بخواب مردِ من

تو التماس چشم‌هایم را ندیدی از پس آن قهوه‌ای سیر. نیازش را نفهمیدی از پشت آن کلمه‌ها که می‌آمدند و سر زبان خشک می‌شدند بس‌که از خودم دور بودم و در تو گم. بس‌که نفس‌هایم به شماره می‌افتاد از دوست داشتن‌ات. از دیدن این اندازه نزدیکی‌ات. کجای این دوست داشتن‌ها این انزجار نهفته را جا داده بودی که حالا چون جنگجویی زخم خورده مبارز می‌طلبد؛ شمشیر می‌کشد و دوست و دشمن را یک‌جا مجازات می‌کند. چه گرم بودی دیروز و چه یخ‌زده است دستانت روی بدنم که مورمورش می‌شود از نوازش‌های مردانه‌ات. چه کم گذاشته بودم از عشق؟ از زن بودن؟ از زندگی؟ با چشم بستن‌ات چشم بستم و با نفس‌هایت بیدار شدم. در آغوش‌ات جان گرفتم به خیال این‌که آغوش گرفتن‌ام جانت می‌دهد؛ ولی کجا بود دوست داشتن زنی چون من در دل مردی چون تو. چه آسان فروختی صدای آن همه شیطنت را. آن همه دوست داشتن. آن همه بی‌محابا خواستن را. حالا در بغض بی‌قرار من، تو به پهلو خوابیده‌ای و از چشمانم چشم می‌دزدی تا مبادا راز نهانت فاشت کند؛ که این هم‌آغوشی لذت‌بخشت کابوس شود. و تن من که تشنه‌ی دستانت بود و بوسه‌هایت این‌گونه امشب می‌رمد از نوازشت و از شنیدن صدای نفس‌هایی که طعم نفرت می‌دهد، طعم کثافت.
چه آسان و سبک بود صبح. کاش دنیا برمی‌گشت و چشمانم کور می‌شد. کاش آسمان به زمین می‌آمد و زمین به آسمان تا این‌بار دیشب نشود امشب و بیست‌ و چهار ساعتی طی نشود میان این بودن‌هایمان. حالا خوابیده‌ای کنارم و چشم می‌دزدی از نگاه‌های سرشار از خواهش من برای ناباوری. چه دوری امشب عزیزم. چه آسان بهانه گرفتی برای پریدن از دلم، از داشتنم. چه خوب بود همه‌ی این شب‌های قبل. چه آسان بود خواستن‌ات. چه گرمم می‌کردصدای نفس‌هایت که می‌پیچید توی گوشم، روی گونه‌ام. و اشک‌هایم که عبور می‌کرد از روی عهدهای دوست داشتنی‌مان و بالشی که خیس می‌شد از نهایت لبریزی من از عشق؛ و حالا دست که به موهایم می‌کشی ماریست که می‌پیچد دور گردنم. تمام دنیا را می‌دهم امشب تا فرار کنم ازین بازی نفرت. ازین دست و پا زدن در تبی که عشق نیست. و صدای قلب کوچکی که دوتا شده از صبح، و من که آمده بودم تا باخبرت کنم، و صدای خنده‌های تو بود با دیگری، وقهقهه‌ات که به آسمان رفته بود توی آن خانه‌ی کذایی؛ پشت دری که بسته بود به روی من؛ و گوش من که انگار نمی‌خواست باور کند و دست‌هایم که طعمه‌ی باران شد و من که غریب ماندم یک‌هو در این زمان سراپا محبس. آسمان آوار شد روی سرم و صدای دو تپش که دیوانه‌ام می‌کرد از بودن‌ات، از وجود انکار ناپذیرت در وجودم، از تپش‌های وقیحانه‌ی یک عشق توی رگ‌هایم.
آرام بمان، آرام... وقت انتقام نیست. هنوز توی گوشم نجوا می‌کنی «دوستت دارم» و هنوز صدای فدا شدن‌ات سرد، روحم را می‌گیرد. چه مسخ شده بودم با جادوی واژه‌هایت. چه ساده دانه ریخته بودی برای این مرغ بی‌آشیان. چه خیال باطلی! بازی را خوب بلد بودی هم‌بازی یکه‌تاز من...
لمس لب‌هایت این‌بار فریاد وحشیانه‌ی گلویم را تکرار می‌کند و ضجه‌هایی که روحم می‌زند در این زندان ِ تن و من که خفه‌اش می‌کنم به زور ِ سکوت تا شاید باورم بشود آخر دنیا همین امشب نیست. چه وقیح بودی امشب وقتی از درآمدی و در آغوشم کشیدی، چه گستاخانه بهانه‌ی بوسه گرفتی، چه بی‌شرم تکرار کردی آن واژه‌های لعنتی را که دوستم داری؛ که آمده‌ای تا امشب باز مال هم باشیم و من لبخند زدم، و هزار خنجر فرو کردم توی قلبت تا بمیری و تو پیش از این‌ها مرده بودی. چطور گذشتی از التماس نیازهای عاشقانه‌ی من. چطور نفهمیدی که دوست داشتن‌ام نهایت نداشت؛ که هر روز دلم پشت سرت خرد می‌شد وقتی می‌رفتی و نطفه‌ای تازه بسته می شد درون این روح سرگردانم وقت آمدنت، چه سریع می‌گندد طعم گس عشق زیر درخت‌های بی‌سایه.
