بارش دانه‌برف‌ها برخرابه‌ی آدم‌برفی


baresh_didegie_LIN_NeginEhtesabian.jpg

خانم"لین" دوست‌دارد وقتی برف می‌بارد پشت پنجره بنشیند و زل بزند به دانه‌های سفیدِ پفی٬ که تا روی هره‌ی پنجره می‌نشینند آب می‌شوند.

خانم"لیر" اما زرنگ‌تر ازاین حرفهاست. یک آدم‌برفی مسخره درست‌می کند و هرروز می‌پایدش که شاید وقتی پسر ده-دوازده ساله‌ی شرّ همسایه آمد با لگد خرابش‌کرد، بهانه‌ای برای دعواکردن با مادرش- که ازبس جلوی همسایه‌ی بالا٬ که مردِ خوش‌اخلاق و خوش‌پوشی است٬ غمزه‌آمده٬ حرصش را درآورده- داشته باشد و بعد هم بابت مرمت‌کردن تکه‌های کنده شده‌ی آدم برفی، آن پایین وسط برفهای خنک کلی نمایش بدهد و وقتی بگذراند.

خانم"لین" پشت پنجره می‌نشیند، زل می‌زند به دانه‌برف‌ها و شعر می‌نویسد. خانم"لیر" می‌پرسد که او چطور می‌تواند تمام روز را آنجا بنشیند و زل بزند به یک مشت آبِ سفت‌شده و شعر بنویسد؛ و خانم"لین" بعد از کمی نگاه‌نکردن به او، دستهایش را پشت‌سر حلقه‌می کند ، کمرش را صاف‌می کند و بعد با طمأنینه می‌گوید که خودش هم درست نمی‌داند چطوری.اما یکجورهایی برایش خوب است.انگار سرحالش می‌آورد.

خانم"لیر" اما اصلاً اهل این اطوارها نیست.می گوید زندگی هیچوقت شعر نبوده‌ و حرف هم نخواهد‌بود و بعد از اینکه کمی به دک‌و‌پزش رسید، می رود که درِ طبقه‌ی دوم را بزند و با مرد خوش‌اخلاق همسایه کمی اختلاط کند.

بعد از ساعتی خانم"لین" درحالی‌که دارد شعر تازه را زیر لب مزه‌مزه می کند و دلش یک فنجان قهوه می خواهد،برای بار چندم به‌این فکر‌می‌کند که باید یک‌روزی خودش حساب پسر شرّ همسایه را برسد که همین حالا هم باز آمده و دارد آدم‌برفی خانم"لیر" بینوا را خراب می کند.

چند‌ثانیه‌نگذشته٬ مادر پسرک را هم از لای برف‌های سبک می‌بیند که سر‌می‌رسد و درحالیکه رویش را از او- که از همان دورها پشت پنجره دیده است- بر می‌گرداند،دست پسرک را می‌کشد و می‌برد توی ساختمان.

می‌بردش طبقه‌ی بالا؛ همانجا که آقای خوش‌پوشِ خوش‌اخلاق زندگی می‌کند.

چند دقیقه بعد خانم" لیر" خسته و شکسته از راه می‌رسد و این‌بار انگار که واقعا کتک خورده‌است. خانم "لین" رویش را از برف‌های پفیِ آب شده بر‌نمی‌گرداند که کبودی‌های روی صورت خانم "لیر" را تماشا‌کند.

با صدایی که انگار بخواهد وضعیتِ هوا را اعلام‌کند می‌گوید:"خواستم بهت خبر‌بدم که زنش داره میاد خونه،اما پسره این بار زد آدم برفیتو از بیخ و بن خراب‌کرد.دیدم حالا می تونی یکی دیگه از اول برای خودت درست‌کنی.یه‌جورایی هم برات خوبه.

خانم "لیر"اما پاک دمغ‌است.حوصله‌ی این اطوارها را ندارد.دراز می‌کشد روی کاناپه‌ی برفی و درحالی‌که کفشهای نوک‌تیزِ پاشنه‌باریکش را از همان ارتفاع زمین می‌اندازد و نگاهشان می‌کند که چطور با بی‌احترامی کله‌معلق می شوند، زیرلبی می‌گوید:"دیگه حتی یقه‌اسکی هم این کبودیا رو نمی‌پوشونه.این کبودیای نحسی که مال بوس و نازم نیستند"

و بعد در حالیکه چشمهایش را می‌بندد و دست‌هایش را روی سینه صلیب می‌کند٬ ادامه‌می‌دهد:" حالا یه شعر برام بخون"لین" ! فکر می‌کنی من هیچی از برفا نمی‌فهمم؟...پس کی اون آدم‌برفیِ ایکبیری رو اون پایین درست‌کرده‌بود؟"

خانم"لین" برف‌های پُفی را ول‌می کند می‌آید می‌نشیند کنار دوستش و درحالیکه کفش‌های افتاده‌ روی زمین را با پا هل‌می‌دهد عقب٬ می گوید: " اون چیزی که تو الان لازم‌داری، یه فنجون قهوه‌ی داغه.تو فکر‌‌می‌کنی که من هیچی از زندگی نمی‌فهمم؟"

یک قطره اشک از نوک چانه‌ی خانم"لیر" صاف می‌افتد وسط سینه‌‌ی برفی‌اش و دوستش با یک آه نصفه- نیمه ادامه‌می‌دهد: " همینجوریه دیگه.تا بیای دونه‌برفا رو نگاه‌کنی، آب شده‌اند.راهشم فقط اینه که باریدنو تماشا‌کنی، نه دونه‌برفا رو.اونوقت دیگه آدم‌برفی هم لازم نیست"

خانم "لیر" می‌چرخد و سرش را فرو‌می‌کند توی نرمیِ پشت کاناپه.جوری‌که خانم"لین" اگر بخواهد هم٬ دیگر نمی‌تواند صورتش را ببیند.جوری‌که حتی وقتی می‌لرزد هم٬ نفهمد که دارد می‌خندد یا دارد گریه ‌می کند.

