اِشکِنَکِ قایم‌باشک

رقص آلمانی شما‌ره‌ی 10 شوبرت را می‌گذارم برای ابد هم اگر خواست پخش شود و سیگار به دست تکیه می‌دهم به لبه‌ی پنجره و منتظر می‌شوم تا بیاید و بازی را شروع کنیم. مثل آهنگِ شوبرت، چشم می‌دوزم به تک و توک برگ‌های نارنجی روی چنار جلوی پنجره و رقصیدن‌شان را در باد تماشا می‌کنم (والسی مرتب و نرم، کاملا هماهنگ با موسیقی) تا اینکه قطعه برای بار اول تمام شود و یکی از برگ‌ها را باد بچیند و اولین تکرار ِ آهنگ بشود والس سقوطِ برگی که درست می‌افتد جلوی پای او تا خم شود و برگ را با دو انگشت بردارد و در حالی‌که از ساقه بین انگشت شست و سبابه‌ می‌چرخاندش نگاهی به پنجره بیاندازد و من را نبیند.
بعضی حوادثْ آن‌قدر زیبا کنار هم قرار می‌گیرند که غیرممکن به نظر می‌رسند. زیبائی او را هم این‌طور، مثل یک حادثه‌ی هیجان‌انگیز ِ غیرممکن می‌توانم توصیف کنم تا باز تٱکیدی باشد بر اینکه آدم اگر بخواهد، غیرممکن‌ها هم ممکن می‌شوند. زیبائی او حتی این خوش‌بینی را هم توجیه می‌کند.
قطعه برای بار سوم که آغاز می‌شود، کلید را در قفل می‌چرخاند و وارد می‌شود. برنمی‌گردم نگاه‌اش کنم و او مستقیم می‌آید طرف پنجره که بازش کند. اول‌اش تکان نمی‌خورم و پنجره را آن‌قدر خونسرد باز می‌کند که فکر می‌کنم واقعا نمی‌بیندم و اگر از ترس شکستن شیشه نبود، خودم هم از جایم جم نمی‌خوردم.
نگاهی به درخت می‌اندازد و برگ را با آغاز سومین تکرار قطعه به طرف درخت پرت می‌کند؛ اما صبر نمی‌کند ببیند برگ به درخت برمی‌گردد یا باز پائین می‌رود یا من روی هوا می‌گیرم و می‌گذارم‌اش لب پنجره.
برمی‌گردم نگاه‌اش کنم که می‌بینم نیست؛ از آشپزخانه صدای تیز و ریز قهوه‌جوش به گوش‌ام می‌رسد. کنار پخش‌صوت روی صندلی می‌نشینم و با یک فنجان قهوه برمی‌گردد به اتاق و کنار پخش‌صوت، درست روی من می‌نشیند.
موهایش می‌ریزند روی صورت‌ام و بازدم‌ام که به گردن‌اش می‌خورد و با عطر گرمی برمی‌گردد، کمی خودش را جا‌ به‌جا می‌کند که باعث می‌شود دنده‌هایم به هم فشرده شوند و نفس‌ام کمی بند بیاید. نفس عمیقی می‌کشم و موهایش بینی‌ام را قلقلک می‌دهند و به عطسه می‌افتم. یک بار، دو بار، سه بار... و نمی‌توانم دست‌هایم را که یکی پشت کمرش و آن یکی بین پهلویش و دسته‌‌ی صندلی گیر کرده بیرون بیاورم و جلوی دهان‌ام را بگیرم. دستی به گردن خیس شده‌اش می‌کشد و متعجب نگاهی به سقف می‌اندازد و قهوه‌اش را می‌گذارد روی میز؛ بلند می‌شود. دوباره به سقف نگاه می‌کند و می‌ایستد روی صندلی: یک پایش روی ران راست‌ام و از خوش‌شانسی‌ام پای دیگرش بین دو پایم روی صندلی، اما زانویش را تکیه می‌دهد به گردن‌ام و دست‌اش را بالا می‌کشد تا سقف را لمس کند و ببیند آب از آنجا چکیده یا نه. چیزی دستگیرش نمی‌شود که شانه بالا می‌اندازد و همان‌طور دو زانو روی من و صندلی می‌نشیند. این‌بار صورت‌اش درست روبروی صورت‌ام است و طوری به چشم‌هایم خیره شده که انگار واقعا من آنجا حضور ندارم و دارد پشتی صندلی را نگاه می‌کند.
فنجان قهوه‌اش را از روی میز برمی‌دارد و جرعه‌ی کوچکی می‌نوشد و اخم‌هایش درهم می‌روند.
حواس‌ام نیست و مثل کسی که در "یادم تو را فراموش" می‌بازد، می‌گویم: «ببخشید! واهیک‌رو پیدا نکردم. ازین قهوه داخلیـ...!» ته‌حرف‌ام را یک‌هو می‌خورم از ترس ِ باخت؛ مثل خیلی وقت‌ها که آدم می‌بازد، ولی فکر می‌کند بعد از باخت هم هنوز فرصتی برای پیروزی هست! اما انگار خیالِ خامی هم نباشد این فکر، نه دست می‌گیرد و نه باخت‌ام را اعلام می‌کند؛ فقط دست‌اش یک‌دفعه بی‌دلیل تکان می‌خورد و نصفِ قهوه می‌ریزد روی سینه‌ام که از داغی‌اش جیغ خفه‌ای می‌کشم و او زیرلب "ای‌وای!"ای می‌گوید. تلاش می‌کنم بلند شوم و خودم را برسانم به دستشوئی تا پیراهن‌ام را در بیاورم و آبی به سینه‌ی سوخته‌ام بزنم، اما زورم نمی‌رسد و او هم بلند که نمی‌شود هیچ، ناگهان با نگاهی پر از شیطنت فنجان قهوه را کج می‌کند روی سینه‌ی من و تا ته فنجان را خالی می‌کند... از سوزش قهوه‌ی داغ تقریبا زوزه می‌کشم اما باز تکان نمی‌خورد و فقط می‌گوید: «از این کاناپه‌ی بی‌ریخت‌اش بدم می‌آد... سفیدِ خالی عین بستنی وانیلی! حالا شد قهوه‌بستنی!» و می‌خندد و بلند می‌شود دوان‌دوان می‌رود طرف آشپزخانه. مات‌مانده از رفتار غیرمنتظره‌اش داغی قهوه را فراموش می‌کنم، که می‌بینم با دستمال خیسی برمی‌گردد و از روی پیراهن می‌کشد روی سینه‌ام... انگار که دارد پشتی صندلی را تمیز می‌کند؛ بی‌هیچ احساسی!