مگر نگفته بودی دست‌هایت برای من‌اند، مگر نمی‌گفتی زندگی برای  تو منم و دیگر هیچ، همه‌ی این‌ها را گذاشتی و رفتی. همه‌اش یعنی فریب یعنی دروغ؟ یعنی خواب بود همه‌ی روزها و شب‌هایمان؟ حتی آن نگاه‌های عاشقانه‌ات؟ و حالا امشب که نگاهم می‌کنی چرا این‌طور دیوار می‌بینم جای آن برق کور کننده‌ی هر شبت؟ چرا مشمئز می‌شوم از هر لحظه نزدیک‌تر آمدنت؟ چرا بوی خیس تن‌ات وجودم را پر می‌کند از تهوع، از نخواستن؟ پس کجا رفت این همه خواهش تن من برای شب‌هایت، پس کجاست التماس‌های روح من برای شنیدن عاشقانه‌هایت؟
دستت را که از روی آن موجود کوچک تپنده عبور می‌دهی به خودم لعنت می‌فرستم. به خودم که آرزو داشتم درونم باشی، که بزرگ شوی، که شعله بیفکنی توی عشق‌مان. که با هم بودن‌مان بشود یک آدم؛ آدمی به بزرگی تو، به مهربانی تو، به خوبی تو. چه احمق بودم من. حالا یکی مثل تو درونم قلب می‌کوبد تا قلبم بایستد. یکی مثل تو دارد خونم را می‌خورد که زنده شود، خون کثیف نفرتم را؛ تا فردا به کسی مثل من بگوید دوستش دارد، که رفیق عشق‌بازی‌هایش شود، که با هر نفسش زنده شود و با هر آهش بمیرد و سر آخر دلش که از هوا افتاد برود و هم‌بازی جدید بخواهد. توی کدام سوک و سوراخ، توی کدام آلونک، توی کدام خیابان چشم‌هایی پیدا می‌کردی این‌طور ملتهب از نبودن‌ات، کجا قرارست آرامت کنند عزیز بیچاره‌ام، طفل معصومم، معصوم ...
همین امروز سند گناهکاریت را به دوش می‌کشی ای ناپاکِ حرام‌زاده. بپرسند از کدام تباری چه می‌خواهی بگویی؟ از تخم و ترکه‌ی فلانی‌ام همان‌که عشق به نیش می‌کشید و آن طرف‌تر تف می‌کرد. همان‌که آب‌راهش باز بود برای گربه‌های خیابانی یا همان که در عین نفرت نمی‌شد از آرامش دستانش گریخت.
دستت که دوباره روی این لخته‌ی کوچک می‌لغزد دلم تاب می‌گیرد. مادر! حتی نشد یک صبح تا شب ذوق کنم برای مادر بودنم، کوچک نازنینم... و حالا دست‌های بزرگ گرمت، تن سردم را عبور می‌کند و فقط صدای مویه‌های قلب من است که هول برش داشته ازین موجود جدید. کاش هنوز دیشب بود. آن‌وقت چشم‌هایم را می‌بستم و دست باز می‌کردم برای آغوش گرفتن‌ات، غرق بوسه‌ات می‌کردم و برایت می‌گفتم که حالا سه تا شدیم، که حالا یک «تو»ی دیگر دارم درونم...
دلم شانه می‌خواهد. دلم شانه‌هایی می‌خواهد که بشود گریه‌اش کرد تا ابد؛ ولی نه از جنس شانه‌های تو. نه از جنس شانه‌های یک مرد وقتی می‌دانی تمام بودنش برایت نیست، که مال تو نیست، که باید شریکش شوی هر روز با هر عشوه‌ی بی‌حیایی.
فردا می‌روم و تمامش می‌کنم. دیگر تحمل این قلب کوچک را ندارم درونم. قلبی که انگار با هر تپش جانم را می‌گیرد. چه دور است دیروز و عشق تو؛ چه نزدیک و عجول می‌آید سحر و جان می‌دهد به نفس‌های آغشته به نفرت من. چه منزجرم امشب از هجای حرف به حرف اسمت روی لب‌های ناامید من برای باور دوست داشتن‌ها. کاش درز بگیرند مابقی شب را که زودتر تمام شود این مصیبت. افسوس که زمان بی‌اندازه بی‌نهایت است و عشق بی‌اندازه گریزپا...
و باز سرت که آرام می‌گذاریش روی سینه‌ام و من مثل هر شب با ناز خاکستر موهایت را نوازش می‌کنم و آرام در روح گندیده و صدای نفس‌های پی‌درپی‌ات نجوا می‌کنم: «بخواب عزیزم، بخواب مرد ِ من، فردا تمام می‌شود».

