چهره‌یِ ماندگار

نسب‌اش به گوژپشتی ناشناس پیش از میلادِ مسیح باز می‌گشت.
ظاهری بی‌تفاوت و ساده داشت،
با قلبی پر امید،
خیالی آسوده
و دلی که دمادم پر و خالی می‌شد.
شکمی بزرگ داشت و سری کوچک.
چشمان‌اش کم سو بود،
گویی بازنمایِ غروبِ واپسین بارقه‌یِ موجود در کاسه‌یِ تاریکِ سرش باشد.
از دور هیچ ایرادی در او نبود
جز راه رفتن ناموزن‌اش.
پدر و مادر نداشت.
اما استادِ متعهدِ آکادمی بود.
تا آنجا که در توان‌اش بود سواد آموخت
و ناگاه قلم به دست گرفت.
از قد و قواره‌یِ قلم خوش‌اش آمد
و از صفحاتِ سفیدِ کاغذ هم.
بنابراین کتاب نوشت.
کتاب نوشت.
کتاب نوشت.
و باز هم کتاب نوشت.
کتابهایش فروش رفت
و خودش هم.
قفس آکادمی برایِ او جایِ دنجی بود.
صبح‌ها نیچه درس می‌داد،
عصرها به امام‌زاده می‌رفت
و شب‌ها حاجت می‌گرفت.
مبتلا به نوستالژیِ ادواری بود.
گاه با تلاش بسیار دسته‌یِ کج عینک‌اش را راست می‌کرد
و به دوردست‌ها خیره می‌شد.
استادِ متعهدِ آکادمی بود،
شیفته‌یِ نور و إشراق
و بیزار از روشن‌نگری.
چرا که این قبیل کارهایِ حقیر، دونِ شأنِ او بود.
شأنِ او چنان وسعتی داشت که خودش را نیز بلعیده بود.
او حق و حقوق می‌گرفت.
او تعهد داشت.
شاید خودش هم نمی‌دانست دقیقاً به چه چیز.
اما مهم این بود که متعهد بود،
و بسیار بسیار محترم.
در این میان تنها و تنها یک مشکل ملموس وجود داشت:
آدم‌هایِ بسیار بسیار محترم، بویِ خوشایندی ندارند.

نظرات ارسال شده
آزاده کامیار در 07 مهر 1386
این آقاهه رو فکر کنم بشناسم فکر کنم همه بشناسنش. اعتراف می کنم گاهی به این آرامش گوسفندی حسودیم می شه.

email | website

phoenix در 09 مهر 1386
هوم!معجون جالبیست!

email | website