دوسِت دارم؟

همین طورکه مردم از کنارم رد می‌شدند همین‌طور که دور می شد، همه چیز از نو یادم می‌آمد.
همه‌اش یک بازی بود. آن هم به پیشنهاد خودش. باید می‌رفتی روی صحنه و با تقلید صدای دیگران می‌گفتی:"دوستت دارم". تقلید صدای بقیه برای من کاری نداشت اما گفتن دوستت دارم سخت بود. سخت که نه غیر ممکن بود. نه اینکه نخواهم بگویم، نمی‌توانستم. هر چقدر هم که سعی می کردم نمی شد بعد از اینکه لی‌لی راضی شد با من عروسی کند حتا پیش دکتر هم رفتم، این یکی از شرطهای لی‌لی برای عروسی با من بود. و من از این مردهایی نبودم که بعد از ازدواج قولهای قبل از ازدواجشان یادشان می‌رود.
دکتر تا هفت پشتم را آورد جلوی چشمم، چیزهایی یادم آورد که هرگز ندیده بودم. آخرش هم نتیجه گرفت این مساله ریشه در کودکی‌ام دارد و دلیلش این است که پدرم مادرم را خیلی دوست داشت اصلا ذلیل عشق مادرم بود اما مادرم او را گذاشت و با مرد دیگری در رفت و این باعث شد من از گفتن دوستت دارم بترسم و در ناخود‌آگاهم تصمیم بگیرم هرگز به هیچ زنی نگویم دوستت دارم. همین را برای لی‌لی تعریف کردم و او گفت :"چی میگی تو، مادرت که داره با پدرت زندگی می کنه، همین نیم ساعت پیش زنگ زد پرسید پسرم نیست گفتم نه، گفت پس خداحافظ" شانه‌ بالا انداختم و طوری نگاهش کردم که یعنی تو بهتر می‌فهمی یا دکتر.
 این‌طوری شد که لی‌لی از خیر دکتر گذشت. اما بهرحال اصل قضیه فرقی نکرد. زنها فقط چیزهایی را باور می‌کنند که بشنوند. مثلا اگر خودشان با چشم خودشان تو را با یک زن دیگر در حین انجام اسمش را نبر ببینند کافی است بهشان بگویی، "نه (و این نه را با اخم و لحنی جدی بگویی) نه تو اشتباه می‌کنی." بعد نرم و مهربان در حالی که چشمهایت را خمار کرده‌ای زمزمه کنی" آخه کدوم ابلهی زن دیگه‌ای رو به خوشگلکی مثل تو ترجیح می‌ده." آ‌نوقت حرفت را باور می‌کنند. نه اینکه احمق باشند، نه باور می کنند چون دوست دارند باور کنند. چون دوستت دارند. اگر این‌طوری گفتی و باور نکردند یعنی دیگر تمام شد، دوستت ندارند. و وقتی دوستت ندارند برای اینکه در مغزت فرو کنند که دوستت ندارند، ادعا می‌کنند تو را با زن دیگری دیده‌اند و هر چه قسم و آیه بخوری و شاهد بیاوری که اشتباه می‌کنند فایده ندارد. و جالب اینجاست که چنان تخیل فعالی دارند و طوری برایت تعریف می‌کنند که چطور دستت بر بلور تن زن دیگری بوده که ته دلت برای آن بلور ویر ویر می‌شود. زنها همه این بازی‌ها را سرت درمی‌آورند که بگوبند دوستت ندارند، چون برعکس مردها که نمی‌توانند بگویند دوستت دارند، آنها نمی‌توانند بگویند دوستت ندارند. و این ماجرا بسیار پیچیده است.
لی‌لی برای حل مشکل من به دوستانش مراجعه کرد و یکی‌شان که پنج ماهی می‌شد از شوهر دومش جدا شده بود و سرگرم رو‌به راه کردن سور و سات عروسی‌ دوباره‌اش با شوهر اولش بود (و من برای اینکه خیلی به حریم خصوصی زندگی مردم اهمیت می‌دهم به زنم نگفته بودم چند روز پیش او را با دوست‌پسر سابقش در خیابان دیده‌ام) به زنم گفته بود:"خاک تو سرشون کنند مردها همشون همینند باید انقدر خرخره‌شون رو فشار بدی تا مقر بیان دوست دارند." زنم همین کار را کرده بود اما وقتی دید سیاه و کبود شده‌ام و چیزی نمانده از دست بروم از خیر شنیدن دوستت دارم گذشت. فکر کنم از همان وقت بی‌خیال ماجرا شد یعنی من این‌طور فکر می‌کردم.
