رنگ آدم‌های من

گه‌گاه فکر می‌کنی چقدر صبر و چقدر آرام. شاید فرشته‌ای است برای حمایت از تو و گویی هر موفقیت را فقط برای شادی او کسب می‌کنی. پای تلفن شوقش را از دیدن دوستانش و دوره‌‌های یک‌شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها و بقیه‌ی شنبه‌ها حس کنی و بعد هم سر به سرش بگذاری «آن رفقای پیر پاتالتان چه می‌کنند». آرامشی که می‌دانی آنجا خانه‌ی گرم و آرام همیشه پذیرایت است و می‌توانی پنهان شوی از تمام دنیا در خانه‌اش، که تمام گوشه‌هایش را نقره‌های او پر کرده‌اند و عتیقه‌هایش و لبخندش. او رنگش نیلی است.

از تمام ادعاهای حقوق کارگر جوانی‌اش الان فقط سبیل استالینی را دارد، آن را هم جوگندمی. هنوز می‌تواند آن‌قدر سر ساده‌ترین چیزها عصبانی شود که خشمش نیستت کند از صحنه‌ی روزگار و هر از گاهی هم غر بزند در مورد مسؤولیت‌ها و کارها را سر وقت انجام دادن و تو هم گیج خدا و همیشه دیر کنی و دیر برسی و غر بشنوی. ولی مگر این‌ها در مقابل خنده‌هایش به حساب می‌آیند؟ یا در برابر اطمینانی که می‌دانی تا آسمان پابرجاست او هم مثل کوه آنجاست که بتوانی ترسیده و خسته پیشش پناه بجویی. او قهوه‌ای روشن است برایم.

گذشت سال‌ها را برای این دوست دارم که هر سال بیشتر نزدیکم می‌کند به او. حتی الان که دنیایش شده است خط‌ها و شکل‌ها و طرح‌ها و ماکت‌ها و پلان و خلاقیت. چه اهمیتی دارد این تفاوت؟ همین که وقتی با شوق برایش می‌گویی از زندگی و بعد که کلمات تمام می‌شوند حس می‌کنی تمام ناگفته‌هایت را شنیده است و حتی بهتر از تو می‌داند چه می‌گویی و چه می‌خواهی. هر بار بروی اتاقش و خرت و پرت‌ها و وسایل آرایشش را بریزی به هم و بیاندازت بیرون از اتاقش. شاید چون عاشق بنفش است همیشه رنگش برایم بنفش بوده است.

گمانم هنوز هم به جای استخراج طلا به فکر ایجاد اتاق فکر در همه‌ی جاهای دورافتاده مملکت باشد. منتظر باشی چند ماه یکبار راهش بیافتد این طرف‌ها و بگوید از تناقض‌های جانش و جانت و با چند جمله بریزد به هم این نظم دنیایی را و شوریدگی‌اش را لمس کنی تا یک لحظه سربرگرداند و خندان بگوید «بیراخ». هر از گاهی حرف از آن هیچ بزنید که عین واقعیت و حقیقت و بقیه‌اش است و بعد ول کنید که مگر دنیا چند روز است که نیمی را به تحلیلش بگذرانیم. او قهوه‌ای تند است.

همیشه فکر کرده‌ام انگار یک ماهی است افتاده در خشکی و بالا پایین می‌پرد و در جستجوی آب است. سیگارش را زیاد می‌کند، بعد کم می‌کند، در معادلات ریاضی غرق می‌شود و هر از گاهی نتایجی می‌گیرد و یک هفته توضیحت می‌دهد تا ملتفت شوی چه کرده و فردایش می‌رود چنان سماعی می‌کند لای سؤالات امتحان که هیچ‌کس نمی‌فهمد چه گفته است و یک فاجعه. خودش هم می‌داند و من هم که این‌ها هستند که نمی‌فهمند چه می‌گوید. ول کن این حرف‌ها، شب‌ها را داریم که حرف بزنیم تا صبح‌ها رفیق سرمه‌ای.