نظرات ارسال شده
sun در 01 آبان 1386
...تمام حسي كه ميشد منتقل كني رو كردي. دلم تاب ميگيرد از اين نا پاكي هاي حرامزاده ها!

email | website

مریم در 01 آبان 1386
هر چه نوشته ای را من زندگی کرده ام...یکسال..و نمی خواستم باور کنم...و هنوز دردم می آید...و هنوز دوستش دارم...و هنوز دلم برای آن موجود کوچک درونم که می تپید می گیرد...زیاد...

email | website

ویدا در 02 آبان 1386
آفرین!

email | website

فرشاد در 02 آبان 1386
احسنت!دلم برا دلم رفت!!

email | website

سیما در 02 آبان 1386
نثرت بی نهایت زیبا بود هر چند محتوا بی اندازه تلخ. قلبم فشرده شد. فوق العاده به تصویر کشیدی این همه تلخی را...عالی بود.

email | website

یحیی بزرگمهر در 03 آبان 1386
حس زنِ داستان ات را خیلی خوب به من (که هیچ وقت زن نبودم) فهماندی!
زیبا بود!

email | website

samin در 08 آبان 1386
دلم برای این همه معصومیت زنان سرزمینم می سوزد و برای خودم ک یکی از انها هستم

email | website

محمد رضا در 16 آبان 1386
یکی بیاید مردها را از ته این همه کثافت در این جا بکشاند بیرون ! لطفا سریع تر . داریم خفه میشویم از خجالت .

email | website

محمد رضا در 16 آبان 1386
آنطرف تخیل قوی که منشا’ این داستان خیالی اما نزدیک به واقعیت بود این است که اساسن سراغ نداریم همه ما زنی را که جیزی بداند و نگوید به خصوص اینکه مطلب خیانت باشد که در دم نه که چند ساعتی بعد ، افشا میشود ، اق میخورد ذلت بار توی صورت گناهکار نقطه نقطه نقطه

در هر حال به خاطر تخیل قوی تبریکات و کیفوریت ما را پذیرا باشید خانم

email | website

مسعود در 06 آذر 1386
دستت درد نکنه ، خیلی خوب بود
اگه میشد کوتاه ترش کنه خیلی بهتر میشد
تاثیر گذار بود

email | website

کاوه در 23 دى 1386
صِفرُم: معجزه متن.
با نیم-نگاهی به تاریخ نظرها، واضح است برای متنی می نویسم که پیش تر نوشته شده و (به تردید) اکثریت خوانش های خود را هم پشت سر نهاده است.[این را از تراکم تاریخی رو به کاهش پیام ها دانستم]
و دیگربار همان احساسی را تجربه کردم که دیگر خوب می شناسمش: وجد از شکوه معجزه ای به نام \"متن\"!
این که تو نوشته ای و نوشته ات –مستقل از تو- حیات دیگری آغاز می گیرد. این درست است که در \"زمان تولد و زایش\" وابستگی هایی بین تو و اثرت متصور است[این که اگر تو زاده نشوی، اثرت \"امکان\" زاده شدن از دست می دهد] اما زمان مرگ و طول عمر تو و اثر هیچ ربط معنادار[و احیاناً بی معنایی] به هم ندارند.
این که بارها خوانده می شوی و چه بسا نه در متن، که در خوانش هایت \"اثر\" می گذاری، \"می مانی\" و گاهی هم \"می میری\"...
شاید بگویی خوانده شدن این متن [آن هم \"بارها\"!] به عوامل دیگری نیز بستگی دارد: بودجه ای برای نگه داری این دامین، اتصال به شبکه توسط مخاطب[آن که \"خوانش\" در ید قدرت اوست]، برق، به محاق نرفتن زبان عزیز فارسی، (یا از این هم بنیادی تر)زاد و ولد بخش فارسی زبان کره زمین، وجود آب و مواد غذایی، انسان، عناصر اولیه، زمین،... و بسیاری امکانات ریز و درشت دیگر؛ اما باز هم می گویم، \"متن\" را عجیب بوی \"جاودانگی\" احاطه کرده و عجیب این رایحه دیوانه ام می کند.
[با یکی از آن \"نیم-نگاه\"ها به تاریخ این نظر شاید به نظر بیاید که زیادی شلوغش کرده ام، اما به خواننده ای فکر کن که سال 2414 هجری خورشیدی با اثرات پدید و ناپدید این نوشته ها روزگارش شکل می گیرد]
می دانم ایت سانتی مانتالیسم مفرط، جایی برای \"حق داشتن\" نمی گذارد، پس اگر –به استهزاء- گوشه لبانت را نیش خندی قرق کرده از این آسمان و ریسمان، حق داری!

