خیانتِ ناگزیر
وام‌گیرانه از بارت و زیمل

1
رولان بارت، غیاب را با سویه‌ی دیگرش – یعنی حضور – مرتبط می‌بیند. غیابِ دیگری یا معشوق، هم‌بسته‌ی حضورِ منِ عاشق است. به عبارتِ روشن‌تر، منْ اینجا – یعنی همین‌جا که این سطرها را می‌نویسم – حاضرم و او، اینجا که من هستم، نیست؛ غایب است. نبودش، تنهایی و جدایی همراه می‌آورد. مشوّش و دل‌افگارم. غیابش آزرده‌ام می‌کند.

2
ناچارم آزردگی حاصل از نبودِ معشوق را تاب بیاورم. چون – گفتم – غیابِ معشوق هم‌بسته‌ی حضور خودم است و اگر نتوانم غیابش را تاب بیاورم، حضور خودم به مخاطره خواهد افتاد. حضور من روی دیگر سکّه‌ی غیاب معشوقم است. تحمّل نکردنِ غیابِ معشوق یا حضورِ خودم، پیامدی نادلخواه دارد: زیستم به مخاطره می‌افتد. بین مرگ و غیاب، رابطه‌ای تنگاتنگ هست. من هر روز – در کوچک‌ترین فواصلِ غیابِ او – مرگ را تجربه می‌کنم.

3
برای تاب‌آوردنِ غیابِ معشوق، سعی می‌کنم در تناوب و تداوم و معنای غیابِ او تغییر ایجاد کنم. نمی‌توانم همواره متوجّه غیابش باشم؛ پس گاهی فراموشش می‌کنم. فراموشی، خیانت است. در غیابِ معشوق، با فراموش کردنش در بعضی لحظات، به او خیانت می‌کنم. با فراموشیش در هجومِ بی‌امانِ خاطراتش که ذرّه‌ذرّه نابودم می‌کند، خلل ایجاد می‌کنم. این فراموشی/خیانت، افسرده‌ام می‌کند؛ امّا تداوم خاطره‌ی غیاب، نابود می‌سازدم. پس، افسردگی را بر مرگ ترجیح می‌دهم؛ یا به بیانِ روشن‌تر: مرگم را به تأخیر می‌اندازم. من خیانتِ ناگزیر را برمی‌گزینم. مرگ و غیاب – گفتم – رابطه‌ای تنگاتنگ دارند. معنای غیاب را دست‌کاری می‌کنم تا مرگم به تأخیر بیفتد. مانند وقتی که خبر مرگ کسی را با غیابش پنهان می‌کنند. (مامان رفته یک مسافرت طولانی. بابا رفته مأموریّت.)

4
بهترین روشِ تاب‌آوردنِ غیابِ دیگری، دست‌زدن به کارهای پوچ است. با انجامِ عملِ پوچ به قصدِ فراموشی – با آگاهی از خیانت – تداوم زیستم را ممکن می‌سازم. امرِ پوچ، خاکستری، یک‌دست و هم‌سطح است. عمل پوچ، نه با عاطفه و وساطتِ اندامِ زیستی قلب، که با عقلانیّت و اندامِ مغر سر و کار دارد. وقتی که به خیانتِ پوچِ ناگزیر دست می‌زنم با هیچ چیز به شکلی عاطفی، درگیر نمی‌شوم. با نگرش دلزده‌ام، همه چیز را هم‌سطح و خاکستری می‌بینم؛ هیچ‌چیز برایم ارزش درگیری عاطفی ندارد. اعمالم وقتِ تلاش برای فراموشی، عقلانی‌ست؛ با دست‌آویز عقلانیّت، خیانت می‌کنم. عمل‌پوچم – فراموشی و خیانتم – با چنین نگاه دلزده‌ای، خوشایندم نیست؛ افسرده‌ام می‌کند – گفتم.