پس خانم "لین" ، بی اینکه درغمِ فهمیدن این موضوع باشد، همینطور که می‌رود یک قهوه‌ی درست‌و‌حسابی دم‌کند ،زیرِلب آوازی می‌خواند که هیچ معلوم نیست شاد است یا غمگین.

حالا خانم "لین" پنجره را کاملا ول‌کرده‌است.اما برف‌ها حالیشان نیست.تند‌‌و تند روی هره می‌نشینند و آب‌می‌شوند.

........................
نقطه‌الف / هزار و سیصد و هشتاد و پنج
( از مجموعه‌ی" افلباتیا ")

نظرات ارسال شده
sun در 01 آبان 1386
ولی حق با خانم لیر است! زندگی نه شعر است و حرف هم نخواهد بود!
متاسفانه!

email | website

آزاده کامیار در 01 آبان 1386
آه آیا تو بلاخره می فهمی که من هم زندگی را میفهمم و این تویی که هیچ از زندگی نمی فهمی. خانوم لین و خانم لیر انگار یک نفرند، راستش چند تا از این خانومها و البته آقایونا در من زندگی می کنند که همه شون فکر می کنند حق با اونا است و این آنها هستند که زندگی را بلدند زندگی کنند، برای همین گفتم انگار اینها یکی اند.

email | website

h.o.d.a در 02 آبان 1386
بذاریم دونه برفها آروم آروم بیان و روی تمامشو بپوشونن...حالیشون هم نبود نبود.

email | website

شاه رخ در 05 آبان 1386
خوشم اومد از خانم لین و خانم لیر و از مرد شیک پوش همسایه
و صد البته بیشتر از همه از داستان ت و اون تم لعنتی که داره
در مجموع براوو

email | website

atom در 06 آبان 1386
خدای من لین! خدای من!چرا این برفها حالیشون نیست؟

email | website

محمد حسن در 09 آبان 1386
لذت بردم بسیار....

email | website

samira در 16 آبان 1386
خوشکل بود

email | website

یحیی بزرگمهر در 21 آبان 1386
سلام نگین!
من خیلی تنبل هستم!
مدتی بود هی می خواستم داستان ات رو بخونم ولی وقت نمی کردم.
حالا بالاخره خوندمش!
(:
میگم اسم هایِ مخففی که برایِ داستانهایت انتخاب می کنی خیلی جذاب است!
یک جورهایی هم مثل اسم مخفف هست هم نیست.
حالا این خانومه که واسه آقایِ خوش پوش خوش اخلاق غمزه می آمد و پسرک اش آدم برفی خانم لیر رو دائم خراب می کرد، همون همسر آقایِ خوش پوس خوش اخلاق میشد؟
می دونی که اینجور چیزها رو من دیر می گیرم نگین! تقصیر خودم نیست.
((((:
لازم نیست بگم که داستان حس خوبی میده! لازمه؟

email | website

یحیی بزرگمهر در 21 آبان 1386
دو تا تصحیح:
خطِ ششم: "... اسم هایِ مخففی که برایِ شخصیت هایِ داستانهایت..."
خطِ نهم: "....، همون همسر آقایِ خوش پوش خوش اخلاق میشد؟"
-------------
بطور جدی باید فکر استخدام یک ویراستار برایِ کامنت هایم باشم!

email | website

نقطه الف در 23 آبان 1386
سلام سان...خب شاید هم بستگی به این دارد که چطوری نگاهش کنیم...یا مثلا کدام قسمتمان حرف بزند...چطوره؟

سلام آزاده...این هم ایده ی خیلی قشنگی است.که هردو یکی باشند/یا اصلا می توانند باشند.اینطوری چه خوانش خوبی هم می شود!

سلام هدا...لابد از ما هم نمی پرسند دیگر...یعنی اگرم اجازه ندهیم...

سلام شاه رخ...مرسیییی!

سلام اتم...محمد حسن...سمیرا...ممنونم

سلام یحیی...جریان این اسم ها این است که از به هم ریخته شدن اسم الفبا درست شده اند.بخاطر اینکه آدمها و دنیایشان هم همینقدر هم خورده و اسمهایشان هم.مثلا مین و لون بجای میم یا نون.اینطوری.برای همین اسم مجموعه افلباتیاست.یعنی بهم ریخته ی الفبا و الفابت و اینها...یعنی این برای خودش کلی داستان دارد همینطوری که ساخته نشده!!!! چشمک
و بله درست حدس زدی!
:)

email | website