پروانه‌ها و حُباب‌هایِ صابون


خیلی زود در قالبِ نقش‌هایی فرو می‌رویم که به عهده‌مان گذاشته می‌شوند، یا عهده‌دار ِ انجام‌شان می‌شویم. خیلی زود یاد می‌گیریم که درونِ بازی‌هایِ کوچک و بزرگ، آن کاری را بکنیم که به تداوم ِ خودِ بازی بیانجامد، تا بازی-بر-هم-زن نباشیم.

ما همیشه در وضعیتِ یک دعوت‌شده، یا یک مهمانِ ناخوانده قرار داریم. به طرزی ناخواسته، امّا غیرقابل‌تغییر و همیشگی، چیزی قبل از ما بوده و فرصت پیدا کرده‌ایم که به درونِ آن چیز و الگوهایِ منطقی و معقولِ تداوم و استمرارش راه پیدا کنیم. صحنه و مجلس را قبل از ما چیده‌اند و لُطف کرده و به درون راه‌مان داده‌اند. در هر چیزی که پیش ِ روی‌ات است، اثری از لطف و انتظار ِ مجلس‌گَردانان مشهود است. محصولِ عمل و اندیشه‌ات هرچه باشد، باید به بقاءِ فضا و مناسباتِ حاکم بر آن بیانجامد. بالاخره باید از یک جا شروع کنی. باید جَوگیر بشوی. دست‌مان خیلی بسته است رفیق! انگار که پیامدِ اجنتاب‌ناپذیر ِ هر گونه بودنِ اجتماعی، دور شدن از خود و خلیدن در قالبِ نقشی ست که ابعادِ دقیق‌اش را صاحبانِ مراسم ِ باشکوهی که همیشه پیش از ما برپاست ترسیم کرده‌اند. ما را پیش از ما در آنجا نشانده‌اند.

دانستن ِ یک‌باره‌یِ این چیزها، فروغی کم-و-بیش احساساتی بر زبان و اندیشه می‌اندازد، جوری که بعضی‌ها تهییج می‌شوند از قواعدِ جبری و فردیت‌زُدایِ نقش‌ها عدول کنند، که سبُک شوند، مثل پروانه‌ها، مثل ِ حُباب‌هایِ صابون، یا دیگر همانی نباشند که در جریانِ بده-بستان‌های مقاومت و سُلطه، از یک طرف، چُماق ِ سرکوب است و از طرفِ دیگر، اهرمی برایِ استقامت. حس کردن و دانستن‌ ِ این چیزها بعضی‌ها را تشویق می‌کند تا پی ِ آزادی‌شان بگردند، تا وجودِ جَوگرفته و لِهیده‌شان را از زیر ِِ دست-و-پایِ صحنه‌گردانان بیرون بکشند، بالا بپَرَند، یک دفعه بزنند رویِ ترمز و مثل ِ یک آدم ِ واضع و هنجارگذار، بقیه را دعوت کنند به آرامش و سکوت، و برایِ مدتی هم که شده از نقش‌شان فاصله بگیرند، تا در روندِ انجام ِ بازی خلل ایجاد کرده و ابعادِ ویرانگر، و در عین ِ حال، امکاناتِ سازنده‌اش را مرور کنند. که حس کنند کسی هستند، و آن حیله‌یِ همیشگی و مصنوعی که وادارشان می‌کند به خندیدن، به ورّاجی‌هایِ بی‌اساس، گریستن، خوردن، تقلّا کردن برایِ زنده ماندن، کَلَک زدن، همه‌یِ آنچه مانندِ دستی نرم و نامرئی هُل‌شان می‌دهد را با ضربه‌ای ناگهانی به عقب برانند... خیلی‌ها زور می‌زنند، اما نمی‌توانند. این جور وقت‌ها اغلب، در قالبِ نقش‌هایی فرو می‌روند که وظیفه‌شان بر هم زدنِ مناسبات است، یک آدم ِ طاغی، عاصی، معترض، که به این شکل‌ها که درآیی، یعنی؛ حتماً باید مناسبات را بر هم بزنی، که اگر نزنی، نقش‌ات را خوب ایفا نکرده‌ای. از نقشی به نقش ِ دیگر، رنگ به رنگ، بی‌اصالت، هنوز جَوگرفته و فضا-زده، هنوز قربانی و در بند.

