از هفت بندِ رنگین کمان


1.
بی سبب نبوده که رنگین کمان را با «بنفش» آغاز کرده اند، که آفرینشِ رنگ ها از اساس با این رنگ آغاز شده. جریان اش هم این بوده که در آغاز کلمه بود. فرشتگانِ درگاه گردِ هم نشسته بودند و با آن تنها چیزِ موجود با یکدیگر حرف می زدند در این باب که دنیایی که بنا است به پا شود چه گونه باید باشد. من را آن موقع فرستاده بودند به عالمِ مُثُل. دریغ بزرگی است چون اگر آنجا بودم دست کم وقتی عزراییل علیهِ طرح جاودانی آفریدگان رأی جمع کرد، کاری می کردم. به هر حال می گویند آنها از هر چیزی سخن گفتند و طرحی ریختند تا سخن به رنگ ها رسید. از اینجا به بعد هر کس هر چه گفت، دیگران نفهمیدند. نوبت که به جبرئیل رسید، ساعت ها درباره ی "اثیری سوخته" که از رنگ های طیفِ فرابنفش است صحبت کرد. باز هم دیگران نفهمیدند. شیطان که هنوز مقرب بود، حوصله اش سر رفت و یک نیشکونِ اساسی از او گرفت. جبرئیل جیغ زد. و بنفش آفریده شد.


2.
یادم هست در جایی اعتراف کرده بودم که حروف الفبا را رنگی می بینم. چندان که هنگامِ خواندن و شنیدن و گفتن، اگر روی واژه ای دقیق شوم، حروف اش، نقاشی شده با رنگ های شان به چشمم می آید. منشأ این حسِ گریزناپذیر که هر حرفی رنگ یگانه ای دارد نیز کتابی در کودکیِ من بوده که خواندن را از آن آموختم. این کتاب هر حرف را به رنگی در آورده بود و تا پایان عمر این پیشداوریِ رنگین را در روزگارِ من باقی گذاشت. رنگ آمیزی ای که علی رغمِ امتیازات اش، گاه تناقض های تصویری ای را در ذهن من ایجاد کرده و می کند که یکی از آنها «نیلی» است. این از آن واژگان است که شکل اش به یک رنگ است و معنای اش به رنگی دیگر. معنای اش را شما می دانید. بگذارید فرم اش را برای تان توصیف کنم که بر اساس حروف چهارگانه اش، به ذهنِ من «قرمز - سفید - طوسی - سفید» را متبادر می کند که در نهایت ترکیبی سرخ - صورتی است. خیلی بد است که فرم و معنای یک کلمه هر دو رنگی باشند و هر دو تا این حد متفاوت. از این دست دورنگی ها در دیدرس من بسیار است.


3.
آنچه که در طیف رنگین کمان «آبی» می نامند و به ما هم از دیرباز قالب کرده اند، در واقع خودِ رنگِ فیروزه ای است. چیزی که ما به آن آبی می گوییم همان نیلیِ بند پیش است. به هر حال از هر نوع اش که باشد، رنگِ آرامش برای بسیاری از ما همین آبی است. دلیل اش می تواند رنگِ دریا و آسمان باشد، اما برای گروهی از ما این آرامش دلیلِ محکم تری هم دارد:
کور رنگ ها که شمارشان کم هم نیست (یک نفر از دوازده مرد) برخی از رنگ های متفاوت را یکسان می بینند. آنها درک نمی کنند که چرا دیگران نام های متفاوتی می دهند به رنگ هایی که آنان یکسان می بینند. یکی از این کور رنگ ها در همین نزدیکی های من زندگی می کند. از آن دسته است که سبز و سرخ و آنچه که بین اینهاست (زرد) را یکی می بینند. این سه رنگ، همان هایی هستند که در چراغ راهنمایی تقاطع ها به کار رفته اند. او پشت فرمان، این چراغ ها را از جای قرار گرفتن شان می شناسد. گمان نکنید که به این راحتی می توانید دنیای چنین کسی را تجسم کنید: او ترکیب های سبز و سرخ با آبی را نیز از هم نمی شناسد. مثلن بنفش را از فیروزه ای. از کودکی به یاد دارم که هر وقت رنگ مورد علاقه اش را می پرسیدیم، می گفت: «آبی». دلیل اش را الان می فهمم؛ این تنها رنگی است که با اطمینان می تواند نام اش را بگوید، چندان که دیگران هم با او توافق داشته باشند.


