بي‌زار از تمامِ روان‌هاي بره‌وار


"چون عقابي كه از دور،
از دور بر مغاك‌ها چشم دوخته است،
بر مغاك‌هايِ خويش؛
واي كه عقابان چه سان چرخ زنان فرود مي‌آيند،
فرو و فروتر
و به ژرفنايِ هرچه ژرف‌تر!
آن‌گاه،
ناگهان،يكراست
با پرشي برق آسا
بر بره‌ها مي‌جهند:
برق‌آسا،در گرماگرم ِگرسنگي،
آزمند، برايِ بره‌ها
بي‌زار از تمامِ روان‌هاي بره‌وار
ترسناكانه بي‌زار از هر آن‌چه
گوسپند نماست و بره-چشم و تابدار-پشم،
خاكستري،با خيرخواهي برگان و گوسپندان!
اين‌چنين
عقاب‌وار اند و پلنگ‌وار
اشتياق‌هاي تو،در پس هزار نقاب!
تو ديوانه!تو شاعر!
تويي كه انسان را
چندان چون خدا ديده‌ اي كه چون گوسپند
و خدا را در انسان آن‌سان از هم مي‌دري
كه گوسپند را در انسان
وبهنگام دريدن خنده‌زنان!
آري، اين است، اين شادكامي تو!
شادكامي پلنگ و عقاب!
شادكامي يك شاعر،يك ديوانه!" (نيچه"چنين گفت زردشت"؛ترجمه داريوش آشوري ص316 )


چه مي تواني بيش از اين بنويسي يا بياوري وقتي نيچه پيامبرانه اساس مسئله انسان/حيوان را چنين پيش‌گويي مي‌كند."انسان بندي‌ست بسته ميان حيوان و ابر انسان؛ بندي بر فراز مغاكي."
در همان پيش گفتار "چنين گفت زردشت" نيچه از واپسين و آخرين نسل انسان‌هامي گويد: "خوارشمردني‌ترين كسان، انساني كه همه چيز را كوچك مي‌كند.نسل او همچون پشه فناناپذير است.يك رمه بي هيچ شبان، واپسین انسان‌ها چنين مي‌گويند ما خوشبختي را اختراع كرده‌ايم، همه چیز بیهوده است،عشق آفريدن،اشتياق، ستاره؟
و در جاي-جاي كتاب تقابل مار و عقاب / گوسپند و بره در كنار توصيف و گفتگو درباه‌ي ابر انسان و انسانهاي والاتر با تمثيل‌ها و اشارات نقض و جاودان؛ از همان لحظه‌يي كه زرتشت پس از ده سال تنهايي و ترك زاد و بومش در حالي كه دگرگشته غارش را ترك مي‌كند و از كوه به زير مي‌آيد و به تماشا و گفتگو مي‌نشيند تا درنهايت دوباره در نيمروزي ديگر غار خويش را ترك مي‌كند.از مار و عقاب تمناي راهبري دارد تا تنهايش ننهند و در مقابل گوسپندان و بره‌ها، شبان و سگ گله و رمه اشاراتي است به مسيح و معصوميت او؛نيكان و عادلان و آناني كه خود را مومنان دين راستين مي‌خوانند،دانشوراني كه فرزانگي‌شان چنان گندبوي است كه گويي از گنداب بر آمده است.و چون دست بر ايشان نهي همچون كيسه‌هاي آرد ناخواسته در پيرامون خويش گرد بر مي‌انگيزند اما كه مي‌داند كه گرد ايشان از خرمن گندم و خرمي زرين كشت‌زارهاي تابستان برخاسته است!


مسئله اصلى مورد نظر نيچه:" امكان سخن گفتن (عمل كردن) ،يعنى همان پرسش از شرايط پيشبينى تحقق تجربه،انديشه،وكنش خودآيين در اينجا و اكنون،در اين يگانه جهان مدرن نيهيليستى است كه در آن همه چيز،از جمله حقيقت و معرفت،بى ارزش شده است.نيچه مى كوشد تا با روايت تجارب و ماجراهاى زرتشت(كه به هيچ وجه نبايد او را سخنگو يا نقابى صرف براى نيچه پنداشت) ابعاد گوناگون اين پرسش را روشن سازد. دشوار(يا حتي ناممكن) بودن سخن گفتن در همان نخستين گام آشكار مى شود. زرتشت از غار خويش خارج مى شود واز كوه پايين مى‌رود تا با انسانها از ابر انسان و ارزش‌ها و حكمت نو او سخن گويد." او حقيقتا به ژرفاى مغاك مى‌نگرد و با پذيرش شجاعانه بى بنياد بودن همه‌ى امور بشرى از تن سپردن به هر شكلى از عينى گرايى، تحت نام دولت ، نيرو هاى مولده ، يا حتى وجود، سر باز مى زند. زيرا نيچه نخستين كسى است كه دريافت نفس حقيقت و معرفت براى انسان مدرن مسئله ساز شده‌اند. نظريه او در مورد بى ارزش شدن حقيقت ومعرفت در واقع بدين معناست كه براى انسان مدرن آخر قرن نوزدهم مسئله اصلى ديگر نه شناخت طبيعت (به سبك اسلاف قرن هفدهمى) كه شناخت خود اين شناخت است. ما بايد بپذيريم كه همه حقايق، دانسته ها و ارزشهاى ما امورى سراپا تاريخى و فاقد هر گونه بنيان مطلق طبيعى يا ماوراء طبيعى اند. ما بايد در عين باور داشتن به آنها، بپذيريم كه جملگى ساخته دست خود مايند وهر لحظه ممكن است در طوفان تاريخ بر باد روند.ما بايد به درون مغاك نيهيليسم، به نيستى نهفته در پس همه اعمال و ارزشهايمان،بنگريم وبا اين حال به عمل كردن،زيستن و سخن گفتن ادامه دهيم".