عقل ِ خونسردِ خیلی‌ها سرخورده از اعتراض بازمی‌گردد: «نقش واقعیتی ناگزیر است که در تعاملاتِ انسانی باید به رسمیت شناخته شود.» نقش واقعیت است، که به این ترتیب، کمی خیالِ ما راحت می‌شود، چرا که می‌فهمیم؛ همان‌قدر که تحتِ سلطه و انقیادِ غذا خوردن و خوابیدن ایم، به سلطه‌یِ نقش‌ها نیز تن می‌دهیم. یعنی نباید شرمنده باشیم و بی‌خودی رمانتیک و هیجان‌زده. وجدان‌مان را نباید به دردسر بیاندازیم. «نقش سلبِ آزادی می‌کند؟ خُب بکند. همان‌طور که خوردن و خوابیدن سلبِ آزادی می‌کنند، یعنی همان‌طور که طبیعتِ بودن آزادی را محدود می‌کند. نقش جزئی از طبیعتِ انسان است. ما اصلاً کِی آزاد بوده‌ایم؟» و این‌گونه، با طبیعی پنداشتن‌اش از سختی و دردناکی‌اش کم می‌کنند، یا سختی و دردناکی‌اش را اصولی و معتبر به حساب می‌آورند، و به همان میزان قابل‌تحمل، و به همان میزان باورکردنی.

*

بسیاری را می‌شناسم که به هیچ ترتیبی تن به استیلایِ هیچ نقشی نمی‌دهند، حالِ دیدن‌اش را ندارند، نادیده‌اش می‌گیرند تا حتّا ذره‌ای به گفتمان‌اش آلوده نشوند. ترجیح ِ اول‌شان کنار ایستادن است، و به همان میزان محروم ماندن. از نظر ِ این‌ها، نقش چیز ِ مزخرفی است، هم‌ارز ِ نوعی دروغ، نوعی فریب و دغل؛ نه تنها آزادیِ خودت را از بین می‌برد، بلکه تلاشی ناخودآگاه است برایِ محدود کردنِ دیگران. به همین دلیل، همیشه و همواره، هر نقشی چیزی ست مستعدِ نقد و دگرگونی. نقش از همان اوّلِ اوّل خصلتی بیگانه‌کننده دارد. پیام ِ نهایی ِ هر عملی در خدمتِ سیستم، بقایِ آن سیستم و بقایِ تزویرها و زور زدن‌هایِ آشکار و نهان‌اش است. مثلاً، همین‌که بخواهی در لباس ِ معلم‌ها فرو بروی، وظیفه‌ات تربیتِ بچه‌ها ست، و همین‌که تو به این وظیفه فکر کنی و بخواهی آن را به بهترین نحو انجام بدهی، به شیوه‌هایِ بهینه‌یِ سرکوب و انقیاد و راضی کردنِ دیگران برای اطاعت فکر کرده‌ای. معلم‌ها سنت‌ها و آدابِ معمولِ نظام را به ذهن‌هایِ مستعد می‌رسانند. سنت‌ها، همین چیزهای حقیر و گاه دهشتناک که در پس ِ اجزای‌شان تحقیرها و تبعیض‌ها و پس‌زدن‌ها و سرکوب‌ها نهفته است. دانشجوها چه می‌کنند؟ با تبدیل شدن به جزئی واجب از نظام ِ آموزش، بقایِ چرخه‌ای از آموزش ِ طبقاتی و مناسباتِ منزلتی را تضمین می‌کنند. کارمند، نانوا، آهنگر، پدر، پسر، همه-و-همه، در کارشان سرنخ‌هایی هست که به تثبیتِ رنج بردنِ یک عده و کامروایی ِ عده‌ای دیگر راهنمایی‌مان می‌کند. دوستی دارم که می‌گوید: «وقتی در شهر قدم می‌زنم، وقتی گذرم به اداره‌ای می‌افتد، وقتی کاری در بانک، یا بقّالی، یا هر جایِ دیگر دارم، حس می‌کنم دارم با آدم‌هایی حرف می‌زنم که از سر ِ باج دادنِ به هم زنده‌اند، از سر ِ فاحشگی. انگار با کسانی حرف بزنم که روزی صد بار حاضر اَند خودشان را بفروشند تا بتوانند زنده بمانند. مهم‌ترین فنّی که این شهر به مردمان‌اش می‌آموزد دغل و زرنگی و گلیم ِ خود را از آب بیرون کشیدن است. هر مادری برایِ کودک‌اش همین را می‌خواهد، و هر پدری پسر ِ گوش-به-فرمان‌اش را دوست دارد.»