در عوض سعی کردم نشانش بدهم چقدر دوستش دارم هر کاری به عقلم می‌رسید می‌کردم مثلا برایش گل می‌خریدم اما حواسم بود به محض اینکه آثار پژمردگی در گلها مشاهده شد بدون اینکه لی‌لی متوجه شود آنها را سر به نیست کنم. چون دیدن پژمردگی گلها در روحیه لی‌لی تأثیر بدی داشت به خصوص در دوره پریودش، اگر بخواهم دقیق بگویم ده روز قبل از آن تا ده روز بعد از آن.
 از همه مهمتر اصول عشقبازی را کاملا رعایت می‌کردم. مثلاً یادم بود همیشه طوری ببینمش و تحسینش کنم انگار بار اول است. یادم بود هر چقدر هم که نزدیک شده باشیم و یکی، او یک آدم دیگر است و باید به او، روح و تنش، احترام گذاشت. هرچند این در مورد همه زنها صادق نیست زنهای زیادی دیده‌ام که دوست دارند مثل رخت چرک بریزیشان در تشت و بپری آن وسط لگدشان کنی. نه اینکه فقط زنها این‌طوری باشند نه من خودم هم از آن دسته مردهایی هستم که دلم می‌خواهد بپرم وسط تشت و در حالی که شلپ‌شلوپ آب می‌پاشم این طرف و آن طرف، از حس خنکی آب روی پاهام لذت ببرم. اما این مهم نبود، مهم این بود که من عاشق لی‌لی بودم و لی‌لی دوست داشت طوری با هم باشیم انگار داریم یک مراسم آیینی به جای می‌آوریم. وراستش وسط آن هاگیر واگیر خیلی سخت بود همه اینها یادت بماند. برای من از همه سختتر این بود یادم بماند بعدش به قول لی‌لی مثل خرس نگیرم بخوابم. آخر نمی‌دانم چرا بعدش انگار به من چند تا دیازپام خورانده باشند، خوابم می‌گرفت. اما من نمی‌خوابیدم تا اون خوابش ببره. اونوقت تازه بی‌خوابی می‌زد به سرم و من همه اینها رابه خاطر عشقم به او تحمل می‌کردم، به صداهایی که در خواب ازش در می‌آمد و آب دهانش که از گوشه لبهایش آویزان می‌شد روی بالش نگاه می‌کردم و دلم می خواست مردهایی را که می‌توانستند به زنشان بگویند دوستت دارم تکه تکه کنم.
با همه این حرفها اوضاع خوب بود تا اینکه آن شب لی‌لی آمد خانه و از بازی گفت که هر سال به مناسبت روز عشق برگزار می‌شد. ابروهایش را برد بالا و گفت:" فکر می کنی با صدای بقیه بتونی بگی" و طوری گردنش را کج کرد و مظلوم نگاهم کرد که به خودم گفت لعنت به من و زبان نگردنده‌ام. آخر هیچ چیزی برای یک مرد سختتر و تحقیرآمیزتر از این نیست که ببیند عشقش چیزی را این‌طور می خواهد و او عرضه برآورده کردن خواسته‌اش را ندارد. خوب تقلید لحن و صدای بقیه برای من آسان بود همیشه برای اینکه بخندانمش این کار را می‌کردم به خصوص وقتی با من قهر می‌کرد. حتا ادای پدرش را هم در‌می‌آوردم، ناراحت نمی‌شد، می‌خندید و من خیالم جمع می‌شد که اوضاع خوب است. آخر به نظر من هیچ وقت نمی‌شود فهمید زنها حالشان چطوراست و وضعیت رابطه‌تان چگونه است، شب با این فکر کنارشان می‌خوابی که چه خوب همه چیز رو به راه است، صبح بیدار می‌شوی می‌بینی رفته اند. فقط وقتی می‌خندند، آن هم نه از این خنده‌های الکی بچه گول‌زنک، یک خنده حسابی، می‌توانی آسوده باشی که اوضاع خوب است و شهر در امن و امان است. البته تشخیص اینکه خنده حسابی هست یا نه خودش کار هر کسی نیست و نیاز به کلی تجربه دارد. بهش گقتم :"نمی دونم." گفت:"می شه امتحان کنیم." امتحان کردیم، شد، توانستم با صدای پدر پسر شجاع به او بگویم دوستت دارم. خندید آن هم غش غش و یک ماچ حسابی بهم داد از