آهنگ-به-هوا

یک اتود ابتدایی تمرینی را دستکم یک ساعتی می‌شود که دارم پشت‌هم تکرار می‌کنم.اصلا خودم هم نمی‌دانم برای چه این یکی را انتخاب کرده‌ام. لابد چون دیگر فقط از پس همینها برمی‌آیم.

برای بار چهلم بود به‌گمانم ، که یادم آمد اگر دلم خواست می‌توانم صفحه‌ی نت را ورق بزنم؛ یا یکی از قطعه‌هایی را که هنوز به‌یاد دارم از حفظ اجرا کنم.

بااینهمه یک کشش ناخودآگاه، مثل یک جذبه‌ی مغناطیسی، دستهایم را روی کلاویه ها قفل کرد و تا به دوخط تیره‌ی تکرار رسیدم٬ دور زدم . سرگرمی بدی هم نیست.

یکی از همسایه ها جیغ می‌زند٬انگار این بار رویش با بچه‌اش نیست.یک‌نفر هم داد زد:"حال خودت به‌هم‌نخورد از بس اینو شنیدی؟"

یک کلاغ هم غار‌غار کرد که لابد ربطی به من نداشت.

به گمانم چهار ساعتی بشود که دارم تکرار می‌کنم.البته دیگر تمامش را از بر شده‌ام.به نت ها نیم-نگاهی هم نمی اندازم.

نور رفته‌رفته کم می‌شود.نمی‌توانم بلند‌شوم و چراغ را روشن کنم؛ صدا قطع می‌شود.

حالا که خوب فکر می‌کنم٬ می‌بینم چرا اصلاً تابحال به فکرم نرسیده بود که یک تمرین را آنقدر تکرار کنم که دیگر چیزی از آن نفهمم؟

اینجوری نه دیگر مهم است که این قطعه چی هست و نه اصلاً مهم است که من بهتر از این بلد نیستم ساز بزنم.

هرچند که دراین سر‌و‌صدایی که راه انداخته‌ام٬ اصلاً نمی‌شود به این‌جور چیزها فکر کرد.

جوری رفتار می‌کنم که انگار همیشه عاشق همین کار بوده‌ام.

حالا که فلسفه ی کارم را پیدا‌کرده ام،جدی‌تر می‌شوم؛ یا "بازی" تازه شروع می شود:

این بار سرعتش را کم و زیاد می‌کنم.از روی هر نتی که دلم بخواهد -یا نخواهد- می‌پرم؛ هرکجا دلم بخواهد سکوت اضافه می‌گذارم و هر نتی را که هوسش باشد به آن اضافه می‌کنم.

میزان ها به هم می ریزد.انگشت‌ها جا عوض می‌کنند٬ از ریتم می‌افتند و بر زمین سیاه‌و‌سفیدهای رام٬ پایکوبی می‌کنند.می‌دوند و از نفس می‌افتند و می‌مانند و می‌رقصند.می‌رقصند و می‌مانند.

اصلاً هر چه که بیشتر دقت می‌کنم کمتر می‌فهمم که دارم چه‌کار می‌کنم.انگشتانم به حرکت قفل شده اند و خودسر می‌تازند.

دیگر حتی یادم نیست که قطعه اصلی چی بود.آهنگی که انگار هست هم٬ سراسری شده است.

سکوت٬ همین اجرای شبانه-روزی من است و صدا...؟

انگار هیچ صدایی نیست.

نمی دانم از آن روز چه‌مدت گذشته است.هیچکس هم دیگر از این حوالی رد نمی شود و من هر روز آهنگ تازه ام را بازنمی شناسم و تا می‌آیم بدانمش٬ از دستم سر می‌خورد و می‌افتد ته گلویم.

شاید هم دیگر اصلاً قطعه ای در کار نیست.شاید دیگر هیچ صدایی نمی آید و فقط من خیال می کنم که هنوز دارم ادامه می‌دهم.

نمی توانم دست بکشم. انگشتهایم به زمین پله‌پله‌ی رقصان سیاه و سفید قفل شده اند...کلید...

بی‌کلید قفل شده‌ام. خودش است:کلید!

باید پیدایش کنم.

تا جایی که حنجره ام یاری می‌دهد فریاد می زنم:کلید!...یک نفر برایم کلید بیاورد!

انگار کسی نمی‌شنود.یا کلیدی ندارد...یا اصلاً هیچکس اینجا نیست.

همه از این آهنگ تکراری فرار کرده اند؛یا اصلاً از اولش آهنگی در کار نبوده است؟

انگشت هایم روزبروز درازتر می‌شوند و من فقط صدا می‌خورم و ساعت به ساعت چاق‌تر می‌شوم.

گلویم پر می‌شود از نت‌های زیر و بم و نرم و خش دار و من روزبه‌روز انباشته‌تر می‌شوم.از صدا ...یا سکوت؟

از اینکه منتظرم تا کسی کلید بیاورد خسته می‌شوم.شاید هم ناامید می‌شوم٬کمی هم بدبین.شاید هم هردوش.

شاید هردو یک معنی دارد و ما فقط وقتی ناامید می‌شویم که واقعاً خسته شده‌باشیم.

دیگر از امروز خودم کلید را صدا می‌زنم. مستقیم خودش را صدا می‌زنم.دارم با کلید حرف می‌زنم!

از او خواهش می‌کنم به طرفم بیاید.التماسش می‌کنم دستم را از زمین بردارد.دست بردارم.

بعد از مدتی به حرف زدن با کلید عادت می‌کنم.از تکرار ریتم می‌آید.آهنگین می‌شوم.به آواز صدایش می‌کنم.