باید بیرون کشید. باید نظاره کرد. باید محروم ماند، گویی که چیزی برایِ بهره‌مندی وجود ندارد. دست‌هایِ خود را پشتِ تن‌ها باید پنهان کرد و از آلوده‌شدن پرهیخت. از این مصیبت، از این گناهِ همگانی باید به طور ِ قطعی تن زد. ولی باید به یاد بیاوریم که از دست دادنِ نقش به هیچ وجه کار ِ آسانی نیست. به تدریج که انسان از نقش‌ها محروم می‌شود از قدرت نیز بی‌نصیب می‌ماند. محروم ِ از نقش و روابطِ متداخل‌اش، محروم ِ از قدرت نیز هست، و به تدریج که میل ِ بر-هم-زدن در وجودش بالا می‌گیرد، بی‌قدرتی ِ بیشتری را نیز به درونش تزریق می‌کند. این همبستگی میان مناسباتِ «قدرت» و «نقش» را می‌توان در ادامه‌یِ همبستگی میانِ مناسباتِ «قدرت» و «مقاومت» فهمید؛ هر سه با هم اتفاق می‌افتند، با هم مجالی برایِ حرکت می‌آفرینند.

*

کسی که کناره می‌گیرد و محروم می‌ماند، امید دارد تا اتفاق ِ غیرمنتظره‌ای بیافتد، معجزه‌ای بشود. مهمترین سرمایه‌یِ احساسی‌اش برایِ بقا، امیدی ست که به تغییری ناگهانی و تصادف‌گونه دارد. گویا یک اصل ِ همیشگی و امیدوارکننده از دور به ما نور می‌افشاند: تنها بازی کردن است که تو را در چرخه‌یِ هستی‌بخش ِ «نقش-قدرت-مقاومت» سر ِ پا نگه می‌دارد. پس اگر از کُل ِ بازی صرف‌نظر کنی، دیگر حرفِ چندانی باقی نمی‌ماند. صدایی آن دور هست که می‌گوید: آن کس جَسته است که از کُل ِ ماجرا چشم بپوشد، وگرنه درونِ ماجرا ماندن برابر است با تداوم بخشیدن به سرکوب، و در عین ِ حال، جان بخشیدن به اَشکالِ طبقاتی ِ مقاومت. هر گونه رهایی در پس زدنِ بازی‌هایِ این‌جهانی جا خوش کرده، در نادیده گرفتن ِ همه‌یِ مناسباتِ آدم‌ها که به دروغ واقعی می‌پندارند.

