عمو زنجیرباف


بازیگران به شکل نیم‌دایره می‌ایستند. دست‌ها را به هم زنجیر می‌کنند. آرام دور می‌گیرند. یکی را به رهبری بر ‌می‌گزینند. بازی با کلام او شروع می‌شود. در طول بازی او به تنهایی جمله‌هایی می‌گوید و جمع به او پاسخ می‌دهد تا اینکه دوری از بازی را با نوایی واحد به پایان می رسانند. در اینجا رهبر"برای آزمایش استحکام زنجیری که درست شده از آنها می‌خواهد تا هریک، بازیکن کناری خود را با فشار به سمت خود بکشد تا اینکه زنجیر از یک جایی پاره شود. در آخر به عنوان جریمه، دو بازیکنی را که دستهایشان از هم باز شده" [1] تنبیه می‌کنند.
در بازی و داستان عمو زنجیرباف که روایت از نوع بدون راوی ا‌ست [2]، چند شخصیت‌ حضور دارند. عمو زنجیرباف، کودکی که نامی یا ضمیری به خود نمی‌گیرد، بابا و صدای چند حیوان؛ در این میان اما عمو قویترین است.
عمو مرداست، زن نیست. خویشاوند است. پدرِکودک را برادر است. اگر نه دوست و رفیق پدر است. عمو حامی کودک است و در غیاب و حضور او هوایش را دارد.
عمو کار مهمی انجام می‌دهد: زنجیر بافتن و پشت کوه انداختن او شخصیت مهم و بزرگی است، اما با کودک بزرگسالانه سخن نمی‌گوید. با او بازی می‌کند. کودکانه به حرفش می‌کشد صبور است.
او بزرگتر است اما لحن او با لحن کودک و طنین صدای اویکی است.عموزنجییییییرباف؟ بععععععععله! زنجیر منو باااااااااااااااااافتی؟ بععععععععععععله! پشت کوه انداختی؟ بعععععععععععله! بازیگوشانه و سرخوشانه است .
عمو هم سن و هم نسل پدر است.با کودک نسبتی والدانه – قیمّانه دارد. اما نمی‌غرد. ترسناک نیست صدایش محکم به گوش نمی‌نشیند. دستوری نیست. او هم گزارش می‌دهد، هم گزارش می‌خواهد.
عمو والد است اما این کودک است که بازی و مکالمه را آغاز می‌کند. با پرسش از وظیفه‌ای بزرگسالانه، از تعهد و قولی که به او داده‌اند. از زنجیری که باید برای او می‌بافته‌اند.
نقش کودک را تنها یک نفر از بچه ها بازی می‌کند. او در ضمن رهبر است. اما نقش عمو - که بزرگتر است - در میان همه بازیگران توزیع می‌شود. یعنی همه کودکان به جای عمو سخن می‌‌گویند. عمو کثیر است.
در ضمن عمو از احوال و زندگی کودک خبر دارد. می‌داند پدرش در سفر است- شاید کار پدرش تجارت است – حالا که از بازگشتش خبردار شده به خبرهای جدی سفر و ماجراهای بزرگسالانه آن کار ندارد همینطور به موفقیت و حوادث آن. او از سوغاتی می‌پرسد که مهمترین بخش سفر پدر، برای کودک است .او دوست داشتنی‌های کودک را می داند و فقط از آنها می‌پرسد.
عمو گاهی دور است گاهی نزدیک او می‌رود تا زنجیر ببافد و پشت کوه بیندازد. وقت غیبت برای کودک اتفاقاتی می‌افتد. خبر ها نگه داشته می‌شوند تا عمو برگردد تا بپرسد تا پاسخ بگیرد.
اما همین لحظه که بازی جاری است و گفت و شنود - پرسش و پاسخ بین بازیگران یعنی عمو و کودک در حال اجراست، فاصله مکالمه کنندگان نزدیک نیست. کودکان – بازیگران باید با صدای بلند و نه به آهستگی و نجوا عمو را ندا کنند. باید فریاد بزنند. عمو نیز همینطور. عمو از کودک فاصله دارد. شاید اسطوره است غیب است. فراانسانی که در آسمان نشسته است اما می تواند صدای کودک را بشنود و به او پاسخ گوید حضور او حس می شود.