4. فایرابند علم را چیزی مانند افسانه های پریان می داند: نظریه های علمی هم اصولن جهان را با استعاره های ساده و عامه فهمی توضیح می دهند که به اندازه ی افسانه ها از واقعیت فاصله دارند.
در این راستا این مدل علمی بدیع را تجسم کنید و حال اش را ببرید: یک لباس کاموای «سبز» پوشانیده اند به یک کره. هوا دارد گرم می شود و کره ی مزبور احساس خفگی می کند. این است که یک سر کاموا را می کشد و همین جور لباس را می شکافد. ببینید مدل را که به چه گویایی توضیح می دهد که چرا گرم شدن کره ی زمین حیات را به خطر انداخته و باعث جنگل زدایی شده است.


5.
این تصویر را در ذهن تان نقاشی کنید:
یک چشم انداز برفی و تا چشم کار می کند درختان کاج سفید پوش با آسمانی یکدست از ابرهای خاکستری. یک رودخانه ی یخ بسته ی نقره ای را هم روی قطرِ شاهکارتان رقم بزنید. حالا پیرمردی را ببینید که با بارانیِ چهارخانه ی سیاه و سفید در یک سوم پایینِ اثر دارد به سمت بیرون قاب قدم می گذارد. همه چیز خیلی سیاه و سفید شد. نه؟ خوب، جای گرمای «زردِ» آفتاب در این قاب خالی است. جایی برای خورشید در قاب تان باز کنید. اگر کارِ دشواری است خوب، اصلن بی خیال این تصویر بشوید. به جای آن در اولین فرصتی که دست داد یک دل سیر در برف بشاشید تا دست تان بیاید که چه می گویم.


6.
اگر قرار بود طیف رنگین کمان را با همین دقت نامگذاری کنیم، باید شش تا رنگ را نام می بردیم. چرا؟ چون ما سه رنگ اصلی داریم (سرخ و سبز و آبی) به ازای سه نوع سلول مخروطی که در شبکیه ی چشم مان رنگ های اصلی را دریافت می کنند. این سه تا با آن سه رنگِ بین شان (فیروزه ای و بنفش و زرد) می شوند شش رنگ. اما یک نامِ اضافه در رنگ های رنگین کمان هست. این، رنگی است که به اندازه ی آن دیگران اصلی نیست، اما آن را می شماریم. بگذارید همین جا جریان اش را اعتراف کنم و این بار سنگین را بلاخره از دوش بردارم:
در شش روزی که جهان را می آفریدند، من مثالِ روباه بودم در عالم مُثُل. این شش روز موسوم به بنفش، آبیِ نیلی، فیروزه ای، سبز، زرد و سرخ بودند. این خیلی به من بر خورد. این شد که کاتبِ خلقت را فریب دادم و در دفترش بین زرد و سرخ ابرویی باز کردم. اما به جای «روباهی» نوشتم «نارنجی» تا به من بدگمان نشوند. جهان که بر پا شد کار از کار گذشته بود. رنگین کمان را به هفت رنگ نامیدند. حتا خیلی جاها شایع شد که زمین را در همین هفت روز ساخته اند. اینکه چرا روباه ها نوک دم شان سفید شده هم به همین داستان بر می گردد. اما بگذریم. غضب الهی را داشته باشید که نارنج ها را ترش کرد تا قیامِ قیامت.


7.
در این روزهای تابستانِ داغی که آتش می بارد و پوست را در جا می سوزاند، به هر جا که رو می کنم رنگِ هشدار می بینم و علامتِ خطر. در این روزهای تنش زا بوی جنگ، بوی خون می آید. لحن ام اگر قدری بر افروخته است و زبان ام «سرخ» شده، شاید از آن روست که رنگِ نگرانی های تبدارم را گرفته است.

نظرات ارسال شده
بهار در 01 مرداد 1386
جالبه رنگ هشدار و خطری که گفتید!
و جالب تر رنگی دیدن حروف الفبا!

email | website

ویان در 05 مرداد 1386
خوشگله که آبی رنگ وحدت همه ی انسان هاست و هر آدمیزادی روی آبی توافق داره.
فکر کردم دیدم درست همون زمانی که تو باعث شدی نارنجی تو رنگین کمون جا داشته باشه، من آفریده شدم.

email | website

بهنوش در 07 مرداد 1386
سلام نیمای دوست داشتنی
ساده و زیبا نوشته بودی که من خیلی دوست داشتم. رنگین کمان باشید. و همیشه روباه ! :))

email | website

هلیا در 12 مرداد 1386
نیما جان چقدر اقکارت جذاب است و نثرت زلال
همیشه خلاق باشی

email | website

در 26 اسفند 1388
 

email | website