نمونه‌یِ افرادِ کناره‌گیر، پیشتر، در تاریخ ِ ادبیات زیاد تصویر شده است. نمونه‌یِ کلاسیک و بسیار شاخص‌اش، اَبلَهِ داستایوفسکی ست، و نمونه‌یِ نسبتاً معروف و معاصرش، بیگانه‌یِ کامو. در میانِ شخصیت‌هایِ مذهبی نیز، بودا و مسیح استعدادِ این را داشته‌اند که چهره‌یِ افرادی عاری از نقش و بی‌اعتنا به واقعیتِ مناسباتِ نقشی را به خود بگیرند. بودا یک‌سره دعوت می‌کند به استنکاف، به تن زدن، به زُهدی که نه از سر ِ مقاومت در برابر ِ خواست، بلکه از سر ِ بی‌رغبتی و نادیده گرفتن حاصل می‌شود، انگار که اصلاً چیزی وجود ندارد که بخواهی. غیر از تو حقیقتی در کار نیست. مطابق ِ قرائتِ برخی مفسّرانِ سرشناس ِ مسیحیت، مسیح نیز اساساً رویِ همین ویژگی تأکید کرده، مثلاً آن‌جا که می‌گوید: «مالِ قیصر را به قیصر بدهید، مالِ خدا را به خدا.» انگار که دارد می‌گوید: «به من چه!» انگار که هیچ نظر ِ مشخصی ندارد درباره‌یِ آنچه در بازیِ قیصر و مردم جریان دارد. وجهِ زیباشناسانه‌یِ حرکتِ مسیح، نادیده گرفتن ِ مناسباتِ حاکم است، نادیده گرفتن ِ قیصر، ندیدنِ مناسباتی که دور-تا-دور ِ او را فراگرفته‌اند، و او در خیال‌اش به همه‌یِ واقعیت‌شان بی‌اعتنا ست. گویی نیستند و نمی‌توانند در برابر ِ اراده و عمل‌اش مانعی ایجاد کنند. آنچه دیگران را شگفت‌زده می‌کند و تحتِ تأثیر قرار می‌دهد نیز دقیقاً همین است که مسیح حتّا بالایِ صلیب هم حرفِ خودش را می‌زند، کار ِ خودش را می‌کند، بی‌هیچ مقاومتی، بی‌هیچ رنجشی، بی‌هیچ ذکری از آنچه دارد بر سرش می‌آید، فرسخ‌ها دور از به رسمیت شناختن ِ بازیِ زورمندانِ حاکم. به تعبیر ِ یاسپرس، این‌همه تحتِ تأثیر ِ مسیح قرار گرفتن، این‌همه خرسندی از مسیح، همه برایِ آن است که او یک اَبلهِ به-تمام-عیار است، که یعنی نمی‌بیند، نمی‌شنود، به نیرویی نامرئی و با شوقی وصف‌ناپذیر می‌رود، صرفاً می‌رود، راهِ خودش را (و به طور ِ کُلی، هر جا نشانی از معصومیت و پاکی ِ تو-دل-برو و مبهوت‌کننده مشاهده کردید، بدانید با گونه‌ای خاص از بلاهت و نقش‌گریزی مواجه اید).

در معنایِ اجتماعی، یعنی نزدِ کسانی که به بازی مشغول اَند، آن سویِ دست شستن از همه‌یِ نقش‌ها، بلاهت نام دارد. اَبلَه همان کسی ست که هیچ چیز را در برابر ِ اراده‌اش برنمی‌تابد. بازی نمی‌کند، بازی را نمی‌بیند، و طبق ِ اصولِ بازی حرف نمی‌زند. اهل ِ بازی اگر بخواهند اصولِ فلسفی‌اش را بفهمند یک «نهیلیست» می‌گویند و خلاص! نهیلیست یعنی کسی که در دستگاهِ مفهومی ِ آن‌ها جایی را اشغال نکرده، یعنی همان «پدرسگ» یا «بی-اصل-و-نسب»، کسی که پدر و مادر ِ چندان مشخصی ندارد، ریشه ندارد یا از ریشه‌هایش بُریده، یک‌باره آمده، به جایی وصل نیست. بودا ست، یا مسیح است. می‌گویند خدا ست، تا شرّش را بکَند و برود، همیشه یک استثنا باقی بماند، مبهم، بی‌قاعده، اَبلَه. امّا در معنایِ درونی، او همیشه یک پاک‌باز است، با شوق ِ بسیار و اُمیدِ کور به چیزی که هیچ جا یافت نشده، و اصرار بر سر ِ یافتن‌اش قادر است تا جا دارد او را فقیر کند و هر چه دارد، حتّا جانش را از او بگیرد. در معنایِ درونی او صادق‌ترین نوع ِ انسان بودن است.

*

اشاره‌ها:

1) در بابِ ما و نقش‌های‌مان، پاسخ ِ همه‌یِ سوالات را فقط رند است که می‌داند: تنها اوست که می‌خواهد از اَبله هم فراتر برود.

2) نیچه جایی گفته: «فرمولِ من برایِ شادکامی: یک آری، یک نه، یک خطِ راست، یک هدف...» فکر کرده قاعده‌یِ کلی این است: ناگزیر اید که بازی کنید، اما هیچ وقت غرق ِ بازی نشوید.

3) از تَهِ دل اَبلَه را می‌ستاید، اما می‌گوید: لطفاً ابله نباشید!