این ماچها که بعدش تا چند دقیقه لبها همینطور غنچه نشکفته می‌ماند. خیلی کیف کردم آخر همیشه این من بودم که پیش‌قدم هر‌گونه رابطه حسی لامسه‌ای می‌شدم. گفت:"با صدای اون دکتر بزی هم می‌تونی بگی." بعله که می‌توانستم، گفتم:" دوست دارمععع." داشت از خنده ریسه می‌رفت، آمد نشست توی بغلم و پاهایش را دور کمرم حلقه کرد و یک ماچ دیگر. خدایا، چرا به عقل ناقص خودم نرسیده بود که این کار را بکنم. تا وقتی برویم بخوابیم با صدای تمام شخصیتهای کارتونی گفته بودم دوستش دارم. قرار شد خودش برود اسمم را برای شرکت در بازی عشق بنویسد.
بعد از اینکه رفتیم به رختخواب یهو برگشت سمتم و بدون مقدمه گفت:"با صدای چیز هم می‌تونی بگی." او نگفت چیز، اسمش را گفت اما من حتا دلم نمی خواهد برای خودم هم تکرارش کنم، برای همین می‌گویم چیز. چیز دوست پسر سابقش بود. اصلا خوشم نیامد حال خوشم ضایع شد. حالا درست که دیگر غیرت مد نیست اما من سیب‌زمینی هم نبودم. گفتم:" نه نمی‌تونم، صداش یادم نیست." دروغ گفتم خوب خوب یادم بود. صدایش یک جور خاصی بود از این جورهایی که زنها خوششان می‌آید و می‌گویند:"می دونی صداش یه طوریییییییییه یه خش‌ش‌ش خاصی تو صداشه." وقتی این را می‌گویند چشمهایشان را خمار می‌کنند و ناخود‌آگاه، شاید هم خود‌آگاه دستشان را می برند در موهایشان. لی‌لی خوابید انگار نه انگار منو جریجه‌دار کرده، اما من خوابم نبرد. بابا من فقط نمی‌توانستم بگویم دوستت دارم، همین. حقم بود این‌طوری آن مردیکه قرمدنگ را می‌کوبید تو سرم. دلم می‌خواست گریه کنم. خوب، راستش یک کمی هم گریه کردم. بدجوری جریجه دار شده بودم فکر کنم اگر زن بودم حسش مثل این بود که کسی بهم تجاوز کرده باشد. لی‌لی حق نداشت پای چیز را به تخت‌خوابمان بکشاند اول گفتم در مسابقه شرکت نمی‌کنم و حالش را می‌گیرم ولی بعد گفتم نه شرکت می‌‌کنم و حالش را می‌گیرم.
و همین کار را کردم. اما اصلا توقع نداشتم وقتی با بقیه شرکت کننده‌ها رو صحنه ام ببینم چیزهم بین تماشا‌چی‌ها است. وقتی دیدمش برایم دست تکان داد انگار نه انگار. باید همان موقع می‌فهمیدم اما نفهمیدم. مادرم همیشه می‌گوید مرد آخرین نفری است که می فهمد. فقط می‌خواستم بازی را ببرم . دیگر از دست لی‌لی عصبانی نبودم، نگاهش کردم که مظلوم روی یکی از صندلی‌های ردیف دوم نشسته بود و بهم لبخند می‌زد. نه صاحب یک چنین لبخندمعصومانه‌ای، نه، حتماً چیز خیلی اتفاقی آمده بود آنجا. آن موقع این‌طور فکر کردم.
آن‌‌طور که من عزمم را جزم کرده بودم ببرم معلوم بود می‌برم اما آنطور که می‌خواستم تمام نشد. یک رایانه گذاشته بودند روی صحنه که تشخیص می‌داد جمله را با صدای خودتان گفته‌اید یا با صدای شخص دیگری. اگر اشتباه می‌کردید دستگاه با صدای بلند جیغ می‌کشید من هم دوستت دارم، من هم دوستت دارم. من و یک خانم رسیدیم به مرحله آخر. حنجره‌اش جادویی بود حتا صدای مردها را هم تقلید می‌کرد. من صدای هر کسی را که می‌توانستم تقلید کرده بودم از صدای پدر و پدربزرگ هانیکو بگیر تا بهنود مکری. دیگر کم آورده بودم که ساعت بزرگ سالن هشت ضربه زد. خانم یک نگاهی به ساعت کرد و بعد زل زد به صورت مردی که نشسته بود ردیف اول و به جلو خم شده بود و گفت:"دوسِت دارم." رایانه جیغ کشید "من هم دوستت دارم، من هم دوستت دارم." او با صدای خودش گفته بود اما از اینکه باخت اصلا ناراحت نشد از روی صحنه پرید تو بغل مرد. بعد معلوم شد سال گذشته تو روز عشق درست ساعت هشت زن برای اولین بار به مرد گفته بود دوستش دارد و حالا این هدیه زن بود به مرد به مناسبت اولین سالگرد آشنایی‌شان.
