میکوشم کلمه یا تعبیری پیدا کنم که وقتی با آن جملهام را آغاز میکنم، ما را پرت کند درونِ یک ماجرا، یک داستان، چیزی شبیهِ الهامبخشی قوی که خیالِ شما را به خودش مشغول میکند و من هم بیبرو-برگرد به یک سر ِ این خیالبافی بدل میشوم. که اگر این کلمه و تعبیر نباشد و نتوانم به درونِ این ماجرا بخزم و چیزی از سنگینی ِ این فضا را با خراشهایِ نرم و چابکِ احساسم کم کنم، من میشوم یک مزاحم ِ پریشانحال که باید از او احتراز کرد و شما پریِ قصر ِ رؤیاها که اگر میپَرد و نمیماند، داستانی برای ماندن پیدا نکرده. میدانید، حس میکنم که بالاخره باید چیزی از جایی شروع شود. در واقع، اگر آن پلّهیِ کذایی زیر ِ پایِ شما را خالی نمیکرد، و اگر کیفدستیتان ناغافل جلویِ پایِ آن آقا زمین نمیخورد، یا اگر او بیاختیار کیفتان را برنمیداشت و نمیتکاند، و بیحوصلگی ِ ممتدِ شما از زمین خوردن، در برابر ِ مهربانی و بیزبانی ِ عجیبِ او از شما را دیدن، لحن ِ فضا را قاطعانه منکر نمیشد، حتم دارم از غصّه، در زوایایِ خیال پاپیتان میشدم، و مطمئن میماندم که چیزی از کیف و پلّه و راه سهم ِ من میماند تا بار ِ دیگر شما به چهره و سیمایی دیگر، سهواً لغزشی را بهانه کرده، فضایی را بشکنید و مرا به تکاندنِ غبار از کیفتان مهمان کنید. چه ماجرایی! میفهمم. خوب میفهمم که این جا آن جا ست که قصّه و حکایت دور ِ من میپیچد و پایم را بهکل میبُرد از نشستن و بافتن ِ بیصدایِ آن کلمهای که ما را به درونِ یک جهانِ الهامبخش پرت میکند. منی که همیشه فکر کردهام باخته و بسته و شکسته، مهجور و راهگمکرده، همواره کسی ست که کلمهای برایِ بازگفتن ِ خود ندارد، به خودم برمیگردم. میدانید، گاهی اوقات با حالتِ پوست و ماهیچهیِ دور ِ چشمام تنها میشوم؛ زمانِ بلند خندیدن، یا موقع ِ خیره شدن به تهِ فلزی و برّاق ِ لیوانِ سارا، یا وقتی دارند بدنِ فیروز ِ بزرگ را تویِ قبر میگذارند، یا اصلاً همهاش و راستش، همینکه با نگاهِ تسخیرگر و مهربانِ شما همنشین میشوم، به خودم برمیگردم. باید سبیل بگذارم، یا خطِ مویی نامتعارف رویِ گونه. باید ترکِ همهچیز کنم. شلوار ِ پاره بپوشم، یا بی هیچ نگاه و ردّی از کنار ِ عابران بگذرم؛ سوالی باشم. با موهایِ ژولیده پرسه بزنم. اداهای عجیب دربیاورم. زیر ِ لب اورادِ غریب بگویم. به یک کار ِ سخت یا آسان مشغول باشم. جایی را خراب کنم. چیزی را بر هم بزنم.
هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.