4) محمد - که چند سالی از عمرش را در نقش ِ یک پیامبر گذراند - روزی در دهانِ خدا گذاشت که گفته: «دلیل‌تان بر آن‌چه می‌کنید و آن‌چه بدان عقیده دارید، اگر بر پایه‌یِ راه-و-رسم ِ پیشینیان‌تان است، چنین استدلالی از شما پذیرفته نخواهد شد. این‌گونه عقیده داشتن‌تان هم ضلالتی آشکار است.» هنوز که هنوز است کسی حرف‌اش را باور نکرده. هنوز کسی مسلمان نشده؟


نظرات ارسال شده
maryam در 03 شهريور 1386
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش ونماند هیچش الا هوس قمار دیگر

email | website

محسن در 05 شهريور 1386
نویسنده محترم
ضمن تشكر از مطلب پروانه ها و حبابهاي صابون ، چند تا نكته :
+ دركل ، نويسنده بايد نظر خودش را بگويد و اهانت به ديگران نكند ؛ "...ناديده گرفتن همه مناسبات آدمها كه به دروغ واقعي مي پندارند. " اين به دروغ ، اهانت است .
+اگر همه "رها" شوند، دنيا زود تمام ميشود . چون معمولا "رها"ها كاري نميكنند.نه اختراعي، نه رقابتي، نه حكومتي، نه تجارتي، نه ... !
+پيرو نكته فوق ، "رهايي" يك حالت است . در بعضي مناسبات ، بعضيها اينجوري هستند يا بهتر است باشند . در ضمن ، حد و مرزش متغير است . در زمان و مكان وحالتهاي مختلف ، ميزان "فرو رفتن در نقش " و يا "ناديده گرفتن" متفاوت است ويا بهتر است باشد .
+آن "رهايي" نكند غرور و ازخود راضي بودن به بار آورد ؟! مثل خود برتر بيني و يا اعتماد بنفس الكي !
+در پاراگراف هفتم (پاراگراف اول قسمت سوم) مطلب ناگهان پرش دارد و كمي گنگ و گيج كننده ميشود.
+در آخرين عبارت ، صفت "صادقترين نوع انسان" آورده شده است كه فكر ميكنم بايد براي مفهوم صداقت بيشتر بحث شود .
باتشكر.5/6/86

email | website

میثم در 05 شهريور 1386
آقای محسن
سلام

عرض شود که؛

واقع‌پنداری / مادی نمایی / محسوس پنداشتن / چیزپنداری (همگی معادل ِ Reify)، در اصطلاح، واژه‌هایی هستند که برایِ نامیدنِ حالتی خاص به کار می‌روند، حالتی که در آن افراد گمان می‌کنند چیزی که به آن اعتقاد دارند آن‌قدر واقعی و ملموس و بدیهی ست که همه باید آن را ببینند و به وجود و حضورش عقیده داشته باشند. معمولاً وقتی می‌خواهند مثال بزنند می‌گویند یکی از جاهایی که این واقعی پنداشتن زیاد رُخ می‌دهد، عرصه‌هایِ فرهنگی، مناسباتِ روزمره، و ارتباطاتِ انسانی ست، و معمولاً برایِ مفهوم‌تر کردنِ این دست واژه‌ها، شاهد می‌آورند که: «ببین! نگاه کن که چقدر آدم‌ها با هم فرق دارند! ببین چه فرهنگ‌هایِ مختلف، چه آدابِ مختلف، چه عقایدِ مختلف، چه نظرهایِ مختلف درباره‌یِ امور ِ مختلف وجود دارد! و صاحبان‌ِ همه‌شان آن‌ها را واقعی، درست، ملموس، بدیهی و قطعی فرض می‌کنند.» بارها حتماً دیده‌اید پیرزن‌ها و پیرمردهایی که هنوز از جهانِ گذشته‌شان بیرون نیامده‌اند و راه-و-روشی که زمانِ جوانی‌شان متداول بوده را درست و حقیقی قلمداد کرده‌اند. واژه‌یِ «دورغ» در این آرایش کلامی (که من به کار برده‌ام)، خالی بودن و دلبخواهی بودنِ این ماجرا را می‌رساند، و درست مقابل ِ آن‌گونه واقع‌پنداری قرار می‌گیرد که فردِ حاویِ «حقیقت» طبق ِ آن عمل می‌کند. این قبیل حالت‌هایِ ذهنی، به توهم، سایه، و دروغ نزدیک‌تر اَند، نه به این دلیل که وجود ندارند، بلکه به این دلیل که حقیقت ندارند، اعتباری، قراردادی، و دلبخواهی اَند، ممکن است که عوض شوند، اما کسی که آن‌ها را حقیقت تلقی کند، با آن‌ها به مثابه‌یِ چیزی غیرقابل‌تغییر و همیشگی رفتار خواهد کرد. حقیقت تلقی کردنِ این مناسبات دروغین است، و حس می‌کنم (و تمام ِ نوشته توصیفِ این حس بود) قرار داشتن ِ تام در دلِ بازی‌ها و وابستگی‌هایِ انسانی از «صداقت» به دور است (چه در مقام ِ مؤمن و ایفاگر ِ خوبِ نقش، چه در مقام ِ کافر و بازی-بر-هم-زن). شما هم اگر در موردِ روابطِ انسانی قطعی فکر می‌کنید و خدشه‌دار شدنِ این نسبت‌ها آزرده‌تان می‌کند، این تعبیر، توهین به شما نیست، توصیفِ شماست.

