گوسفندُق گوسفندی بود به نام فندق. این دام چابک و سرزنده که پشت گوش اش یک خال سیاه داشت، در روستایی کوچک پا بر زمین استوار کرد. خیلی کوچک بود که او را به یکی از هفت گله ی ارباب آوردند و تا پایان عمر همان جا زیست. خیلی هم بازیگوش بود. همیشه از گله فاصله می گرفت و کمتر از دیگران از سگ نگهبان می ترسید. این بود که همیشه بعد از چرا - سبب دردسر مرد لاغر اندام -  آخرین گوسفندِ سرشماری بود. و این همان کسی بود که هر روز صبح در آغل را باز می کرد و به همراه سگ اش گوسفندق و دیگران را به گردش می برد.


***


گوسفندق کابوس های عجیبی می دید. فضاهایی عمیق که در بیداری ندیده بود و زبان بسته، نمی دانست که اینها رویدادهای بزرگ تاریخ اند که از ازل در حافظه ی نوع گوسفند حک شده اند. پیوسته خواب می دید که دارد پرواز می کند. زمین از زیر پایش عبور می کند و باد خنکی می وزد به گوش های اش. همین طور اوج می گیرد و بالا و بالاتر می رود. اما ناگهان همسر ارباب او را آماج سنگ های خود می کند و او با سرعت - مثل مائده ی آسمانی - سقوط می کند وسط سفره ی آنها. همیشه هم در حین این سقوط از خواب می پرید. یک بار هم خواب دید که دعواهای ارباب - صاحب هر هفت گله - با پسرش بالا گرفته. او هم چاقو را در آورده تا سرِ او را مثل سرِ مادر گوسفندق گوش تا گوش ببرد. آن وقت همسر ارباب ناگهان گوسفندق را به جلو هل داده بود و از ارباب خواسته بود که به جای پسرش او را قربانی کند.


***


آن روز صبح که بیدار شد شش ماه و نیمه بود. حال عجیبی داشت. حس می کرد کسی او را می خوانَد ولی نمی دانست این چه کسی است. صدای همهمه از بیرون آغل به گوش می رسید. مردِ لاغر اندام در را باز کرد. گوسفندق از آغل بیرون دوید. آنجا یک مردِ ناشناس و پسر ارباب به چیز عجیبی تکیه داده بودند. آن را می شناخت. روزگاری او را با مادرش سوار بر چنین وسیله ای به اینجا آورده بودند، اما این یکی کوچک تر، تازه تر و برّاق تر بود. غریبه به گله نزدیک شد، یک راست به طرف گوسفندق آمد و او را وارونه روی دوش خود انداخت. ترسیده بود، اما مرد چند قدم آن طرف تر او را روی زمین گذاشت؛ درست کنار آن وسیله. باور کردنی نبود. می خواستند یک بار دیگر او را به پرواز ببرند. گوسفندق تجربه ی شیرین خردسالی اش را به یاد آورد: زمین با سرعت از زیر پایش رد می شد و باد پشت گوش های اش را نوازش می کرد. در این فکرها بود که ناگهان دنیا دور سرش چرخید، گلوی اش خراشیده شد و گرمایی در گردن اش دوید. احساس خفگی کرد و ضعف بر او چیره شد. خواب اش گرفت.


***


آن شب، پسر ارباب خواب اش نمی برد. برای نخستین بار تصمیم به شمارش گوسفندهای پرنده ی بالای سرش گرفت. نمی دانست همه ی این موجودات قد و نیم قدی که می بیند برّه های واقعی اند که تا امروز صبح در مرتعی، بندی، روستایی جست و خیز می کرده اند. گوسفندِ صد و چهل و هفتم که او را به خواب برد، پشت گوش اش یک خال سیاه داشت و بازیگوش تر از بقیه بود. و این آخرین باری بود که کسی گوسفندق را  می شمرد.

نظرات ارسال شده
مریم صفا در 06 مهر 1386
خیلی خوب بود. می شد همه ی حس های گوسفندق رو حس کرد.

email | website

نعیم در 06 مهر 1386
انصافا شاهکار بود!
حاشو بردم

email | website

lili در 07 مهر 1386
خیلی وقتا ما گوسفندانه تا آخرین لحظه نمیفهمیم چی بسرمون داره میاد و همچنان لبخند میزنیم. نمیدونم این معصومیت خوبه یا بد...بهرحال زیبا نوشتی.ممنون.

email | website

بابك كريمي در 07 مهر 1386
خیلی خوبه که آدم با نردیک ها زندگی کنه و از دل گوسپند های ده پشتی ما با خبر. چونی پسر؟

email | website

besharat در 09 مهر 1386
...گوسفندق بیچاره...

:(

email | website

ویان در 09 مهر 1386
تمرکز عمیق ات، زمان را نادیدنی می کند
نوشته ات، غم سرنوشت را
و بودن ات،
ما را از تباهی های سرد
نجات میدهد.



email | website

مهدی در 26 آبان 1389
دوسش داشتم ...

email | website