هزار بار گفته‌ام حاضرم موهای بیست سال زود جوگندمی‌شده‌ات را با موهایم عوض کنم. تنها کسی است که سیگار به سبیل نازکش و تن نحیفش می‌آید. هر کاری را باید امتحان کند، نوشتن را، خواندن را، حتی مردن را. چنان از دکل‌هایش می‌گوید تو گویی معشوقه‌هایش هستند. البته آن روزها گذشته‌اند و نمی‌دانم، ولی یقین دارم باز چیز عجیبی جذبش کرده است و فکر و ذکرش مشغول آن است. مگر ممکن است بتواند روزی جایی لحظه‌ای آرام و قرار گیرد. او خاکستری رنگ است.

می‌خندم صد روز مانده «نبود» می‌شمارد. می‌خندم که به تمام شوخی‌های بی‌نمک و بانمک دنیا می‌خندد که نکند دل آن که تعریف می‌کند بشکند. که گویی آمده است دل همه را شاد کند، با همه مهربان باشد، دوست هر کس و ناکسی باشد و وقتی ناراحت است نیاید بگوید بشنوید درد دلم را، باز نکند کسی برنجد. می‌خندم به خنده‌اش که همیشه بر لبش است، حتی وقتی ترسیده است، حتی وقتی نگران است. او سبز رنگ است.

صدایش می‌کنیم خان. خان قشقایی است آخر، شاید یک خان واقعی نباشد، ولی ما که صدایش می‌کنیم خان. کیف می‌کنیم از خان‌منشی‌اش، از لحن شعر خواندنش. از اینکه التماس کنیم چند دقیقه با صدای زیبایش برایمان آواز بخواند و یا لذتش را وقتی صدای استاد را گوش می‌کند حس کنیم. هر از گاهی به یکی‌مان گیری بدهد و ما هم مثلاً اعتراض کنیم. حالا هم زندگیش به قول خودش پترول است، می‌گوید قشقایی است و باروت و نفت. او طلایی است.

قرار است تمام قله‌های دنیا را فتح کند، به همه و به خود ثابت کند می‌تواند، شاید هم قصدش این نیست و این جنب و جوش در جانش است. هر از گاهی می‌شود صدای زنان سرزمینش که فریاد بزند می‌توانند آن‌ها هم. در چنان لاک سختی پنهان شده است که گمان می‌بری هرگز از این قلعه بیرون نخواهد آمد و دلت خوش می‌شود به بعضی روزهای آفتابی که قلعه‌اش را ترک می‌کند برای قدم زدن همراهت. او سیاه است، به سیاهی گیسوانش.
نظرات ارسال شده
بهار در 01 مرداد 1386
می دانید! رنگ بنفش همیشه برای من نشانی از ملیح بودن دارد. و میان زیبایی های تعریف شده و قالبی این روزها این ملاحت خیلی کمرنگ شده. خیلی حظ بردم از اینکه کسی را بنفش می بینید!
و با تفاسیر شما من همیشه مادرم را نیلی می بینم! :)

email | website

sun در 01 مرداد 1386
....!
همیشه فکر میکردم دوستام رو با روزهای هفته میتونم شناسایی کنم! ولی حالا میتونم به رنگ هاشون هم فکر کنم!

email | website

لیلا در 01 مرداد 1386
خیلی جالبه!من برای 7 دستگاه موسیقی هم این کار رو کردم ،به حس گرفتن کمک میکنه :)

email | website

سر هرمس مارانا در 01 مرداد 1386
اصلن چی شد این وسط میرزا که بی هماهنگی همه گیر دادیم به این بنفش. ها؟! یاد حداقل طیف آبی و حوالی اش؟

یکی باید بیاید یک روان کاوی ای بکند این جماعت هزارتونویس را.

email | website