنک‌های هرزوزه‌ی مدسالاری و ترویج رنگ و لباس و کالا همان مفهوم و رویکردی را نشانه رفته است که جای خالی آن حس می‌شود همان امر اساسی که از یاد رفته یا تعلیق و فراموش می‌شود و چیزی که نه در" ویتگنشتاین" و نه در "مرگ رنگ" و نه در رنگارنگی پر زرق و برق خیابان و نه در سپهر فانتزی دنیای مجازی قابل مشاهده و دریافت است. و آنچه که در این میان تهی‌شده و متلاشی می‌شود هویت مبارز و فعالی است که می‌تواند مشارکت فعال نظری و عملی در هر اثر (در قالب متن فلسفی ادبی و هنری و...) داشته باشد.

٤ آنچه که در اکنون ما بیشتر کاربرد داشته و تبلیغ می‌شود تهیه همه جور کالا و چیز خواسته شده با حذف ویژگی‌های زیان‌بارشان برای همه‌ی سوژه‌های دمکراتیک بدون در تظر گرفتن رنگ و زبان و... بوده و رنگ و جنس و مد کالا مهم‌تر از رنگ و جنس و ملیت خریدار در نظر گرفته می‌شود، در حالی که امری که خواسته نشده و تروج نمی‌شود همان حلقه گمشده است همان رنگی که هیچ وقت رنگ سال نمی‌شود. و کمتر کارگردانی برایش فیلم می‌‌سازد.
٥ در افسانه برج بابل همه در یک سرزمین و به یک زبان صحبت می‌کردند، می توان در خوانشی رادیکال نوشت که همه به یک رنگ واحدی بوده‌اند و اختلاف فاحش سیاه و سفید و زرد وجود نداشته و با اختلاف و تفاوت جداکننده‌یی که در زبانها ایجاد شده، رنگها نیز به‌هم‌ریخته و ما به رنگ‌های مختلفی در زمین توزیع شده‌ایم و هنوز برتری و نابرابری رنگ‌ها و زبان‌ها و نژادها و سلطه و ستمی که در این میان به راه افتاده جریان دارد.

٦ در مورد رنگ‌ها آنچه از یاد می‌رود/برده می‌شود، مسئله سیاه/سفید بوده و مبارزه‌یی که در غالب رنگ، زبان یا دین و خاک شکل می‌گیرد، در مقابل طیفهای گوناگون نور مرئی و سه‌گانه‌های کیشلوفسکی و بهشت و طبیعت و زیبایی و رنگ سال...؛ بازیکن سیاه در حساس‌ترین بازی تیم باشگاهی‌اش در اعتراض به شعارهای نژادپرستانه‌ی تماشاگران بازی را ترک کرده و در کنشی رادیکال بی‌که به بازی و پولی که می‌گیرد، فکرکند و گلی که می‌تواند آن‌ها را قهرمان کند، در کنشی رادیکال‌تر و ماندگارتر و انسانی‌تر بازی را ترک کرده و تا دقایقی بازی همین واژه‌یی که می‌خواهد ما را در رنگارنگی خیابان‌ها و کالاها و فیلم‌ها و رویاها مشغول کرده و از سیاه و ترک و کرد و مسلمان بودن‌مان تهی کرده و سرگرم‌مان کند به هم می خورد و بازی، برنامه‌های تلویزیونی، رسانه‌ها، تبلیغات و... منحل شده، به حالت تعلیق در آمده و فضای بیمار و توخالی و بی‌هویت مورد بازخواست قرارمی‌دهد و در این لحظه است که می‌توان حتا اگر شده برای دقایقی ترمز قطار را کشیده و جایگاهی را که در آن قرار گرفته‌ایم کنار زده و به محل برگزاری بازی، به بازیکنان و جایگاه‌مان رادیکال‌تر عمیق‌تر و دقیق‌تر بنگریم.

٧ پایان شب سیه سپید است تفکری جبر اندیش، عافیت‌طلب و زهوار دررفته‌ای که نه تنها دست به هیچ کنش و فعالیتی نمی‌زند، بلکه دست به دامان تقدیر و سرنوشت و حرکت طیبیعی شده و به نقطه تاریک و کاملا سیاه شب متوسل می‌شود و امیدوار است با صبر و حوصله، سحر فرارسیده و برای او روشنایی و نور سپید روز را به ارمغان آورد. و در مقابل کنش تکراری و بی‌پشتوانه‌؛ بی‌که در دکان رنگرزی ایستاده باشد و فرایند قدم به قدم رزیدن را دیده باشد و عاقبت دکان‌های رنگرزی را شنیده یا خوانده باشد آنچه را که در توهم خود به مثابه جان زیبا (روشنفکر/مبارز دوراندیش و وجدان معذب) بدان رسیده، به صورت آخرین مرحله رنگرزی دیده و می‌خواهد همه چیز را برهم زند و فریاد بکشد و یا بنویسد که بالاتر ازسیاهی رنگی نیست. دکان دیگری باید زد. در حالی که می توان خطر کرده و با آگاهی کامل به سویه‌های وضعیت در بحران و همه راه‌های از پیش تعیین شده و از قبل امتحان شده، شعارمان را این‌چنین نوشت؛ "بالاتر از سیاهی رنگی هست."
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.