 من اما هنوز برنده نبودم. باید صدای یک‌نفر دیگر را هم تقلید می‌کردم تا برنده این بازی باشم. هیچکس در ذهنم نبود. کم‌ ‌آورده بودم که چشمم افتاد به چیز. به زنم نگاه کردم سیخ روی صندلی نشسته بود آماده برای اینکه بپرد بالا یا وا برود در صندلی. و من بزرگترین اشتباه زندگیم رو مرتکب شدم. خوب چی کار کنم آن موقع که نمی‌دانستم چه خبراست فقط دلم می‌خواست لی‌لی خوشحال شود. من با صدای چیز گه گفتم دوستت دارم. همه تماشاچی‌ها پریدند بالا، زنم نه، برگشت به چیز نگاه کرد.
جایزه‌ام یک قلب گنده آبنباتی بود که وسطش نوشته بودند دوستت دارم. با لی‌لی از سالن آمدیم بیرون، در حالی که قلب گنده را زده بودم زیر بغلم. و حالم حسابی گرفته بود. لی لی یکهو برگشت سمتم و آخرین تیر را به قلبم شلیک کرد:"یعنی تو واقعا با صدای خودت نمی تونی بگی دوستم داری؟" ابروهایش را مثل دو تا خط برد بالا. ته چشمهایش التماس بود یا شاید هم هشدار که این آخرین فرصتم است. چیز از سالن بیرون آمد و همان‌جا ایستاد، اما لی‌لی نمی دیدیش، پشتش به او بود. پس ماجرا این بود لی‌لی می خواست ترکم کند. لبهام بهم چسبیده بودند حتا نشد بگویم نه، نمی‌توانم با صدای خودم بگویم ...، فقط سر تکان دادم. و او شانه بالا انداخت انگار بگوید خوب پس می‌بینی که، تقصیر من نیست. و رفت.
و من همان جا ایستاده‌ام. دارم رفتنش را نگاه می‌کنم. نگاه می‌کنم چطور آدمهایی که ازکنارم می‌گذرند کم‌رنگ و کم‌رنگتر و بلاخره محو می‌شوند و همه چیز در جهان از حرکت می‌ایستد جز زنی که مرا پشت سر گذاشته و می‌رود و دامنش تاب می‌خورد دور تنش. سعی می‌کنم تمام این لحظات را همراه با خطوط رقصان تنش برای همیشه در ذهنم ثبت کنم. دوستش دارم، دوستش دارم. دهنم را باز می‌کنم که بگویم. می توانم باید بتوانم. رسیده سر خیابان، برمی‌گردد سمت من و دستش را دراز می کند و می‌گوید "بیا." از این فاصله صدایش را نمی‌شنوم فقط حرکت لبهایش را می‌بینم، بر می‌گردم سمت در سالن تا ببینم چیز چطور راه می‌افتد دنبالش. می خواهم رفتن او را هم در ذهنم ثبت کنم و بعد در شبهای تنهایی‌ام با یادآوری اش خودم را عذاب بدهم. اما چیز آنجا نیست. مات برمی‌گردم سمت لی‌لی، بلندتر، انقدر که این‌بار صدایش را بشنوم می‌گوید:"بیا دیگه." با من است، با من است. خدایا با من است. می‌دوم سمتش. با دستش آرنجم را می‌گیرد و می‌گوید: "خیلی خوشم اومد ادای چیز رو درآوردی. یادم می‌آد چه بلاها به سرم آورد مرتیکه اوزگل، می خوام بمیرم، حالش رو گرفتیم، نه؟!" و آرنجم را فشار می‌دهد. به نظر من زنها خیلی بیشتر از مردها می‌فهمند مردها هیچ وقت نمی‌توانند این همه بفهمند ولی خوب روش فهمیدنشان هم خیلی پیچیده است، راحت نمی‌شود از آن سر در آورد. گفتم:"آره حالش رو گرفتیم." سرش را به شانه‌ام تکیه داد و گفت:"بیا سال دیگه هم شرکت کنیم." خدایا چه خوب که زنها انقدر غیر‌قابل‌فهم، غیر‌قابل پیش‌بینی‌اند، این‌طوری همیشه می‌شود امیدوار بود. سرش را می‌بوسم و می‌گویم:"آره شرکت می‌کنیم."