اما بعد،
یکم و آخر: از عشق و زمان.
[نویسنده را با راوی یکی گرفته ام، چون بر این باورم که نویسنده –حداقل- در زمان نگارش راوی را زندگی می کند]
در نوشته ات غوطه خوردم، اشکی شدم، حسرت خوردم، شکستم، ناسزا گفتم، تنها شدم و .... و در نهایت از این همه \"لذت\" بردم.
زیبا بود، چون هنر بود؛ و هنر بود چون آغشته به همان رنگ جاودانگی بود جای جایش. محک این زیبایی بگذار همین دلیل –به ظاهر کوچک- باشد که تحریک کرد آن چه از احساسات، هریک، درونمان، لختی داریم.
از سهمگینی نفرتی که موج می زد در نوشته ات، به بزرگی عشقت پی بردم و از شکوه عشقت، به تجربه یگانه \"آن اوج هزاران پایی\". در اوج بوده ای! خوشا به حالت! [حسرتا که عاشق نبوده ام تا کنون...]
اما اما....
کسی که \"همواره\" می خواهد در اوج بپرد، لاجرم زیر چنگال خیانت له می شود.
گزاره ای پر مناقشه است اما دو دلیل ساده دارد:این که انسانیم، دیگر این که زمان \"قوی تر\" از ماست.
انسانیم: هم من که عاشقم[و معشوق]، هم آن موجود ناگزیری که معشوق است[و عاشق]. آن که اول ره خیانت می گیرد بیچاره تر است[این \"بیچاره\" ابداً بار منفی ندارد]، گُم تر است، وصدای وحشتناک \"زمان\" را در پس هر معاشقه، زود تر و بی واسطه تر شنیده است. همان صدایی که \" مو به تن آدم سیخ می کند\". در غیر این صورت از این \"قصرِ پر نگارِ به آیین\"[عشق] را به بیغوله ناکجاآباد کج کردن ابلهانه است. خائن ابله نیست، حداکثر بی وفاست. بی وفا به گذشته اش.[البته حسن و قبح همین بی وفایی نیز محل تردید است، چه، در وفاداری به \"بود\"ِ تغییر کرده، بهره ای از پوچی می توان دید]
اما زمان؛ ما زمان را همواره بستری بی کنش فرض کرده ایم ولی به نظر چنین نیست، که خود عامل کنشی است حیاتی و غریب: \"تغییر و استحاله\". من و تو، عاشق و معشوق، همانی نیستسم که دیروز بوده ایم، که آنی پیش بوده ایم؛ و کیست که نداند عشق پایدار نیازمند \"بی زمانی\" و \"توقف\" است. اما –متاسفانه و چه بسا خوشبختانه- زهی خیال محال!
به نظر من، تنها وجودی که به بهای عشق می توان خریدش و داشتش، \"خود\" است: من، خودم را؛و تو، خودت را. زیرا به تک تک تکانه های \"تغییر\"ش آگاهی، در تو \"زیست\" میکند، تنها تویی که می توانی رصدش کنی و تنها اوست که تن به رصد تو می دهد. در گناه های کوچک و بزرگش، انگیزه های معصومانه اش را می بینی؛ شرارتِ پلیدِ خُردش را در صداقت، ایمان، وفا، عشق و مفاهیم ظاهراً والای دیگر می بینی و درکش می کنی. با این \"عشق به خود\"، حتی گاهی می توان عطش \"عشقِ مطلق\" را که در دل شرقی ما دیرزمانی است لانه کرده، فرونشاند.
اما تا بدین حد، آیا واقع باور هستیم که به این خودِ سرشار از ضعف و قوت های کوچک و بزرگ، عشق بورزیم؟ نمیدانم.
راستی در این عشق هم سایه خیانت سنگینی می کند؟ نمی دانم.
تمی دانم ها بسیار است. و نوشتن سهیم شدن در این نمی دانم ها. و چه زیباست این تفاخر شرافت مندانه به ندانستن!
[سرنوشت نیشخند گوشه لبانت، \"امیدوارم\"، منتهی به تلخندی از همدلی شده باشد]
[زیاده گویی ام را ببخشید]
[امیدوارم!]

email | website

سهند در 07 بهمن 1386
باز هم غروب را افق دلها نگریستن
چه حزین است
و
باران را
به مهمانی چشمها
میخواند

email | website