شب قتل
يک اتود


مرد لاغر و چهار شانه، شلوار گشاد خاکستری خمره‌ای و ساسون‌دار، از اين‌ها که می‌گويند جواد است، شلوار خانواده است، خيلی وقت است که از مد افتاده، پيراهن سياه آستين‌بلند که یقه‌اش باز است و يک حرز در يک بسته‌ی چرمی سياه که به گردن آويزان است. روی سينه تا نزديک گردن جا به جا رد قرمزی از جای انگشت‌ها. پشمالو نیست از يقه‌ی بازش. ريش کم پشت و کوتاه و موهای فرفری. صدای خش‌دار و گرفته‌اش می‌گويد «حاجی بپا، يالاه، یالاه» شب قتل است و بوی گلاب و دود اسفند و بوی عرق و گرمای سياه تن‌ها و بخار نفس‌ها در هواست و بوی نفتالینی که به پرچم‌ها و علم و کتل‌های عزا می‌زنند.

مرد لاغر شاخ‌های گوسفند چاق را گرفته و به زحمت مهارش می‌کند. به نظر می‌رسد که گوسفند او را خواهد برد به جایی که می‌خواهد. گوسفند اما جای دل‌خواهی نمی‌يابد، نه در آسفالت خيابان، نه در چراغ‌های نارنجی بخار سدیم، نه در هياهوی بلندگوهايی که فيدبک می‌کنند و سوت می‌کشند، نه حتی در بوی ترش چمن تازه کوتاه‌شده‌ی ميدانی که صد متر آن طرف‌تر است، ميدانی که هيأت درش ايستاده تا شربت نذری بخورد، خاکشیر و تخم شربتی، و بوی چمن‌های ترش به بوی شيرين علف شبيه نيست، شبيه علف نشخوارشده است. دل‌آشوبه می‌شود گوسفند و ترش می‌کند، زياد بهش داده‌اند خورده، که راحت‌تر می‌شود شکمبه‌اش را در آورد اگر پر باشد.

از ترش کردگی و شکم پر به امان آمده گوسفند که مردی خپله با لگن پلاستیکی قرمزی آب می‌آورد هن و هن کنان و شل زنان و به دادش می‌رسد. آب گواراست اما جايی در شکم نمانده، ميانه‌ی آب خوردن کمی تأمل می‌کند که مرد لاغر دوباره شاخ‌ها را می‌گيرد (و گوسفند از گرفته شدن شاخ‌هايش آزرده نمی‌شود و خوش‌اش می‌آید، نيروی شاخ زدن در کله‌اش مانده و گرفتن شاخ‌ها تسکین‌اش می‌دهد) اما ناگهان مرد با چالاکی غريبی که با رفتار دنباله‌روانه‌ی چند لحظه پيش‌اش ناسازگار است شاخ‌ها را می‌پيچاند، چپ را به بالا و راست را به پايين می‌برد و گوسفند تا به خودش بيايد چهار دست و پايش روی هواست و تا بخواهد دست و پا بزند طناب پلاستيکی بند رخت تر و فرز چهار پايش را چند دور بسته و تا بخواهد به اعتراض بع بعی بکند صدای خش‌دار مرد بسم‌الله را گفته و تيغه‌ی چاقوی تيز که اول اصلاً تماس‌اش حس نمی‌شود، تيغ نمی‌سوزاند، فشار خون است که می‌سوزاند، فشار زياد که می‌جهاند خون را و سرخ می‌خواند جهان را و سر گوسفند از فکرها همان‌طور خالی می‌شود که از خون‌ها و تن‌اش ديگر به اختيار نيست و تکان تکان می‌خورد. کفش‌های خاک و خلی و چند تا دمپايی که از روی خون می‌گذرند آخرين تصويرهايی هستند که چشم گوسفند پيش از آخرين چرخيدن در چشم‌خانه و ثابت ماندن می‌گيرد.

«حاجی ياللاه» حالا گوشت گرمی است که بخار می‌کند در لگن پلاستيکی قرمز و مرد لاغر که کمی خون به زير چشم چپ‌اش شتک زده و عرق و دست‌مالیدن‌اش آن را پخش کرده و کم کم خشک می‌شود و از سرخی به قهوه‌ای زنگ‌زده‌ای می‌گرايد و اشک‌های مرد، که از بريده شدنِ سرِ تشنه‌ای می‌گريد، ردی باریک از آن را می‌شويد.

گوسفند پروار و گوشت خوب، قيمه‌ی نذری فردا چه خوشمزه خواهد شد!

نظرات ارسال شده
شیرین در 11 مهر 1386
فوق العاده بود تمثیلی از آنچه بر زندگی گوسفند وارانه خواهد گذشت .

email | website

shaghayegh در 24 مهر 1386
متن شما از دیگران جذاب تر بود

email | website

منتديات در 26 آبان 1387
داشتنی‌ست که در کنارِ دوست‌داشتن‌های دیگر، از ازدواجمان به این‌سو تجربه می‌کنم. تجربه‌ی بسیار خوشایندی‌ست.

email | website