جمعه 12 مرداد 86
نظرات ارسال شده
محمد رضا در 01 شهريور 1386
کیفور شدم

email | website

Nima در 01 شهريور 1386
پایان اش قدری سفارشی شده بود. با این حال کار خیلی قشنگی بود.

email | website

ديوا در 04 شهريور 1386
عالی بود
با اینکه سبک نگارش جدید نبود
دلچسب بود
داستان هم دلچسب بود
آخرش قابل پیش بینی نبود

email | website

آزاده کامیار در 04 شهريور 1386
مرسی محمد رضا، آرزوی ما کیفوری شما است. نیما، دیوا از شما هم مرسی به خصوص که ایراداتش رو هرچند کلی، ولی گفتید. بازم سپاس

email | website

روشنک در 04 شهريور 1386
اه بازم که نگفت دوستش داره . لووووووووووس :(( این مردها همشون لوس هستن نه :دی واااااااااااای آزاده عالی بود دخمل عاااالییییییییی :-×

email | website

نگاه در 04 شهريور 1386
خوشمان شد خاتون . (:

email | website

فريبا در 05 شهريور 1386
چه قشنگ بود ... هست :)

email | website

علیرضا در 05 شهريور 1386
کارت عالی بود به سه دلیل :1.از این لوس بازی های پست مدرن که آدم نمی فهمد چی به چی می شه واز آن فضا سازی های سر کاری نداشت 2.ابتکارت در باره ی بازی دوست دارم واین که به جای لحن از هسته داستان برای ایجاد تازگی استفاده کردی جای تشکر دارد .3.از همه مهم تر عشقی بود و ما هم می میریم برای داستان عشقی هر چند کوتاه ...ولی ایراد هم داشت :1.به این که دوست داشتی این طوری تمامش کنی احترام می گذارم که این نظر نویسنده است ولی همین پایان هم قشنگ در نیامده (از نظر نگارشی)یعنی تا پاراگراف آخر خوب آمدی ولی ناگهان ریتم داستان افتاد .2.هر چی می گردم پیدا نمی کنم.ببخشید این قدر طولانی شد.

email | website

آزاده کامیار در 05 شهريور 1386
مرسی روشنک. نگاه از اینکه می بینم نوشته هامو دنبالم می کنی خیلی خوشم. فریبا متشکرم. و علی رضا عزیز خیلی خوشحال شدم که انقدر نوشتی این بار بیشتر بنویس.