از جایم بلند می‌شوم و دستمال از دست‌اش می‌افتد و از کنارش که رد می‌شوم دوباره دستمال را برمی‌دارد و به صندلی خالی نگاه می‌کند که هیچ قهوه‌ای رویش نریخته و بعد شکاک و متعجب اخم‌هایش را می‌کند تو هم و به فنجان خالی قهوه‌اش نگاه می‌کند و آخرسر، تقریبا بی‌خیال ولی هنوز در شک، می‌نشیند روی صندلی.
رقص آلمانی شوبرت برای بار پانزدهم تکرار می‌شود. یک نخ سیگار از پاکت سیگار من برمی‌دارد و سرش را تکیه می‌دهد به صندلی و سیگار را گوشه‌ی لب‌اش می‌گذارد و چشم‌بسته روی میز دنبال فندک می‌گردد. محض شوخی فندک را برمی‌دارم و روشن می‌گیرم زیر سیگارش؛ کام می‌گیرد و سیگار روشن می‌شود اما ناگهان جیغ کوتاهی می‌کشد و از جا می‌پرد...
ـ کی اینجاس؟
این را که می‌گوید از خنده منفجر می‌شوم و بدون آنکه یک‌بار ارفاق‌اش را جبران کنم، وسط قهقهه‌ی خنده‌ام می‌گویم: «باختی که خانم!»
و او دوباره هراسان دور و برش را نگاه می‌کند و باز می‌پرسد: «کی اینجاس... پرسیدم کی اینجاس؟»
بریده‌بریده می‌خندم و می‌گویم: «باختن گریه نداره که! زیرشم نزن که من آوانس نمی‌دم... می‌خواستی ندید نگیری! باز اگه اون قهوه رو نریخته بودی... ئه‌ئه، بی‌معرفت! داغه‌داغ بود... شوخی خرکی که نداشتیم...»
پیراهن‌ام را باد می‌دهم و باز خنده‌ام اوج می‌گیرد و می‌روم طرف‌اش که بغل‌اش کنم. اما هنوز یک قدمی‌اش هم نرسیده‌ام که هراسان‌تر جیغ می‌کشد: «کی اینجاس گفتم... زنگ می‌زنم پلیس‌آ. می‌دونم یکی اینجاس!» و به طرف تلفن می‌دود.
خنده‌ام ناگهان بند می‌آید و لحظه‌ای مات نگاه‌اش می‌کنم که به تلفن نزدیک می‌شود. دنبال‌اش می‌دوم و قبل از اینکه شماره بگیرد گوشی را از دست‌اش می‌قاپم...
ـ ئه، ئه!  چی‌کار داری می‌کنی... شر می‌شه! بسّه دیگه، اصن تو بردی... بی‌خیال! با پلیس که شوخی نداریم که!
اما او جیغ بلندتری می‌کشد و به گوشی تلفن در دست‌هایم نگاه می‌کند و پس‌پس می‌رود و می‌خورد به بلندگو و بلندگو را می‌اندازد؛ درست در آغاز بیستمین تکرار رقص آلمانی شوبرت، و ناگهان می‌زند زیر گریه و فریاد می‌کشد: «کمک!»
دست و پایم را گم می‌کنم و گوشی را می‌اندازم زمین و می‌دوم طرف‌اش و ناغافل من هم می‌زنم زیر گریه...
ـ چت شد یهو! این کارا چیه؟ بازی بود... بازی بود دیگه... حالام تموم شد... چرا این‌طوری می‌کنی؟ چی شد... من اینجام. ببین منو...»
و صورت‌اش را می‌گیرم بین دست‌هایم که باز جیغ می‌کشد، اما ناگهان صورت‌اش سرد می‌شود و برمی‌خیزد. نگاهی به اطراف اتاق می‌اندازد و عقب‌عقب به طرف در می‌رود.
در حالی‌که زبان‌ام بند آمده می‌گویم: «کجا می‌ری؟ این کارا چیه می‌گم. داری منم می‌ترسونیا... می‌گم ببین منو؛ غلط کردم. پیشنهاد من بود... گه خوردم... یه‌دقه بشین من برم یه لیوان آب بیارم... یا می‌خوای زنگ بزنم... چیز... صب کن آب...
و همین‌طور که حرف می‌زدم و مات نگاه‌اش می‌کردم که پشت‌اش را چسبانده بود به در و اطراف اتاق را می‌پائید، به طرف آشپزخانه رفتم و زود با یک لیوان آب برگشتم. اما رفته بود. در را باز کردم و دیدم که از پله‌ها با عجله پائین می‌رود. صدایش زدم ولی برنگشت و فقط دم در که رسید دوباره هراسان نگاهی به بالا انداخت. خواستم بروم دنبال‌اش که در ِ آپارتمان جلوی راهرو باز شد و دو تا از همسایه‌ها میزی را کشان‌کشان بیرون آوردند. مضطرب گفتم: «ببخشید آقایون... ببرین‌اش کنار... می‌خوام برم پائین... رد شم» و میز را هل دادم داخل ِ در، که یکی‌شان میز را ول کرد و هول‌کرده به آن یکی گفت: «چییه؟ چته...»


