قهوه‌ای پر‌ رنگ

      از پله ها بالا می ‌روم، از مقابل تمام آن درهای یک شکل می ‌گذرم و جلوی دری می‌‌ایستم که تنها تفاوتش با بقیه این است: فقط من کلیدش را دارم.  در را پشت سرم می‌‌بندم. می‌گذارم کیفم از روی دوشم سر بخورد و پایین بیافتد، تا آشپزخانه پاهایم را روی زمین می‌کشم، کتری را می‌گذارم روی اجاق.  بعد می‌روم خودم را می‌اندازم روی مبل. از میان در شیشه‌ای تراس آسمان را می‌بینم که قرمز شـده، گلدان سفالی رنگ و رو رفته روی تراس هم از اینجا پیداست.
بلند می ‌شوم. چراغ پیام گیر چشمک می‌زند. دکمه‌اش را فشار می‌دهم و به آشپزخانه می‌روم. " الو... "  صدایش بم و گرفته است مثل صدای مردی که تازه از خواب بیدار شده، یا اصلا تمام شب را نخوابید باشد.
- "لیلا؟ "
با اینکه می‌دانم کتری جوش نیامده همین‌طوری درش را بر می‌دارم و نگاه می‌کنم. حبابهای ریز و بی‌رنگ آب از کف کتری به سطح می‌آیند اما هنوز مانده تا آب جوش بیاید.
- " به من زنگ بزن، ببین، فکر نکن دیگه نمی تونم ... باشه نمی تونم،  قبول،  ولی به من زنگ بزن، به من زنگ بزن لیلا. "
لیلا گفتنش صدای کشیده شدن اره روی چوب را به ذهنم می‌آورد، آن صدای آخر، صدایی که می‌گوید این دندانه‌ها یک بار دیگر بروند و برگردند روی گوشت چوب، کار تمام است.
نمی‌دانم عوضی گرفته بود یا... شاید با مستاجرهای قبلی کار داشت. مستاجر‌های قبلی... . به پوستر کارتونی که چسبانده‌اند روی  شکستگی شیشه پنجره نگاه می کنم. شیر ماده‌ای که سرش را گذاشته روی یال شیر نر و هر دو زل زده‌اند به بچه شیری که روبه رویشان است. انگشتم را می‌کشم روی ترک شیشه که تا بالای پنجره رفته.
بچه قدش نمی رسد، زن بلندش می کند، بچه که بالای پوستر را چسب می‌زند روی شیشه، زن او را می‌گذارد پایین، عقب می‌آيد، به پنجره نگاهی می‌کند و از آشپزخانه بیرون می‌رود.
      آب از کتری بیرون می‌ریزد و گاز خاموش می‌شود. شیر گاز را می‌بندم. یک چای کیسه‌ای در لیوان می‌اندازم و رویش آب جوش می‌ریزم.  لیوان در دست به اتاق خواب می‌روم. از میان جعبه‌هایی که کارگرها گذاشته ‌اند گوشه و کنار اتاق و فرصت نشده بازشان کنم، می گذرم. می‌ایستم کنار پنجره.  رو به رویم دیواری‌ست که پیچکها آن را پوشانده‌اند، برگهای سبزشان چنان در‌هم رفته که از دیوار جز خالهای ریز توسی پیدا نیست. نگاهش که می‌کنم، فراموش می کنم، فراموش می‌شوم، مثل دیوار، پشت این برگهای سبز رونده. لیوانم را می‌گذارم روی طاقی پنجره، درست همان جایی که دیروز پیدایش کردم، تفاله های چای از بی آبی خشکِ خشک شده بودند و افتاده بودند ته لیوان، مثل نعش.
     همهء اسبابهایش را که جمع کرد، یک لیوان چای برای خودش ریخت، کنار پنجره آمد تا برای آخرین بار دیوار پیچکها را تماشا کند. خودش رفت و لیوان جا ماند.
     خیلی چیزها از آنها مانده، مثلا... می روم سمت دیوار کنار در، مثلا این فرو رفتگی.
     صدای شکستن شیشه که می‌آید زن سر برمی گرداند سمت صدا، بعد بی‌اعتنا در چمدانش را می‌بندد. مرد که می‌آید به اتاق خواب، دخترک می‌پرد و خودش را پشت در قایم می‌کند. مرد چمدان را از دست زن می‌کشد، چمدان می خورد به دیوار، از بریدگی کف دست مرد خون می چکد روی زمین.
     چهار دست و پا آن طرف می‌روم، باید همین جاها باشد، جعبه‌ای که رویش نوشته‌ام آلبومها و صد دور چسب دورش چسبانده‌ام را هل می‌دهم جلو، آهان، اینجاست، دیگر اثری از خون نیست، اما این تکه حسابی از رنگ و رو رفته از بس آن را سابیده‌اند.
اخمهایش را کشیده در هم دستمال را سفت می‌کشد روی موکت، می‌خواهد دستمال را فرو کند در سطل آب و‌ صابون کنار دستش که دخترک را می‌بیند، نشسته پایین تخت، دم موی بلند مشکی‌اش را گذاشته در دهنش، با انگشت روی موکت خط می‌کشد و زیر چشمی به مادرش نگاه می کند. لیلا دست می‌برد در سطل، کف صابون را می‌گیرد پشت دستش و حبابها را فوت می‌کند به سمت دخترک.  دخترک، پریا مثلاً، آره پریا، اول مردد نگاهش می‌کند بعد که خنده مادرش را می بیند گوشه‌های لبش کمی جمع می‌شوند. لیلا دستش را دراز می‌کند و موهای دخترک را از دهنش در می‌آورد، انگشتش را که می‌گذارد روی گونه چپ او، دندانهای ریز و سفید پریا پیدا می‌شود و زیر انگشت لیلا یک چاله درست می‌شود.