در ادامه‌یِ نوشته‌تان دست به دادنِ یک تعبیر ِ متافیزیکی زده‌اید، و رها شدن را به شک و گمان، معادلِ نوعی خود-برتر-بینی و غرور، و نوعی پایان برایِ دنیا و چیزها قرار داده‌اید، و هیچ توضیحی که به تعبیرتان وضوح ببخشد اضافه نکرده‌اید. من به طور ِ قطع، متوجه ِ این حرف‌تان که گفتید \"اگر همه رها شوند، دنيا زود تمام ميشود\" نمی‌شوم. از کجا چنین تجربه‌ای دارید؟ یا اصلاً چطور شد که این تعبیر را به کار بردید؟ چه کسی خواسته همه رها باشند؟ «رها»ها کی‌ها هستند که کاری هم نمی‌کنند؟ «رها» از نظر ِ شما یعنی چه کسی؟
من در این واژه‌ها گیر کرده‌ام. من را بیرون بیاورید.

email | website

فرياد ناصري در 07 شهريور 1386
نقش پذيرفتن را شراكت در سلطه گفتي درست/نپذيرفتن را ابله بودگي.../بي نقش و با نقش هر دو را كوفتي/راهي چنان كه بايد اما نكوفتي

email | website

میثم در 08 شهريور 1386
فریادِ عزیز؛

از تفسیر ِ حرف‌هایِ خودم لذت نمی‌برم، لابد همان‌طور که خودت خوانده‌ای معنا می‌داده. اما وسوسه‌ای هم دارم بر این اساس که هر نوع خوانشی که پیش ِ رویم قرار می‌گیرد (حتّا خوانش ِ خودم) را دست‌مایه‌یِ بیشتر گفتن و دقیق‌تر گفتن قرار بدهم. پس این‌ها تفسیر ِ آن‌ها نیست، ادامه‌ی همان‌ها ست.

آن‌جور که قصد کرده بودم در نوشته بگویم، هم پذیرفتن ِ نقش و هم سر باز زدن از آن (در هیأتِ یک معترض یا انسانِ مقاوم، یا حتّا به سیمایِ یک گردن‌کلفت، متخلف، شاکی، و یا گاهی به صورتِ یک کلّه‌خر ِ زبان‌نفهم) هر دو، تو را در مناسباتِ نقش، و از این‌رو، در مناسباتِ قدرت-مقاومت قرار می‌دهد. اما اَبله، آن‌جور که دوست دارم بفهمم و فهمیده شود، چیزی نیست که در این دسته‌بندی جای بگیرد. گونه‌ای متفاوت است. در واقع سه تیپ آدم باید باشند (این‌ها تیپ اَند. آدم‌ها معمولاً مخلوطی از این‌های اَند):

[اولی:] «بازی همین است، پس می‌شناسم‌اش، و، در حدِ توانم ازش لذت می‌برم.»
[دومی:] «عجبِ بازیِ آشغال و به دردنخوری. آی! اهل ِ بازی! من با شما هم‌بازی نمی‌شوم. بازیِ خودم را دارم و بازیکنان خودم را.»
[سومی:] «راهِ خودم کجاست؟ راهِ خودم را می‌خواهم. رستگاریِ من کجاست؟ رستگاریِ خودم را می‌خواهم.»