عمو "زنجیر‌باف" است. زنجیر ساز است و آهنگر. [3]
زنجیر اما "رشته‌ایست مرکب ازحلقه‌های فلزی متصل به هم" [4]
کودک می پرسد زنجیر منو بافتی؟ گویی هر کس – هرکودک زنجیری دارد یا باید داشته باشد. این عموی زنجیر ساز- آهنگر وظیفه دارد برای هر کودک زنجیری بسازد. زنجیری اختصاصی، شخصی،انفرادی.
زنجیر به کلمه‌هایی چون تعلق، دلبستگی، قید، اسارت، عشق، التزام، بند، ارتباط اشاره دارد.
"افلاطون به ریسمانی از نور اشاره می‌کند که جهان را زنجیرکرده است. این زنجیرطلایی بدان خاطر است که آسمان را به زمین پیوند دهد." [5]
عمو به نظر وظیفه ندارد یا نمی‌تواند زنجیر شخصی کودک را پیش از تولد او آماده کند.
کودک بزرگ می‌شود، توانایی سخن گفتن پیدا می‌کند بعد از عمو می‌خواهد تا زنجیر مرسوم و مربوط به خودش را برایش ببافد و پشت کوه بیندازد. شاید زنجیر مثل غسل تعمید یا جشن تکلیف مناسک و آیینی مشخص در موعد وسن و سال و حال و هوایی معین، بافته می‌شود.
زنجیری که آسمان را به زمین اتصال می‌دهد، اینجا شاید پلی است که کودک را به بزرگسالی می‌رساند.
کودک اینجا شاید دوره خامی آدمی را نمایندگی می‌کند و عمو با این زنجیر طلایی، رابطه او را با خام بودن، قیچی می‌کند. عمو کودک را پخته و با ریسمانی محکم تضمینش می‌دهد.
عقل حسابگر است اما کودک است عمو شاید زنجیری می‌بافد و این عقل کودکانه را به روح، معنا و کیفیت پیوند می‌دهد. پلوتارک می‌گوید "این رشته یا سلسله کواکب به معنی ارتباط روح با روان یا عقل(نوس) باروح(آنیموس،آنیما)است." [6]
عمو مهربان است. نقش زنجیر بافتن را در ماسکی عبوس اجرا نمی‌کند. تصلب ندارد. همتراز می‌شود با موجودی که از او فاصله‌ای عمودی دارد. پایین است .کوتاه است هنوز با زبان بزرگی او فاصله دارد. عمو او را بالا می‌کشد یعنی که برایش زنجیر می‌بافد او را ازجهان کوچکی به جهان بزرگی منتقل می‌کند. او را تغییر می‌دهد. نه با قدرت نه با زور که وقتی با او همبازی می‌شود.عمو جذبه دارد.
"در بعضی متن های ایرلندی آمده است زنجیری، زبان اوگمیوس (خدای پیوندها) را به گوشهای کسانی که به او گوش می‌دادند، وصل می‌کرد.این تصویر نمادین به معنی خدای سخن است که شنوندگان را با فصاحت خود در زنجیر می‌کند" [7]
عمو قیمی همبازی و خدایی نزدیک است.
بازی‌ها و روایت‌هایشان زندگی کودکان را بازنمایی می کنند و در یک چرخه کامل، محتوای ذهن و روح آنها را می‌سازند. از این نظر عمو زنجیر باف از منظر رابطه عمو و کودک باید آیینه ارتباط پدران و فرزندان تاریخ ما باشد. چیزی که بازی عمو زنجیر باف خلاف آن را به ما می گوید.
آنچه می‌دانیم در گذشته فرهنگی ما پدر، سالار بوده و کودک چون برده. اما در این بازی کودک از عمو نمی ترسد و عمو هم او را به ترکه و تازیانه نمی نوازد. بزرگتر با کوچکتر همتراز است. دوست و رفیق است و همبازی.
شاید بازی‌ها چون خواب‌ها محملی هستند برای درک لذت‌های دست نیافتنی و دور. لذت با پدر، قیم، بزرگ و حاکم بازی کردن با او دوست بودن ،از او بازخواست کردن.او را نگران و مراقب خود دیدن.