پشت می‌دهم به دیوار و پاهایم را جمع می‌کنم توی شکمم. زل می‌زنم به دیوار روبه ‌رو، به آن تیرگی مستطیل شکل که باید جای قاب بزرگی بوده باشد. می‌گذارم همین‌طور همان‌جا بماند و اگر کسی بپرسد می گویم عکس لیلا‌ست دیگر با  پریا . توضیح می دهم اینجا خیلی معلوم نیست اما پریا وقتی می‌خندد گونه چپش چال می‌افتد. یک‌طوری که دلت می‌خواهد انگشتت را بگذاری ته چاله گونه‌اش.
پایم را دراز می‌کنم، کف پایم را می کشم روی جای پایه تخت روی موکت. خودم را می‌کشم جلو. حالا نشسته‌ام سمت چپ تخت. به پشت دراز می‌کشم و دستم را زیر سرم می‌گذارم. سردی کف اتاق تا تهِ دلم می‌رود اما به روی خودم نمی آورم. به پهلو دراز می‌کشم و چشمهایم را می‌بندم.
   بیدار شده لیلا، اما پلکهایش انگار قفل شده‌اند در هم. خواب دیده کنار پنجره اتاق خواب است و به خودش نگاه می‌کند که آن پایین، برهنه ایستاده و پشتش را چسبانده به دیوار پیچکها، دستهایش را در امتداد سینه از هم باز کرده، پاهایش را چسبانده به هم، سرش را کمی بالا گرفته و زل زده به او، می‌بیند چطور شاخ و برگها دور تنش می پیچند، از دهانش می‌روند تو و از چشمهایش بیرون می‌زنند، پریا گلدان سفالی در دست رد می‌شود بی‌آنکه او را این بالا یا حتا آن پایین کنار دیوار پیچکها ببیند، دست تکان می‌دهد، با دست می‌زند به شیشه، جیغ می‌کشد. پریا، اما رفته است. می‌دود سمت در خانه، قفل است و او کلید ندارد.  نفسی می‌کشد و چشمهایش را باز می‌کند، تاریک است، مرد دراز کشیده به پهلو، رویش به سمت اوست.  دستش را می‌گذارد روی بازوی مرد، گرم است و وقتی از عرق خیس می شود قهوه‌ای تر به نظر می‌رسد. چشمهایش را می‌بندد و به صدای نفسهای مرد گوش می کند، بعد خودش را می کشد جلو و سرش را به سینه مرد تکیه می‌دهد.
    با صدای زنگ تلفن چشمهایم باز می‌شوند. دستم را که معلق در هوا مانده جمع می‌کنم، می‌نشینم روی زمین، برای من است یا لیلا؟
تلفن می‌رود روی پیام‌گیر و صدای مرد مثل یک پیچک رونده می پیچد در اتاق نشیمن، بعد از راهرو می گذرد و در اتاق خواب به من می رسد: "لیلا؟"
آنقدر نزدیک است که می توانم دستم را دراز کنم و نوازش کنم صدایش را. دستم را می گذارم روی دهانم، مرد که نفسش را پر صدا بیرون می دهد و تلفن را قطع می‌کند، دستم می‌آید پایین و روی گلویم می‌ماند.
 از همین‌جا که نشسته‌ام می‌بینم سرخی آسمان سیاه شده، و لیوان لیلا روی طاقی پنجره مانده. بلند می‌شوم، می‌روم کنار پنجره می‌ایستم، دستم را دور لیوان حلقه می کنم و پیشانی ام را به شیشه تکیه می دهم، خنک است اما حریف داغی پیشانی من نمی شود. نفسم شیشه را کدر می کند و منظرهء دیوار پیچکها که تیره شده‌اند در تاریکی شب، پشت پرده‌ای از بخار محو می‌شود.
بر می‌گردم به اتاق نشیمن، لیلا را می‌بینم که روی تراس ایستاده و به گلدان، که آن بالا روی جا گلدانی تراس است، آب می‌دهد، چشمش اما به پریا است که سرش را تکیه داده به نرده، و دارد پایین را تماشا می‌کند. بعد برمی گردد و مرا نگاه می کند. می‌روم جلو، دستم را دراز می‌کنم به سمتش، که کوبیده می‌شود به سردی شیشه، ومن می‌خورم به عکسم که افتاده روی در شیشه‌ای. تراس تاریک است و خالی، مثل جا‌گلدانی روی نرده‌ها.  به دنبال گلدان به پایین نگاه می‌کنم و پاهای عکسم را می‌بینم که انگار از توی گلدان درآمده‌اند.
لیوان را آب می‌کنم و به تراس می‌روم، گلدان را که خاکش از بی آبی خاکستری شده بلند می‌کنم و دوباره می‌گذارم آن بالا در جا گلدانی خودش. آن پایین زنی که دارد از خیابان می‌گذرد سرش را بالا می‌آورد و به گلدان نگاه می‌کند بعد به سمت بالای خیابان می‌رود. لیوان را بر می‌دارم و آب را پای  گلدان می‌ریزم. خاک آب را می‌بلعد و قهوه‌ای پر رنگ می‌شود.