اَبلهِ ما، این سومی ست. کناره‌گیر است. حتّا یک کلمه هم درباره‌یِ بازی حرف نمی‌زند، انگار از این بازی چیزی نشنیده و نمی‌داند. همه شک می‌کنند که نکند اصلاً از هیچ ماجرایی خبر نداشته باشد. همه می‌گویند: «آخِی! حیوانی! از هفت دولت آزاد است! یعنی خبرها به او نرسیده؟!»

نمی‌دانم، اما این گونه‌یِ سوم نه خبیث است، نه خودخواه، نه عوضی، نه دیگرآزار، اغلب خیلی هم معصوم و اخلاقی و بی‌خبر جلوه می‌کند. سر ِ مقاومت با چیزی را ندارد. اصلاً اهل ِ این حرف‌ها نیست. اگر هم به نظر می‌رسد که دارد چوب لایِ چرخ ِ بعضی‌ها می‌گذارد، اشتباه شده، عمدی نبوده. جنگی در کار نیست. جنگی در کار نبوده.

من دلم با این سومی ست. اما به نظر چیزی که چهره‌یِ یک ابله را مخدوش می‌کند، معصومیتِ او ست. در این جبهه است که او واردِ جنگ با انعکاس ِ تصویر ِ خودش در دیگران می‌شود. این تنها نقطه‌یِ فتح‌نشده باقی می‌ماند. عبور از این حد، رندی می‌خواهد و شعفِ بر هم زدن و شکستن ِ خود. ذوق ِ من دوست دارد عبور ِ از این مرحله را مختص ِ آدمی بداند از نوعی دیگر، فراتر از هر سه‌یِ تیپ‌های موجود.

email | website

نقطه الف در 11 شهريور 1386
این ایده فوق‌العاده بود:که ورود همیشگی به بازی‌هایی که از پیش بوده‌اند و ما فقط اگر بازی-بر-هم نباشیم می‌توانیم در آنها شرکت کنیم...قواعد از پیش مشخص شده و ما دیر رسیده‌ایم.همه دیر می‌رسند: قاعده که هیچ٬ حتی از یارکِشی هم گذشته!درست وسط بازی می‌رسیم...و یکباره زیر ترمز زدن! دور زدن! و باز هم غلطیدن در یک نقش تازه:بازی-بر-زن!عالی بود.
بااینهمه شاید فرق قربانی انتخابی تا قربانی تحمیلی بودن زمین تا آسمان است...شاید هم نیست! بهرحال بازی‌ها را هم یک نفر شروع می‌کند.یک ایدئولو‍ژی.یک قهرمان.یک...!البته اینها مال قبل بود.حالا که دورانش گذشته است!
و بخش دوم شاهکار بود!

email | website

پوچ در 12 شهريور 1386
واقعا به بازی نکردن معتقدی پس این همه حرف از دریچه ی کدام بازی سرچشمه می گیرد:بازی بی بازی بازی!

email | website

یحیی بزرگمهر در 03 مهر 1386
می دانی میثم جان!
هر جا سخن از دین یا بنیانگذارانِ ادیان و مذاهب باشد گوش ها/شاخک هایِ من تیز می شود. وقتی سخن را به بودا و مسیح و خصوصاً تفسیر خودت از دنیاگریزیِ این شخصیتِ اسطوره ای کشاندی تازه شروع کردم به لذت بردن!
فراز پایانی و پروراندنِ منظورت از "ابله" نیز حرفی نو بود که تابحال نمی دانستم.
به سیاق همان شاخک ها، وقتی در میانِ دو ویرگول بگویی "محمد که مدتی از عمرش را در نقش یک پیامبر گذراند" تمام سخنانِ متن را بسی ارزشمندتر می یابم.
کنایه ها، اشارات و طعنه هایِ متن است که برایِ من عمق و ارزش دارد و تمامی تفصیلاتِ متن را یکباره در نظرم اعتبار می بخشد! می بینم که در این هنر چیره دست هستی!
(:

email | website

میثم در 04 مهر 1386
یحیای عزیز
بسیار ممنون از محبت و توجه ات. :)

email | website