برای کلیدم آواز می‌خوانم. با او معاشقه می کنم.هروقت خسته‌ام سرش داد می زنم... اغلب داد می‌زنم.کم‌کم زمزمه می‌کنم.آرام می‌شوم.عادت می‌کنم.آرام می‌شوم.

مدت‌ها از آن روزها گذشته است و من هنوز دارم همان تمرین را می‌زنم.

یا هنوز دارم هر روز یک تمرین بی‌نام تازه را می‌زنم.یا هنوز دارم هیچ چیزی نمی‌زنم. هنوز دارم به آن "ادامه دادن" یا به آن "دیگر ادامه ندادن" ادامه می‌دهم.

گلویم که آنقدر بلند شده‌است که بشود با آن چند نت ریز و درشت را در هر نفس قورت داد٬ شیشه‌ای شده‌است و لابد از پشتش می‌شود نت-خوانی کرد؛اگر آینه‌ای داشتم .

کمی روی صندلی جابجا می‌شوم و نرسیده به دو خط موازی سیاه، باز آماده‌ی دور‌زدنم.

حالا سال ها از آن شروع گذشته و من هیچ یادم نیست که قبلاً چه‌کار می‌کردم و چه قطعه‌هایی بلد بودم که یادم رفت یا کدامهایش یادم ماند.

آیا قبلاً کلیدی داشتم و بعداً گم شد یا اصلاً از اول قفلی درکار نبود که کلیدی داشته باشد. شاید یک روزی قفلی را بستم که کلیدش قبلاً گم شده بود یا خودم بعدا کلیدش را گم کردم که قفل بسته بماند.

حتی معلوم نیست که هنوز قفلی در کار هست یا نه؟

یا اگر قفلی هست٬ واقعاً کلیدی برای باز کردنش لازم است؟

یا باز کردنش واقعاً لازم است...؟

یا اینکه شاید قفل٬ خودِ آهنگ است...یا خودِ من است؟

یا این آهنگ٬ قفلِ من است ؛

یا قفل شدن به این آهنگ٬ خودِ من است؟

حتی معلوم نیست که هنوز دارم کلیدم را صدا می‌زنم یا نه.

به حرفهایم که دقت کنی ٬ کم‌کم می‌بینی که کلمات دیگر معنی نمی‌دهند.

انگار همان بازی نت‌ها را با زبان هم کرده‌باشم. بلند و کوتاه و دلبخواه شده‌است.

هر حرفی به فراخور هوا جا افتاده یا اضافه شده‌است.

دوست داشتم ببینم این بازی را با چهره‌ام هم کرده‌ام یا نه.

کاش یک آینه این نزدیکی ها بود.

چقدر هوا خوب است!

......................................................

نقطه‌الف/ ۱۳۸۳ - بازنویسی برای هزارتو/۱۳۸۶
نظرات ارسال شده
ابوسعید مرضایی در 03 شهريور 1386
این تکرار از حرف من در دنیا به کرسی نمی نشیند نیست؟
نه
کلیدی نیست
رهگذر حوالی تکرارت بودم
به گوش من این شاگر بسیار با استعداد آمد
و به نظرم آمد سر کلید های خاص خودش را داشت
استادیست برای خودش ...
خوب خوب ...

email | website

sun در 03 شهريور 1386
حتما بازی کردی. من دیدم اش. ریتم نت ها رو!

email | website

h.o.d.a در 06 شهريور 1386
خیلی خوب بود.تکرار.تکرار....تکرار معجزه می کند! بازیهای زبانی تازه ای که اضافه شده خیلی خوبند.

email | website

فرياد ناصري در 07 شهريور 1386
چقدر هوا خوب است؟؟!

email | website

یحیی بزرگمهر در 11 شهريور 1386
هممم! مبهم بود این متن. ولی ماجرای دراز شدن انگشتها، خوردن صدا و چاق شدن از نت های مختلف خیلی جذاب بود!

email | website

آزاده کامیار در 12 شهريور 1386
یک داستان دارد پیتر بیکسل که توش یک نویسنده ای است که اسم همه چیز را عوض میکند به قفل می گوید کلید به کلید می گوید مداد مثلا، انقدر ادامه میدهد که دیگر نمی تواند با هیچ کس حرف بزند، این داستان منو یاد اون انداخت. البته اون یه جورایی خنده دار بود این داستان یه جورایی ترسناک.

email | website

یحیی بزرگمهر در 19 شهريور 1386
خوب! با خوانش سومین این متن حال بهتر می توانم نظر بدهم:
ابهام، تخیل و پریشانی تصاویر، کلیدهای درک متن برای من بود که در نهایت به خواننده می فهماند این متن خود نیز نوعی پریشانی بود برای تصویر کردن آن نگاره های پریشان، . یعنی پریشانی در پریشانی یا به قول امثال من: پریشانی مضاعف.
حالا می فهمم که لذت این متن در همین پریشانی تو بر تو/چند لایه است.
داستان قفل و کلید که از وسط متن شروع می کرد، در نظر اول راه برون رفت از پریشانی خودخواسته ی شخصیت داستان است اما در ادامه فرض حالات متفاوت از جدایی و فاصله افتادن میان قفل و کلید روشن می سازد که این دوگانه (قفل/کلید) چاشنی پریشان تر ساختن متن است. در فرازهای فرجامین متن جملاتی هست که گویا می خواهد یگانگی قفل و کلید را برساند و گسست میان آن دو را از میان بردارد.
برخلاف سایر نوشته های تو، با این یکی بلافاصله و با یکبار خواندن نتوانستم بخوبی ارتباط برقرار کنم اما خوانش سوم کار خودش را کرد.
شاید برای همین است که می گویند تا سه نشه، بازی نشه.
(:

email | website