اما آنچه كه در نقد و بازخواني‌هاي پست مدرن نيچه از ياد مي‌رود/برده‌مي‌شود و در دنياي نوستالژيك محافظه‌كارن خواهان تكرار گذشته تكرار مي‌شود و يا بازيگران فلسفه‌هاي كارتوني و فانتزي نسبي‌گرايي و پست‌مدرنيسم به بوق و كرنا كرده‌اند و خود را فيلسوفان پسانيچه‌يي معرفي مي‌كنند(رورتي و شركا) و با علم كردن بيرق نظريه تكامل سعي در تفسير/خوانش/تعبير حيواني مسائل اساسي دارند.و چنين ما را به گوسفند بودن رهنما مي‌گردند و در كنار مسائل نظري در زندگي روزمره تبليغ مي‌شود و دنبالش مي‌رويم/فرستاده مي‌شويم، همه آنچه كه در تبليغات آورده مي‌شود، رسانه‌هاي عمومي و ديگري بزرگ در قالب فرهنگ و رسوم به خوردمان مي‌دهد و مجبور به تبعيت، هم‌رنگي و بازي مي‌كند؛
يك‌سري نيازهاي حيواني و ارضاي غريزه‌ي بقا و چسبيدن دودستي به زندگي و زيستن و زنده ماندن به هر قيمتي است.هيچ ارزش مطلق و اصولي باقي نمانده پس همه چيز فداي نيازهاي روزمره ‌گردد. به قول آلن بديو" دوکسا (doxa) يا باور مسلّم امروزی، برای اعتباربخشيدن به معادله‌ی وجود=فرد=بدن در اين مسئله نهفته است: بايد بشريّت را دليرانه در نگرشی ايجابی به حيوانيّت فرو برد. " «حقوق بشر» همان حقوق موجودات زنده است. حقوق موجودی زنده برای اين‌که فرد بی‌پناهی آرزومند کيف باقی بماند. بدن‌های فانی. زندگی‌های سراسر رنج. حمايت اومانيستی از تمام حيوانات و ازجمله انسان‌ها: اين است هنجار ماترياليسم معاصر. فروبردن بشريّت به حيوانيّت در يکسان‌پنداشتن جاندار انسانی با کثرت زيرگونه‌های آن و نيز در حقوق دموکراتيک نهفته در اين کثرت به اوج خود می‌رسد."
( بدن‌ها، زبان‌ها و حقيقت‌ها؛مترجم مجتبا گل‌محمدی)


«بايد افکارمان را تمام شب تاب آوريم» والاس استيونس
"تامل در نفس،فرآيندى پايان ناپذير است كه ما را وادار مى كند با تناهى خويش رو به رو شويم. درجهانى كه علم يگانه بنياد محكم همه چيز محسوب مى شود، چگونه مى توان از عالمان توقع داشت به مغاك نهفته در پس اين علم نيم نگاهى بيندازند! اما نيچه توان آن را داشت كه به درون مغاك بنگرد و با اين حال به تلاش براى ايجاد ارتباط و سخن گفتن با خود و ديگران ادامه دهد. او نيز چون زرتشت مشتاق يافتن شنونده بود و مى دانست كه يگانه تلاش حقيقى و صادقانه براى غلبه بر نيهيليسم و خلق ارزشها و جهانى نو ،ادامه گفتگو هاست و براى ادامه گفتگو بايد از غار پا بيرون نهاد و به ميدان عمومى( agora ) رفت. انديشه نيچه به واقع گذر و باز گشتى جاودان از مغاك به آگورا بود".
(فلسفه،معرفت و حقيقت:ترجمه مراد فرهادپور)
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.