email | website

آروین در 05 شهريور 1386
زیبا بود . راستی منم بازی ؟ :)

email | website

گل تن در 06 شهريور 1386
نوشته ای بود که مرا برای تا آخر خاندن کشاند . پایانبندی ش که پای ش هم انگشت زنانه زدی هیچ خوب نبود . تقی میزند به ذهن آم . فضا نداشت داستان ت . تخت تخت بود . داستان کوتاه برشی ست که باید هم به خاننده اطلاعاتی بدهد و هم او را درگیر روایت کند ( اگر تم داستان روایی ست ) هیچ کدام به شکل کامل رعایت نشده بود . توصیف سکس و رختخاب از زبان مرد نه تنها طناز نبود که ناشیانه بود . این هم توی ذوق می زد . اما شوخی ای که با عادت ماهیانه کردی بودی قشنگ بود . استفاده از کلمات امروزی هم شاید تنها نقطه قوت این نوشته بود . اسمشو نبر . پریود و بهنود مکری ... نوشته ایست که اگر بازبینی و بازنویسی شود داستان خاهد شد
ممنون بابت ش

email | website

یحیی بزرگمهر در 07 شهريور 1386
قبل از انتشار خوانده بودم!
پرداخت فراز پایانی خیلی خوب بود چون من خودم را جای مرد قصه گذاشتم و از اینکه در نهایت فهمیدم ندای زن قصه ("بیا") روی به من دارد بسی مسرور شدم!

email | website

سید نعیم در 10 شهريور 1386
سلام.
لذت بردم.
این پاراگراف عالی بود:
« زنها فقط چیزهایی را باور می‌کنند که بشنوند. مثلا اگر خودشان با چشم خودشان تو را با یک زن دیگر در حین انجام اسمش را نبر ببینند کافی است بهشان بگویی، \\\"نه (و این نه را با اخم و لحنی جدی بگویی) نه تو اشتباه می‌کنی.\\\" بعد نرم و مهربان در حالی که چشمهایت را خمار کرده‌ای زمزمه کنی\\\" آخه کدوم ابلهی زن دیگه‌ای رو به خوشگلکی مثل تو ترجیح می‌ده.\\\" آ‌نوقت حرفت را باور می‌کنند. نه اینکه احمق باشند، نه باور می کنند چون دوست دارند باور کنند. چون دوستت دارند. اگر این‌طوری گفتی و باور نکردند یعنی دیگر تمام شد، دوستت ندارند. و وقتی دوستت ندارند برای اینکه در مغزت فرو کنند که دوستت ندارند، ادعا می‌کنند تو را با زن دیگری دیده‌اند و هر چه قسم و آیه بخوری و شاهد بیاوری که اشتباه می‌کنند فایده ندارد. و جالب اینجاست که چنان تخیل فعالی دارند و طوری برایت تعریف می‌کنند که چطور دستت بر بلور تن زن دیگری بوده که ته دلت برای آن بلور ویر ویر می‌شود. زنها همه این بازی‌ها را سرت درمی‌آورند که بگوبند دوستت ندارند، چون برعکس مردها که نمی‌توانند بگویند دوستت دارند، آنها نمی‌توانند بگویند دوستت ندارند. و این ماجرا بسیار پیچیده است»
و این جمله :«مرد آخرین نفری است که می فهمد.»
اما داستان از زبان یک مرد نوشته نشده بود. یا حداقل به مردایی که می شناسم خیلی شبیه نبود. بیشتر شبیه مردایی بود که زنها می شناسن یا می خوان بشناسن.

email | website

نقطه الف در 11 شهريور 1386
داستان عالی بود! عالی!
واقعا لذت بردم.

email | website

عليرضا در 15 شهريور 1386
ظريف و با نمك بود.پاراگراف آخر يه جوري بود...
ضمناً من بعيد مي دونم يه مردي - وقتي به حوزه مردانگي اش با اشاره به \"چيز \" تجاوز شده- با خودش فكر كنه \"اگه زن بودم....\" . كار نشد نداره البته ولی بعیده.
جاي جنس مخالف نوشتن كمترين چيزي كه مي طلبه جراته ،كه معلومه داري.