[1] راهنمای بازی های ایران :قزل ایاغ ، ثریا – دفتر پ‍وهشهای فرهنگی، تهران ،79
[2] "این داستانها را به سادگی شخصیت‌ها اجرا و بازی می‌كنند. ما آنچه را كه شخصیت‌ها انجام می‌دهند ،تماشا می‌كنیم و به آنچه می گویند گوش می‌دهیم و از داستان بدون نیاز به یك راوی معنایی را استخراج می‌كنیم." آسابرگر، آرتور- روایت در فرهنگ عامه و رسانه‌ها – انتشارات سروش -80
[3] لغت نامه دهخدا:زنجیر باف در تداول خراسان به معنی زنجیرساز است. زنجیر ساز:آنكه زنجیر ها را بسازد و آن عبارت از آهنگران است
[4] فرهنگ معین
[5] فرهنگ نمادها: شوالیه – گربران، ترجمه سودابه فضایلی ،82 نشر جیحون،ص 473
[6] همان
[7] همان

نظرات ارسال شده
سامان در 01 شهريور 1386
خیلی کیف ناک است که زبان و طرزنوشتن وبلاگ در نقد وبررسی بکار رود:عموزنجییییییرباف؟ بععععععععله! زنجیر منو باااااااااااااااااافتی؟ بععععععععععععله! پشت کوه انداختی؟ بعععععععععععله!

email | website

افشين در 02 شهريور 1386
چقدر حال كردم از اين لطف سخن نويسنده كه با ملاحتي خاص بدون اينكه دچار مغلق گوئي هاي تصنعي باشد؛ به دقيقترين روش، هزارتوي روان كودك را بازنمايي كرد.

email | website

sun در 03 شهريور 1386
مممم!
اگه یکی همه بازی ها رو این طوری بشکافه چیز جالبی در میاد!

email | website

فرياد ناصري در 07 شهريور 1386
دست مریزاد

email | website

نقطه الف در 11 شهريور 1386
تحلیل استعاری فوق‌العاده‌ای بود!

email | website

یحیی بزرگمهر در 14 شهريور 1386
هه! جداً که گاهی برخی از نوشته هایِ هزارتو، از کل [البته نامتعین] وبلاگستانِ فارسی ارزشمندتر است!
تحلیل قوی و نگاهِ متفاوتی بود!
لذت بردم پس ممنون!

email | website

فائزه(سوفيا) در 21 مهر 1386
عمو زنجير باف غصه برام بافتي
دل بي صاحبمو پشت كوه انداختي
عمو زنجير باف وقتي كه من كوچيك بودم
براي نخودچي و كشمش تو جون مي دادم
با همه هم قدا و دوستاي خوبه كوچولو
مي دويديم گرد هم مي گفتيم هي عمو عمو
حالا كه بزرگ شديم جوون شديم، مي دوني عمو؟
زنجيرت دور دل مارو گرفته اي عمو
كاش همون قد بوديم و زنجير تو پشت كوه بود
غصه و دلتنگي و تنهايي ما حاليمون نبود

email | website

پریسا در 18 دى 1388
اگر چه دیر به اینجا اومدم اما اثری از کهنگی روی این نوشته ندیدم زیبا بود پیروز باشی

email | website