18/6/1385
بازنویسی و ویرایش: 20/8/1385
بازنویسی دوم: 9/5/1386
نظرات ارسال شده
azadeh در 01 شهريور 1386
این چه خوب بود!
یاد یکی از داستان کوتاهای کورتاسار انداخت منو!اونجا هم ملوم نبود کی خواب کیو میبینه!

email | website

ری را در 02 شهريور 1386
هووم. خیلی خوب بود. واقعن خوب!

email | website

گل تن در 03 شهريور 1386
این توصیف از مبل \"بستنی وانیلی \" چسبید بی نهایت . آدم توی این داستان مچ خودش را می گیرد . انگار بین خیالات خودتی که میبینی کسی دست شان را گرفته و نشانده میان کلمات ...
دوست داشتم قاین باشک ت را ...

email | website

Farbud در 04 شهريور 1386
پرفکت پرفکت پرفکت.

email | website

... در 04 شهريور 1386
فوق العاده بود آقای عاصی. لذت بردم. لذت بردم.

email | website

نقطه الف در 11 شهريور 1386
بازی فوق‌العاده‌ای بود!
راوی آنقدرنقش "نیست" را بازی کرده بود و آنقدر بازی را جدی گرفته بودند که واقعا "نیست" شد.شاید هم از اولش هم نبود.یا قبلا مرده بود.شاید بازی اولش بازی بود اما بعدا جدی شد.شاید هم از اولش جدی بود و فقط راوی فکر می‌کرد دارد با‌زی می‌کند!
ایده استعاری واقعا زیبایی داشت و روایت بی‌نقص بود.با تصویرسازی‌های ظریف.
تبریک!

email | website

آزاده کامیار در 25 شهريور 1386
اول اینکه داستانتان را همان روزهای اول انتشار هزار تو خوانده بودم از نوشته های این شماره نوشته بامداد را خیلی دوست داشتم و داستان شما را. به شما و بامداد انقدر حسودیم شد که گفتم الهی کچل شوید آخر این ایده های ناب را از کجا می آورید شما ها. من این طوری نگاه نکرده بودم به ماجرا هیچ وقت.
اما بعد ساسان عزیز، تو پرانتز هر کی از داستانم تعریف کند ناگهان عزیز می شود، نظر درخشانت درباره داستانم رو امشب خوندم. و الان بسی کیفورم. چون من بیچاره اینم که یکی از داستانام تعریف کنه. در مورد "دوستت دارم" هم نگران نباش تو تنها نیستی فکر کنم اگر آمار بگیریم 90٪ آقایون دچار این عارضه هستند و عوضش ان 10٪ باقی مانده به جای آن 90٪ هم از این جمله استفاده دوبل می‌کنند. البته اعتراف می کنم بین خودمان بماند همدردی من با شما از آن جهت است که خودم هم این مشکل را دارم. و این داستان را یک جورهایی برای این نوشتم که دق دلیم را خالی کنم.

email | website