بهمن83-اسفند 85
نظرات ارسال شده
sun در 01 مرداد 1386
پس زندگی مون این رنگه! قهوه ای پررنگ!

email | website

داستانک در 01 مرداد 1386
آی فلانی زندگی شاید همین باشد!
قهوه ای پر رنگ شید هم بی رنگ.

email | website

فريبا در 01 مرداد 1386
فوق العاده بود، فقط همين و مي تونم بنويسم الان دلم مي خواد حس خوب بعد از خوندنش و حفظ كنم.

email | website

روشنک در 01 مرداد 1386
قوربونت برم من ! باعث افتخار منم هستی علاوه بر خانواده :)

email | website

مریم صفا در 01 مرداد 1386
خیلی خوب!
سبک نوشته ات رو خیلی دوست داشتم.
کجا می شه داستان های دیگه ات رو خوند؟

email | website

آزاده در 01 مرداد 1386
روشنک منم به تو افتخار می کنم در ضمن مگه دستم بهت نرسه

email | website

آزاده در 01 مرداد 1386
غیر از روشنک از همه مرسی که خوندید و برام نوشتید :)

email | website

روشنک در 02 مرداد 1386
مگه من چی کار کردم ؟ من همیشه هستم هر کاری خواستی هم بکن آزاده گلم / میتونی پنجشنبه بیایی :دی

email | website

فریاد در 03 مرداد 1386
یه موقعی این دوستان هزار توئی/از اینکه اینجا آقایون بیشتر تر از خانوما ن شاکی شده بودن/یادمه بهت گفتم میخوام آدرستو بدم یه جائی)مبنی بر اینکه یک خانوم با استعدادی هست اما کشف ناشده( .../حالا میبینم که اینجائی یعنی کاشف به عمل اومد/ها راستی من هنوز داستانتو نخوندما/ولی همچین از دیدن نام مبارکتان ذوقالوده شدم /نشد که ننویسم

email | website

ماه رقصان در 04 مرداد 1386
داستان خیلی خوب بود . کاملا روان بود در عین حال به ظرافت هر جیزی لازم بود را گفته بودی. می خوام بازم ازت بخونم . کجا می شه ؟ در ضمن موضع داستان نویسی ات رو حفظ کن . من خوشم می اد اینجا بیام و داستان هم پیدا کنم ! موفق باشی . شاد باشی

email | website

آزاده کامیار در 09 مرداد 1386
مرسی فریاد جان. دست شما هم درد نکند ای ماه رقصان

email | website

مهبانگ در 12 آذر 1387
سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی ارنی نگفته گفتی دوهزار لنترانی

داستان زیبایی بود ولی نفهمیدم از چه چیزی خوشم آمد. آیا می توانم داستانهای کوتاهم را برایتان میل کنم به عنوان کسی که خود را همیشه شاگردتان میداند؟

email | website