5
در برابر این روشِ تلاش برای بقا، عدّه‌ای راهی دیگر برای تاب‌آوردنِ غیاب معشوق برمی‌گزینند. اگر در روشِ پیشین – یعنی دست زدن به فراموشی و خیانت و پوچی‌- راهبردِ عاشق متوجّه خود اوست؛ در راه حلّ جای‌گزین، روی سخن عاشق، با معشوق است. او خطاب به معشوق غایب پیام می‌فرستد: «برگرد، تا ببینی با غیاب و نبودنت چه بر سرم آورده‌ای.» این، به گمانِ من باج‌خواهی‌ای زبونانه‌ست: عاشقی از این‌دست، زوال خود را پیش چشم معشوق می‌گذارد. انگار اگر دیگری تسلیم نشود، این زوال هرآینه رخ خواهد دارد؛ جسمش و روحش متلاشی خواهد شد. او خطاب به معشوق، تهدیدکنان می‌گوید: «مرا ببین. خوب نگاهم کم. بی‌تو خودم را خواهم کشت. بی‌تو، پارسایی پیشه می‌کنم. بی‌تو، کلبی‌مسلک می‌شوم. بی‌تو منزوی و گوشه‌نشین می‌شوم و حفره‌ای جای قلبم را می‌گیرد که هیچ کس را به آن راهی نیست.» این راهبرد، نقضِ غرض است. خودخواهانه.
نظرات ارسال شده
سیما در 01 آبان 1386
نمی‌دونم چندمین باره که با کمکت این‌طور به مفهوم‌پردازی بی‌نظیرت درباره‌ی حضور و غیاب نگاه می‌کنم. چهار سالی می‌شه که با این نگاه آشنام. اما این بار هم مثل تمام دفعات قبل، لبریز شدم از قشنگ‌ترینِ حس‌ها. نمی‌دونی چقدر لذت بخشه؛ چقدر عزیز و مقدسه برام خوندن این جمله‌ها وقتی می‌دونم کِی، کجا و چرا این فکرها به ذهنت رسیده. وقتی این‌طور عشق بی‌نظیر و بی‌همتات رو با اندیشه‌ی والایی که فقط و فقط در تو پیدا می‌شه، ترکیب می‌کنی و اینطور زیبا می‌نویسیش، سرشار می‌شم از غرور و افتخار و می‌بالم به اندیشه و قلمی که این‌طور یکتا و بی‌مانند، بدترین مفاهیم رو هم زیبا و دوست داشتنی می‌کنه. اونقدر زیبا که معشوق از خیانتِ عاشق غرق در لذت و سرخوشی می‌شه:×



email | website

علی در 01 آبان 1386
فکر کنم فهمیدم، آخر خیلی سخت بود! و در مورد بند آخر خیلی موافقم!

email | website

آزاده کامیار در 01 آبان 1386
هیچ وقت این طوری به ماجرا نگاه نکرده بودم، همیشه بارت برایم در پس یا در سر متن و واژه معنا داشت، هیچ وقت فکر نکرده بودم می شود به رابطه انسانی هم تعمیمش داد. خیلی حال داد.

email | website

سعید در 02 آبان 1386
با خوندن این نوشته یاد خودم افتادم. گریه ام گرفت. احساس من هم شبیه شماست. با این تفاوت که این درد غیاب من رو تنها خالی می کنه و "اون" دیگه باهام نیست تا برام کامنت بذاره و پرم کنه.

email | website

moha در 02 آبان 1386
))))):

email | website

سعید در 04 آبان 1386
یه کامنت توی وبلاگ راز شما گذاشته بودم. اما الان که رفتم نبود. به هر حال، بعد از خوندن این پست شما تحت تاثیر قرار گرفتم و رفتم و احساساتم رو توی پست "بود و ... نبود"م نوشتم. خواستین بخونین. به هر حال، خیلی قشنگ نوشته بودین. مشکل من رو هم بیان کرده بودین! ولی هیچکدوم از این دو تا راه حل به درد من نمی خوره :) نه می توانم فراموش کنم و نه می تونم بهش بگم و میشم معنای ژرف آهنگ "one last goodbye"ی anathema. به هر حال، قشنگ بود. هم حستون، هم نثرتون. :)

email | website

شاه رخ در 05 آبان 1386
سخن عاشق رو چند ماه پیش خوندم خیلی روی نوع نگاهم تاثیر گذاشت مطلب تو هم خوندنی بود حتما باید پست بعدی م رو به غیاب معشوق اختصاص بدم

email | website

سر هرمس مارانا در 05 آبان 1386
یعنی این هم از آن کارهایی است که از دست این آقا بر می آید که با موضوع خیانت هم این طور عاشقانه می نویسد ها!

email | website

سیما در 05 آبان 1386
به رامین عزیز: آی گفتی رامین جان! دقیقاً. البته این فقط یکی از معجزه‌های پیامبر منه. حالا اگه قول بدید دفعه‌ی بعدی که هم رو دیدیم مازیار رو بیارید، من چند تا دیگه از معجزه هاش رو بهتون می‌گم:دی

email | website