email | website

ساسان م. ک. عاصی در 22 شهريور 1386
قبل از هر چیز, احساس می کنم اگر حیرت اولیه ام را بعد از خواندن داستان نگویم خفه می شوم!!! در واقع دوستی پیشنهاد کرد حتما این داستان را که در آن ماجرای من را نوشته‌اند بخوانم و خب اعتراف می‌کنم موقع خواندن مانده بودم بخندم یا حیرت کنم. چون دقیقا همین بهاری که گذشت (به عنوان مثال) چند هفته کارگردان و بازیگر کاری که در آن بازی می‌کردم را حرص دادم به خاطر اینکه نمی‌توانستم دیالوگ \\\"دوست‌ات دارم\\\" را بگویم! و تازه ماجرا قدیمی‌تر از این بود، چون چند سال قبل هم کارگردان دیگری را سر همین کلی حرص داده بودم و تازه ریشه‌دارتر، چون نه تنها با صدای خودم، بلکه با صدای آقای شجاع (یعنی پدر پسر شجاع!) هم نمی‌توانم عین بچه‌ی این جمله را بگویم (حالا اینکه کلا این مسئله تا کجاها ریشه دوانده خودش کلی دیگر طول می‌کشد که بگذریم...!) خلاصه اگر بخش‌هائی از ماجرا نبود، واقعا شدیدا دچار توهم و حشت «سوفی» بودن می‌شدم که خب!ء
و اما داستان... خب فوق‌العاده بود (حالا اینکه آدم وسط یک داستانی ده بار بترسد که، ئه! این که من بودم، بعد دور و بر خودش را نگاه کند ببیند قلمی روی سرش در حال نوشتن حرکت بعدی دست‌اش است، که دلیل نمی‌شود آدم نتواند بفهمد یک داستان چقدر خوب نوشته شده) واقعا خوب بود. و طنز درخشانی داشت. (به خصوص ضربه‌های طنز آمیز پایان هر پاراگراف آدم را هیجان‌زده می‌کرد. هر بار که خواندم، یک‌جور حال شرطی شده داشتم در انتظار ضربه‌ی بعدی و چیزی که کامل‌اش می‌کرد این بود که هر بار به یک شکل فرود می‌آمد و تکراری نمی‌شد و در واقع شرطی نمی‌کرد! تا پایان کیفیت خودش را حفظ کرد و شاید همین بود که می‌توانم با تمام بدعنقی‌ام و علاقه‌ام به مرکب ریختن ته همه‌ی داستان‌ها! بگویم حالت هپی‌اند هم لذت‌بخش بود. در واقع انگار دست‌ام به عنوان خواننده باز بود که حتی آن را هم بگذارم کنار ضربه‌های قبلی، یا اینکه نه، آن را پایان حساب کنم و بعد دوباره طنز را با واقعه دنبال کنم.) و نکته‌ی جذاب دیگر در داستان برایم این بود که علیرغم طنز نیرومندش، یک داستان خنده‌دار خالی نبود. یک آیرونی تحسین‌برانگیز بود.
و باز اینکه واقعا خوب نوشته شده (گفتن ندارد). کلمات تمیز و انتخاب‌شده کنار هم نشسته بودند.
خواندن‌اش لذت‌بخش بود و ممنون بابت لذت خواندن یک داستان خوب.
دست‌مریزاد
سرخوش باشید و شاد امیدوارم

email | website

ساسان م. ک. عاصی در 22 شهريور 1386
ببخشید. دست‌کم یک جمله را باید تصحیح کنم: و نکته‌ی جذاب دیگر در داستان برایم این بود که یک داستان خنده‌دار خالی نبود. یک آیرونی تحسین‌برانگیز بود.» و اضافه می‌کنم، که آدم را به فکر می‌انداخت.
آن "علیرغم طنز نیرومندش" نمی‌دانم برای چی گذاشته شد و حشو قبیح بود!

email | website

دوردست در 25 شهريور 1386
جالب بود ولی یه جاهایی غیر واقعی!

email | website

شهرام در 10 دى 1386
آزاده جون واقعا عالی بود

email | website