زمان‌سنج ِ برآمدنِ رنگِ لاجورد

«من که جهان را چنین خوب می‌فهمم،
از آن رو ست که محبوبه‌ای دُردانه دارم.»
شمس‌الدین ِ صدرا

یکی از معضلاتِ همیشگی ِ من این است که به اندازه‌یِ دانایی‌ام احساس نمی‌کنم. نه این‌که خیلی دانا باشم (یا حتّا کوچک‌ترین ادّعایی در این باره داشته باشم)، ولی همان‌قدر که می‌دانم را هم خیلی دیر احساس می‌کنم. مثلاً خوب می‌دانم زمانی یک حرف بیشترین تأثیرش را می‌گذارد که به کُلی از گذاشتن یا نگذاشتن ِ تأثیرش دل بُریده باشم. مهم نباشد کسی باور بکند یا نکند، یا حتّا آن اندازه که من می‌خواهم حرفِ مهمی زده باشم، حرفم را مهم شنیده باشد. با این‌که این را خوب می‌دانم، اما در گفتن و قبولاندنِ بعضی احساسات و عقاید، آن‌قدر انرژی مصرف می‌کنم که دستِ آخر پاک شَک می‌کنم که من اگر من نباشم، چرا باید ظاهر ِ جذاب و احتمالاً خودپسندانه‌یِ حرف‌هایِ یکی مثل ِ خودم را باور کنم! یعنی به شیوه‌ای ابلهانه، دانایی‌ام با موج ِ احساسی قوی به عقب رانده می‌شود و دوباره، زمانی سر-و-کلّه‌اش پیدا می‌شود که شبیهِ آدم‌هایِ نادان رفتار کرده باشم. و همیشه زمانی که کاملاً ناامید می‌شوم، یا این‌که آن احساس ِ پُرشور در وجودم فروکش می‌کند و به خاطره‌ای روزمره تبدیل می‌شود، همین موقع‌ها ست که می‌فهمم؛ بَه! چه موقع ِ مناسبی برایِ گفتن ِ این کلمات فراهم شده، و چه خوب که حس ِ زائدی از گفتن‌شان ندارم! و جالب این‌که معمولاً هم می‌فهمم و معمولاً هم همیشه ماجرا با همین روالِ منطقی پیش می‌رود:

شور / وسوسه‌یِ گفتن / ناامیدی از تأثیر / روزمرگی / برآمدنِ بهترین دَم

هر شوری انگار باید یک بار از مدخل ِ یک روزمرگی بگذرد تا به دَم ِ بهترین زمانِ گفتن، بهترین زمانِ عیان شدن، نزدیک شود (برایِ همین شاید عاقلان می‌گویند؛ در اوج ِ عشق و مستی، وعده‌یِ گرم و شَرَربار ندهید و چیزی از عشق و مستی‌تان نگویید، و معمولاً می‌دهند، و معمولاً می‌گویند، و همواره با این تردید تنها می‌مانند که؛ آخر پس وعده‌یِ گرم و شَرَربار را کجا باید به زبان آورد!؟). شاید این می‌رساند که احساس و دانایی چقدر از هم دور اَند و گاه، هیچ ربطی به هم ندارند. یا به عبارتی، در خوش‌بینانه‌ترین حالت، طول می‌کشد که دانایی به احساس بدل شود. به هر حال، انسان‌ها بی‌خود و بی‌جهت پیر نمی‌شوند، و همه‌یِ آن‌هایی که پیر می‌شوند هم، به اندازه‌یِ تجربه و دانش‌شان احساس نمی‌کنند (پیری، اگر فقط لحظه‌یِ به استادی رسیدن در درون‌نگری باشد هم، لحظه‌یِ جاودانه‌ای است). و کلاً به طرز ِِ عجیبی فکر می‌کنم؛ ابراز ِ احساسات و نوشته‌هایی که روزمرگی‌های‌شان را بعد از بیان و بروزشان طی کنند، پس از مدتی دلِ خودِ آدم را می‌زنند.

دلم می‌خواهد که همه‌یِ این‌ها، من را به یادِ استادِ گچ‌بُری‌مان بیاندازد: پیرمردی که هر لحظه از حرکات و آناتِ بودنش پیامبر ِ این نکته بود که؛ او خوب می‌تواند همیشه به درونش بنگرد و خودش را با یک نظر برانداز کند. یادم هست وقتی می‌خواست کار با رنگِ لاجورد را نشان‌مان بدهد، با لهجه‌یِ غلیظِ اصفهانی، زیر ِ لب - جوری که فقط دو-سه نفری که خیلی نزدیک‌اش بودیم شنیدیم - می‌گفت: «رنگِ خوب زمانی بَرمی‌آد که به کُلی از بَراومدن‌اش نااُمید شده باشی، عیناً مثل ِ این‌که؛ زمانی تو یه کار استاد می‌شی، که دیگه حواس‌ات به استاد شدن تو اون کار نباشه.»
نظرات ارسال شده
بهار در 01 مرداد 1386
خوشمان آمد بسی! پر از نکته های خوب بود! :)

email | website

Hoda در 01 مرداد 1386
اووووه! از خواندنش بسیار لذت بردم! بخصوص بند میانیش.آفرین!

email | website

سر هرمس مارانا در 01 مرداد 1386
حواس مان هست لامصب هنوز!

email | website

مانی در 02 مرداد 1386
بهره مند شدم. مرسی.

email | website

نقطه الف در 02 مرداد 1386
بسیار ظریف بود.بسی لذت بردیم.مرسی!

email | website

میثم در 03 مرداد 1386
این‌جانب! بسی ممنون و متشکر می‌باشد از ابراز ِ نظر ِ صمیمانه‌یِ همه‌یِ دوستان (بنیادِ صرفه‌جویی در مصرفِ جواب‌هایِ همه‌جانبه!) :D

email | website

پوریا در 06 مرداد 1386
اولش داشتم می گشتم که این کجاش به رنگ می رسه پس. آخرش وقتی رسید به رنگ که رسیدن یا نرسیدن بحث به رنگ دیگه مهم نبود اصلا ً. این هم یه جورایی همونه که گفتی نه؟

email | website

میثم در 13 مرداد 1386
جناب پوریا، من کامنتِ شما رو خیلی دیر دیدم. راستش هزارتو از طریق ِ ایمیل مطلع‌ام نکرد که کامنتِ تازه‌ای دارم. به هر حال، اگرچه دیر، ولی از خوش‌ذوقی‌تون تو نشانه‌یابی ِ مطلب بسیار ممنون و خوشحال اَم.

email | website